آزادی به جای دموكراسی

مارس 9, 2013

دمیتری ترنین

برگردان علی محمد طباطبایی

 trenin_color_large

بیست سال پیش در چنین ماهی میخائیل گورباچف سیاست های پرستروئیكا و گلاسنوست خود را آغاز كرد كه به پایان جنگ سرد انجامید. هرچند كه اكنون موج سرمای جدیدی به روابط میان روسیه و جهان غرب وارد شده است. پرزیدنت ولادیمیر پوتین غالباً به خاطر آن كه روسیه را به مسیر اشتباه هدایت می كند مورد انتقاد قرار می گیرد. بسیاری از كسانی كه در سال 2000 پوتین را مردی كه می توان با او وارد معامله شد به حساب می آوردند، اكنون از این نظر دچار تردید شده اند و افرادی كه سابق بر این مجذوب پوتین شده بودند دیگر به طور آشكار او را مورد سرزنش قرار می دهند.

پوتین نیز به سهم خود آنها را به شدت مورد انتقاد قرار داده و غرب را به تلاش برای تضعیف و تجزیه ی روسیه متهم می كند. در حالی كه سیاستمداران غربی او را با موگابه و یا موسولینی مقایسه می كنند، مشاورین پوتین در كرملین مماشات طلبان مونیخی را به یاد می آورند كه سعی داشتند هیتلر را به سوی شرق هدایت كنند.

اما علت یك چنین نغییر ناگهانی و گزنده در لحن كلام چیست؟ در ابتدا اغلب كشورهایی كه كمونیسم را كنار گذاشته بودند تقریباً به طور غریزی به همان دوره ی نزدیك به سابقه ی پیشاكمونیستی خود بازگشتند. كشورهای بالتیك قانون اساسی خود را از دوره ی 1930 دوباره احیا كردند، ارمنی ها و آذری ها احزاب سیاسی اواخر دهه ی 1910 را به روی صحنه آوردند، و اروپای شرقی به استثنای آلمان شرقی كه با جمهوری فدرال دوباره متحد گردید به ناگهان و برای بار دیگر به اروپای میانه تبدیل شدند.

این بازگشت و احیا گذشته برای اروپای غربی و آمریكا تبدیل به نگرانی بزرگی شد، یعنی برای كسانی كه از ظهور مجدد دشمنان تاریخی و تنش های گذشته در هراس بودند ـ آنچه در یوگوسلاوی سابق حقیقتاً به وقوع پیوست. این بیم و هراس ها بود كه زیربنای توسعه ی موازی ناتو و اتحادیه ی اروپا را تشكیل داد.

روسیه نیز به سهم خود به گذشته باز گشت، یعنی به حكومت تزارها. البته چنین چیزی در ابتدا برای همه به هیچ وجه مشهود نبود. بوریس یلتسین نسبت به غرب رابطه ی دوستانه ای داشت، مباحثه های باز را تحمل می كرد و فقط اینجا و آنجا بعضی ها را به عنوان اولیگارش منصوب می نمود. تصور می شد كه او بیش و كم در مسیر درستی به جلو می رود و ضدیتی كه با كمونیسم دارد می تواند تا حد یك جانشین مناسب برای دموكراسی در نظر گرفته شود. به طور كلی روسیه بدون هرگونه شكی و از هر جهت اكنون نسبت به گذشته ـ چه از نظر جنبه های مثبت و چه منفی ـ آزاد تر بود.

اما در عین حال تصویری كه روسیه به خودش و به دیگران عرضه می داشت به شدت وارونه جلوه می كرد. مجلس فعال بود، اما در اصل فاقد قدرت. رسانه ها نسبت به مسئولین و مقامات بالا به طور عادی منتقدانه برخورد می كردند، لیكن در تملك یك مشت افراد معین بودند و به سلیقه ها، منافع و تقدیر آنها وابسته. انتقال قدرت یلتسین به پوتین ـ همچون رابطه ی یك پادشاه با وارث بعدی اش ـ در باره ی رژیم او بیشتر می گوید تا هر چیز دیگری.

رژیم پوتین به نحو آشكاری حكومتی تزاری است. دومای او به دومای نیكولای دوم شباهت بیشتری دارد، یعنی مطیع و سر به راه است و فرمانداران او همچون مقامات دولتی نیكولا هستند. بسیاری از آنها حتا فرماندار كل اند. سرمایه داری اكنون در وابستگی با مقامات دولتی به اجرا در می آید و در سیاست ها هیچگونه نقش مستقلی از خود ندارد.

البته معنای همه ی این ها آن نیست كه هیچ گونه تفاوتی میان روسیه ی ولادیمیر پوتین و نیكولا رومانف جود ندارد، بلكه روسیه اكنون در مسیر بازگشت به سیر تاریخی تكاملی خود است، یعنی بازگشت به آن نقطه ای كه همه چیز از همانجا آغاز به خراب شدن گذاردند. وضعیت داخلی كشور، شرایط جهانی و حافظه ی تاریخی مردمش، همه و همه به شكلی است كه از آن كه روسیه مجبور شود برای بار دیگر تاریخ تراژیك خود را تكرار كند جلوگیری می كند. اما روسیه همچون اروپای غربی است، یعنی از این جهت كه  می خواهد مرحله به مرحله به جلو برود و شباهتی به اروپای میانه ندارد كه می تواند چندین پله در میان بالا رود، در شكلی كه مثلاً از یك پله به ناگهان به چندین پله بالاتر بر روی ناتو یا اتحادیه ی اروپا فرود آید.

منظور این است كه ما باید به هنگام صحبت در باره ی روسیه در استفاده از زبان دموكراسی بسیار مراقب و دقیق باشیم. دموكراسی تقریباً در همه جا یك كودك نسبتاً دیر رس سرمایه داری بوده است، زیرا لازمه ی آن ابتدا ریشه دوانیدن یك طبقه ی متوسط خودآگاه و شكوفایی آن طبقه است و چنین چیزی صرفاً به هنگام وجود یك سرمایه داری كامیاب و بادوام مستقر می شود. روسیه نیز در حال بوجود آوردن آن است، لیكن این جریانی است كه احتیاج به زمان بیشتری دارد.

در این میانه سیاست البته به نخبگان تعلق دارد. چنانچه قرار است كه روسیه گامی به جلو بردارد، لازم است كه افراد قدرتمند و بزرگان روسیه در این باره به توافق برسند كه چه كسانی مالك چه چیزهایی هستند، چه كسانی باید دست به ایجاد قوانین بزنند و قوانین چگونه باید تغییر یابند. چنین چیزی بیش از آن كه به دموكراسی احتیاج داشته باشد نیازمند آن نوع از حكومت قانون است كه مبتنی بر قانون اساسی باشد. به دیگر سخن، وظیفه ی اصلی آن است كه روسیه ی تزاری به نسخه ای از آلمان در دوره ی امپراتوری رایش تبدیل شود.

این وظیفه ی ساده ای نیست، اما در هر حال دلایل خوبی برای خوشبینی در این خصوص وجود دارد. در حالی كه در باره ی روسیه ی پوتین مقاله های بسیاری در نشریات نوشته می شود، اما بقیه ی كشور از نظر ها مخفی مانده است. در خصوص روسیه ی پوتین موضوع در اصل در باره ی كرملین و بوروكراسی است. آنها بدون شك بسیار مهم اند، اما روسیه در نهایت خود فقط به آنها محدود نمی شود.

میلیون ها مصرف كننده ی روسی كه حقوق خود را جهت انتخاب آزاد در سوپرماركت های زنجیره ای اعمال می كنند، محموله های هوایی انباشته از مسافرین اهل پیشه و تجارت كه به لندن، زوریخ یا فرانكفورت به طور روزانه رفت و آمد می كنند، توریست های روسی كه با از دست دادن كریمه اكنون مدیترانه را دوباره كشف كرده اند ـ همه و همه بخشی هستند از روسیه ی فراتر از پوتین، بخشی كه رشد خواهند كرد و تكامل خواهند یافت، حتا آن هنگام كه پوتین به تاریخ پیوسته باشد.

به همین خاطر است كه برنامه ی فعلی برای روسیه باید در درجه ی اول در باره ی آزادی باشد و نه دموكراسی. حتا اكنون، روسیه گرچه غیردموكراتیك، اما تا حد بسیاری آزاد است. آنچه روسیه به آن نیازمند است نهادینه كردن آزادی به هنگام ساختن یك دولت مدرن برای جایگزین ساختن نظام منسوخ تزاری است. روسیه همچنین نیازمند یك جامعه ی مدنی مدرن برای یكی كردن و تثبیت جمعیت چندین قومی و پسا امپریالیستی خود است.

و البته لازمه ی همه ی اینها قسمی لیبرالیزم است كه اكنون روسیه فاقد آن می باشد، یعنی آن نوع از لیبرالیزم كه مظهری از آزادی، اصلاحات و حكومت ملی است. نه حكومت فعلی و نه اپوزیسیون می تواند در حال حاضر چنین چیزی را عرضه نماید، كه معنای آن این خواهد بود كه مردم روسیه باید فراسوی پوتین را مد نظر داشته باشند.

آنچه باید مورد توجه غرب قرار گیرد اول از همه این است كه تلاش برای بازگرداندن پوتین و گروه همكاران و مشاورین او به دموكراسی تلاشی بی ثمر است، یعنی به مكانی كه روسیه به آن تعلق ندارد. مورد دیگر آن كه مجازات كردن روسیه با تحریم های اقتصادی بی ثمر است، زیرا این گونه تحریم ها هرگز به درستی عمل نمی كند. غرب باید به درستی تشخیص دهد كه روسیه اكنون در كجای مسیر تاریخ خود ایستاده است و سعی برای نادیده گرفتن این واقعیت به خرج ندهد. شكاف سیاسی می تواند فقط و فقط به توسط توسعه و پیشرفت سرمایه داری داخلی باریك تر شود. تا آن زمان آمریكا و اروپا باید خط و مشی های خود در برابر روسیه را بر منافع و علائق دو جانبه قرار دهند و نه بر انتظار از ارزش های مشترك.

1: Freedom, Not Democracy For Russia by Dmitri Trenin.

Project Syndicate 2005.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: