انگورفرنگی

مارس 17, 2013

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

6833138591_2ac4866308_b

از همان ابتدای صبح آسمان پوشیده از ابر شده بود. همچون همه ی روزهای خاکستری و یکنواخت، هنگامی که ابرها فاصله ی زیادی با سطح کشتزارها ندارند و به نظر می آید که می خواهد باران ببارد اما هرگز چنین نمی شود، آن روز هم صبحی آرام، خنک و کسل کننده بود. ایوان ایوانیچِ که دامپزشک بود، همراه دوست آموزگارش بورکین حالا دیگر از پیاده روی در کشتزارهایی خسته شده بودند که وسعت آنها به نظرشان بی پایان می نمود. در دوردست می توانستند آسیاب های بادی دهکده ای به نام میروسکی را مشاهده کنند. در سمت راست، ردیفی از تپه ها امتداد یافته و در پشت دهکده از نظر ناپدید می گشتند، و آنها می دانستند که در آنجا ساحل رودخانه، چمن زارها، درختان بید و خانه های روستائیان قرار گرفته است. از بالای یکی از تپه ها، مزرعه ای بی پایان، تیرهای چوبی تلگراف و قطاری را می شد دید که از این فاصله ی دور مانند کرمی در حال خزیدن به نظر می رسید و در هوای صاف حتی می شد شهر را نیز مشاهده کرد. در هوای ملایم و هنگامی که همه ی طبیعت به نظر آرام و اندوهگین می آمد، ایوان ایوانیچ و بورکین از احساس عشق نسبت به کشترازها انباشته شده بودند و با خود می اندیشیدند که این سرزمین تا چه اندازه پرشکوه و زیبا است.

بورکین گفت: « دفعه ی قبل، هنگامی که در انبار پروکوفی توقف کرده بودیم در نظر داشتید که برایم داستانی را تعریف کنید ».

« بله، می خواستم در باره ی برادرم به شما بگویم ».

ایوان ایوانیچ نفس عمیقی کشید و پیش از آن که داستانش را آغاز کند پیپ خود را روشن نمود، اما درست در همان لحظه بارش باران آغاز گردید. پنج دقیق گذشت و باران یکریز می بارید و نشانه ای از این که بند بیاید نبود. ایوان ایوانیچ متوقف شد و به تردید افتاد. سگ ها که سرتاپا کاملاً خیس شده بودند در حالی که دم ها را میان پاهایشان قرار داده بودند با حالتی غم انگیز به آن دو نگاه می کردند.

بورکین گفت: « باید جایی پناه بگیریم. برویم نزد آلیوخین که همین نزدیکی ها است ».

« بسیار خب ».

آنها راه میان بری را از میان مزرعه ای که گندم هایش تراشیده شده و فقط ساقه ها باقی مانده بودند انتخاب کرده و سپس به طرف راست راه خود را ادامه دادند تا آن که به جاده رسیدند. طولی نکشید که درخت های سپیدار، یک باغ و بام های سرخ رنگِ انبارهای غله نمایان شدند. سطح رودخانه می درخشید و آنها به جاده ی پهنی وارد شدند که در آن یک آسیاب همراه با اتاقکی به رنگ سفید دیده می شد که از آن به عنوان رختکن حمام استفاده می کردند. نام آنجا سوفینو بود که آلیوخین نیز در آنجا زندگی می کرد.

آسیاب در حال کارکردن بود و اصواتی که از آن بلند می شد سروصدای باران را تحت الشعاع قرار می داد و آب بند می لرزید. در اطراف گاری ها اسب های خیس با گردن های آویزان ایستاده بودند و مردانی که هرکدام بر روی سرهایشان کیسه هایی را حمل می کردند در حال رفت و آمد بودند. همه جا نمناک، گل آلود و ناخوشایند بود و رودخانه سرد و ملال انگیز به نظر می رسید. ایوان ایوانیچ و بورکین از سر تا به پا احساس نم گرفتگی و ناراحتی می کردند. پاهایشان از راه رفتن زیاد در گل خسته شده بود و آنها بدون آن که به یکدیگر چیزی بگویند از کنار آب گیر گذشته و به سوی انبار می رفتند، و حالتشان مانند آن بود که از یکدیگر دچار دلخوری شده باشند.

در یکی از انبارها دستگاهی که کاه را از غله جدا می کند در حال کار کردن بود و گرد و غباری ایجاد کرده بود که از انبار بیرون می زد. آلیوخین خودش در آستانه ی در ایستاده بود، مردی تقریباً چهل ساله، کشیده و تنومند با موهای بلند، که بیشتر به یک استاد دانشگاه یا یک نقاش شبیه بود تا به یک کشاورز. او پیراهنی بلند و خاک گرفته به تن داشت و طنابی به دور کمرش بسته شده بود و به جای شلوار معمولی، شلوار گشادی از پارچه ی ارزان به پا داشت و چکمه هایش از گل و تکه های کاه پوشیده شده بود. بینی و چشمان سیاهش همگی پر از گرد و غبار بودند. او ایوان ایوانیچ را شناخت و آن گونه که نشان می داد بسیار خوشحال شده بود.

او گفت: « آقایان، لطفاً به خانه ی من بروید و من هم تا دقیقه ای دیگر آنجا خواهم بود ».

خانه ی او بزرگ و دوطبقه بود. آلیوخین در طبقه ی پائین در دو اتاقی که طاق های قوسی و پنجره های کوچکی داشتند و برای کارگران مزرعه طراحی شده بود زندگی می کرد. این خانه ی زراعی طراحی ساده ای داشت و همه جا از رایحه ی نان چاودار، ودکا و البته چرم انباشته بود. او به ندرت از اتاق های پذیرایی استفاده می کرد، مگر آن که میهمانی به منزل او وارد شده باشد. ایوان ایوانیچ و بورکین توسط دختر خدمتکاری مورد استقبال قرار گرفتند. دختر جوان چنان زیبا بود که باعث شد آنها ایستاده و با نگاه معنی داری یکدیگر را بنگرند.

آلیوخین در حالی که پس از آنها وارد هال می شد گفت: « آقایان، نمی توانید تصور کنید که چقدر از دیدن شما خوشحالم. هرگز انتظار آمدن شما را نداشتم. سپس به دختر خدمتکار گفت: « پلاگوئِا، برای دوستام لباس تازه بیاور. و من خودم نیز باید لباس هایم را عوض کنم. اما اول باید حمام کنم. از بهار به این طرف هنوز حمام دیگری نرفته ام. آیا دوست دارید شما هم حمامی بگیرید؟ و در این بین لباس های تازه ما نیز آماده خواهند شد ».

پلاگوئِای ظریف و دوست داشتنی چند دست حوله و صابون آورد وآلیوخین دوستانش را به حمام راهنمایی کرد.

آنگاه آلیوخین چنین گفت: « بله، خیلی وقت است که حمام نرفته ام. اتاقک حمام من همانگونه که می بینید بی نقص است. پدرم و من آن را درست کردیم، اما به دلیلی من هرگز فرصت استفاده از آن را ندارم ».

آنگاه بر روی پله ی ورودی نشست و مشغول صابون زدن گردن و موهای بلندش شد و آبی که اطراف او بود به رنگ قهوه ای درآمد.

ایوان ایوانیچ متفکرانه به سر او نگریست و چنین گفت: « بله، می بینم ».

آلیوخین با شرمساری در حالی که خود را صابون می زد گفت: « خیلی وقت بود که من حمام نگرفته بودم » و در این حال آبی که دور و ور او بود نیز مانند جوهر به رنگ آبی تیره درآمد.

ایوان ایوانیچ از رختکن بیرون آمد و شلپی به درون آب پرید و در زیر باران مشغول شنا کردن شد، دست هایش را در آب تکان می داد و باعث ایجاد امواج آب به اطراف خود می گشت، و گل های نیلوفر سفیدرنگی که روی آب بودند نیز با فشار امواج به اطراف پراکنده می شدند. او به مرکز آبگیر شنا کرد و در آنجا به زیر آب رفت و سپس در جای دیگری از آن بیرون آمد و مشغول شناکردن و به زیر آب رفتن شد و تلاش کرد تا به کف آبگیر برسد. در حالی که بسیار خوشحال بود با صدای بلندی گفت: « آه، چقدر لذت بخش است! واقعاً چقدر لذت بخش است ». آنگاه به سوی آسیاب شنا کرد، با برزگران سخن گفت و بازگشت و در مرکز آبگیر خود را بر سطح آب قرار داد بطوری که باران به سر و صورتش می بارید. بورکین و آلیوخین حالا هردو لباس پوشیده و آماده ی رفتن بودند، اما او همچنان به شنا کردن و به زیر آب رفتن ادامه می داد.

دوباره گفت: « لذت بخش است، واقعاً که لذت بخش است »!

بورکین با صدای بلند گفت: « دیگر بس است »!

آنها به خانه رفتند و هنگامی که در اتاق غذاخوری بزرگ در طبقه ی بالا چراغ روشن شد و بورکین و ایوان ایوانیچ لباس ابریشمی مخصوص خانه را به تن و دمپایی های گرمی به پا کردند، و بر روی صندلی لم دادند و پس از آن که آلیوخین، که حالا خودش تمیز و مرتب شده بود و کت فراک تازه ای به تن کرده و از قرار معلوم از گرمی و نظافت خود و از لباس های خشکی که به تن و دمپایی که به پا داشت با شادمانی قدم می زد و بعد از آن که پلاگوئِای زیبا نیز با لبخند شیرینی که بر لب داشت بدون این که صدایی از او در آید بر روی فرش به نرمی جلو آمده و بر روی یک سینی چای و مربا آورد، بله، تازه آنگاه بود که ایوان ایوانیچ داستان خود را آغاز نمود و چنین به نظر می رسید که نه فقط بورکین و آلیوخین به آنچه او تعریف می کند گوش می دهند که خانم های پیر و جوان و افسرانی نیز که از درون قاب عکس های طلایی با قیافه ای جدی و با آرامش از بالای دیوار به آنها می نگریستند.

او چنین شروع به سخن گفتن نمود: « ما دو برادر هستیم، من ایوان ایوانیچ و برادرم نیکولا ایوانیچ که دو سال از من جوان تر است. من به تحصیل پرداخته و دامپزشک شدم، در حالی که نیکولا هنگامی که نوزده سالش بود در وزارت دارایی مشغول به کار شد. پدر ما که نامش چیمشا هیمالایسکی بود شغل نظامی داشت و هنگامی که چشم از جهان فروبست به مقام افسری رسیده بود و به این ترتیب برای ما لقب خود و ملک کوچکی را به ارث گذارد. ما درست مانند کودکان برزگران بزرگ می شدیم، و روزها و شب ها را در کشتزارها و جنگل ها می گذراندیم، از اسب ها مراقبت می کردیم، پوست درختان زیرفون را جدا می کردیم، به ماهی گیری می رفتیم و به کارهایی از این قبیل می پرداختیم . . . و شما به خوبی می دانید که وقتی انسانی ماهیگیری کند، یا پرواز توکاهایی را بنگرد که در دسته های بزرگ و در روزهای روشن و سرد پائیزی بر فراز دهکده این سو و آن سو پرواز می کنند دیگر هرگز نمی تواند یک انسان شهرنشین باقی بماند و تا روز مرگش به سوی دهکده کشیده می شود. برادرم در کار اداری اش در حال تلف شدن بود. سالها می گذشت و او در همان پست اولیه اش باقی مانده بود، پیوسته همان کاغذهای اداری را پر می کرد و فقط به یک چیز می اندیشید، این که چگونه به زندگی روستایی بازگردد. و یواش یواش دلتنگی اندکی که داشت به یک ناراحتی بخصوصی تبدیل شد، به یک ایده ی ثابت، این که بالاخره جایی در ساحل یک رودخانه یا دریاچه مزرعه ی کوچکی بخرد ».

« او مرد خوبی بود و من دوستش داشتم، اما هرگز با این آرزوی او که انسان خودش را در مزرعه ی خودش زندانی کند احساس همدلی نمی کردم. از قدیم هم گفته اند که انسان فقط به دو متر زمین نیاز دارد. اما یقیناً این برای جنازه خوب است نه انسان زنده. و من می شنوم که روشنفکران ما علاقه ی زیادی به زمین زراعی دارند و مایلند که برای خودشان مزرعه ای بخرند. اما آخرش همان دو متر زمین نصیب آنها می شود. شهر را ترک کردن و تلاش برای زندگی و غوطه ور شدن در آن و این که چنین انسانی به یک مزرعه رفته و خودش را در آن حبس کند چیزی جز خودخواهی و کاهلی نیست. در واقع نوعی رهبانیت است، گرچه رهبانیتی بدون عمل. انسان نیازمند دو متر زمین نیست، حتی نیازمند یک مزرعه هم نیست بلکه تمام سیاره ی ما و طبیعت را می خواهد، جایی که او در آزادی کامل بتواند تمامی ویژگی ها و خصوصیت های روح آزادش را به نمایش بگذارد ».

« برادر من نیکولای در دفتر کارش می نشست و رویای روزی را می دید که در فضایی باز نشسته و غذایی را می خورد که از مواد خوراکی که خودش پرورش داده پخته شده است، غذایی که رایحه ی مطبوعش سرتاسر مزرعه ی او را پر می کند. او آرزومند دیدن روزی بود که در آفتاب می خوابد و ساعت ها همراه دوستانش دم دروازه ملکش می نشیند و به کشتزارها و درخت های جنگل نگاه می کند. شادی او و خوراک روحی مورد علاقه اش اکنون از مطالعه کتاب های زراعی و یافتن توصیه هایی در نشریات کشاورزی تشکیل می شد. و او حالا علاقمند به خواندن روزنامه ها شده بود، البته فقط بخش مربوط به آگهی های فروش زمین های زراعی که مثلاً این مقدار زمین قابل کشت و مرتع همراه با خانه ی روستایی، رودخانه، باغ، آسیاب و استخر مخصوص آسیاب قابل خریدن است. و او رویای دیدن حصارهای باغ، گلها، میوه ها، لانه ها، ماهی های درون آبگیر و چیزهایی شبیه به این ها و آنچه به فکرتان هم نمی رسد را داشت. این قبیل خیال پردازی ها بستگی به آگهی هایی داشتند که او پیدا می کرد، اما به دلیلی همیشه در تمامی آنها یک بوته ی انگور فرنگی هم وجود داشت. برای او هیچ خانه و هیچ مکان رمانتیکی بدون وجود یک بوته ی انگور فرنگی قابل تصور نبود ».

« او عادت داشت بگوید که » زندگی در روستا هم مزیت های خودش را دارد. شما در ایوان خانه ی روستایی خود می نشینید و در همان حالی که چای می نوشید، جوجه اردک هایتان در آبگیر شنا می کنند و همه چیز رایحه ی خوبی دارد . . . و اطراف شما را بوته های انگورفرنگی گرفته است » ».

« او عادت کرده بود نقشه ی ملکش را بکشد و همیشه همان چیزهای تکراری را بر روی آن می شد دید: (اول) خانه ی روستایی، (دوم) خانه ی کارگران، (سوم) باغ سبزیجات، (چهارم) بوته ی انگورفرنگی. او با خست زندگی خود را می گذراند و هرگز به اندازه کافی غذا و نوشیدنی مصرف نمی کرد، خدا می داند که چه لباس هایی می پوشید، درست مانند یک گدای ولگرد، و همیشه پول هایش را پس انداز کرده و در بانک می گذاشت. او به شکل وحشتناکی کنس شده بود. هرگاه او را می دیدم به شدت متأثر می شدم و معمولاً پولی به او می دادم تا به تعطیلات برود، اما او همان مقدار را هم جمع می کرد. وقتی انسانی یک نقشه ی بخصوصی به کله اش بیفتد، دیگر کاری از دست کسی ساخته نیست ».

« سالها سپری شدند، او به استان دیگری فرستاده شد. در حالی که چهل سالگی را پشت سرگذارده بود هنوز هم در روزنامه ها آگهی های فروش ملک را می خواند و پول هایش را پس انداز می کرد. آنگاه شنیدم که ازدواج کرده است. او که هنوز هم نقشه ی خرید یک ملک کشاورزی همراه با یک بوته ی انگور فرنگی را کنارنگذاشته بود با یک بیوه ی مسن و زشت ازدواج کرد که هیچ گونه احساسی به او نداشت و تنها حسنش پولدار بودنش بود. در کنار او نیز با خساست به زندگی ادامه داد و هرگز برای زنش غذای درست و حسابی تهیه نکرد و به جای آن پول هایش را به اسم خودش در بانک پس انداز می نمود. این زن پیشتر همسر یک رئیس اداره ی پست بود و از زندگی مرفهی برخوردار، اما حالا با شوهر دومش حتی نان سیاه هم به اندازه کافی گیرش نمی آمد. این زن در زندگی جدیدش مانند یک شمع آب شد و پس از سه چهار سال از دنیا رفت. و برادرم حتی یک بار نیز خودش را به خاطر مرگ او سرزنش نکرد. پول نیز مانند ودکا می تواند شوخی های عجیبی در زندگی انسان ایجاد کند. یک بار در روستای ما بازرگانی در حال مرگ بود. پیش از این که بمیرد خواست که برایش عسل بیاورند. آن وقت تمامی اسکناس ها و اوراق بهادارش را با آن عسل خورد تا گیر کسی دیگری نیفتند. یک بار در ایستگاهی مشغول معاینه ی یک گله ی گاو بودم که به ناگهان کارگری به زیر لوکوموتیو رفت و پایش قطع شد. ما او را که از پایش خون می چکید به اتاق انتظار بردیم – چه درد سر و گرفتاری – آنهم در حالی که او در تمام مدت نگران پیدا کردن پایش بود. آخر او 25 روبل را در چکمه خود مخفی کرده بود و نمی خواست این مبلغ را از دست بدهد ».

بورکین گفت: « از موضوع اصلی خارج نشوید ».

ایوان ایوانیچ پس از درنگی طولانی ادامه داد: « برادرم پس از مرگ همسرش جستجوی خرید یک ملک را آغاز کرد. البته شما ممکن است که چندین سال به دنبال خرید چنین ملکی باشید اما در نهایت چشم بسته خرید کنید. برادرم نیکولای از طریق یک کارگزار وامی گرفت و صدوبیست هکتار زمین همراه با یک خانه، یک کلبه و یک پارک خریداری کرد، اما از باغ میوه و بوته ی انگورفرنگی و آبگیر جوجه اردک ها خبری نبود. البته در آنجا رودخانه ای وجود داشت، اما آب آن به سیاهی قهوه بود زیرا این ملک میان کارگاه آجرپزی و کارخانه ی ژلاتین سازی قرار گرفته بود. با این وجود برادرم نیکولای از این بابت اصلاً نگران نبود. او بیست بوته ی انگورفرنگی سفارش داد و سرگرم زندگی روستایی خود شد ».

« سال گذشته دیداری از او به عمل آوردم. پیش خودم فکر کردم که بروم و ببینم که وضعیت او چگونه است. او در نامه هایش ملک خود را گوشه ی دنج چیمبارشوف یا هیمالایسکی نامیده بود. من بعد از ظهر بود که به آنجا رسیدم. هوا گرم بود. هرجا را که می دیدی جوی آب، حصار، پرچین، ردیف هایی از درخت های نراد جوان به چشم می خورد، اما معلوم نبود که چگونه باید از آن محوطه گذشت و اسب خود را به کجا بست. من به سوی خانه رفتم و با سگی که پشم های سرخ رنگی داشت و به چاقی یک خوک بود برخورد نمودم. او سعی کرد تا پارس کند اما برای این کار بیش از اندازه خسته بود. از میان آشپزخانه، آشپز که او نیز به چاقی یک خوک بود با پای برهنه بیرون آمد و به من گفت که اربابش مشغول خواب بعدازظهری است. من به داخل خانه به سوی برادرم رفتم و او را بر روی تختخوابش نشسته یافتم، در حالی که زانوانش با پتویی پوشیده شده بود. او به نظر پیر، فربه و شل و ول می آمد. گونه ها، بینی و لب هایش آویزان بودند. و من تا حدی انتظار آن را داشتم که مانند یک خوک خرخر کند ».

« ما همدیگر را در آغوش گرفتیم و از این که می دیدیم زمانی جوان بودیم اما اکنون هر دو موهایمان سفید شده و نزدیک موت هستیم اشک شوق و اندوهمان سرازیر شد. او لباس پوشید و مرا به دیدن ملکش برد ».

من از او پرسیدم: « خب، وضع و حالت چطور است »؟

« شکر خدا که همه چیز مرتب است و من هم وضعیت خوبی دارم ».

« او دیگر آن کارمند فقیر و درمانده نبود، بلکه تبدیل به یک زمین دار واقعی و شخصی مهم شده بود. او به زندگی جدید خود عادت کرده بود و آنجا را دوست می داشت، فراوان غذا می خورد و حمام روسی می گرفت و چاق شده بود، او بر علیه آن دو کارخانه اقامه ی دعوا کرده بود و چنانچه روستائیانش او را « عالی جناب » خطاب نمی کردند بسیار ناراحت می شد. و مانند یک زمیندار خوب به فکر آخرت خود هم بود و متکبرانه و نه از روی سادگی کارهای مفیدی برای دیگران انجام می داد. مثلاً چه کارهایی؟ او انواع و اقسام بیماری هایی را که روستائیانش به آنها مبتلا می شدند با سودا و روغن کرچک مداوا می کرد و در روز تولدش در وسط دهکده مراسم شکرگزاری به راه می انداخت و از روستائیان با سطلی نیمه پر از ودکا پذیرایی می نمود، کاری که می اندیشید انجام دادنش عمل درستی است. آه از این نیم سطل های وحشتناک ودکا. یک روز یک ارباب زبان باز زارعین را برای ورود غیر مجاز به ملکش به دادگاه منطقه می کشاند و روز بعد، چنانچه روز تعطیل باشد از آنها با ودکا در سطل پذیرایی می کند و آنها هم به افتخارش هورا می کشند! و در حالت مستی چکمه هایش را می لیسند. همیشه وقتی یک روس خود را به غذای خوب خوردن و تنبلی عادت بدهد، تبدیل به احمق ترین فرد متکبر می شود. نیکولای ایوانیچ، آن زمان که کارمند مالیه بود از این که خودش طرز فکر و عقیده ای داشته باشد وحشت داشت، حالا می اندیشید که آنچه از دهانش در می آید حکم قانون را دارد. مثلاً می گفت تعلیم و تربیت برای توده ها لازم است، اما برای این زارعین هنوز وقت این کار فرا نرسیده است و یا معتقد بود که تنبیه بدنی به طور معمول مضر است، اما در موارد خاصی مفید است و غیرقابل اجتناب ».

« دوست داشت بگوید که من انسان ها را می شناسم و میدانم که چگونه باید با آنها رفتار کنم. آنها هم مرا دوست دارند. فقط کافی است که من انگشتم را تکان دهم و آنها هر کاری که به آنها بگویم را انجام می دهند ».

« این را هم بگویم که او همه ی این ها را با تبسمی محبت آمیز که حکایت از فرزانگی او داشت بیان می کرد. او به طور دائم تکرار می کرد: » ما نجیب زاده ها «، یا » من به عنوان یک اشراف زاده «. ظاهراً فراموش کرده بود که پدربزرگ ما یک زارع بود و پدر ما یک سرباز ساده. حتی نام خانوادگی ما چیمشا – هیمالایسکی که حقیقتاً نام مسخره ای است به نظر او کاملاً خوش طنین، متشخصانه و بسیار خوشایند می آمد ».

« اما مسئله ی اصلی من در اینجا به او مربوط نمی شود بلکه به خود من باز می گردد. می خواستم بگویم که در آن چند ساعتی که من در خانه ی او بودم در خود من چه تغییراتی روی داد. به هنگام غروب و در حالی که مشغول نوشیدن چای بودیم، آشپز یک بشقاب پر از انگور فرنگی بر روی میز گذارد. البته آنها را از بازار نخریده بود، بلکه برادرم خودش آنها را عمل آورده بود و اکنون برای اولین بار از زمانی که بوته هایشان را کاشته بود از آنها محصولی برداشت می کرد. نیکولای ایوانیچ با خوشحالی خنده ای کرد و سپس برای یکی دو دقیقه در حالی که در چشمانش اشکی نشسته بود با سکوت به انگورفرنگی ها خیره ماند. به قدری هیجان او را گرفته بود که نمی توانست سخن بگوید، سپس یکی از آنها را برداشت و در دهانش گذارد، و همچون کودکی که بالاخره به او اسباب بازی دلخواهش را داده اند با نگاهی پیروزمندانه به من نگاهی انداخت و چنین گفت »:

« چقدر خوشمزه اند »!

« او همچنان حریصانه به خوردن ادامه داد و در تمام مدت می گفت: » چقدر خوشمزه اند! تو هم امتحانی بکن » »!

« من چنین کردم اما دیدم که آنها پوست کلفت و ترش بودند. به قول پوشکین، توهمی که باعث شادمانی ما می شود، برای ما از ده هزار حقیقت نیز عزیز تر است. من مرد خوشبختی را می دیدم که عزیزترین رویایش اکنون به واقعیت پیوسته بود، کسی که در حیات خود به هدفش دست یافته و به آنچه می خواست رسیده بود و از سرنوشت و از خودش کاملاً خشنود بود. در تصوری که من از زندگی بشر دارم همیشه مقداری غم و غصه نیز وجود دارد، اما در آن شرایط با دیدن این مرد خوشحال و شادمان چیزی همچون ناامیدی دلم را پر کرد و هنگامی که شب فرا رسید فشار آن را بیشتر احساس می کردم. در اتاقی در کنار اتاق برادرم تختخوابی برای من آماده شده بود و می توانستم صدای او را که خواب به چشمانش نمی آمد بشنوم که همچنان مرتب به سوی بشقاب انگورفرنگی می رفت و به آنها ناخنک می زد.

« با خود اندیشیدم: حقیقتاً که در جهان چه تعداد زیادی انسان های راضی و خوشبخت وجود دارد! و آنها چه قدرت زیاده از حدی را تشکیل می دهند! من به این زندگی می نگرم و آنچه می بینم خودپسندی و بیهودگی اقویا، تکبر و ددمنشی ضعفا، فقر وحشتناک در همه جا، ازدحام، مستی، تزویر و دروغ گویی است و بس . . . و در این میان در تمامی خانه ها، در همه ی خیابان ها سکوت حکم فرما است. از پنجاه هزار انسانی که در شهر ما زندگی می کنند حتی یک نفر را هم پیدا نمی کنی که مخالفتی با این چیزها داشته باشد. به مردمی بیندیشیم که برای خرید غذا به بازار می روند: طی روز آنها مشغول خوردن هستند، به هنگام شب می خوابند، آنها حرف های مزخرف می زنند، ازدواج می کنند، پیر می شوند، با پرهیزگاری مردگان خود را به گورستان مشایعت می کنند، و ما هرگز کسی را که رنج می کشد نمی بینیم یا صدایش را نمی شنویم. همه ی وحشت های زندگانی جایی در پشت صحنه است که جاری می شوند ».

« همه جا ساکت و آرام است و فقط اعتراض خاموش آمار است که از در مخالفت در می آید. چنین تعداد زیادی دیوانه می شوند، و این همه لیتر مشروب نوشیده می شود و تا این اندازه زیاد کودکانی هستند که گرسنگی می کشند . . . و آن گونه که به نظر می آید چنین وضعیتی است که ما خواهان آن هستیم. ظاهراً انسانی که احساس خوشبختی می کند تنها دلیلش این است که افراد ناخشنود بار خود را در سکوت به دوش می کشند وگرنه آنها نیز غیرممکن بود که احساس سعادت بکنند. این نوعی هیپنوتیزم همگانی است. برای هر انسان خوشبختی باید یک نفر با یک چکش کوچک وجود داشته باشد که پشت در خانه اش بکوبد و به یادش آورد که مردم بدبخت هم وجود دارند و این که او حالا هرچقدر هم که سعادتمند باشد، زندگی دیر یا زود پنجه های خود را نشانش خواهد داد، و بالاخره یک بدبختی هم گریبان او را خواهد گرفت – بیماری، فقر، محرومیت و آن وقت دیگر کسی او را نه می بیند و نه صدایش را می شنود، درست همانگونه که او نیز اکنون نه دیگران را می بیند و نه صدایشان را می شنود. اما در جهان واقعی چنین انسان چکش به دستی وجود ندارد و انسان خوشبخت به زندگی خود ادامه می دهد، و به مانند درخت سپیداری که در برابر باد فقط اندکی تاب می خورد او نیز در زندگی روزمره اش جز اندکی نگرانی به خود راه نمی دهد ».

ایوان ایوانیچ درحالی که از جای خود بلند شده بود ادامه داد: « آن شب توانستم درک کنم که من نیز چگونه راضی و خوشبختم. من نیز به هنگام صرف غذا و یا وقتی به شکار می رفتم عادت داشتم به دیگران دستوراتی در باره ی زندگی، دین و حکومت بر توده های مردم بدهم. من نیز عادت داشتم بگویم که آموزش دادن مانند نورافشانی است و این که تعلیم و تربیت ضروری است، اما برای توده های معمولی مردم خواندن و نوشتن در حال حاضر کافی است. آن وقت ها بر این عقیده بودم که آزادی هم مانند هوایی که تنفس می کنیم خود مزیتی است، با این وجود باید در انتظار آن بمانیم. بله، پیشتر معمولاً چنین فکر می کردم، اما حالا می پرسم: چرا باید منتظر بمانیم »؟

 ایوان ایوانیچ نگاهی خشمگینانه به بورکین انداخت و ادامه داد: « از شما می پرسم، چرا باید منتظر بمانیم؟ چه ملاحظاتی است که جلوی رفتن ما را می گیرد؟ به من می گویند که نمی شود همه ی چیزها را در یک زمان با هم به دست آورد و این که هر ایده و اندیشه ای به مرور زمان متحقق خواهد شد. لیکن چه کسانی چنین می گویند؟ اثبات این که چنین است کجاست؟ شما مرا به نظم طبیعی چیزهای جهان ارجاع می دهید، به قانون علت و معلول، اما در این چه نظمی یا قانون طبیعی می بینید که من، یک موجود زنده و قادر به فکر کردن باید کنار گودالی منتظر بمانم تا خود به خود پر بشود تا از رویش بگذرم آنهم در حالی که خودم می توانستم از روی آن بپرم یا بر رویش پلی قرار دهم؟ من می گویم که برایم توضیح دهید که چرا باید منتظر بمانیم؟ در حالی که هیچ نیرویی برای زندگی کردن نداریم و با این وجود باید زندگی کنیم و در اشتیاق زندگی کردم می سوزیم منتظر بمانیم »!

« روز بعد و در صبح خیلی زود برادرم را ترک کردم و از آن روز به بعد زندگی کردن در شهر را غیر ممکن یافتم. آرامش و سکوت آن مرا به شدت تحت فشار قرار می دهد. دیگر جرئت ندارم به پنجره ها نگاه کنم زیرا برای من چیزی عذاب آور تر از آن نیست که یک خانواده ی خوشبخت را ببینم که دور یک میز نشسته و مشغول صرف چای هستند. حالا من دیگر یک پیرد مرد هستم و به درد مبارزه نمی خورم. من خیلی دیر دست به کار شدم. من فقط می توانم در درون خودم اندوهگین باشم، آن وقت بدخلق می شوم و توی لب می روم. شب ها سرم از شتاب افکارم به وزوز می افتد و نمی توانم بخوابم . . . آه! که اگر جوان بودم »!

ایوان ایوانیچ در حالی که با هیجان در اتاق قدم می زد تکرار کرد: « اگر جوان بودم ».

سپس به ناگهان به سوی آلیوخین گام برداشت  و ابتدا یک دست و آنگاه دست دیگر او را فشرد.

او با لحن ملتمسانه ای گفت: « پاول کوستانتینیچ، در زندگی خود فرد قانعی نباشید، خودتان را دچار رخوت و سستی نکنید! در حالی که هنوز هم جوان، قوی و ثروتمند هستید، هرگز در انجام کارهای خوب کوتاهی نکنید! خوشبختی وجود ندارد، نباید هم وجود داشته باشد، و اگر در زندگی بشر معنا و مفهومی باشد، این در شادکامی های کوچک ما نیست، بلکه در چیزی خردمندانه و عظیم نهفته است. تا می توانید کارهای مفید برای دیگران انجام دهید »!

ایوان ایوانیچ این سخنان را با لبخندی حاکی از تضرعی اندوه بار بر زبان آورد، گویی که او در جستجوی به دست آوردن نظر مساعد برای نفع شخصی خودش بود.

آنگاه آن سه نفر هر کدام در گوشه ای از اتاق پذیرایی نشسته و سکوت اختیار کردند. ماجرایی که ایوان ایوانیچ تعریف کرده بود نه بورکین را راضی ساخته بود و نه آلیوخین را. در حالی که ژنرال ها و بانوان مرفه از قاب های طلایی خود پائین را می نگریستند و در نور آتش چنین به نظر می رسید که آنها همگی افرادی زنده هستند، شنیدن داستانی از یک کارمند دون پایه که انگور فرنگی می خورد کسالت آور بود. . . به دلیلی آنها علاقه به شنیدن و سخن گفتن در باره ی انسان های جذاب و خانم های زیبا داشتند. و این واقعیت محض که آنها در اتاق پذیرایی یعنی در جایی نشسته بودند که همه چیز – چراغ با سایه های رنگینش، صندلی ها، و فرشی که زیر پایشان بود – حکایت از آن داشت که آن انسانهایی که اکنون از درون قاب های طلایی خود به پائین می نگریستند خودشان زمانی در همین مکان قدم زده، نشسته و چای نوشیده بودند، و این حقیقت که پلاگوئای زیبا روی نیز در آن نزدیکی ها بود خودش از هر داستان دیگری جذاب تر بود.

آلیوخین دلش میخواست که هرچه زود تر برود و بخوابد. او می بایست که برای انجام کارهایش صبح بسیار زود از خواب بیدار شود، یعنی در حقیقت حدود ساعت دوی نصف شب، و اکنون چشمانش دیگر بسته شده بودند، با این وجود از آن بیم داشت که میهمانانش چیز جالبی تعریف کنند و او آنجا نباشد که آن را بشنود، بنابراین نمی خواست که برای خوابیدن برود. او اهمیتی نمی داد که آنچه ایوان ایوانیچ تعریف کرده بود نکته ای هوشمندانه در بر داشت و با حقیقت مطابقت می کرد. مهم این بود که میهمانان او در باره ی بلغور یا یونجه ی خشک یا از قطران سخن نمی گفتند، بلکه در باره ی چیزهایی می گفتند که هیچ نوع ارتباطی با زندگی او نداشت و او از آنها خوشش می آمد و از این رو دلش می خواست که میهمانانش به داستان های خود ادامه دهند.

بورکین در حالی که از جایش بلند می شد گفت: « دیگر وقت رفتن به بستر است. برای شما شب خوبی آرزو می کنم ».

آلیوخین شب بخیری گفت و از پله ها پائین رفت و میهمانان خود را تنها گذارد. هر کدام از آنها اتاق بزرگی داشت که در آن تختخوابی چوبی که رویش نقش و نگار هایی حکاکی شده بود قرار گرفته بود. در گوشه ی اتاق صلیبی از جنس عاج دیده می شد و از رختخواب های عریض و سرد آنها که پلاگوئای زیبا آنها را آماده کرده بود رایحه ی شیرینی که انسان را به یاد ملافه های تمیز می انداخت استنشاق می شد.

ایوان ایوانیچ در سکوت لباس هایش را درآورد و دراز کشید.

آنگاه در حالی که پتو را بر روی سرش می کشید زیر لب گفت: « خدا مرا ببخشد، من آدم بد و گناهکاری هستم ».

از پیپ بورکین که بر روی میز قرار داشت بوی توتون سوخته بیرون می آمد و او برای مدتی طولانی نتوانست به خواب برود و نگران بود زیرا نمی توانست پی ببرد که آن بوی نامطبوع از کجا می آید.

در تمامی طول شب قطرات باران همچنان به شدت به پنجره ها اصابت می کرد.

Advertisements

3 پاسخ to “انگورفرنگی”

  1. حسن said

    وبلاگ شما یکی از وبلاگهای ارزشمند در حوزه اندیشه است اما متاسفانه مدتی است دست از کار کشیده اید علت آن را نمی دانم اما شاید در پی استقبال بیشتری از مطالب سایت هستید ولی این توقعی منطقی نیست مگر چند نفر مخاطب جدی وود دارد؟ و آیا برای مطالب جدی مخاطب عام لازم است؟
    بی تردید اگر تبلیغ بهتری از سایت شما شود و در سایتها و وبلاگهای دیگر و مخصوصا در بالاترین لینک شود مخاطب بیشتری وجود خواهند داشت ولی شما دست از کار نکشید گاهی وقتها کارهایی که انجام می دهیم بزرگتراز آنی هستند که در ابتدا به چشم می آیند
    موفق باشید

  2. مرضیه said

    از نوشته های دقیق، سنجیده وروشنگر شما کمال تشکر را دارم. گنجینه ی ارزشمندی ست برای تغذیه و تفکر.
    نبودنتان در این مکان کم کم دارد پا به سال می گذارد.

  3. fereydoon -foghi said

    مقالات جناب امیر طاهری حقیقتا استادانه به طرح مطالب می بردازد .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: