داوری

ژانویه 7, 2013

فرانتس کافکا

برگردان علی محمد طباطبایی

داستانی برای دوشیزه فلیسه ب.

franz-kafka

صبح روز یکشنبه در زیبا ترین هنگام از فصل بهار بود. بازرگان جوانی به نام گئورگ بندمان در اتاق شخصی اش در طبقه ی اول یکی از ساختمان های کوتاه و بد ساخت که در ردیفی طولانی در امتداد رودخانه قرار گرفته بودند و تفاوت آنها با یکدیگر فقط در ارتفاع و رنگ آمیزی ظاهرشان بود، نشسته بود. در آن لحظه او تازه از نوشتن نامه به یکی از دوستان دوران جوانیش که اکنون در خارج از کشور زندگی می کرد فارغ شده بود. سپس درِ پاکت را با آهستگی بازیگوشانه ای مهر موم کرد و در حالی که آرنج های خود را به میز تکیه داده بود، از میان پنجره به تماشای رودخانه، پل و بلندی هایی پرداخت که در آن سوی رودخانه قرار گرفته و اکنون در رنگ سبز بی حالی ظاهر می شدند.

او با خود در این باره می اندیشید که چگونه این دوستش که از وضعیت شغلی خود در میهن ناخرسند بود سالها پیش عملاً به روسیه فرار کرده و اکنون برای خودش در سن پترزبورگ تجارتخانه ای به راه انداخته بود، کار و کسبی که در ابتدا بسیار پررونق می نمود، اما حالا، آن گونه که دوستش در دیدارهای همواره در حال کمتر شدن برای او درد دل کرده بود، مدتی بود که به نظر می رسید دیگر پیشرفتی ندارد. به این ترتیب او خود را بدون آن که فایده ای داشته باشد در کشور غریب از پای می انداخت، ریش انبوه و غیرعادی اش فقط تا اندازه ای چهره ای را پنهان می ساخت که گئورگ آن را از دوران کودکی به خوبی می شناخت و رنگ به زردی گرائیده ی پوستش به نظر می رسید که نشانه ای از یک بیماری در حال پدید آمدن باشد. و آن طور که او خودش تعریف می کرد هیچ گونه ارتباط درست و حسابی با گروه هم میهنانش در آن کشور نداشت، اما تقریباً هیچ رفت و آمدی هم با خانواده های بومی آنجا نمی کرد و به این ترتیب خودش را برای آن که همیشه عزب باقی بماند راضی کرده بود.

برای یک چنین انسانی چه می توان نوشت، کسی که از قرار معلوم راه خود را گم کرده، و اگرچه انسان برایش متأسف است، لیکن کمکی هم نمی تواند به او بکند. آیا باید به او اندرز داده شود که دوباره به زادگاهش بازگردد، و زندگی اش را به اینجا بیاورد، و تمامی روابط دوستانه ی گذشته را از نو برقرار سازد – که برای انجام آنها هیچ مانعی هم بر سر راه وجود ندارد – و گذشته از همه چیز به کمک دوستانش اعتماد کند؟ اما این جز به معنای آن نیست که در عین حال به او گفته شود که تلاش های او تا به اینجا به ناکامی انجامیده اند، که او بالاخره باید دست از آنها بر دارد، که او باز گردد و ببیند که چگونه دیگران با نگاهی محکوم کننده وی را به عنوان کسی که برای همیشه برگشته است می نگرند، که فقط دوستان او هستند که چیزی سرشان می شود و او یک کودک سن بالا است، و باید از آنها که در زادگاه خود باقی مانده و به موفقیت رسیده اند پیروی کند – و همه ی این ها را هرچه قدر با مهربانی بیشتر به او بگویند، او نیز به همان نسبت جریحه دار تر می شود.

و آیا می شد این اطمینان را داشت که تمامی این ناراحتی هایی که باید به سر او آورد فایده ای هم در بر خواهند داشت؟ شاید اصلاً مقدور نمی بود که او را به خانه باز گرداند – او خودش گفته بود که دیگر روابط در زادگاهش را درک نمی کند – و به این ترتیب علی رغم همه ی مشکلاتی که داشت شاید در همان غربت می ماند، در حالی که از اندرزهای به او داده شده تلخکام می گردید و از دوستانش کمی بیشتر فاصله پیدا می کرد. اما چنان چه حقیقتاً از اندرزهای داده شده پیروی می کرد، و در همین جا دچار افسردگی می شد – البته نه از روی قصد بلکه بر اساس واقعیت ها – و چه با کمک دوستان و چه بدون آنها نمی توانست از پس زندگی برآید، احساس شرمندگی بسیار می کرد، و حالا که در واقع دیگر نه کشوری داشت و نه دوستانی، آیا برای او بسیار بهتر نمی بود که در همان سرزمین غربت باقی بماند، و آنهم به همان گونه ای که بود؟ آیا علی رغم تمامی این نکته ها هنوز هم می توان اندیشید که او در اینجا عملاً پیشرفت می کرد؟

بنا به همین دلایل هم بود که اگر انسان هنوز هم می خواست تا ارتباط با او را از طریق نامه نگاری برقرار نگه دارد، نمی توانست خبری را به اطلاعش برساند، کاری که می توان بدون کمترین واهمه نسبت به دورترین اقوام به انجام رساند. دوست او اکنون سه سال بود که به زادگاهش باز نگشته بود و این را با توجیهی که به هیچ وجه کافی نبود مرتبط می ساخت و آن این که شرایط سیاسی در روسیه  به هیچ وجه ایمن نیست، به طوری که حتی کمترین غیبت برای یک بازرگان معمولی نیز مجاز نمی باشد، آنهم در حالی که صدها هزار از مردم روسیه بدون کمترین مشکلی در سرتاسر جهان در رفت و آمد بودند. اما در طول همین سه سال برای خود گئورگ بسیاری از چیزها تغییر کرده بود. دوست او البته از مرگ مادرش که حدود دو سال پیش روی داده و از آن موقع به بعد گئورگ با پدر پیرش در یک آپارتمان و به طور مشترک زندگی می کردند مطلع شده بود و تسلیت خود را با یک نامه و با چنان لحن خشکی بیان کرده بود که دلیلش فقط می توانست این باشد که غم و اندوه در باره ی یک چنین رویدادی در سرزمین بیگانه کاملاً غیر قابل تصور است.

اما تقریباً از همان زمان گئورگ نیز کار تجاری خود را همچون سایر امورراتش با قاطع ترین تصمیم به دست گرفته بود. شاید در دورانی که مادرش هنوز هم زنده بود، بی میلی پدر در پذیرفتن هر گونه نظر دیگری در امور تجاری مگر نظری که خودش می داشت باعث شده بود که گئورگ موفق به پروراندن نقشه های خود نگردد. شاید پدرش از زمان مرگ مادر و علی رغم آن که هنوز هم در امور تجاری فعال بود، خود دار تر شده بود. شاید – هرچند به نظر بسیار غیر محتمل می آمد – اتفاق های خوش یمنی بودند که نقشی به مراتب مهم تر بازی کرده بودند. اما در هر حال طی این دو سال وضعیت تجارت به شکلی غیر منتظره بهبود یافته بود، و آنها مجبور شده بودند که تعداد کارمندانشان را دوبرابر کنند، و گردش کار شرکت هم پنج برابر شده بود، و تردیدی نبود که پیشرفتی دیگر هنوز در راه بود.

با این وجود دوستش از این تغییرات به عمل آمده هیچ تصوری نداشت. پیشتر و شاید آخرین بار در نامه ی همدردی که او نوشته بود می خواست تا گئورگ را به مهاجرت به روسیه متقاعد سازد و در باره ی چشم اندازه هایی در سن پترزبورگ برای همان بخش از تجارتی که گئورگ در آن فعال بود شرح و تفصیل هایی هم نوشته بود. اعداد و ارقامی که او ارائه کرده بود در مقایسه با سطحی که اکنون تجارت گئورگ به آن رسیده بود بسیار ناچیر بودند. اما گئورگ هیچ تمایلی نداشت تا برای دوستش از پیشرفت های تجاری خود چیزی بنویسد، و اگر او حالا که مدتی از آن گذشته بود می خواست چنین کند، حقیقتاً صورت بسیار خوشی نمی داشت.

از این روی گئورگ خود را محدود کرده بود به این که فقط در باره ی اتفاق های مهم برای او بنویسد، آن نوع موضوعاتی که وقتی انسان در یک روز یکشنبه ی ساکت و آرام به فکر فرو می رود، بدون نظم و ترتیب به ذهنش خطور می کنند. تنها چیزی که او می خواست این بود که آن تصویری که دوستش از زادگاه خود طی این مدت طولانی اقامت در غربت در ذهن خود ساخته بود و به آن دیگر عادت کرده بود دست نخورده باقی بماند.

و به این ترتیب بود که گئورگ سه بار در سه نامه ای که فاصله ی زیادی از یکدیگر داشتند نامزدی مردی معمولی را با دختری به همان اندازه معمولی اعلام نموده بود، تا این که بالاخره دوستش کاملاً بر خلاف نیت گئورگ به این رویداد غریب حقیقتاً علاقمندی نشان داد.

