انگورفرنگی

مارس 17, 2013

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

6833138591_2ac4866308_b

از همان ابتدای صبح آسمان پوشیده از ابر شده بود. همچون همه ی روزهای خاکستری و یکنواخت، هنگامی که ابرها فاصله ی زیادی با سطح کشتزارها ندارند و به نظر می آید که می خواهد باران ببارد اما هرگز چنین نمی شود، آن روز هم صبحی آرام، خنک و کسل کننده بود. ایوان ایوانیچِ که دامپزشک بود، همراه دوست آموزگارش بورکین حالا دیگر از پیاده روی در کشتزارهایی خسته شده بودند که وسعت آنها به نظرشان بی پایان می نمود. در دوردست می توانستند آسیاب های بادی دهکده ای به نام میروسکی را مشاهده کنند. در سمت راست، ردیفی از تپه ها امتداد یافته و در پشت دهکده از نظر ناپدید می گشتند، و آنها می دانستند که در آنجا ساحل رودخانه، چمن زارها، درختان بید و خانه های روستائیان قرار گرفته است. از بالای یکی از تپه ها، مزرعه ای بی پایان، تیرهای چوبی تلگراف و قطاری را می شد دید که از این فاصله ی دور مانند کرمی در حال خزیدن به نظر می رسید و در هوای صاف حتی می شد شهر را نیز مشاهده کرد. در هوای ملایم و هنگامی که همه ی طبیعت به نظر آرام و اندوهگین می آمد، ایوان ایوانیچ و بورکین از احساس عشق نسبت به کشترازها انباشته شده بودند و با خود می اندیشیدند که این سرزمین تا چه اندازه پرشکوه و زیبا است.

ادامهٔ مطلب »

ویرجینیا وولف

ژانویه 15, 2013

استفان کسل هووت

برگردان علی محمد طباطبایی

VirginiaWoolf

در جهان آدلنین ویرجینیا استفن، دانشجوی کالج کینگ در لندن، حیوانات نقش بزرگی به عهده داشتند. ویرجینیا، نامی که او را بیشتر با آن صدا می کردند، حشرات را جمع می کرد، در نامه هایش از اسب های متعلق به آشنایانشان که مرده بودند گزارش می داد و به یکی از دوستانش پیشنهاد داده بود که گربه ای را به توسط یک پیک برایش ارسال کند. دوستانش را با « عزیزترین قورباغه هایم » مخاطب قرار می داد و نامه هایش را با « بز تو » امضا می کرد، نامی مستعار از دوران کودکی اش.

ادامهٔ مطلب »

داوری

ژانویه 7, 2013

فرانتس کافکا

برگردان علی محمد طباطبایی

داستانی برای دوشیزه فلیسه ب.

franz-kafka

صبح روز یکشنبه در زیبا ترین هنگام از فصل بهار بود. بازرگان جوانی به نام گئورگ بندمان در اتاق شخصی اش در طبقه ی اول یکی از ساختمان های کوتاه و بد ساخت که در ردیفی طولانی در امتداد رودخانه قرار گرفته بودند و تفاوت آنها با یکدیگر فقط در ارتفاع و رنگ آمیزی ظاهرشان بود، نشسته بود. در آن لحظه او تازه از نوشتن نامه به یکی از دوستان دوران جوانیش که اکنون در خارج از کشور زندگی می کرد فارغ شده بود. سپس درِ پاکت را با آهستگی بازیگوشانه ای مهر موم کرد و در حالی که آرنج های خود را به میز تکیه داده بود، از میان پنجره به تماشای رودخانه، پل و بلندی هایی پرداخت که در آن سوی رودخانه قرار گرفته و اکنون در رنگ سبز بی حالی ظاهر می شدند.

ادامهٔ مطلب »

از دوران کودکی (2)

دسامبر 11, 2012

هرمان هسه

بخش دوم و پایانی

برگردان علی محمد طباطبایی

5950569535_74b6a45bd1_b

در آن شب من تحت تأثیر بسیاری خاطرات و احساسات گیج کننده خوابم برد و شاید در روز بعد تحت تأثیر و فشار تجربه های تازه، خاطره ی آن همبازی که مدت ها بود به فراموشی رفته و هنوز هم برایم محو و ناپیدا مانده بود، دوباره نیز در ذهنم گم و گور می شد و هرگز نیز به همان زیبایی و تر و تازگی که شب قبل در ذهنم جان گرفته بود باز نمی گشت. اما درست همان روز سر صبحانه مادر از من پرسید: « آیا بروسی را یادت می آید که همیشه با شما ها بازی می کرد »؟

ادامهٔ مطلب »

از دوران کودکی (1)

دسامبر 8, 2012

هرمان هسه

بخش اول

برگردان علی محمد طباطبایی

6549287347_dc25a61857_b

جنگل قهوه ای در دوردست از همین چند روز پیش به این طرف سوسویی بانشاط از رنگ سبز برگهای تازه را نشان می دهد. در منطقه ی لترسبرگ من امروز اولین گلهای نیمه باز پامچال را مشاهده کردم. در آسمان کاملاً صاف و مرطوب ابرهای مهربان ماه آوریل در عالم رویا سیر می کنند، و زمین های زراعی که بسیاری شان هنوز شخم درستی نخورده اند چنان قهوه ای براقی دارند و خود را در مقابل هوای ملایم مشتاقانه می گسترانند، که گویی آرزو دارند بذرها را در خود بپذیرند و گیاهان را از دل خود بیرون دهند و از نیروهای خاموش خود هزاران جوانه ی سبز و ساقه های رو به بالا رشد کننده را به محک آزمون گذارند، حس کنند و بذل و بخشش نمایند. همه چیز در حال انتظار است، همه چیز خود را آماده می کند، همه چیز در رویا است و در تب تبدیل شدنی ظریف، که با ملاطفت مصرانه ای جوانه می زنند – بذر به سوی خورشید، ابر در مقابل زمین زراعی و علف تازه روئیده در برابر بادها.

ادامهٔ مطلب »

طرح گرچن

نوامبر 28, 2012

ویلیام جانسون

(منتشره در کتابی به سال 1916)

 برگردان علی محمد طباطبایی

کشیش در حال خواندن بود: « و حضرت سلیمان هفتصد زن داشت ».

گرچن ادلر راست نشست و گوش هایش را تیز کرد. ایده ی جدیدی به مغزش خطور کرده بود. در روستای آیسن شرایط مصیبت باری در جریان بود. موضوع از اینجا شروع می شد که از این روستا بیش از سیصد مرد به جنگ رفته بودند، اما پس از پایان جنگ پنجاه و یک نفر – بله، فقط پنجاه و یک نفر – باز گشتند و در روستای آیسن اکنون دویست و هشتاد و یک دختر در انتظار مردانی برای خواستگاری نشسته بودند.

ادامهٔ مطلب »

پسرها

نوامبر 20, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

یک نفر در حیات فریاد کشید: « وولودیا آمد »!

ناتالیای آشپز در حالی که به سرعت وارد اتاق غذاخوری می شد با فریاد گفت: « ارباب وولودیا آمده است »!

ادامهٔ مطلب »

شرط بندی

نوامبر 14, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

1 –

شبی تاریک در پائیز بود. بانکدار پیر در کتابخانه ی خود بالا و پائین می رفت و به خاطر می آورد که چگونه پانزده سال پیش در یک شب پائیزی میهمانی به راه انداخته بود. در آن جا مردان باهوش بسیاری حضور داشتند و در میانشان گفتگوهای جالب توجهی در جریان بود. آنها در میان مطالب مختلفی که در باره اش صحبت می کردند به بحث در باره ی حکم اعدام رسیدند. بیشتر میهمانان که درمیانشان روزنامه نگاران و افراد روشنفکر بسیاری دیده می شد  با مجازات مرگ مخالف بودند. آنها این شیوه از مجازات را برای عصر خود دیگر معتبر نمی دانستند و معتقد بودند که روشی غیراخلاقی و نامناسب برای کشورهای مسیحی است. به باور بعضی از آنها مجازات اعدام را می بایست در همه جا با زندانی شدن برای تمامی عمر عوض می کردند.

ادامهٔ مطلب »

آفتاب پرست (*)

اکتبر 28, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

سربازرس پلیس اوچوملوف در حالی که پالتوی نویی به تن داشت و بسته ای در زیر بغلش در بازار مرکزی شهر در حال قدم زدن بود. یک مأمور انتظامی مو قرمز در پشت سرش با قدم های بلند و با آبکشی در دست که از انگورفرنگی های توقیف شده پر بود راه می رفت. دور و ور آنها همه جا در سکوت بود. حتی پرنده هم آنجا پر نمی زد. . . . درهای باز مغازه ها و میخانه ها مانند دهن های گرسنه با نا امیدی و اندوه نگاه خود را متوجه جهانِ خداوند کرده بودند. حتی در آن حوالی سرو کله ی یک گدا هم پیدا نبود.

ادامهٔ مطلب »

برگردان علی محمد طباطبایی

161 سال پیش ساعت به دنیا آمدن رمان مشهور هرمان ملویل « موبی دیک »، نهنگ هیولا مانند بود. محقق علوم فرهنگی ژوزف فوگل توضیح می دهد که این رمان در روزگار خود ما چه اهمیتی دارد.

ادامهٔ مطلب »