DSCN8400a

Advertisements

DSCN8397a

DSCN8396

این جعبه را از مقوا ساختم و رویش را با زنتنگل پوشاندم

kafshe nouzad

این کفش را من ابتدا از مقوا ساختم و بعد رویش نقاشی کردم.

DSCN8386

DSCN8381

این ها در حکم تمرین های اولیه از روی یک کتاب هستند. بنابراین خیلی هنری از آب در نمی آیند.

DSCN8380

من تازه کشیدن زنتنگل را آغاز کرده ام بنابراین این چند نمونه اول به هیچ وجه مرا راضی نمی کند.

DSCN8379

اولین زنتنگل در ابعاد استاندارد 9 در 9. فقط از روان نویس استفاده کرده ام.

DSCN8378

این اولین تلاش من برای کشیدن یک زنتنگل است. البته ابعاد آن استاندارد نیست و از 9در9 کوچکتر است یعنی حدود 7 در 7 . شاید این اولین زنتنگل در ایران باشد. نمیدانم. بزودی زنتنگل های بعدی من در این وبلاگ منتشر خواهد شد.

انگورفرنگی

مارس 17, 2013

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

6833138591_2ac4866308_b

از همان ابتدای صبح آسمان پوشیده از ابر شده بود. همچون همه ی روزهای خاکستری و یکنواخت، هنگامی که ابرها فاصله ی زیادی با سطح کشتزارها ندارند و به نظر می آید که می خواهد باران ببارد اما هرگز چنین نمی شود، آن روز هم صبحی آرام، خنک و کسل کننده بود. ایوان ایوانیچِ که دامپزشک بود، همراه دوست آموزگارش بورکین حالا دیگر از پیاده روی در کشتزارهایی خسته شده بودند که وسعت آنها به نظرشان بی پایان می نمود. در دوردست می توانستند آسیاب های بادی دهکده ای به نام میروسکی را مشاهده کنند. در سمت راست، ردیفی از تپه ها امتداد یافته و در پشت دهکده از نظر ناپدید می گشتند، و آنها می دانستند که در آنجا ساحل رودخانه، چمن زارها، درختان بید و خانه های روستائیان قرار گرفته است. از بالای یکی از تپه ها، مزرعه ای بی پایان، تیرهای چوبی تلگراف و قطاری را می شد دید که از این فاصله ی دور مانند کرمی در حال خزیدن به نظر می رسید و در هوای صاف حتی می شد شهر را نیز مشاهده کرد. در هوای ملایم و هنگامی که همه ی طبیعت به نظر آرام و اندوهگین می آمد، ایوان ایوانیچ و بورکین از احساس عشق نسبت به کشترازها انباشته شده بودند و با خود می اندیشیدند که این سرزمین تا چه اندازه پرشکوه و زیبا است.

ادامهٔ مطلب »