لیکن گئورگ بیشتر ترجیح می داد که چنین مطالبی را برای او بنویسد تا این که به او اعتراف نماید که او خودش بوده است که یک ماه پیش از این با دوشیزه ای به نام فریدا براندن فلد نامزد شده است، زنی جوان از خانواده ای ثروتمند. او اغلب با نامزدش در باره ی این دوست و ارتباط های غیرمعمولی که با او از طریق این نامه ها پیدا کرده بود صحبت می کرد. نامزدش گفته بود « و بنابراین او اصلاً به عروسی ما نخواهد آمد و من یقیناً این حق را دارم که با تمامی دوستانت آشنا شوم ». گئورگ پاسخ داده بود « من نمی خواهم او را ناراحت کنم. منظور مرا درست درک کن، او احتمالاً می آید، حداقل این که من این گونه فکر می کنم، اما او احتمال دارد احساس کند که ما او را از روی اجبار دعوت کرده ایم و احساس رنجش کند، حتی ممکن است به من حسودی بکند، و یقیناً ناخشنود شود، و ناتوان از این که هرگز بر ناخشنودیش غلبه کند، دوباره به تنهایی به غربت باز گردد. تنها – آیا میدانی معنایش چیست »؟ « بله، اما او نمی تواند از ازدواج ما به طریق دیگری مطلع شود »؟ « من یقیناً نمی توانم مانع از چنین چیزی شوم، اما در شیوه ای که او زندگی می کند احتمال چنین چیزی خیلی کم است ». « گئورگ، اگر تو چنین دوستانی داشتی، اصلاً نمی بایست با کسی نامزد می شدی ». « بله این تقصیر هردوی ما است، اما در هر حال من نمی خواستم که اوضاع به شکل دیگری باشد ». و در حالی که دختر در زیر فشار بوسه های او به دشواری نفس می کشید توانست بگوید که « با این وجود من همچنان از این بابت دلخورم ». او می اندیشید که اگر همه چیز را برای دوستش بنویسد حقیقتاً اشکالی نخواهد داشت. او به خودش گفت « من این گونه ام و او هم مجبور است که مرا به همین شکلی که هستم بپذیرد. من نمی توانم از خودم انسانی بسازم که برای دوستی با او از آنچه الان هستم مناسب تر باشد ».

و عملاً او در نامه ی طولانی خود به دوستش که در همین روز یکشنبه می نوشت نامزدی خود را با چنین سخنانی به او گزارش داد: « بهترین خبرتازه را من برای انتهای نامه نگه داشته ام. من با دوشیزه ای به نام فریدا برندن فلد نامزد شده ام، دختری از خانواده ای ثروتمند، که مدت ها پس از مسافرت تو به خارج به این شهر آمده است، و بنابراین احتمال اندکی وجود دارد که تو او را بشناسی. در فرصت دیگری اطلاعات دقیق تری از نامزدم برای تو خواهم نوشت، امروز همین برایت کافی باشد که من بسیار خوشبختم و در روابط میان ما دو نفر فقط همین اندازه تغییر کرده است که تو به جای آن که یک دوست معمولی داشته باشی، اکنون یک دوست بسیار سعادتمند داری.

وانگهی، نامزد من که سلام های گرمی می فرستد و به زودی خودش برایت نامه ای خواهد نوشت، دوست مؤنث صادقی برای تو نیز خواهد بود، و این چیزی است که برای یک مرد مجرد چندان خالی از اهمیت هم نیست. من بخوبی می دانم که مسائل زیادی تو را از آمدن برای دیداری از ما باز می دارد، اما آیا اکنون ازدواج من موقعیت مناسبی نیست تا تو برای یک بار هم شده تمامی مشکلات آمدنت را کنار گذاری؟ اما در هر صورت، بدون آن که رعایت چیزی را بکنی، همان کاری را بکن که برای خودت مناسب تر است ».

گئورگ در حالی که نامه ی دوستش را در دستش گرفته، و صورتش رو به پنجره قرار داشت، برای مدتی در پشت میز تحریرش نشسته ماند. در این حال او آشنایی را که از کوچه ی روبرو می گذشت و به او سلامی کرد، احتمالاً تشخیص نداده و فقط به او لبخندی حاکی از حواس پرتی زد.

سرانجام او نامه را در یک جیبش قرار داد و از اتاق بیرون رفت، و آنگاه ازمیان یک راهروی کوچک به اتاق پدرش وارد شد، مکانی که اکنون ماه ها بود در آن حضور نیافته بود. هرچند البته هیچ نیازی هم به این کار نبود، زیرا او با پدرش به طور دائم و به هنگام کار تجاری معاشرت داشت. آنها ناهارشان را در یک زمان و در یک میهمان خانه صرف می کردند. شب ها البته طبیعی بود که هرکدام همان کاری را که دوست می داشتند انجام دهند، با این وجود چنانچه گئورگ برخلاف اکثر مواقع در محفل دوستانش نبود و یا مانند حالا به ملاقات نامزدش نمی رفت، آنها برای مدت کوتاهی هر کدام با روزنامه ای در دست در اتاق نشیمن مشترک کنار هم می نشستند.

گئورگ در شگفت بود از این که چگونه اتاق پدرش حتی در این ساعات پیش از ظهرِ روزی آفتابی تا این اندازه تاریک است. علت آن ظاهراً سایه ی دیوار بلندی بود که در آن طرف حیاط کوچک سربرافراشته بود. پدرش در کنار پنجره و در گوشه ی اتاقی نشسته بود که دور تا دورش با یادگاری هایی از همسر متوفایش آراسته شده بود. او مشغول خواندن روزنامه بود و آن را یک وری در برابر دیدگانش گرفته بود و ظاهراً تلاش می کرد تا ضعف بینایی اش را به طریقی تعدیل کند. بر روی میز باقی مانده ی صبحانه ی او که به نظر نمی رسید خیلی از آن خورده باشد دید می شد.

پدرش در حالی که در همان لحظه از جای خود برخاست تا به سوی او برود گفت: « آه، گئورگ ». به هنگام راه رفتن لباس خواب سنگینش از جلو باز شد و قسمت پائین آن به این طرف و آن طرف در هوا پیچ و تاب می خورد. گئورگ با خودش گفت: « پدرم هنوز هم یک غول است ».

آنگاه چنین گفت: « اینجا به حد غیر قابل تحملی تاریک است ».

پدرش پاسخ داد: « بله، تاریک است ».

« و پنجره را هم که بسته ای ».

« دوست دارم این جوری باشد ».

گئورگ در حالی که برای نشستن آماده می شد و گویی آنچه پیشتر گفته بود را ادامه می دهد گفت: « بیرون کاملاً هوا گرم شده است ».

پدرش ظرف های صبحانه را جمع کرد و آنها را بر روی یک گنجه گذاشت.

گئورگ که حرکت های پیرمرد را درحالی که گویی کمی دستپاچه شده است دنبال می کرد گفت: « من فقط می خواستم به تو بگویم که بالاخره نامزدی ام را به سن پترزبورگ اطلاع دادم ». او در این حال کمی نامه را از جیبش بیرون آورد و دوباره آن را به میان جیبش فرو برد.

پدرش پرسید: « حالا چرا به سن پترزبورگ »؟

گئورگ در حالی که سعی می کرد به چشمان پدرش بنگرد گفت: « به دوستم ». او با خودش می اندیشید « او در امور تجاری کاملاً جور دیگری است و حالا چگونه استوار اینجا نشسته ودستهایش را به سینه زده است ».

پدرش با تأکید گفت: « آه بله، به دوستت ».

« پدر، شما در جریان بودید که ابتدا می خواستم نامزدی ام را از او پنهان نگه دارم. البته فقط از روی ملاحظه کاری، وگرنه به چه دلیل دیگری؟ تو خودت میدانی که او انسان سختگیری است. به خودم گفتم، او می تواند از طریق های دیگری از نامزدی من مطلع شود، هرچند که البته با شیوه ی زندگی تنهایی که او می گذراند چنین امری خیلی بعید می نماید. من جلوی این را نمی توانم بگیرم. اما در هر حال از خود من نباید در این خصوص متوجه چیزی شود. »

پدرش پرسید: « و حالا عقیده ات را عوض کرده ای »؟

در این حال او روزنامه ی بزرگ را بر روی لبه ی پنجره قرار داد و عینکش را نیز بر روی روزنامه گذارد، و سپس هردوی آنها را با یک دستش پوشاند.

« بله، من حالا عقیده ام را عوض کرده ام. با خودم گفتم که اگر او دوست خوب من است، پس نامزدی سعادت آمیز من برای او نیز یک سعادت است. و از این رو دیگر تردیدی به خود ندادم تا موضوع را به او اطلاع دهم. اما قبل از آن که نامه را ارسال کنم، می خواستم به تو این را بگویم ».

پدرش در حالی که دهان بدون دندانش را کاملاً باز می کرد چنین گفت: « گئورگ، گوش کن چه می گویم! تو به خاطر این موضوع پیش من آمده ای تا نظر مرا نیز در این باره بدانی. یقیناً جای قدردانی دارد. اما اگر حالا تمام واقعیت را به من نگویی، ارزشی ندارد، هیچ ارزشی. نمی خواهم از نو چیزهایی را پیش بکشم که جایشان اینجا نیست. از زمان مرگ مادر عزیزت اتفاقات ناخوشایند چندی روی داده اند. شاید وقت صحبت در باره ی آنها رسیده باشد و شاید زودتر از آنچه ما فکر می کردیم. در امور تجاری چیزهای زیادی از چشم من مخفی می مانند. شاید آنها از روی عمد از من پنهان نگه داشته نمی شوند. الان اصلاً نمی خواهم چنین ادعایی کنم که قرار است من در باره ی آنها چیزی ندانم. من دیگر به اندازه ی کافی نیرو ندارم. حافظه ام ضعیف تر می شود. من دیگر نمی توانم حواس خود را متوجه این همه چیز کنم. اول این که، این روند طبیعت است. و دیگر این که، مرگ مادر کوچولویت مرا بیشتر از تو در هم شکسته است. اما حالا که صحبت ما به اینجا و به این نامه رسیده، گئورگ از تو خواهش می کنم، مرا فریب نده. این موضوع خیلی پیش پا افتاده ای است و ارزش گفتن هم ندارد. بنابراین مرا فریب نده. آیا تو اصلاً در سن پترزبورگ دوستی داری »؟

 

گئورگ با سراسیمگی از جای خود برخاست. « دوستم را بی خیال. یک هزار دوست هم نمی توانند جای پدر مرا که بگیرند. می دانی عقیده ی من چیست؟ تو به اندازه ی کافی مواظب خودت نیستی. پیری هم حق و حقوق خودش را دارد. در کار تجارت بدون کمک تو امور من نمی گذرد. این را خودت هم به خوبی می دانی. اما اگر قرار است که کار تجارتخانه سلامتی تو را به خطر بیندازند، فردا برای همیشه تعطیلش می کنم. این جور نمی شود. ما باید برایت یک روال تازه پیدا کنیم. روالی که از سبک زندگی فعلی ات به کلی متفاوت باشد. تو در اینجا میان تاریکی نشسته ای، در حالی که در اتاق نشیمن می توانستی از نور زیبای آفتاب لذت ببری. به جای این که حسابی نیرویت را حفظ کنی، فقط ناخنکی به صبحانه ات زده ای. تو اینجا در پشت پنجره های بسته نشسته ای، در حالی که هوای بیرون می تواند برایت بسیار مفید واقع شود. نه پدر! من دکتر را می آورم و دستوارت اش را دنبال می کنیم. اتاق ها را هم عوض می کنیم. تو به اتاق جلویی اسباب کشی می کنی، و من به اینجا. جای هیچ چیزت را عوض نمی کنیم و همه چیز را مرتب سرجای خودش می گذاریم. اما برای همه ی اینها بعداً وقت داریم. حالا من تو را برای مدت کوتاهی در رختخوابت می گذارم، تو باید حتماً کمی استراحت کنی. بیا، من در درآوردن لباست به تو کمک می کنم. خواهی دید که از پسش برمی آیم. یا شاید هم می خواهی همین الان به اتاق جلویی بروی؟ در این صورت به طور موقت در همان تختخواب من استراحت کن. وانگهی این کار بسیار عاقلانه است ».

گئورگ تقریباً در کنار پدرش ایستاد که حالا سرش را با آن موهای سفیدِ آشفته بر روی سینه اش خم کرده بود.

پدرش بدون آن که حرکتی کند با صدای آهسته ای گفت: « گئورگ ».

گئورگ بلافاصله در کنار پدرش زانو زد و در چهره ی خسته ی او به مردمک چشمش نگاه کرد که به طور مستقیم و از گوشه ی چشم هایش به او زل زده بود.

« تو در سن پترزبورگ دوستی نداری. تو همیشه یک آدم شوخ طبع بوده ای و حالا حتی می خواهی سر به سر من هم بگذاری. آخر چطور ممکن بود که در آنجا یک دوست داشته باشی؟ به هیچ وجه نمی توانم این را قبول کنم ».

گئورگ گفت: « یک بار دیگر خوب فکر کن ». در این حال او پدرش را از روی صندلی راحتی بلند کرد و لباس خوابش را در شرایطی که او اکنون در هیئت پیرمردی بسیار ناتوان آنجا ایستاده بود درآورد. « حالا تقریباً سه سال از زمانی می گذرد که این دوستم به دیدار ما اینجا آمده بود. من به خاطر می آورم که تو خیلی از او خوشت نیامده بود. حد اقل دوبار در حالی که او در اتاق من نشسته بود مجبور شدم که حضورش را در خانه از تو انکار کنم. من به خوبی می توانستم بیزاری تو نسبت به او را درک کنم، زیرا دوست من ویژگی های عجیب و غریب خودش را داشت. اما دوباره بعداً تو با او گفتگوی بسیار خوبی داشتی. در آن زمان من از این بابت بسیار مفتخر بودم که تو به سخنان او گوش می دادی، با سر حرف هایش را تصدیق می کردی و چیزهایی از او می پرسیدی. اگر خوب فکر کنی، باید به خاطر بیاوری. او در آن موقع داستان های غیر قابل باوری از انقلاب روسیه تعریف می کرد. مثلاً این که او چگونه در یکی از مسافرت های تجاری خود به کیف در یک بلوا کشیشی را بر روی یک بالکون دیده است که با چاقو روی کف دستش نقش یک صلیب پهن خونین را ایجاد می کند، آنگاه دستش را بلند می کند و جمعیت فریاد می کشد. تو خودت حتی این داستان را اینجا و آنجا برای دیگران تعریف هم کرده بودی. »

در این بین گئورگ موفق شد که دوباره پدرش را بنشاند و با دقت شلوار کاموایی را که او بر روی لباس زیر نخی اش پوشیده بود و همینطور جوراب هایش را درآورد. هنگامی که چشمان گئورگ به لباس های زیر پدرش افتاد که چندان تمیز نبودند خودش را سرزنش نمود که نسبت به پدرش بی توجهی کرده است. این یقیناً بخشی از وظیفه ی او نیز بود که مواظب تعویض لباس های زیر پدرش هم باشد. او با نامزد خود در باره ی این که آنها چگونه می خواهند آینده ی پدرش را تنظیم کنند به روشنی سخن نگفته بود. زیرا او به طور ضمنی فرض را برآن گذاشته بود که پدرش در همان خانه ی قدیمی خواهد ماند. اما اکنون او به این تصمیم قاطع رسیده بود تا پدر را نیز همراه خودش به منزل جدید ببرد. در نگاهی دقیق تر تقریباً به نظر چنین می آمد که برای مواظبت و نگهداری که باید از پدرش در محل جدید  به عمل می آمد، حالا شاید کمی دیر شده بود.

در حالی که پدرش را بغل کرده بود، او را به تختخوابش برد. و هنگامی که متوجه شد که پدرش در حین آن چند قدم به سوی تختخواب در بغل او با زنجیر ساعتش بازی می کند، احساس بسیار وحشتناکی به او دست داد. او نتوانست پدر را بلافاصله در تختخواب قرار دهد، زیرا او خیلی محکم زنجیر ساعت را در مشتش گرفته بود.

اما همین که او در رختخواب خود قرار گرفت دیگر همه چیز مرتب به نظر می رسید. او روی بدن خودش را با روتختی پوشاند و سپس آن را به شکل غیرمعمولی گسترده به روی شانه هایش نیز کشید  و با نگاهی که غیر دوستانه نبود به گئورگ نگریست.

گئورگ که سرش را به شکلی دلگرم کننده برای پدرش تکان می داد گفت: « حالا تو دوستم را به خاطر آوردی. درست نمی گویم »؟

پدرش که گویی خودش نمی توانست ببیند که آیا پاهایش به اندازه ی کافی به زیر روتختی قرار گرفته اند پرسید: « آیا همه جایم کاملاً پوشیده شده است »؟

گئورگ در حالی که سعی داشت روتختی را به نحو بهتری روی او بکشد گفت: « فکر می کنم حالا در رختخوابت احساس خوبی داشته باشی ».

برای بار دیگر پدرش پرسید: « آیا همه جایم به اندازه کافی پوشیده شده است »؟ و به نظر می رسید که کاملاً منتظر شنیدن پاسخ اوست.

« حالا استراحت کن. همه جایت کاملاً پوشیده است ».

پدر با صدای بلندی گفت « نه »! به طوری که پاسخ او به پرسش گئورگ برخورد کرد. سپس در همان حال روتختی را با چنان قدرتی به کناری پرتاب نمود که برای لحظه ای در هوا و در حالت پرواز از شکل تا شده اش بیرون آمد و خودش نیز در حالت قائم بر روی تخت ایستاد. در این حال با یک دستش به طور جزئی سقف اتاق را لمس می کرد تا محکم تر به ایستد. « تو می خواستی بدن مرا بپوشانی، این را می دانم فرزند کوچولوی من، اما هنوز هم خوب پوشیده نشده بودم. و اگر این آخرین نیرویی باشد که در بدن دارم، برای تو که کافی است. خیلی هم کافی است. بله، من دوستت را می شناسم. او می توانست پسر دلخواه من باشد. برای همین هم او را تمامی این سالها فریب دادی. وگرنه به کدام دلیل دیگر؟ فکر می کنی برایش گریه نکردم؟ به همین خاطر است که تو خودت را در دفتر کارت زندانی کرده ای، هیچ کس نباید مزاح شود، رئیس سرش شلوغ است – تا بتوانی به اصطلاح نامه های پر از دروغت را به روسیه بنویسی. اما خوشبختانه نیازی نیست  تا کسی به پدر یاد بدهد که چگونه فریب پسرش را نخورد. و حالا که تو تصور کرده ای او را به اطاعت واداشته ای، و چنان این کار را کرده ای که با نشیمن گاهت می توانی روی او بنشینی و او هیچ تکانی نخورد، بله حالا آقا  پسرم تصمیم به ازدواج گرفته است »!

گئورگ به تصویر هراسناک پدرش نگریست. دوست سن پترزبورگی او که حالا به ناگهان پدرش او را به خوبی می شناخت، چنان تخیلات او را به تصرف درآورد که در گذشته سابقه نداشت. او دوستش را می دید که در گستره های وسیع روسیه گم و گور شده است. او دوستش را کنار درِ یک تجارت خانه ی خالی و غارت شده می دید. در میان ویرانه ی قفسه ها، کالا های تکه تکه شده، چراغ گاز دیوارکوب کج شده، او هنوز هم همانجا ایستاده بود. چرا می بایست به چنین مناطق دوردستی می رفت!

پدر با فریادی گفت: « اما به من نگاه کن »، و گئورگ تقریباً با آشفتگی به طرف تخت پدرش دوید تا همه چیز را دریابد، لیکن در میانه ی راه از حرکت بازایستاد.

پدر با لحنی متظاهرنه گفت: « زیرا آن دختر دامنش را بالا کشیده بود، زیرا او دامنش را این جوری بالا کشیده بود، آن غاز نفرت انگیز ». و او برای آن که آن عمل را نشان داده باشد پیراهنش را چنان بالا آورد که می شد بر روی رانش جای زخمی را دید که از سالهای جنگ در بدن او باقی مانده بود. « زیرا او دامنش را این جوری و این جوری بالا کشیده بود که تو با او گرم گرفتی و برای آن که بتوانی خودت را با او بدون آن که کسی مزاحمت شود ارضا بکنی، باعث بدنامی خاطره ی مادرمان شدی، به دوستت خیانت کردی و پدرت را به تختخواب فرستادی، تا او نتواند از جایش تکان بخورد. اما او می تواند از جایش تکان بخورد، یا که نه »؟

و حالا او بدون این که دستش را به سقف گرفته باشد، کاملاً آزاد ایستاد و شروع به لگد انداختن کرد. در این حال چهره ی او از بصیرت می درخشید.

گئورگ تا آنجا که می توانست از پدرش فاصله گرفته و در گوشه ای از اتاق ایستاده بود. مدتی پیش از این او به این تصمیم قاطع رسیده بود که همه چیز را از نزدیک مورد نظارت قرار دهد، تا یک وقت توسط تهاجمی غیر مستقیم، از پشت سر و یا از بالا غافلگیر نشود. اکنون او دوباره آن تصمیمی که مدت ها بود فراموشش کرده بود را به خاطر آورد و همچون کسی که نخ کوتاهی را از میان سوراخ یک سوزن رد می کند آن را به فراموشی سپرد.

پدرش با صدای بلند و در حالی که می خواست با تکان دادن انگشت اشاره اش بر کلام خود تأکید گذارده باشد گفت: « اما هنوز به دوستت خیانتی نشده است. من نماینده ی او در اینجا هستم ».

گئورگ نتوانست این کلام را بر زبان نیاورد: « تویِ دلقک »! او به سرعت دریافت که این کلامش تا چه اندازه زیان بار بود و در حالی که دیگر دیر شده بود – و نگاهش به نقطه ای میخکوب مانده بود – چنان زبانش را گاز گرفت که از درد به خود پیچید.

« بله، البته، من دارم نمایش کمدی بازی می کنم! درست ترین واژه برای توصیف آن! برای پدری پیرو بیوه چه مایه ی دلداری دیگری باقی می ماند؟ به من بگو – و در حالی که به من پاسخ می دهی هنوز هم پسر عزیز من هستی – دیگر برای من چه چیزی باقی می ماند، در حالی که در اتاق پشتی ام، مورد اذیت و آزار کارمندان پیمان شکن قرار می گیرم، و تا بن استخوان پیر و فرتوت شده ام؟ و پسرم با شادمانی همه ی دنیا را زیر پا می گذارد، قرار دادهای تجاری می بندد که من زحمت تهیه آنها را کشیده بودم، از خوشحالی پشتک و وارو می زند و از پدرش با چهره ای لب فروبسته مانند یک انسان شرافتمند دوری می کند! فکر می کنی که من اصلاً تو را دوست نداشتم، آنهم منی که تو از او بوجود آمده ای »؟

گئورگ با خود اندیشید: « حالا او به جلو خم خواهد شد. شاید از روی تخت بیفتد و خورد و خمیر شود ». این افکار از میان کله اش عبور کردند.

پدرش به جلو خم شد اما واژگون نگردید. از آنجا که گئورگ بر خلاف انتظار پدرش به او نزدیک نشد، دوباره راست و مستقیم ایستاد.

« همانجایی که هستی بمان، به تو هیچ احتیاجی ندارم! تو فکر می کنی که هنوز هم قدرت آن را داری که به اینجا بیایی و خودت را کنار بکشی، زیرا تو این گونه می خواهی. و اگر اشتباه کردی باشی چه؟ من هنوز هم از تو بسیار قوی ترم. اگر تنها بودم می بایست جا بزنم، اما مادرت نیرویش را به من منتقل کرده. با دوستت روابط بسیار عالی را بر قرار کرده ام، و مشتری هایت را اینجا در جیبم دارم »!

گئورگ با خودش چنین گفت: « حتی در پیراهنش هم جیب دارد »! و فکر کرد که با چنین اظهار نظری می تواند کاری کند که پدرش برای تمامی جهان فرد مضحکی به نظر آید. او فقط برای لحظه ای چنین اندیشید، زیرا به طور دائم همه چیز را فراموش می کرد.

« فقط دست در دست نامزدت انداخته و به طرف من بیا! آن وقت او را از کنارت از جا کنده و با خود می برم. اگر بدانی که چگونه این کار را می کنم »!

گئورگ از خودش شکلکی درآورد، گویی که حرف پدرش را باور نمی کرد. پدرش فقط با سر به گوشه ای که او ایستاده بود اشاره کرد و می خواست که سخن قبلی اش را مورد تأکید قرار داده باشد.

« امروز وقتی آمدی و پرسیدی که آیا باید به دوستت در باره ی نامزدی بنویسی، نمی دانی چقدر مرا خنداندی. پسره ی احمق، او که همه چیز را می داند! در حالی که فراموش کرده بوده لوازم نوشتن را از من بگیری و مخفی کنی، من برایش همه چیز را نوشتم. برای همین هم هست که سالهاست اینجا نمی آید. او همه چیز را صدها بار حتی بهتر از خودت می داند. نامه هایت را بدون این که بخواند در دست چپش مچاله می کند، در حالی که در دست راستش نامه های مرا گرفته و می خواند ».

او در حالی که با هیجانی زیاد دستش را در بالای سرش به چرخش در آورده بود گفت: « او همه چیز را هزار بار بهتر می داند ».

گئورگ با قصد آن که پدرش را مسخره کرده باشد گفت: « ده هزار بار »! با این وجود آن واژه در دهانش لحن کینه توزانه ای پیدا کرد.

« سالهاست که من منتظر تو هستم تا با این پرسش بیایی! فکر می کنی که چیز دیگری هم برای من اهمیت دارد؟ تصور کرده ای که من روزنامه می خوانم؟ بگیر »! و او صفحه ی روزنامه ای را به سوی جوج پرتاب کرد که آن را به طریقی با خودش با رختخواب برده بود. گئورگ متوجه شد که آن روزنامه ی قدیمی است که نامش را هم نمی شناسد.

« پیش از آن که به پختگی برسی، چه مدت طولانی که مردد بودی! مادرت می بایست بمیرد، او نتوانست روز شادمانی را ببیند، دوستت دارد در روسیه اش ضایع می شود. سه سال پیش او به اندازه ی کافی زرد شده بود که بتوان دورش انداخت. و من، خب خودت می بینی که حال و روزم چگونه است. یک جفت چشم روی صورتت هست که بتوانی این را ببینی »!

گئورگ با صدای بلندی گفت: « پس تو در کمین من نشسته بودی ».

پدرش فی البداهه و با لحن ترحم انگیزی گفت: « این را احتمالاً می خواستی پیش از این بگویی. اما اکنون دیگر کاملاً خارج از موضوع است ».

و با صدای بلند تری: « بنابراین اکنون می دانی، که در جهان چیزی های دیگری هم غیر از خودت وجود دارد. تا به اینجا که فقط خودت را می دیدی! در اصل تو یک کودک بی گناه بودی، اما با اطمینان بیشتر می توان گفت که تو یک انسان اهریمنی بودی! – و از این رو بدان که: من تو را به مرگ به وسیله ی غرق شدن در آب محکوم می کنم »!

گئورگ احساس می کرد که به بیرون از اتاق کشیده می شود. و در حالی که اتاق را ترک می کرد صدای ضربه ای که پدرش در همان حال بر روی تختخواب کوبید هنوز هم در گوشش می پیچید. وقتی به روی پلکان رسید چنان با عجله پایین رفت که احساس می کرد که هرکدام از پله ها که او رویشان پای می گذارد به صفحه ی شیب داری تبدیل شده است و در این حال او باعث شگفتی زن نظافت چی گردید که در حال بالا آمدن از پله ها بود تا آپارتمان آنها را مرتب کند.

نظافت چی فریاد کشید: « یا مسیح »! و با پیشبندش چهره اش را مخفی نمود. اما گئورگ دیگر از کنار او گذشته بود. او از در ساختمان با سرعت به بیرون جهید، از خیابان عبور کرد و به سوی آب کشیده شد. او نرده ها را محکم در دستانش گرفت، مانند گرسنه ای که غذا را در مشتش می فشرد. در این حال او همچون سال های جوانی اش که ژیمناست کار ماهر و افتخار والدینش بود خود را به جلو خم کرد. برای مدتی همچنان با دستانی که به مرور خسته تر می شدند خود را نگه داشت، از میان نرده ها مینی بوسی را مشاهده کرد که به سهولت صدای افتادن او را در خود خفه می کرد. با صدای آهسته ای گفت: « پدر و مادر عزیزم، من همیشه شما را دوست داشتم » و آنگاه خود را به پائین انداخت.

در این لحظه در روی پل رفت و آمد بی پایانی از وسائط نقلیه در جریان بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: