در باره ی موزس هس

ژانویه 20, 2013

نشریه دی تسایت

برگردان علی محمد طباطبایی

Moses-Hess

او افراط گرایی ضد سرمایه داری بود و یک اروپایی پر تب و تاب و انسانی که در خواب و خیال برپایی کشوری برابری طلب و مبتنی بر ارزش های جهان شمول برای یهودیان بود. چرا ارزش دارد که دوباره یادی از موزس هس کنیم.

« اروپا برای آن که احساس اتحاد و قدرت کند نه نیازمند یک قانون است و نه یک دولت و نه این که توسط یک باور و یا توسط هرگونه اجبار اعمال شده از خارج به زنجیر کشیده شود. زیرا بخش های مختلف آن توسط تاریخ و فرهنگ خود با یکدیگر مرتبط هستند و به اندازه ی کافی نیرومند ». فقط یک اروپایی پرشور می توانست چنین سخنانی بگوید و این در واقع موزس هس یا یکی از آن نخستین سوسیالیست های منطقه ی راین بود که چنین جملاتی را نوشته است. او را باید یکی از نخستین حامیان پرشور اروپای متحد به حساب آورد.

و او در باره ی بحران فعلی که گریبان اورپا را گرفته است در 1845 سخنان مناسبی نوشته بود: « زمان ماشین پول سازی دیگر سپری شده است، و دولتمردان ما که هنرشان بازگشت به گذشته یا آینده است بی هوده تلاش می کنند تا آن را دوباره به کار اندازند ».

با این وجود او از جهت های دیگری نیز خود را به عنوان یک فرد پیشرو نشان داد. درخواست او برای خودجستجوگری جامعه اولین نشانه ها از یک جامعه شناسی مدرن به حساب می آید. او یهودستیزی رفقای هم عقیده اش را مورد انتقاد قرار می داد و برای کشوری مخصوص یهودیان تبلیغ می کرد. او که از اهالی شهر بن و یک یهودی بود، و فردی افراطی و طرفدار فرانسه و یک اروپایی که دائم در تبعید به سر می برد اکنون که در 21 ژانویه دویستمین سالگرد تولدش رسیده است تقریباً از خاطر ها به کلی فراموش گشته.

بایگانی شهرداری بن به زبان فرانسوی تولدی را بدون اشاره به دین یهودی والدین کودک ثبت کرده است: هس در بخش د رینت موزل متولد شده است، و در ایالت رایلند که در آن زمان فرانسوی ها بر آن حکومت می کردند سکولاریزاسیونی که توسط آنها به اجرا گذارده شده بود بدون پیامد نماند.

در آنجا دیگر مذهب پدر هیچ اهمیتی نداشت. رابطه ی موزس با پدرش که تاجر بود دچار کش مکش گردید. اگر قرار بود که آینده فرزندش را خود او معین کند، زندگی موزس هس در جهانِ به سهولت قابل درک جامعه ی یهودی ها و تجارت سپری می گشت. اما برنامه های عرفی سازی ناپلئون توسط به اصطلاح کد ناپلئون درهای محله ی اقلیت های دینی را باز کرده بود، جریانی که استقرار مجدد نظم پیشین در سالهای بعدی هم دیگر نمی توانست مسیر آن را به عقب برگرداند.

هس از تعقیب برنامه های پدرش سرباز زد. او در خاطراتش نوجوانی خود را امیدوار کننده توصیف نمی کند: « از چه آموزش و تعلیمی برخوردار بودم؟ من در محله ی یهودی ها متولد و بزرگ شده بودم، تا پانزده سالگی به خاطر کتک هایی که برای یادگرفتن تلمود می خوردم همیشه بدنم کبود بود [. . .] و به این شکل بود که من به دوره ی نوجوانی قدم گذاردم ». هس دست به عصیان زد و در فراسویِ کتاب های مقدس به آموزش خود پرداخت. او فلسفه ی هگل و اسپینوزا را کشف کرد. اولین اثر او « تاریخ مقدس بشریت » در سال 1837 و با اشاره ی نویسنده اش « توسط یکی از مریدان اسپینوزا » منتشر گردید. و آن گونه که همشهری راینی او هاینریش هاینه در باره اش نوشته بود « او کودک انقلاب بزرگی بود که از فرانسه آغاز گردید و جهان را تر و تازه کرد »!

این انسان خود ساخته به محفل هگلی های جوان پیوست. میان 1841 و 42 وی در شهر کلن که در آن زمان بخشی از کشور پروس بود در تأسیس و راه اندازی روزنامه ی مشهور راینیشه تسایتونگ شرکت داشت. از جمله سردبیران این روزنامه کارل مارکس جوان نیز بود، که به سرعت استعدادهایش توسط هس مورد شناسایی قرار گرفت. مدت کوتاهی پس از آن فردریش انگلس 22 ساله نیز از شهر بارمن جذب هس گردید و به عنوان یک کمونیست او را ترک نمود.

در این مدت هس به طور خستگی ناپذیر مشغول کار نوشتن و انتشار نظریاتش بود و البته مسئولین نیز حالا دیگر متوجه او شده بودند. در 1843 راینیشه تسایتونگ توقیف شد. او به نقاط دور تری مسافرت کرد: فرانسه، بلژیک و سوئیس و همراه خودش زن دوزنده ی ساده ای را نیز همراه می برد. در 1863 دوباره به طور رسمی به آلمان بازگشت تا برای مدت کوتاهی مسئولیت بخش مربوط به شهر کلن از اتحادیه عمومی کارگران آلمان را به عهده بگیرد.

از مناقشه های معمول در باره ی « سوسیالیسم حقیقی » او نیز مصون نماند. این را میتوان در رابطه ی متغیر با مارکس و انگلس مشاهده کرد. در نوشتن « ایدئولوژی آلمانی » نقشی داشت، اما در « مانیفست کمونیستی » در 1848 به شدت مورد حمله قرار گرفت. تهییج و جاروجنجال مبتنی بر انقلاب سوسیالیستی او در « پرسش و پاسخ سرخ برای ملت آلمان » (1852) انسان را به یاد جورج بوشنر می اندازد، در واقع به عنوان شرحی بر نقد اقتصاد سیاسی. هس برای « سوسیالیسم علمی » بیش از اندازه بی نظم و قاعده بود. او فلسفه ی عملگرای خودش را تبلیغ می کرد، او خواهان تهاجم بود و مارکس همواره در صدد مطالعه و بررسی دوره های اقتصادی.

اما هس نیز اوقات خود را وقف نظریه انقلابی کرده بود. چندان طولی نکشید که او به این نکته پی برد که چگونه سرمایه داری مناقشه های اجتماعی را تسریع می کند. او در مقابل لیبرال ها واقعیت های اجتماعی را قرار می داد و با شدت تمام بر ضد اصول اساسی بورژوازی می نوشت: ازدواج، ارث، کلیسا. او « اشرافیت مبتنی بر پول » را به کمک اجتماعی کردن (سوسیالیستی کردن) مورد تهاجم قرار داد. مقاله ی او با عنوان « در باره ی نقش پول در جامعه » (1845) چندان تفاوتی با نقطه نظرات حد اقلی مارکس جوان نداشت: « پول همان عرق خونین دلمه شده ی بینوایان است، تهیدستانی که دارایی غیر قابل انتقال خود، تنها ثروتی که دارند، و یا همان فعالیت زیستی خود را به بازار می برند تا آن را با عصاره ی زندگی بینوای دیگری عوض کنند که اصطلاحاً به آن سرمایه می گویند تا به این ترتیب به روش آدم خوارانه خوراک خود را از چربی های خودشان بیرون آورند. و این بینوایان همه ی ما هستیم »! بعضی از اندیشه هایش بعدها بخشی از کتاب سرمایه ی مارکس (فصل فتیشیسم کالایی) را تحت تأثیر قرار دادند، و خود او نیز مارکس را به زبان فرانسه برگرداند. با این وجود برخلاف مارکس او با توجه به تنفری که از حکومت پروس داشت برای تجلیل از قیصر فرانسه ناپلئون سوم به شدت به وجد آمده بود.

تاریخ برای هس تاریخ آزادی و رهایی بود، و نوشته های تاریخی او لحنی مسیحیایی دارند. انتظار او از اروپا تکمیل نمودن پروژه ی تساوی حقوق و آزادی بود. او امیدوار بود که فقدان نظم در 1815 وحدت انقلابی را سرعت بخشد: « یک جنگ عمومی در اروپا بدون تردید باعث ایجاد یک اتحادیه ی عمومی اروپایی خواهد شد ». اصلاحات و انقلاب می توانست اروپا را در مسیر درستی قرار دهد. همچون در مورد مارکس و انگلس، هس نیز توجه خود را به سوی انگلستان گردانده بود. او نوشته بود که: « هنگامی که فلسفه ی آلمان، روح انقلابی فرانسه و روحیه ی ابداع گر انگلیسی با هم متحد بشوند، مبارزه ی آزادی بخش باید به موفقیت برسد ».

چیزی که بود این که به طور دائم منشأ یهودی او به ذهنش خطور می کرد. فرآیند پیوستن رسمی یهودی ها به بورژوازی که با بالاتر رفتن ارزش نهاد مالی کشور همزمان شده بود نیروهای چپ را برآن داشت که در یهودی ها نیز دشمن طبقاتی خود را پیدا کنند. به ویژه در نوشتار های اولین سوسیالیست های فرانسوی که هس به خوبی با آنها آشنا بود، یک سامی ستیزی شدید خود را نمایان می ساخت. در 1862 او در مقاله ای با عنوان « رم و اورشلیم » از این بابت شکوه می کرد که حتی رفقای خود او نیز « در هر مشاجره ی شخصی این سلاح را مورد استفاده قرار می دهند ».

این تجربه ای بود که باعث کشانیده شدن او به دومین موضوع مهم در زندگانی اش گردید: تأسیس یک کشور یهودی. صهیونیسم پیش از موعد او ثمره ی خوانش تاریخی – انتقادی اسپینوزا از انجیل بود. او از تعمقات اسپینوزا در رساله ی الهیاتی – سیاسی (Tractatus theologico-politicus) در باره ی « کشور عبری ها » که در 1670 نوشته بود اندیشه ی یک دموکراسی برابری طلبانه ی یهودی ها را اقتباس کرد. در یهودی های سنتی از اروپای شرقی (یهودیت حسیدی) او مخزنی اصیل برای یک کشور دموکراتیک مبتنی بر یهودیت را می دید.

آن گونه که تاریخ نگار آلمانی هانس لیبشوتس نوشته است، هس تلاش نمود تا « شیوه ی برخورد و اندیشه خود را به عنوان یک فرد بنیادستیز با علاقه ای که به کشور ملی داشت » ترکیب کند. از نظر او ملتی تشکیل شده از افراد منزوی که همان تصویری بود که او از توده های یهودی اروپای شرقی می دید، قادر به تشکیل دادن یک کشور برای خود نبودند. پس از جنبش های ملی یونانیان و ایتالیایی ها لازم بود که با یهودی ها سومین ملت بزرگ دنیای باستان برای خود تشکیل یک کشور بدهد. رهایی ویژه ی یهودی ها در کشوری از آن خود، به عنوان یک ایده، می توانست اولین گام به سوی آزادی عمومی آنها باشد.

با نوشتن « رم و اورشلیم » هس برخی آزردگی ها را باعث گردید. در حالی که یهودی های آلمان در جستجوی اصلاحات داخلی و فرهنگ پذیری خارجی بودند، درخواست برای یک کشور یهودی به نظر نابهنگام می آمد. این که تجربیات او در خانه به دوشی ها به آنجا نیز کشیده شد که او نبرد « نژاد ها » را پیش از نبرد طبقاتی ببیند، اغلب باعث گردید که به او نسبت نژادپرستی بدهند. در این حال منتقدین فراموش می کردند که ملیت گرایی نجات بخش او زائیده ی اندیشه های رهایی بخشانه ای بود که او داشت. با این وجود خواب و خیال های صهیونیستی او برای مدت ها بی نتیجه ماندند و به همین ترتیب مراجعه ی او به علوم طبیعی در اواخر عمرش. اثر دوره ی پیری اش با عنوان « ماتریالیسم پویا » در 1873 انعکاسی نیافت.

دو سال بعد هس در پاریس بدرود حیات گفت. او را در قبرستان یهودی ها در بخش دویتس از شهر کلن به خاک سپردند. در 1903 رفقای کلنی بر روی سنگ گور او نوشتند: « پدر سوسیال دموکراسی آلمان » که هنوز هم این سنگ قابل رویت است. اما این شهرت او بود که سریع تر رنگ خود را باخت. غرب علاقه ای نداشت تا ریشه های سوسیال دموکراسی را به خاطر آورد، برای بسیاری از تاریخ نگاران آلمان شرقی نیز که به مارکس وفادار بودند او فردی متلون و کم اهمیت محسوب می شد. با این وجود جنبش صهیونیستی، این پیشاهنگ خود را از یاد نبرد و در 1961 باقی مانده های جسد او را به اسرائیل بردند و قبر خالی را در کلن باقی گذاردند.

لیکن دولت فعلی اسرائیل به نظر نمی رسد که چندان علاقه ای به این سوسیالیست تندرو در میان بنیانگذاران خود داشته باشد. از آن مأموریت جهانشمول که هس آن را با ایجاد یک حکومت یهودی مرتبط ساخته بود در حال حاضر در اسرائیل چیز زیادی احساس نمی شود. در آلمان نیز به نظر می رسد که او برای حزب هایی که محصول جنبش های کارگری هستند اکنون بیگانه شده باشد. با این وجود به روشنی می بینیم که بسیاری از بی عدالتی هایی که او آنها را مورد انتقاد خود قرار می داد بیش از اندازه سرسخت اند و هنوز هم به حیات خود ادامه می دهند و از این رو نمی توان به سهولت این اندیشمند تندروی ضد سرمایه داری و طرفدار اتحاد اروپا را به فراموشی سپرد.

ADRESSE: http://www.zeit.de/2012/04/Moses-Hess/komplettansicht

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: