پیروزی تخم مرغ

اکتبر 21, 2012

شروود اندرسن

برگردان علی محمد طباطبایی

تردیدی ندارم که طبیعت می خواست پدرم مرد بشاش و مهربانی باشد. تا زمانی که به سن 34 سالگی برسد، به عنوان کارگر مزرعه برای مردی به نام توماس باترورتس که خانه و مزرعه اش نزدیک شهر بیدول در اوهایو قرار داشت کار می کرد. در آن زمان پدرم برای خودش اسبی داشت و غروب های یکشنبه با آن به شهر می رفت تا چند ساعتی را در معاشرت و گفتگو با دیگر کارگران مزرعه بگذراند. در شهر او چندین گیلاس آبجو می نوشید و در سالن بن هد این ور و آن ور می پلکید – مکانی که غروب های یکشنبه مملو از کارگران مزرعه می شد. آن وقت ترانه هایی خوانده و گیلاس های مشروب بر روی میز بار کوبید می شدند. در ساعت ده شب پدر در امتداد راه باریک و خلوت روستایی به خانه باز می گشت، سازوبرگ اسبش را برای استراحت شب از روی حیوان برمی داشت و خودش نیز به رختخواب می رفت، در حالی که از موقعیتی که در زندگی داشت بسیار خرسند بود. در آن روزگار هرگز تصوری از تلاش برای بهبود بخشیدن به جایگاه اجتماعیش در جهان نداشت.

ادامهٔ مطلب »

Advertisements

برگردان علی محمد طباطبایی

تکه ای از کودکی که در بیشتر انسان ها به طور کامل از دست می رود، به باور من همان فشاردرونی برای [جستجوی] حقیقت در انسان ها است، به سخن دیگر اشتیاق شدید برای [بدست آوردن] دیدگاهی کلی نسبت به چیزهای جهان و علت های وجودی آنها، آرزو برای [یافتن] هماهنگی و مایملکی مطمئن و معنوی. در دوران کودکیِ خود چه مقدار زیاد که از نداشتن پاسخ برای بیشمار پرسش هایم رنج کشیدم و آنگاه به مرور پی بردم که آن بزرگترهایی که مورد پرسش قرار داده بودم سوال های مرا کم اهمیت تلقی می کرند و کمترین درک و احساسی برای نیازشدید و پریشانی ام [از نداشتن پاسخ های مناسب] نداشتند. پاسخی که من آن را به عنوان نوعی گریز یا حتی تمسخر [از سوی بزرگترهایم] تشخیص می دادم، چه بسا اغلب دل و جرئت را از روح من می گرفت و او را به ساختمان به تدریج در حال لرزیدنِ اسطوره هایش باز می گرداند.

ادامهٔ مطلب »

دون كیشوت، مخالف

اکتبر 13, 2012

نورمان مانه

برگردان علی محمد طباطبایی

اكنون چهار قرن از تولد شاهكاری می گذرد كه نویسنده و قهرمان آن هر دو به نظر می رسد كه از ما نیز جوان تر مانده اند. شاید ساده ترین توضیح برای این پدیده در سخنان فلوبر یافت شود كه می گفت: « من اصل و نصب خودم را در این كتاب یافتم، كتابی كه آن را حتی قبل از آن كه خواندن را آموخته باشم از بر بودم ».  در واقع جوهر دون كیشوت چیزی چنان اساسی است كه ما حتی قبل از خواندنش به آن آگاهی داریم، اما این آن چیزی است كه فقط پس از آن كه با خواندن آن به انتهای این سفر مسحور كننده برسیم بخشی از وجود ما می شود. در واقع این همان ویژگی غیر قابل تردید عظمت در یك نویسنده است.

ادامهٔ مطلب »

برگردان علی محمد طباطبایی

هر انسانی نه فقط خودش به تنهایی است، که او در عین حال نسخه ای منحصربه فرد است، چیزی کاملاً  ویژه در جهان ودر هر حال نقطه ای با اهمیت و اسرارآمیز که در آن پدیده های جهان با هم تلاقی کرده اند. امری که [در جهان] فقط یک بار اتفاق افتاده و دیگر تکرار نمی شود. به همین خاطر است که چرا سرگذشت یک انسان مهم، جاودانی و ربانی است. از همین رو هر انسانی تا زمانی که به نوعی زندگی می کند و خواست طبیعت را اجابت، بی نظیر است و سزاوار هر توجهی. در هر انسانی روح به شکل تبدیل شده است، در هر کدام از ما موجودی در حال رنج است، در وجود هر انسانی رستگاری دهنده ای به صلیب کشیده می شود . . .

ادامهٔ مطلب »

افترا

اکتبر 2, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

سرگئی کاپیتونیچ آشینیف معلم خط مدرسه، دخترش ناتالی را به معلم جغرافیا و تاریخ لوشادینیچ شوهر می داد. جشن عروسی به خوبی و خوشی در حال برگزاری بود. در اتاق نشیمن میهمانان در حال آواز خواندن، بازی کردن و رقصیدن بودند.

ادامهٔ مطلب »

پسر بچه ی شیطان

سپتامبر 23, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

ایوان ایوانیچ لپکین، مرد جوانی خوش صورت و آنا سمجونوونا زامبلیتسکایا، دختری جوان با بینی کوچک و سربالا که ساحل پرشیب رودخانه را طی می کردند بر روی نیمکتی به استراحت نشستند. آن نیمکت درست در لبه ی آب رودخانه و در میانه ی انبوهی از درختان بید جوان قرار گرفته بود. به راستی که مکان بسیار زیبایی بود. اگر آنجا می نشستی از تمامی بقیه ی جهان پنهان بودی و فقط ماهی ها و پشه باغی هایی که اینجا و آنجا در سطح آب همچون نقطه هایی نورانی پرواز می کردند تو را می دیدند. آن دو جوان همراه خود چوب ماهی گیری، تور، قوطی حلبی محتوی کرم و بقیه ی متعلقات ماهیگیری را آورده بودند. از نشستن آنها مدت کوتاهی بیش نگذشته بود که شروع به ماهی گیری کردند.

ادامهٔ مطلب »

آنه چیسهولم

برگردان علی محمد طباطبایی

تاریخ انتشار اول دوشنبه 27 تیر 1384

آنه چیسهولم كتابی از جنس آندرسن در باره ی زندگی هانس كریستین اندرسن را بررسی می كند

ادامهٔ مطلب »

آنتوان چخوف

 برگردان علی محمد طباطبایی

افسران در میان باغ به راه خود ادامه دادند. پس از نور درخشان و سروصداها اکنون باغ بسیار تاریک و ساکت به نظر می رسید. آنها در سکوت تمام راه را تا دروازه ی باغ طی کردند و همگی اندکی مست، سرحال و خشنود بودند. اما تاریکی و سکوت آنها را برای دقیقه ای به فکر فرو برد. احتمالاً همان اندیشه ای که به ذهن ریابوویچ آمده بود دیگران را نیز به خود مشغول می کرد: آیا برای آنها هم بالاخره زمانی فرا می رسد که مانند فون رابک خانه ای بزرگ، یک خانواده و باغ داشته باشند ـ هنگامی که آنها نیز به استقبال میهمانان خود بروند، حتی اگر شده با ریاکاری، و از آنها با غذا ها و نوشابه ها پذیرایی کرده و رضایت آنها را فراهم نمایند؟

  ادامهٔ مطلب »

بوسه (بخش اول)

سپتامبر 13, 2012

آنتوان چخوف

 برگردان علی محمد طباطبایی

 

در ساعت هشت شبِ بیستم ماه می تمامی شش گروهِ توپخانه از تیپ آتشبار نیروهای ذخیره در دهکده ی Myestetchki در میانه ی راه خود به اردوگاه اصلی برای سپری کردن شب توقف کردند. در حین تمامی آن شلوغی ها و در حالی که بعضی از افسران مشغول جابجا کردن توپ ها بودند و در همان زمانی که دیگران در میدان کوچک مرکزی دهکده نزدیک محوطه ی کلیسا به دور هم جمع شده و به سخنان افسر سررشته داری گوش می دادند، از دور سروکله ی مردی در لباس غیرنظامی که بر اسبی عجیب سوار بود در حوالی محوطه ی پشت کلیسا نمایان شد. اسب کوچک اندام خاکستری رنگ با گردنی زیبا و دمی کوتاه که مستقیم حرکت نمی کرد، بلکه به نحوی که به نظر می رسید یکوری به جلو می آمد، با پاهایش قدم های کوتاه و رقصنده بر می داشت، گویی کسی با تازیانه بر پاهایش می زند و هنگامی که به نزدیکی افسران رسید سوار کار کلاه خود را به احترام از سر برداشه و چنین گفت: « عالی جناب سپهبد فون رابک (von Rabbek)  آقایان محترم را به صرف چای در همین لحظه دعوت می کند . . . ».

  ادامهٔ مطلب »

در اداره پست

سپتامبر 12, 2012

آنتواف چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

چند روز پیش و پس از آن که ما همسر جوان و زیبای رئیس اداره پست شهرمان را دفن کردیم، به اداره ی پست رفتیم تا در آنجا مطابق با سنن پدران و پدربزرگ هایمان در مراسم یادبودی برای تازه درگذشته شرکت کنیم. در حالی که نان سنتی میت دورگردانده می شد بیوه مرد که سن و سالی از او گذشته بود با گریه چنین گفت: « این نان های سنتی درست مانند گونه های همسر خدابیامرزم سرخ رنگ اند. همانقدر زیبا، مانند او . . . ».

ادامهٔ مطلب »