انگورفرنگی

مارس 17, 2013

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

6833138591_2ac4866308_b

از همان ابتدای صبح آسمان پوشیده از ابر شده بود. همچون همه ی روزهای خاکستری و یکنواخت، هنگامی که ابرها فاصله ی زیادی با سطح کشتزارها ندارند و به نظر می آید که می خواهد باران ببارد اما هرگز چنین نمی شود، آن روز هم صبحی آرام، خنک و کسل کننده بود. ایوان ایوانیچِ که دامپزشک بود، همراه دوست آموزگارش بورکین حالا دیگر از پیاده روی در کشتزارهایی خسته شده بودند که وسعت آنها به نظرشان بی پایان می نمود. در دوردست می توانستند آسیاب های بادی دهکده ای به نام میروسکی را مشاهده کنند. در سمت راست، ردیفی از تپه ها امتداد یافته و در پشت دهکده از نظر ناپدید می گشتند، و آنها می دانستند که در آنجا ساحل رودخانه، چمن زارها، درختان بید و خانه های روستائیان قرار گرفته است. از بالای یکی از تپه ها، مزرعه ای بی پایان، تیرهای چوبی تلگراف و قطاری را می شد دید که از این فاصله ی دور مانند کرمی در حال خزیدن به نظر می رسید و در هوای صاف حتی می شد شهر را نیز مشاهده کرد. در هوای ملایم و هنگامی که همه ی طبیعت به نظر آرام و اندوهگین می آمد، ایوان ایوانیچ و بورکین از احساس عشق نسبت به کشترازها انباشته شده بودند و با خود می اندیشیدند که این سرزمین تا چه اندازه پرشکوه و زیبا است.

ادامهٔ مطلب »

Advertisements

پسرها

نوامبر 20, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

یک نفر در حیات فریاد کشید: « وولودیا آمد »!

ناتالیای آشپز در حالی که به سرعت وارد اتاق غذاخوری می شد با فریاد گفت: « ارباب وولودیا آمده است »!

ادامهٔ مطلب »

شرط بندی

نوامبر 14, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

1 –

شبی تاریک در پائیز بود. بانکدار پیر در کتابخانه ی خود بالا و پائین می رفت و به خاطر می آورد که چگونه پانزده سال پیش در یک شب پائیزی میهمانی به راه انداخته بود. در آن جا مردان باهوش بسیاری حضور داشتند و در میانشان گفتگوهای جالب توجهی در جریان بود. آنها در میان مطالب مختلفی که در باره اش صحبت می کردند به بحث در باره ی حکم اعدام رسیدند. بیشتر میهمانان که درمیانشان روزنامه نگاران و افراد روشنفکر بسیاری دیده می شد  با مجازات مرگ مخالف بودند. آنها این شیوه از مجازات را برای عصر خود دیگر معتبر نمی دانستند و معتقد بودند که روشی غیراخلاقی و نامناسب برای کشورهای مسیحی است. به باور بعضی از آنها مجازات اعدام را می بایست در همه جا با زندانی شدن برای تمامی عمر عوض می کردند.

ادامهٔ مطلب »

آفتاب پرست (*)

اکتبر 28, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

سربازرس پلیس اوچوملوف در حالی که پالتوی نویی به تن داشت و بسته ای در زیر بغلش در بازار مرکزی شهر در حال قدم زدن بود. یک مأمور انتظامی مو قرمز در پشت سرش با قدم های بلند و با آبکشی در دست که از انگورفرنگی های توقیف شده پر بود راه می رفت. دور و ور آنها همه جا در سکوت بود. حتی پرنده هم آنجا پر نمی زد. . . . درهای باز مغازه ها و میخانه ها مانند دهن های گرسنه با نا امیدی و اندوه نگاه خود را متوجه جهانِ خداوند کرده بودند. حتی در آن حوالی سرو کله ی یک گدا هم پیدا نبود.

ادامهٔ مطلب »

افترا

اکتبر 2, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

سرگئی کاپیتونیچ آشینیف معلم خط مدرسه، دخترش ناتالی را به معلم جغرافیا و تاریخ لوشادینیچ شوهر می داد. جشن عروسی به خوبی و خوشی در حال برگزاری بود. در اتاق نشیمن میهمانان در حال آواز خواندن، بازی کردن و رقصیدن بودند.

ادامهٔ مطلب »

پسر بچه ی شیطان

سپتامبر 23, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

ایوان ایوانیچ لپکین، مرد جوانی خوش صورت و آنا سمجونوونا زامبلیتسکایا، دختری جوان با بینی کوچک و سربالا که ساحل پرشیب رودخانه را طی می کردند بر روی نیمکتی به استراحت نشستند. آن نیمکت درست در لبه ی آب رودخانه و در میانه ی انبوهی از درختان بید جوان قرار گرفته بود. به راستی که مکان بسیار زیبایی بود. اگر آنجا می نشستی از تمامی بقیه ی جهان پنهان بودی و فقط ماهی ها و پشه باغی هایی که اینجا و آنجا در سطح آب همچون نقطه هایی نورانی پرواز می کردند تو را می دیدند. آن دو جوان همراه خود چوب ماهی گیری، تور، قوطی حلبی محتوی کرم و بقیه ی متعلقات ماهیگیری را آورده بودند. از نشستن آنها مدت کوتاهی بیش نگذشته بود که شروع به ماهی گیری کردند.

ادامهٔ مطلب »

آنتوان چخوف

 برگردان علی محمد طباطبایی

افسران در میان باغ به راه خود ادامه دادند. پس از نور درخشان و سروصداها اکنون باغ بسیار تاریک و ساکت به نظر می رسید. آنها در سکوت تمام راه را تا دروازه ی باغ طی کردند و همگی اندکی مست، سرحال و خشنود بودند. اما تاریکی و سکوت آنها را برای دقیقه ای به فکر فرو برد. احتمالاً همان اندیشه ای که به ذهن ریابوویچ آمده بود دیگران را نیز به خود مشغول می کرد: آیا برای آنها هم بالاخره زمانی فرا می رسد که مانند فون رابک خانه ای بزرگ، یک خانواده و باغ داشته باشند ـ هنگامی که آنها نیز به استقبال میهمانان خود بروند، حتی اگر شده با ریاکاری، و از آنها با غذا ها و نوشابه ها پذیرایی کرده و رضایت آنها را فراهم نمایند؟

  ادامهٔ مطلب »

بوسه (بخش اول)

سپتامبر 13, 2012

آنتوان چخوف

 برگردان علی محمد طباطبایی

 

در ساعت هشت شبِ بیستم ماه می تمامی شش گروهِ توپخانه از تیپ آتشبار نیروهای ذخیره در دهکده ی Myestetchki در میانه ی راه خود به اردوگاه اصلی برای سپری کردن شب توقف کردند. در حین تمامی آن شلوغی ها و در حالی که بعضی از افسران مشغول جابجا کردن توپ ها بودند و در همان زمانی که دیگران در میدان کوچک مرکزی دهکده نزدیک محوطه ی کلیسا به دور هم جمع شده و به سخنان افسر سررشته داری گوش می دادند، از دور سروکله ی مردی در لباس غیرنظامی که بر اسبی عجیب سوار بود در حوالی محوطه ی پشت کلیسا نمایان شد. اسب کوچک اندام خاکستری رنگ با گردنی زیبا و دمی کوتاه که مستقیم حرکت نمی کرد، بلکه به نحوی که به نظر می رسید یکوری به جلو می آمد، با پاهایش قدم های کوتاه و رقصنده بر می داشت، گویی کسی با تازیانه بر پاهایش می زند و هنگامی که به نزدیکی افسران رسید سوار کار کلاه خود را به احترام از سر برداشه و چنین گفت: « عالی جناب سپهبد فون رابک (von Rabbek)  آقایان محترم را به صرف چای در همین لحظه دعوت می کند . . . ».

  ادامهٔ مطلب »

در اداره پست

سپتامبر 12, 2012

آنتواف چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

چند روز پیش و پس از آن که ما همسر جوان و زیبای رئیس اداره پست شهرمان را دفن کردیم، به اداره ی پست رفتیم تا در آنجا مطابق با سنن پدران و پدربزرگ هایمان در مراسم یادبودی برای تازه درگذشته شرکت کنیم. در حالی که نان سنتی میت دورگردانده می شد بیوه مرد که سن و سالی از او گذشته بود با گریه چنین گفت: « این نان های سنتی درست مانند گونه های همسر خدابیامرزم سرخ رنگ اند. همانقدر زیبا، مانند او . . . ».

ادامهٔ مطلب »