انگلس، انقلابی پولدار و با احساس

ژانویه 10, 2013

کتاب جدیدی در باره ی فریدریش انگلس رفیق و همتای کارل مارکس تمامی زوایا و جنبه های زندگی او را می شکافد.

برگردان علی محمد طباطبایی

fcc

« روز شنبه را به شکار روباره رفته بودم و هفت ساعت را بر روی زین اسب سپری کردم. یک چنین ماجراهایی همیشه برای چند روزی مرا درست و حسابی به هیجان می آورد ». این ها را فریدریش انگلس در 31 دسامبر 1857 از منچستر به رفیقش کارل مارکس نوشته بود. انگلس به عنوان دوستار شکار آنهم از طبقه ی بالای اجتماع تصویری است نا مأنوس از کسی که بیش از هر چیز از وضعیت و شرایط زندگی طبقه ی کارگر خشمگین بود. زندگی نامه ی جدید نوشته ی تاریخ نگار بریتانیایی و نماینده ی حزب کارگر به نام تریسترام هانت فریدریش انگلس را در مجموعه ای از نقش های متفاوت نشان می دهد: به عنوان تاجر و روزنامه نگار، شکارچی روباه و یک زن باز، به عنوان دوستی بسیار خوب و پسری بسیار بد، و نظریه پرداز اجتماعی و یک انقلابی.

هانت (نویسنده ی کتاب) برای خواننده تکامل روحی را شرح می دهد که پسر کارخانه دار از شهر بارمن در ووپرتال (Wuppertal) را به متفکری بزرگ تبدیل کرده است. از همان آغاز انگلس دلبستگی بخصوصی به هگل و فویرباخ داشت، و بعد ها این داروین بود که او را مسحور نمود. او از پدر مسیحی و از دین مادری اش روی برگرفت و نسبت به آنچه در اطرافش در جریان بود دقت بسیار مبذول می داشت، و آنها را در تأملات خود منظور می کرد. منچستر در قرن نوزدهم و به توسط صنعتی شدن ریسندگی های نخ پنبه ای به یک « پایتخت پنبه ای » تبدیل شده بود. صنعت ریسندگی و نساجی در حال ترقی بود و چهره ی شهر را از اساس دگرگون می ساخت. رودخانه ی ایرک (Irk) که این منطقه را به دو نیمه تقسیم کرده بود، در اثر استفاده از مواد شیمایی برای رنگ آمیزی نخ و پارچه و زباله های کارخانجات به شدت آلوده و غیر قابل زندگی شده بود. در ساحل رودخانه محله های فقیر نشین شهر قرار داشتند که کارگران صنعتی در آنها زندگی می کردند، همان کسانی که در واقع ثروت و پیشرفت جدید منچستر را ممکن ساخته بودند. انگلس شرح می هد که آنها برای مزدی که دریافت می کردند چه بهای سنگینی را با تن و جان خود می پرداختند: « زن ها از زایمان ناتوان می شوند، کودکان معلول می گردند و از رشد طبیعی بدن باز می مانند، مردها ضعیف و ناتوان می شوند، اندام های کارگران له و لورده می شود، تمامی نفوس جامعه ضایع می شود، و همگی به ضعف و انواع بیماری های مزمن مبتلا می شوند، و همه ی این ها فقط برای این که جیب های بورژوازی از ثروت و پول پر تر شود ».

انگلس نیز خودش بخشی از این بورژوازی بود. او در بخش نساجی صنایع منچستر که متعلق به پدرش بود مشغول به کار بود و عضوی از کلوپ های برجسته ی شهر. این بازرگان زاده مرد ثروتمندی بود. او بخش قابل توجهی از دارایی اش را در دوست و همتای فکری اش کارل مارکس سرمایه گذاری کرده بود و انگلسِ دانا پس از رقابت های نخستینی که با او داشت به درخشندگی و  تیزهوشی افکار مارکس پی برد. با این وجود هانت در این زندگی نامه ی خود از او روشن می سازد که انگلس خودش به کدام توانایی های خارق العاده ی فکری مجهز بود، تا چه اندازه او فردی اهل مطالعه و با معلومات بود و تا چه حد او به عنوان متفکری فهمیده مارکس را به نوشتن و اندیشیدن تحریک می نمود. مطابق با نظر هانت بدون ایده ها و نقد های انگلس، کارل مارکس به احتمال زیاد فقط نیمی از خلاقیت ها و فعالیت هایی را می داشت که در عمل به آنها رسیده بود.

 

علاوه بر آن انگلس می بایست که فرد بسیار شوخ طبع و بذله گویی باشد. النور دختر مارکس نوشته است که چگونه پدرش « در باره ی نامه هایی که از انگلس دریافت می کرد می خندید، به طوری که اشک از چشمانش جاری می شد ». نامه های مارکس نیز خالی از نکته های بذله گویانه نبودند، اما بدون تردید انگلس پراحساس تر بود. مارکس در نامه ای که به منظور تسلیت مرگ همسر انگلس برای دوست عزادار خود فرستاده بود از عهده نوشتن درخواست مبلغی پول جهت کمک مالی نیز برآمد – و این یکی از لحظات بسیار نادری بود که میانه ی آنها را شکرآب کرد. غیر از این انگلس هرگز محبت دوستانه ی خود را از مارکس دریغ نکرد. او حتی پسر نامشورع مارکس را به فرزندی پذیرفت تا دوست بسیار مشهور خود را از آسیب های اخلاقی محافظت کرده باشد. او حتی برای دختران مارکس نیز که او را حقیقتاً دوست می داشتند همچون یک پدر دوم بود. و مدت ها پس از مرگ مارکس او آنها و شوهرانشان را با کمک های مالی خود سرپا نگه داشت.

می توان ادعا نمود که اکنون بهترین زمان برای انتشار کتاب جدید تریسترام هانت در باره ی انگلس بود، زیرا برآشفتگی از بحران مالی و تحیر در این باره که چگونه می توانست کار تا به اینجا خراب شود، توجه عمومی را نسبت به نوشتار های مارکسیستی دوباره زنده کرده است. آن گونه کا هانت معتقد است، این روزها مردم کمتر علاقمندی به فلسفه ی سیاسی مارکس دارند تا برای وقایع نامه ی او از کاپیتالیسم جهانی. از محله های فقیر نشین منچستر قدیم تا حلبی آبادهای امروزی در هند یا برزیل و یا کارگران مهاجر در چین فاصله ی زیادی نیست، که این مورد آخری از بازی روزگار باید اتفاقاً توسط یک حزب کمونیستی تحمل شود.

 

تریسترام هانت در کتابش انگلس را از تمامی رئیس ایدوئولوگ های تاریخ جدا می کند، کسانی که اندیشه های مارکسیسم را به توسط تفسیر های یک جانبه مورد تردید و بدنامی قرار دادند. به عقیده ی هانت انگلس به نوعی برداشت انسانی از سوسیالیسم باور داشت، و او در موقعیتی بود که بتواند نقطه نظرات خود را مورد تصحیح قرار دهد. انگلس خودش را به عنوان « حامی پرشور فردیت و مبارزه ی صادقانه ی اندیشه ها در ادبیات، فرهنگ، هنر و موسیقی » توصیف می کند. این انسان را بیشتر به یاد دموکراسی های امروزی می اندازد. به همین اندازه مدرن انتقاد انگلس است از در هم تنیده شدن حکومت و سرمایه، از فرار سرمایه به خارج در جستجوی کار ارزان یا از تغییر شکل خانواده بر اساس نیازهای بازار. آنچه برای او اهمیت داشت، انسانی با ملاحظه و غمخوار دیگران در خصوص هزینه های انسانی کارگران در یک جهان مدرن و یکپارچه شده بود. تریسترام هانت شرح زندگانی انسان بزرگی را نوشته است که آنقدر بزرگوار بود تا بپذیرد که در نهضت کارگری زمان خود نفر دوم باشد.

http://www.zeit.de/2012/52/Friedrich-Engels-Biografie-Hunt/komplettansicht

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: