برخورد تمدن ها (1)

ژانویه 26, 2013

(چرا تاریخ بشر طی 13 هزار سال گذشته در هر نقطه

از جهان به شكلی كاملاً متفاوت ظاهر گشته است؟)

جرد دایاموند (1)

بخش اول

برگردان علی محمد طباطبایی

 9780393317558_custom-ce33dc86bf57ca14453c80e8145b6a79df91831f-s6-c10

مقدمه از جان بروكمان:

مهمترین پرسشی كه جرد دایاموند مطرح می كند این است كه چگونه می توان مطالعه و بررسی تاریخ را به یك علم واقعی تبدیل كرد. او به تمایزهای موجود میان « علوم جدی » از قبیل فیزیك، زیست شناسی و نجوم، و آنچه ما آن را گاهی « علوم اجتماعی » می خوانیم ـ كه شامل تاریخ، علم اقتصاد و سیاست است ـ اشاره می كند. علوم اجتماعی اغلب به عنوان نظریه هایی كه دارای بار منفی و انتقاد آمیز هستند مطرح می شود. به ویژه بسیاری از به اصطلاح دانشمندان جدی از قبیل فیزیكدان ها یا زیست شناسان، تاریخ را به عنوان یك علم واقعی تلقی نمی كنند. زیرا به عقیده ی جرد دایاموند خود تاریخ نگاران نیز به شخصه تاریخ را به عنوان یك علم محسوب نمی كنند. تاریخ نگاران در روش های علمی هیچ آموزشی نمی بینند. آنها در علم آمار تجربه ای ندارند، و برای آن كه قادر باشند در موضوعات تاریخی دست به آزمون بزنند، دوره ای در طرح آزمایشات علمی نمی گذرانند و غالباً بر این نظر هستند كه تاریخ یك علم نیست، بلكه به هنر نزدیك تر می باشد.

در واقع جرد دایاموند به عنوان كسی كه دو حوزه ی جداگانه ی علمی را به كمال رسانده است پرسش بالا را مطرح می سازد: فیزیولوژی و زیست شناسی تكاملی. دانش اولی یك علم آزمایشگاهی است و دومی هرگز از تاریخ دور نیست. او معتقد است كه « زیست شناسی یك علم است و تكامل (داروینی) تصوری است كه باعث می شود زیست شناسی در نوع خود علمی یگانه باشد ».

در نظریه ی جدید وی در باره ی تكامل انسان، او تاریخ و زیست شناسی را برای طرح روایت جهانی از ظهور تمدن ها در كنار یكدیگر قرار می دهد و برای انجام چنین مهمی او نظریه های مبتنی بر نژاد در باره ی تكامل انسان را مورد توجه قرار می دهد.

او معتقد است كه « اغلب انسان ها به وضوح نژاد پرست اند. در بعضی از قسمت های جهان ـ به اصطلاح جوامع غربی یا جوامع تحصیل كرده و فرهیخته ـ ما آموخته ایم كه نژادپرستی كاری بس نا فرهیخته است و به همین جهت غالباً از دیدگاه های نژادپرستانه ی خود جلوگیری می كنیم. با این وجود من در باره ی این موضوع سخنرانی هایی انجام داده ام، و اعضای « آكادمی ملی علوم » پس از سخنرانی به طرف من می آیند و می گویند كه استرالیایی های بومی به راستی ابتدایی هستند. نژاد پرستی یكی از موضوعات اصلی در جهان امروز است و نژادپرستی معضل بزرگ جامعه در ایالات متحده است ».

اما مردم چرا نژادپرست هستند؟ مطابق با نظریه ی جرد دایاموند نژادپرستی مستلزم این باور است كه دیگران لایق آن نیستند كه با آموزش به افراد فرهیخته تبدیل شوند. یا این كه آنها از جهت انسان بودن متفاوت از ما هستند و كمتر انسان اند. او از طریق مطالعات خود طی 30 سال در گینه ی نو بالاخره متقاعد شد كه این عقیده ای اشتباه است. او می گوید: « آنها با هوش تر از ما هستند ». اما به باور او شاید دلیل اصلی برای آن كه مردم به تبیین های نژادپرستانه متوسل می شوند این است كه آنها اصلاً پاسخ دیگری ندارند. تا هر زمان كه پاسخ متقاعد كننده ای نتواند توضیح دهد كه چرا تاریخ به واقع به همین مسیری رفته است كه طی طریق نموده، مردم به تبیین های نژادپرستانه متوسل می شوند. جرد دایاموند معتقد است كه تاثیر عظیم عقاید او در این خصوص شاید به محو كامل مبناهای نظریه های نژادپرستانه از تاریخ و دیدگاه های مبتنی بر نژادپرستی منجر شود.

× × × × × × × × × × ×

وظیفه ی فروتنانه ای كه من در اینجا برای خود تعین نمودم تلاش برای توضیح الگوی گسترده از تاریخ بشر در تمامی قاره ها و طی 13 هزار سال گذشته است. چرا تاریخ بشر در كشورهای مختلف چنین مسیرهای متفاوت تكاملی را پیموده است؟ حل این معضل از سال ها پیش ذهن مرا شدیداً به خود مشغول داشته بود، اما اكنون به سبب پیشرفت های اخیر در بسیاری از حوزه های به ظاهر جدا از تاریخ، توضیح آن از همیشه مهیا تر به نظر می رسد. حوزه هایی شامل زیست شناسی ملكولی، ژنتیك گیاهی و جانوری و جغرافیای زیستی، باستان شناسی و زبان شناسی.

همانگونه كه همگی به خوبی می دانیم، انسان های ساكن اوراسیا (اروپا ـ آسیا) و به ویژه مردم اروپا و شرق آسیا، برای سلطه بر دنیای مدرن از جهت ثروت و قدرت، در سراسر جهان پركنده شده اند. مردم دیگر نقاط جهان از جمله اغلب اهالی قاره ی آفریقا، همچنان به بقاء خود ادامه داده و خود را از شر سلطه ی اروپایی ها خلاص نمودند، اما از جهت ثروت و قدرت از آنها بسیار عقب تر ماندند. سایر مردم جهان از جمله ساكنین بومی استرالیا و سكنه ی اصلی آمریكا و آفریقای جنوبی حتی دیگر در سرزمین های اصلی خود نیز نقش اول و تعین كننده ندارند و جمعیتشان توسط استعمارگران اروپایی به توسط قتل عام ها تقلیل داده شده، آنها به انقیاد استعمار گران درآمده و یا به طور كل از صفحه ی روزگار محو شده اند. چرا تاریخ چنین مسیری پیمود و نه مسیری معكوس؟ چرا اهالی اصلی قاره ی آمریكا، بومیان استرالیا و آفریقا آن كسانی نبودند كه اروپا و آسیا را به تصرف خود درآورده و اهالی آن قاره ها را نابود كنند؟

در باره ی این پرسش بسیار اساسی می توان به سهولت یك گام دیگر عقب تر رفت. در سال 1500 پس از میلاد، یعنی زمان تقریبی كه در آن تهاجم ماورای بحار اروپایی ها آغازگشت، مردم قاره های مختلف در همان زمان نیز به شدت از جهت فن آوری و سازمان سیاسی با یكدیگر متفاوت بودند. بیشتر نواحی اوراسیا و آفریقای شمالی به تسخیر امپراتوری ها و حكومت های عصر آهن در آمده بود كه بعضی از آنها در آستانه ی ورود به دوره ی صنعتی شدن بودند. اهالی دو قوم بومی آمریكا یعنی اینكاها و ازتك ها بر امپراتوری هایی با ابزار سنگی حكومت می كردند و در شرف ورود به عصر برنز بودند. بخش هایی از آفریقای زیرصحرایی (یعنی منطقه ای وابسته به بخشی از آفریقا كه در جنوب صحرای كبیر قرار دارد) در میان حكومت های كوچك بومی عصر آهن یا خانسالار ها تقسیم شده بود. اما تمامی مردم استرالیا، گینه ی نو و جزایر اقیانوس آرام و بسیاری از مردم آمریكا و آفریقای زیرصحرایی یا از طریق زراعت روزگار می گذراندند و یا از راه شكار و جمع آوری خوراك و هنوز هم در مرحله ی ابزار سنگی قرار داشتند.

یقیناً آن تفاوت های مربوط به 1500 پس از میلاد علت بلاواسطه ی نابرابری های جهان مدرن بوده است. امپراتوری هایی كه به ابزار آهن مجهز بودند قبایلی را كه هنوز با ابزار سنگی كار می كردند به تصرف خود درآورده یا نسل آنها را منقرض ساختند. اما جهان چگونه در مسیری تحول یافت كه در حوالی 1500 پس از میلاد به آنجا رسیده بود؟

این پرسش را نیز می توان یك گام به عقب تر برد، یعنی به كمك اسناد تاریخی و كشفیات باستان شناسی. تا پایان آخرین عصر یخ در حدود 11 هزار سال پیش از میلاد، تمامی انسان ها در تمامی قاره ها هنوز هم در عصر حجر و به عنوان شكارچی و جمع آوری كننده ی خوراك زندگی می كردند. آهنگ متفاوت تكامل قاره های مختلف از 11 هزار سال پیش از میلاد تا 1500 پس از میلاد دقیقاً همان چیزی بود كه منجر به نابرابری ها در 1500 پس از میلاد گردید. در حالی كه بومیان استرالیا و سكنه ی اصلی آمریكا همچنان به عنوان شكارچی ـ جمع آوری كننده ی خوراك عصر حجری باقی ماندند، اغلب مردم اوراسیا و بسیاری از بومیان آمریكا و منطقه ی آفریقای زیر صحرایی به تدریج به پیشرفت هایی در كشاورزی، گله داری، ریخته گری فلز و سازمان های پیچیده ی سیاسی دست یافتند. بخش هایی از اوراسیا و بخش كوچكی از آمریكا همچنین موفق به ایجاد زبان نوشتاری شدند. اما هركدام از این پیشرفت های جدید قبل از آن زمان در اوراسیا و نقاط دیگر ظاهر شده بود.

به این ترتیب ما در نهایت می توانیم پرسش اصلی خود در باره ی تكامل نابرابری های جهان مدرن را به شكلی كه به دنبال می آید در قالب الفاظ جدید دیگری بیان كنیم: چرا تكامل و پیشرفت بشر در این 13 هزار سال آخر و در قاره های مختلف با چنین آهنگ های متفاوتی ادامه یافته است؟ آن آهنگ های متفاوت از یكدیگر كلی ترین طرح تاریخ بشر را تشكیل می دهد، یا به عبارتی بزرگترین معضل لاینحل انسان و موضوع بحث من در اینجا.

تاریخ نگاران از طرح این پرسش همچون از بیماری طاعون فرار می كنند، آن هم به علت لحن به ظاهر نژادپرستانه ای كه در بر دارد. بسیاری از انسان ها یا بلكه اغلب آنها بر این تصور اند كه پاسخ سوال بالا متضمن تفاوت های زیست شناختی در میانگین ضریب هوشی مردم جهان در نقاط مختلف است، آن هم علی رغم این واقعیت كه هیچ گونه شواهدی برای وجود چنین تفاوت ها در ضریب هوشی وجود ندارد. حتی طرح این پرسش كه چرا انسان های متفاوت دارای تاریخ های متفاوتی هستند برای بسیاری از ما به عنوان پرسشی بسیار زننده تلقی می شود، زیرا به نظر می رسد كه طرح آن، در صدد آن است كه هرآنچه را كه تا به امروز در تاریخ بشر روی داده به شكلی توجیه نماید. درواقع ما بی عدالتی را با همان انگیزه مورد مطالعه قرار می دهیم كه نسل كشی ها را و با همان انگیزه ای كه مثلاً روان شناس ها ذهن قاتلین و تجاوزكاران را مورد بررسی قرار می دهند: نه برای توجیه تاریخ، توجیه نسل كشی یا جنایت و تجاوز بلكه برعكس برای درك این كه چگونه اعمال شریرانه روی داده اند و سپس استفاده از آن استنباط برای جلوگیری از رخ داد های مشابه بعدی. چنانچه بوی گند نژاد پرستی هنوز هم باعث شود كه شما احساس ناراحت كننده ای در باره ی بررسی این موضوع داشته باشید، پس فقط بر منطقی كه در زیر مطرح می شود توجه خود را معطوف كنید كه چرا انسان های زیادی تبیین های نژادپرستانه از طرح كلی تاریخ را می پذیرند: ما یك تبیین قانع كننده ی جایگزین برای آن نداریم. تا زمانی كه جایگزین دیگری نداشته باشیم، مردم به جذب شدن در نبود آن توضیح به نظریه های نژادپرستانه ادامه داده و ما را با یك خلاء بزرگ اخلاقی تنها می گذارند، یعنی آنچه در واقع باعث ایجاد قوی ترین انگیزه برای پرداختن به همین موضوع ناراحت كننده است.

بگذارید كه قاره به قاره موضوع را پی گیریم. به عنوان اولین مقایسه ی قاره ای بگذارید كه برخورد جهان قدیم و جدید را مورد توجه قرار دهیم كه با سفرهای دریایی كریستف كلمب در 1492 پس از میلاد آغاز گردید، زیرا عوامل تقریبی درگیر در پی آمد آن را به خوبی می شناسیم. من در اینجا تفسیر خلاصه شده ای را از تاریخ آمریكای شمالی، آمریكای جنوبی، اروپا و آسیا از چشم انداز خودم به عنوان یك زیست جغرافیا شناس و زیست شناس تكاملی عرضه می كنم، آن هم در ده دقیقه و دو دقیقه به ازاء هر قاره. حال شروع كنیم:

اغلب ما با ماجراهایی در این باره كه چگونه چند صد نفر اسپانیایی زیر فرمان ژنرال كرتز و پیزارو امپراتوری ازتك ها و اینكاها را ساقط كردند به خوبی آشنا هستیم. مردم هركدام از آن دو امپراتوری بالغ بر ده ها میلیون نفر بودند. ما همچنین به خوبی با جزئیات مخوف این رویداد كه چگونه اروپایی های دیگر سایر بخش های جهان مدرن را مغلوب خود ساختند مطلع هستیم. نتیجه ی همه ی آنها این بود كه اروپایی ها در بیشتر قسمت های جهان جدید سكونت گزیده و بر آن سرزمین ها سلطه ی خود را اعمال كردند، در حالی كه تعداد سكنه ی اصلی آمریكا به طور چشمگیری از مقداری كه در 1492 بودند كاهش یافت. چرا رویدادها به این گونه پیش رفت؟ چرا در جای آن مسیر رویدادها آن گونه نشد كه امپراتور مونتزوما و امپراتور آتاوالپا ازتك ها و اینكاها را به سوی فتح اروپا رهبری كنند؟

علت های تقریبی آن آشكار است. اروپایی های مهاجم دارای شمشیرهای فولادی، تفنگ و اسب بودند در حالی كه بومی های آمریكا فقط سلاح هایی از جنس سنگ و چوب داشتند و برای سواری نیز به هیچ حیوان اهلی مجهز نبودند. آن مزیت های نظامی بارها و بارها نیروهای چند دوجین اسپانیایی اسب سوار را قادر ساخت كه ارتش سرخ پوستان را كه هزاران برابر بیشتر از آنها بودند شكست دهند.

با این وجود شمشیرهای فولادی، تفنگ ها و اسب ها تنها عوامل تقریبی نبودند كه باعث فتح جهان جدید توسط اسپانیایی ها گردید. بیماریهای مسری و عفونی كه همراه با اروپایی ها به این نقاط وارد شدند، مانند آبله و سرخك، از یك قبیله ی بومی به قبیله ی دیگر سرایت نمود، و آن هم البته بسیار جلوتر از ورود خود اروپایی ها به آن مكان ها، ودر نهایت 95 درصد سكنه ی بومی جهان جدید را از پای درآورد. آن بیماری ها در اروپا شایع بودند و مردم آن قاره فرصت آن را داشتند كه مقاومت ژنتیكی و طبیعی در برابر آنها ایجاد كنند، اما بومیان آمریكا بدواً چنین مقاومت طبیعی نداشتند. آن بیماری های مسری و عفونی كه در اروپایی ها در جهان جدید نقش مهمی بازی كرده بود در بسیاری از نقاط دیگر جهان نیز بارها تكرار گشت، شامل بومی های استرالیا، جنوب آفریقا و بسیاری از جزایر اقیانوس آرام.

در نهایت، هنوز هم مجموعه ی دیگری از عومل تقریبی باقی مانده است كه باید مورد توجه قرار گیرد. چگونه است كه پیزارو و كرتز قبل از آن كه اینكاها و ازتك ها بتوانند به اروپا برسند به جهان جدید دسترسی یافتند؟ امروز می دانیم كه آن رویداد تا حدی به فن آوری در شكل كشتی های اقیانوس پیما وابسته بود. اروپایی ها دارای چنین كشی ها بودند در حالی كه ازتك ها و اینكا ها فاقد آنها. در واقع كشی های اروپایی توسط سازمان های متمركز سیاسی حمایت و همراهی می شدند و این گونه بود كه اسپانیایی ها و سایر كشورهای اروپایی توانستند چنان كشتی هایی بسازند و نیروی لازم برای هدایت آنها را فراهم كنند. آنچه به همین اندازه از اهمیت برخورد دار است نقش زبان نوشتاری اروپایی ها در فراهم ساختن امكان ارسال سریع و جزئیات دقیق اطلاعاتی بود، شامل نقشه ها، مسیرهای دریانوردی و گزارش های كاشفان قبلی به عقب یعنی به اروپا برای ایجاد انگیزه برای كاشفان بعدی.

تا به اینجا ما مجموعه ای از عوامل تقریبی را معین كردیم كه در پشت استعمارگرایی جدید توسط اروپایی ها قرار داشت: یعنی كشتی ها، سازمان های سیاسی و زبان نوشتاری كه اروپایی ها به كمك آنها به جهان جدید آمدند، میكرب های اروپایی كه بیشتر بومی های آمریكا را قبل از آن كه آنها بتوانند به میدان جنگ برسند كشته بودند و شمشیرهای فولادی و اسب ها و تفنگ ها كه برای اروپایی ها مزیت بسیار بزرگی در میدان جنگ محسوب می شدند. اكنون بكوشیم كه زنجیره ی علیت را بازهم عقب تر بریم. چرا این مزیت های تقریبی به جهان قدیم وارد شد و نه به جهان جدید؟ به لحاظ نظری آمریكایی های بومی می توانستند كسانی باشند كه ابتدا آنها شمشیرهای فولادی و تفنگ ها را اختراع می كنند و كشتی های اقیانوس پیما می سازند و دست به ایجاد امپراتوری زده و زبان نوشتاری اختراع می كنند و حیوانات اهلی سوار می شوند كه از اسب هراس انگیز تر هستند و میكرب های بدتر از آبله را در بدن های خود حمل می كنند.

آن بخش از پرسش ما كه برای پاسخ دادن ساده تر است به علت هایی می پردازد كه چرا در اوراسیا خطرناك ترین میكرب ها به وجود آمده اند. بسیار قابل توجه است كه آمریكایی های بومی هیچ گونه بیماری های بنیان كن مسری ایجاد نكرده بودند تا به عوض بسیاری بیماری های نابودكننده ی مسری كه سرخ پوستان از جهان كهنه گرفتند به اروپایی ها بدهند. برای این نابرابری فاحش دو علت روشن وجود دارد. اول، اغلب بیماری های شناخته شده ی مسری ما می توانند فقط در جمعیت های متراكم انسانی كه در شهرها و روستاها متمركز هستند خود را حفظ كرده و ادامه یابند، یعنی موقعیتی كه بسیار قبل از جهان جدید در جهان قدیم ایجاد شده بود. دوم، تحقیقات جدید در میكرب شناسی كه توسط زیست شناسان ملكولی انجام گردیده، نشان می دهد كه بیشتر بیماری های همه گیری که امروز می شناسیم حاصل بیماری های مسری هستند که در اثر وجود جمعیت های متراكم حیوانات اهلی كه انسان ها با آنها در تماس نزدیك بوده اند در جهان قدیم تكامل یافته اند. برای مثال سرخك و بیماری سل از گاو، آنفولانزا از نوعی بیماری در خوك و آبله احتمالاً از نوعی بیماری شتر تكامل یافته است. قاره ی آمریكا تعداد اندكی گونه های حیوانات بومی اهلی شده داشت و به همین دلیل امكان گرفتن چنین بیماری هایی توسط انسان ها از آنها كمتر مطرح بود.

اكنون اجازه دهید كه زنجیره ی علیت را بازهم برای یك گام دیگر به عقب تر ببریم. چرا در اوراسیا گونه های به مراتب بیشتری از حیوانات اهلی شده نسبت به قاره ی آمریكا وجود داشت؟ دنیای جدید مخفی گاه یك هزار گونه ی پستاندار وحشی بود، به طوری كه می توان بدواً تصور نمود كه این قاره برای شروع مقدار قابل توجهی مواد مناسب برای اهلی كردن در اختیار انسان ها گذاشته است.

در واقع فقط جزء ناچیز از گونه های وحشی پستاندار این قاره با موفقیت اهلی شدند، زیرا اهلی كردن مستلزم آن بود كه یك حیوان وحشی پیش شرط های لازم بسیاری را برآورده سازد: آن حیوان می بایست رژیم غذایی می داشت كه انسان ها بتوانند از عهده ی تهیه ی آن برآیند، دیگر آن كه سرعت رشد سریعی داشته، به زاد و ولد در اسارت تن دهد، استعداد و توانایی لازم برای رام شدن داشته باشد و دارای ساختار اجتماعی باشد كه متضمن رفتار فرمانبردارانه و مطیع در برابر انسان و حیوانات مسلط دیگر است و بالاخره به هنگام محصور شدن گرایش به ترسیدن نداشته باشد. هزاران سال پیش انسان ها هر نوع گونه ی ممكن پستاندار را كه تمامی آن ملاك ها را برآورده سازد و ارزش اهلی كردن داشته باشد دست آموز ساخته بودند، كه در نتیجه پس از آنها و با وجود حتی تلاش های علوم جدید هیچ حیوان ارزشمند دیگری که برای اهلی كردن مناسب باشد یافت نشد.

اوراسیا بیشتر گونه های حیوانات احلی شده را به خود اختصاص داد زیرا پهناورترین سرزمین ها ازآن این قاره بود و به این ترتیب اغلب گونه های وحشی برای شروع اهلی كردن را این قاره عرضه كرده بود. این تفاوت های از پیش موجود 13 هزار سال پیش در پایان آخرین عصر یخ تقویت شدند، یعنی درست هنگامی كه بیشتر گونه های بزرگ پستاندار شمال و جنوب آمریكا منقرض گشتند، كه شاید علت نابودی آنها ورود اولین گروه از سرخ پوستان بود. نتیجه آن كه آمریكایی های بومی در مقایسه با انسان های اوراسیا وارث به مراتب تعداد كمتری پستاندار بزرگ وحشی شدند، و برای آنها در اصل فقط لاما و آلپاكا جهت اهلی شدن باقی ماندند. تفاوت میان جهان قدیم و جهان جدید در گیاهان اهلی شده به ویژه از جهت غلات دانه درشت تادرجه ی زیادی با تفاوتی که در پستانداران اهلی وجود داشت مشابه بود، هرچند این تفاوت خیلی بزرگ هم نبود.

علت دیگر برای تنوع محلی بالاتر گیاهان و حیوانات اهلی شده در اوراسیا در مقایسه با قاره ی آمریكا این است كه محور اصلی اوراسیا غربی ـ شرقی است، حال آن كه محور اصلی قاره ی آمریكا شمالی جنوبی است. محور غربی ـ شرقی در اوراسیا به آن معنا است كه گونه های اهلی شده در یك بخش از اوراسیا می توانند به سهولت هزاران مایل در همان عرض جغرافیایی پراكنده شوند و در آن نقاط جدید با همان طول روز و آب و هوا كه سازگاری یافته اند روبرو گردند. در نتیجه مرغ و مركبات كه در جنوب غربی آسیا اهلی شدند به سرعت به سوی غرب و به طرف اروپا توسعه یافتند. اسب كه در اوكراین اهلی شد به سهولت به سمت شرق به طرف چین پراكنده گردید و گوسفند، بز، شتر، گندم و جو از هلال حاصلخیز به سرعت به سمت غرب و شرق منتشر شدند.

بر خلاف آن، محور شمالی ـ جنوبیِ قاره ی آمریكا به این معنا است كه گونه های اهلی شده از یك ناحیه نمی توانند بدون مواجه شدن با طول روزها و آب و هوایی كه نسبت به آنها سازگاری ندارند به مناطق دور تر پراكنده شوند. در نتیجه بوقلمون هرگز از ناحیه ی اهلی شدنش در مكزیك به آند و لاما و حیوان دیگری به نام آلپاكا هرگز از آند به مكزیك پراكنش نیافتند. به طور كلی تمدن سرخ پوستان آمریكای مركزی و شمالی تماماً بدون حیوانات باركش ادامه یافت و به هزاران سال زمان نیاز بود تا گیاهِ ذرت كه در آب و هوای مكزیك تكامل یافته بود بتواند خود را به ذرتی تبدیل كند كه با مناطقی با فصل های كوتاه رشد و طول روزهای بیشتر متغیر فصلی در آمریكای شمالی سازگار باشد.

گیاهان و حیوانات اهلی در اوراسیا علاوه بر آن كه ایجاد میكرب های خطرناك در اروپا را مقدور ساختند از چندین جنبه ی دیگر نیز دارای اهمیت می باشند. گیاهان و حیوانات اهلی شده در زمین های زراعی به مراتب كالری های بیشتری به ازاء واحد سطح به دست می دهند تا در زیستگاه های طبیعی، جایی كه در آنها اغلب گونه ها برای انسان ها قابل خوراك نیستند. در نتیجه تراكم جمعیت زارعین و گله دارها ده تا صد برابر نسبت به تراكم شكارچی ـ جمع آوری كنندگان خوراك بیشتر بود. این واقعیت به تنهایی توضیح می دهد كه چرا كشاورزان و گله دارها در همه ی نقاط جهان قادر بودند شكارچی ـ جمع آوری كنندگان خوراك را از زمین هایی كه برای زراعت و گله داری مناسب بود بیرون كنند.

حیوانات اهلی در حمل و نقل انقلابی به پا كردند. آنها همچنین در كشاورزی نیز دگرگونی های بزرگی ایجاد نمودند، یعنی به این ترتیب كه به كمك آنها یك كشاورز قادر می شد كه زمین به مراتب بیشتری را شخم زده و آماده ی كشت كند. پس جوامع شكارچی ـ جمع آوری كننده خوراك به برابری طلبی گرایش داشتند و دارای سازمان سیاسی فراتر از سطح گروه یا قبیله نبودند، در حالی كه ذخیره ی مواد غذایی و مازاد خوراك كه به كمك شیوه ی كشاورزی به دست می آمد امكان ایجاد جوامع طبقاتی و به لحاظ سیاسی متمركز را همراه با یك گروه ممتاز حكومت كننده فراهم می ساخت. آن مازاد مواد غذایی همچنین پیشرفت و تكامل فن آوری را سرعت بخشید، یعنی از طریق حمایت استادكارانی كه به جای آن كه وقت خود را برای تهیه غذا صرف كنند آن را صرف پیشرفت و تكامل در فن آوری هایی مانند ریخته گری و فلزكاری، نوشتن و ساختن سلاح می كردند.

به این ترتیب ما با شناخت مجموعه ای از تبیین های تقریبی ـ اسلحه ها، میكرب ها و امثالهم ـ برای فتح آمریكا توسط اروپایی ها آغاز كردیم. این عوامل تقریبی به نظر می رسد كه در نهایت تا حد زیادی برای تعداد بیشتر گیاهان اهلی شده و تعداد بازهم به مراتب بیشتر حیوانات اهلی شده و محور غربی ـ شرقی جهان قدیم قابل ردگیری هستند. زنجیره ی علیت در توضیح مزیت های جهان قدیم برای اسب ها و میكرب های خطرناك كاملاً آشكار است. اما گیاهان و حیوانات اهلی شده همچنین به نحو بیشتر غیرآشكار و غیر مستقیم به برتری اوراسیا در داشتن اسلحه، شمشیر، كشتی اقیانوس پیما، سازمان سیاسی و زبان نوشتاری منجر گردید كه تمامی آنها محصولات جوامع بزرگ، متراكم، غیر كوچ كننده (مستقر) و طبقاتی هستند كه روش كشاورزی آنها را میسر كرده است.

ادامه دارد

1: Why did human history unfold differently in different continents for the last 13000 years?

By Jared Diamond..

http://www.edge.org/3rd_culture/

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: