آزمایش با آتش

ژانویه 3, 2013

ساوونارولا: ظهور و سقوط پیامبر رنسانس

دونالد واینشتاین

برگردان علی محمد طباطبایی

savonarola

در بیستم ماه می به سال 1498 جیورلامو ساوونارولا راهبی که دیدگاه هایش در باره ی رنج و دگرگونی برای مدت یک دهه باعث تحریک و برانگیختن شهروندان فلورانس شده بود برای بار دوم در زندگی اش با شکنجه روبرومی شد. او سالها بود که برای مردم فلورانس از پایان قریب الوقوع جهان سخن گفته بود. ترکیب ماهرانه ای از تهدیدها و وعده ها برایش مرجعیتی سیاسی و به همان اندازه روحانی ایجاد کرده بود. اما اکنون چهره ی واقعی او به عنوان شیادی نشان داده می شد که فقط وانمود می کرد دستوراتی را با بصیرت ذاتی اش دریافت می کرد که خداوند فرستنده آنها بود. در آوریل همان سال، هیئتی تعیین شده توسط حکومت او را مورد بازجویی قرار دادند.

نگهبانان دستان او را از پشت با طنابی بستند که به طرف بالا و از روی قرقره ای رد می شد. سپس آنها او را به بالا کشیدند – روشی که باعث در رفتن استخوان های دست هایش و احتمالاً شکستن یکی از آنها گردید – در این حال یا او را [با رها کردن طناب] به طرف کف اتاق انداختند و یا در همان شکل برای مدتی آویزان رها کردند. ساوونارولا همچون مانند اکثر شکنجه شده ها کوتاه آمد و با نوشتن متنی اعتراف نمود که او فقط تظاهر می کرد پیامبری است که الهام هایش از جانب خداوند نازل می شوند. هنگامی که در ماه می همان سال با گروه تازه ای از مأموران تفتیش عقاید که توسط پاپ آلکساندر ششم فرستاده شده بودند روبرو گشت، در حالی که زانو زده بود به شدت پافشاری نمود که اعترافاتش ساختگی هستند: من اعتراف کرده ام که مسیح را قبول ندارم. من دروغ گفته ام ». اما همین که او را دوباره به همان شیوه بالا کشیدند، او برای بار دیگر اعترافات خود را تأیید کرد. وقتی اعضای هیئت خواستند بدانند که چرا او دروغ گفته بود، او چنین پاسخ داد: « من آسیب پذیر تر از بقیه مردم هستم. برای من فقط یک بار نگاه کرده به این [دستگاه شکنجه] مثل ده بار شکنجه شدن با آن است ».

سه روز بعد او در دلا سیگنوریا ابتدا خلع لباس شده و سپس به دار آویخته شد. سپس بدنش را سوزاندند و خاکسترهایش را نیز به رودخانه ی آرنو ریختند تا از جمع آوری بقایای جسد او توسط مریدانش جلوگیری شده باشد. داستان به نظر ساده و غم انگیز می آید: سقوط انسانی معمولی که وانمود می کرد پیامبری است که از نیروهای ماوراء طبیعی الهام می گیرد. حتی در دوره ی حیات خود او نیز بعضی از هم عصرانش این قضیه را پیش پا افتاده می دیدند. تقریباً قبل از ختم ماجرا نیکولا ماکیاولی توجه به ساوونارولا را به عنوان انسانی فرصت طلب کنار گذاشت، کسی که به باور او « خودش را با گذشت زمان تغییر و تطبیق می دهد ». بعد ها او در فصل ششم از « شاهزاده » ساوونارولا را به عنوان پیامبری که بدون سلاح بود توصیف نمود، و از این رو درست « درهمان هنگامی که اکثریت مردم از او روی برگردانند و او هیچ وسیله ای نداشت تا کسانی را که به او باور داشتند پابرجا نگه دارد یا باعث شود تا کسانی که به او ایمانی ندارند ایمان بیاورند » محکوم به نابودی بود.

لیکن اکنون با کتاب جدید دونالد واینشتاین – که زندگی نامه ی تازه ای از ساوونارولا است و به نحو درخشان و عالمانه ای نوشته شده است – روشن می شود که در مورد ساوونارولا هیچ چیز به آن سادگی ها هم نیست که تصور می شد. دوست نزدیک ماکیاولی به نام فرانچسکو گویچیاردینی که در بدبینی با او برابری می کرد و در بینش سیاسی حتی از او هم برتر بود، برای ساوونارولا ارزش زیادی قائل بود. او این گونه از وی حمایت می کرد: مردی با دانشی عظیم، و اخلاقی شایسته و کسی که دولت جمهوری فلورانس را دوباره سامان بخشیده است. حتی اگر ساوونارولا پیامبری دروغین بود، اما موفق شده بود که در هر حال مردم را برای سالها فریب دهد: « او احتمالاً قوه ی تشخیصی بزرگ داشت و فردی پراستعداد بود و توان بالایی در ابداع گری داشت ».

در حالی که گویچیاردینی نظر نهایی خود را در باره ی او روشن بیان نکرده است اما دیگران چنین نبوده اند. حامیان ساوونارولا مخفیانه خاکسترهایش را از رودخانه جمع نموده و همراه با لباس رسمی که به تن می کرد، خرقه اش، و تکه هایی از چوبه داری که بر روی آن جان داد مورد احترام و ستایش قرار دادند. نوشته های مذهبی او صدها خواننده پیدا کردند: جزوه ای با عنوان « راهنمای آموزش توبه شنوی » که به هنگام مرگش هنوز منتشر نشده بود، طی دو قرن بعدی حداقل 42 بار به زیر چاپ رفت. به ویژه زنان مذهبی در این جزوه الهامات بسیاری برای نیاش های درون نگرانه ی آتشین یافتند و گاهی برای بصیرت هایی مانند بینش های خود ساوونارولا. تقریباً یک قرن بعد از مرگ ساوونارولا، پاپ کلمنت هشتم به این فکر افتاد که این بدعت گذار محکوم شده را به عنوان یک قدیس بخواند.

به سخن دیگر درک موفقیت های ساوونارولا هرگز کار ساده ای نبوده است. اما موضوع اینجاست که این مسئله اینجا و اکنون است که نه فقط برای اهل تخصص که برای همه از اهمیت بسیاری برخوردار می باشد. زبان دینی و سیاسی در آمریکا همیشه یک رگه ی به شدت آخرالزمانی داشته است، رگه ای که به لحاظ تاریخی همانقدر خوشایند لیبرال ها بوده که برای محافظه کاران. از پاک دینان (پیوریتان ها) که امیدوار بودند بتوانند شهری بر روی تپه ای بنا کنند که از هرگونه گناه پاک باشد، تا طرفداران الغای برده داری که خودشان را به عنوان پیروان خدایی عصبانی و مسلح به « شمشیر فرز هولناک » تصور می کردند – و از خوانندگان مجموعه های Left Behind (رمانی 16 جلدی و تبلیغاتی برای دین مسیح) و عاشقان سینه چاک سایت مذهبی RaptureReady.com تا پیامبران فجایع اقتصادی و بوم شناختی – آمریکایی ها هرگز در مجسم کردن و پیش بینی آینده به عنوان زمانه ی تغییرات به شدت وحشت انگیز تردیدی به خود راه نداده اند. در 1995 تام پری از زعمای مورمون ها به پیروان خود در جنبش موسوم به « قدیس امروزی » (Latter Day Saint movement ) اندرز داد که « اندوخته هایی از مواد خوراکی و لوازم ضروری که بتواند شما را زنده نگه دارد ذخیره کنید و بیاندوزید . . . تا آنجا که من می توانم به خاطر بیاورم، به ما آموخته شده است تا برای آینده آماده باشیم و همیشه ذخیره ی ضروریات یک سال خود را آماده داشته باشیم. من حدس می زنم که سالهای فراوانی در همه جا باعث شده است که ما این توصیه را کنار گذاریم. من فکر می کنم دوره ای که این توصیه را مورد بی توجهی قرار می داد دیگر سپری شده باشد. با رویدادهایی که امروز در جهان شاهدش هستیم، باید این تصور را به شدت جدی بگیریم ».

اندرز او شاید در بعضی محله هایی تقریباً نزدیک به سالک لیک سیتی (Salt Lake City) گوش شنوایی پیدا کند: برای مثال میان خوانندگان جیمز هوارد کانستلر، منتقد اجتماعی مستقلی که وبلاگ و کتاب هایش در زمینه ای کاملاً متفات پیش بینی می کنند که « جامعه ی معتاد به نفت و وابسته به تکنولوژی ما در لبه ی پرتگاه قرار گرفته است – وضعیت فوق العاده ای که از مدت ها پیش متظرش بودیم اکنون آغاز شده است ». حتی اسکناس های دلار ما به خاطرمان می آورد که یک « novus ordo seclorum » یا « نظم نوین اعصار » با انقلاب آمریکا آغاز شده است. با این وجود بسیاری درک نمی کنند که آمریکا اولین جمهوری نیست که از زبان آخرالزمانی الهامات خودش را می گیرد. ما از آنچه نیم هزاره قبل روی داد و این هنگامی بود که مردم فلورانس برای مدت کوتاهی خودشان را به عنوان شهروندان یک جمهوری مقدس تلقی کردند و در انتظار یک جهان جدید نشستند چه چیزی می توانیم بیاموزیم؟

در خود فلورانس، اهمیت موفقیت شغلی ساوونارولا هرگز موضوعی حل و فصل شده نبوده. بعضی از مردم فلورانس – به ویژه اعضای خانواده مدیچی، که او کمک کرده بود تا از فلورانس تبعید شوند – نفرت از او را همان اندازه بال و پر می دادند که مریدانش یاد او را گرامی می داشتند، کسانی که برای دلتنگی های خود به عنوان مویه کنندگان (Piagnoni) مشهور بودند و برای آنچه از او باقی مانده بود ارزش زیادی قائل بودند. تا همین امروز، تاریخ نگاران به هیچ وجه دارای یک نظر قاطع در باره ی او نیستند. برای بعضی از آنها گزارش های محضری شده از دادگاه او اعترافات حقیقی یک آدم ریاکار است که محاکمه شده است و برای دیگران تحریفات جعلی توسط محضرداران است که آنها را نوشته اند (آن گونه که واینشتاین در کتابش روشن کرده است، شواهد موجود هم صحت اسناد را ثابت می کند و هم این امکان را که آنها به دلخواه تغییر داده شده اند).

ساوونارولا در 1452 در فررا به دنیا آمد. او فرزند بزرگ یک پزشک مشهور بود که گزارشات مبسوطی در باره ی خواص شفابخش چشمه ها و سایر موارد پرشکی می نوشت. ساوونارولا مدرسه ی پزشکی را ترک کرد و از خانواده اش جدا گردید و به بولونیا رفت و به فرقه ی دومینیک ها پیوست، گروهی که از واعظین فقیر تشکیل می شد و کسانی که زندگی خود را از زمان تشکیل این فرقه در قرن سیزدهم وقف مبارزه با بی دینی و موعظه برای فقرا در شهرهای اروپا کرده بودند. او از زندگی در این فرقه لذت می برد، شیوه ای که ترکیبی بود از زهدپیشگی (نوکیشان دومینیکی در آشپرخانه خدمت می کردند، کارهای نظافتی را به عهده می گرفتند و می آموختند که چگونه خود را تازیانه بزنند) و آموزش (کتاب در هر گوشه ای پیدا می شد). او که در بولونیا آموزش الهیات رسمی را انتخاب کرده بود – گواهی برای هوش سرشار او – در نهایت به فررا بازگشت، و در آنجا به درس دادن پرداخت و سپس به فلورانس رفت که در این شهر در مقام استاد نوکیشان در صومعه سن مارکو خدمت می کرد.

ساوونارولا که پرهیزگارتر از رهبران فرقه اش بود که با آنها دچار اختلاف شده بود از مدرسه ی الهیات در بولونیا اخراج شد و از یک شهر به شهر دیگری می رفت. در اواخر دهه ی 1480 هنگامی که او در برسیکا وعظ می کرد، او نشانه هایی در کتاب مکاشفات یوهنا دید مبنی بر این که « مصیبت بزرگی به زودی ایتالیا را فرا خواهد گرفت » و از این رو از مردم خواست که توبه کنند. در اوایل تابستان 1490 او به فلورانس باز گشت. در اینجا او با آن قد کوتاه، چشمانی درخشان و بینی عقابی اش آغاز به ایجاد اختلاف و حمله به قدرت های بزرگ این جهان – حال چه شاهزاده یا کشیشان – نمود، و معتقد بود که آنها همه به جای آن که در خدمت اهداف خداوندی باشند در تلاش برای رسیدن به منافع شخصی هستند. راهبان سن مارکو، که بعضی از آنها افرادی از خانواده های بالا و به خوبی درس خوانده بودند او را به عنوان بزرگ دیر خود انتخاب کردند. او مردی ثروتمند از شهر فلورانس را که دارایی های فقرا را می خرید تا برای خودش قصری بسیار مجلل بسازد با بردن نام تکفیر نمود.

مستمعین به وحشت افتاده و قدرت حرکت از آنها سلب شد. بازگشت ساوونارولا به فلورانس آن گونه که واینشتاین نشان می دهد در لحظه ی حساسی به وقوع پیوست. در قرن چهاردهم و اوایل قرن پانزده، این شهر به یک جمهوری تبدیل شده بود و بیشتر نواحی آن توسط یک الیگارشی کوچک اداره می شد. اما پس از 34-1433 یک خانواده به تنهایی – مدیچی ها – نظارت بر زندگی سیاسی شهر را به عهده گرفته بود. معمار آن کودتا که نامش کوزیمو د مدیچی بود پافشاری می کرد که چیزی تغییر نکرده است. او ساختار سنتی کمیته های کوتاه مدتی که شهر را اداره می کردند حفظ نمود – لیکن کسانی را انتخاب کرد که برای عضویت در آنها از پیش واجد شرایط بودند. پسر کوزیمو به نام پیرو و پسر بزرگش لورنزو این داستان را بر سر زبان ها انداختند که آنها شهروندان معمولی هستند. اما در عمل آنها همواره بیشتر و بیشتر به عنوان حاکمین کشور عمل می کردند. لورنزو به طور مستقیم با دیگر قدرت ها و سفیرانشان رابطه بر قرار می کرد و از مهارت های سیاستمدارانه ی خود برای جلوگیری از به راه افتادن جنگ میان قدرت های موجود در ایتالیا که به طور دائم با هم در حال نزاع بودند استفاده می کرد. هنگامی که او نظام مالی جمهوری را دستکاری کرد تا متحدین خود را ثروتمند سازد و هزینه های نمایش های پر طول و تفصیل عمومی جنگیدن با نیزه بر پشت اسب را همواره بیشتر و بیشتر تقبل نمود و رفتارش حالت درباری به خود گرفت، فلورانس شبیه به میلان گردید، یعنی یک جمهوری پیشین دیگر که توسط فقط دو خانواده حکومت می شد، یعنی توسط ویسکونتی ها و اسفورزوها، کسانی که دیگر تظاهری به این که صرفاً « شهروند معمولی » بودند نمی کردند.

هرچند در 1942 لورنزو در حال مرگ بود. و همچون یکی از نمایشنامه های شکسپیر نشانه های بد تکثیر شدند. در یکی از شب های بدون ابر رعد و برق به کلیسای جامع صدمه زد. در کلیسای سانتا ماریا نوولا زنی هنگامی که رویایی از یک گاو نر دید که معبدی را ویران می کند فریاد بلندی کشید. ساوونارولا به ملاقات لورنزو رفت و پیش از مرگش برای او دعا خواند. اما موعظه ی او برای مردم فلورانس آرامش خاطری نیاورد. او به آنها از رویایی که خودش دیده بود گفت که دستی را در آسمان دیده است که شمشیری را محکم گرفته و بر روی شمشیر این کلمات حک شده است: « شمشیر خداوند بر روی زمین به سرعت و به زودی ». و او به مردم شهر هشدار داد که توبه کنند و یک شهر کاملاً مسیحی برپا دارند.

در این میان نظام سیاسی که لورنزو با زبردستی در حالت تعادل نگه داشته بود از کنترل خارج شد. جانشیت لورنزو که نامش پیرو بود مهارت های پدر خود را نداشت. مردم فلورانس از رفتار سرد و غیردوستانه ی او و از تصمیم های خودسرانه اش خشمگین بودند. دولت های کوچک ایتالیایی به دنبال قدرت های خارجی افتادند – شاه فرانسه، شاه کاتولیک اسپانیا، امپراتور مقدس روم – کسانی که آنها را پیشتر به عنوان « بربر ها » حقیر شمرده بودند. ساوونارولا اکنون از سیلاب هایی در موعظه هایش سخن می گفت که تمامی زمین هایشان را به زیر خود خواهند برد – درست در همان زمانی که شاه فرانسه شارل هشتم عملاً به ایتالیا حمله ور شد. پیکو دلا میراندولا آن فیلسوف تیزهوش که لورنزو او را به فلورانس آورده بود، هنگامی که سخنان ساوونارولا را می شنید به وحشت می افتاد. بسیاری به این نتیجه رسیده بودند که لابد خداوند منبع الهامات نمادین ساوونارولا در شکل پیش گویی های دقیق است. هنگامی که پیرو از مقاومت در برابر فرانسوی ها ناتوان ماند، و ساوونارولا به ورود صلح آمیز آنها به شهر کمک نمود، مدیچی ها از فلورانس بیرون انداخته شدند.

ساوونارولا در مجموعه ای از موعظه های بزرگ به مرور نقش سیاسی همواره بیشتری را ارائه می کرد، و مردم فلورانس را به پذیرش اصلاحات ترغیب می نمود. او با استناد به سنت های ریشه دار در اندیشه ی سیاسیِ فلورانس، به شهروندان خاطر نشان کرد که آنها بیش از اندازه هوشمند و بی قراراند و دلیلی ندارد که تحت یک حکومت جمهوری زندگی کنند. به عقیده ی او مردم فلورانس اگر شیوه ی حکومتی ونیزی ها را اقتباس می کردند – که البته شورای بزرگ آنها را برخی از مردم فلورانس از مدت ها پیش تحسین می کردند – می توانستند یک جمهوری خدایی بر روی زمین تشکیل دهند. با پافشاری ساوونارولا مردم نیز همین انتخاب را کردند – و حکومت جدیدی را طرح ریزی کردند که اگر چه خانواده های بزرگ شهر بر آن مسلط بودند، اما این روش جدید به مردم بیشتری اجازه می داد تا نسبت به جمهوری پیشین در امور شهر دخالت کنند. ساوونارولا مانند لورنزو پیش از خودش، بدون آن که هرگونه پست رسمی داشته باشد یا حتی یک شهروند باشد بر شهر فرمانروایی می کرد. او که اکنون در کلیسای جامع موعظه می کرد و جریانی از کتاب های مذهبی و پیش گویی کننده را که همگی به طرز زنده ای مصور شده بودند سرازیر کرد و تمام تلاش خود را به انجام رساند تا مردم فلورانس را به کمک جذبه ی خالی به مسیر خود بکشاند.

داستان چهار سال بعدی موضوع اصلی کتاب واینشتاین است. از همان ابتدا اتحاد شهر متزلزل بود. بسیاری از نفوذ ساوونارولا آزرده بودند و مردم شهر مریدان او را به عنوان یک حزب در نظرمی گرفتند که بیشتر هم و غمش را وقف گرفتن قدرت کرده است و نه اهداف دینی. نظام گردشی در مسئولیت ها این اطمینان را ایجاد می کرد که مریدان ساوونارولا همیشه در قدرت نباشند، در حالی که توطئه هایی برای بازگرداندن خانواده ی مدیچی باعث وحشت گردید و به انتقام جویی های هولناکی منجر شد. شیوع طاعون بیم و هراس های ناگهانی را که توسط شایعات سیاسی به راه می افتاد بدتر کرد. در این میان پیامبر فساد در کلیسای کاتولیک روم را نکوهش کرد و برای آن که فلورانس را به یک اورشلیم جدید و یا به عبارتی به یک شهر مقدس تبدیل کند به مبارزه برخاست. دشمنانش رو به فزونی گذاردند – به ویژه هنگامی که پاپ آلکساندر ششم که از انتقاد های ساوونارولا خشمگین شده بود، او را اول احضار و سپس تکفیر کرد، و هنگامی که شارل هشتم که ساوونارولا او را به عنوان یک شارلمانی و کوروش جدید خوشامد گفت، با دشمنان ایتالیایی آن شهر صلح نمود.

دو ویژگی از داستان واینشتاین بخصوص مسحور کننده است. بیشتر زندگی مردم فلورانس همچون همین امروز در خیابان ها و میدان ها سپری می شد. تقویم شهر از روزهای تعطیل پر شده بود، که اغلب آنها مربوط به راه افتادن دسته های مذهبی در شهر بودند. تخیلات ساوونارولا متوجه ظرفیت های پنهان در این رویدادهای باشکوه گردید، رخدادهایی که ثروت شهر و مهارت هنرمندانش را با دست و دل بازی به نمایش می گذاشت. او در یکی از فصیح ترین نوشته های خود با عنوان « پیروزی صلیب » خود کلیسا را به عنوان یک دسته ی مذهبی بزرگ ترسیم می کند، که در آن مسیح مجروح که تاجی از خار بر سر دارد، بر روی یک گاری همراه مریم باکره در حال جلو رفتن است که در واقع حواریون و موعظه گران آن را می کشند و دور تا دور آنها را اسقف ها، پیامبران، شهیدان و هزاران مرد و زن باکره ای گرفته اند که گلهای سوسن حمل می کنند. آنها توسط دشمنان کلیسا احاطه شده اند، و از میان افرادی که در آن دسته هستند مسیحی های واقعی با قاطعیت از روی آشغال های بت های تکه تکه شده و کتاب های کفرآمیز به آتش کشیده شده راه خود را به جلو باز می کنند.

در زندگی واقعی نیز ساوونارولا در جستجوی شیوه هایی برای نمایش دادن خواب و خیال هایش در باره ی کلیسا بود. او پسربچه ها و دختربچه هایی را در میدان های شهر سازماندهی کرد، جمعیتی که در شکل دسته های مذهبی در روز چهارشنبه ی خاکستر (نخستین روز از ایام روزه ی بزرگ) و روز یکشنبه ی نخل ریزان (یکشنبه ی پیش از عید پاک) در 1496 شکلی از مناسک را به نمایش گذارد که از جنگ با نیزه بر پشت اسب و رژه های نظامی آراسته همراه با سکوهای چرخدار خیابانی که بر روی خود مردم هیجان زده را حمل می کردند و مدیچی ها و دوستانشان ترتیب دهنده ی این ها بودند بسیار متفاوت بود. در کارناوال های شهر فلورانس – که آن گونه که واینشتاین نشان می دهد به عنوان منبع الهامی برای تصوری که ساوونارولا از پیروزی مسیح داشت کمک نمود – نقش اصلی را گاری های چهارچرخه به عهده داشتند که بر روی آنها تصویرهای اسطوره ای و اروتیک حمل می شد و با ترانه های مخصوص کارنوال همراهی می گشت. لورنزو د مدیچی شخصاً یکی از این ترانه ها را ساخته بود. ساوونارولا و مریدان جوانش در 1497 و 1498 با مراسمی که بعداً به نام « مراسم آتش بازی بطالت » معروف گشت به کارناوال جنبه ی نمایشی بیشتری دادند. در دهه ی 1420 و 1430 فلورانس نوع جدیدی از هنر و معماری را ایجاد کرده بود. در سالهای قبل از رویدادهای مربوط به ساوونارولا فلورانس به اسطوره شناسی های غنی و اروتیک بوتیچلی پرو بال داده بود و هر ساله هنرمندان و افزارمندانش وقت و علاقه ی خود را صرف درست کردن ساختارهای موقتی مبهوت کننده و وسیله های نقلیه برای جشن سنت جان در 24 ژوئن می کردند.

و اکنون در این مراسم آتش بازی بطالت، ابزار و آلات موسیقی، تندیس های ساخته شده توسط دوناتلو،  کتاب های پترآرک، دانته و بوکاچو در شکل هرمی بزرگ بر روی هم انباشته و در معرض عموم به آتش کشیده شدند. مراسمی که قبل از آتش بازی 1497 واقع شده بود نه بر تندیس های باکوس و خدایان پیش از مسیحیت که بر تندیس ساخته شده توسط دوناتلو از مسیحِ کودک متمرکز بود و توسط چهار نفر از جوانان حامی ساوونارولا حمل می شد، در حالی که دوازده جوان دیگر یک سایبان ابریشمی را بالای سر تندیس گرفته بودند. شرکت کنندگان صدقه ها را جمع می کردند و آواز های ستایش آمیز می خواندند، نه در مدح ونوس یا باکوس بلکه برای مریم، ملکه ی فلورانس. در 1498 پسر های ساوونارولا و راهبان سان مارکو در خیابان ها با وجد و شور می رقصیدند در حالی که او خودش سرشار از شیفتگی و تأیید کنان نظاره گر بود.

البته تمامی تلاش های ساوونارولا برای کنترل فضای عمومی مناسک آن گونه که خودش امیدوار بود عمل نمی کرد. پسرهای دار ودسته ی او که برای زنانی مزاحمت فراهم می کردند که سر و وضع درستی نداشتند و مردانی را آزار می دادند که به نظر می رسید در ملأ عام مست کرده اند و یا حریم روز یکشنبه را شکسته اند، باعث خشم مردم فلورانس می شدند که رفتارشان فقط مانند رفتار همیشه شان بود. یکی از نشانه هایی که این کنترل درست کار نمی کرد در میانه ی 1497 روی داد، و این هنگامی بود که حکومت مسابقه اسبدوانی از میان شهر را دوباره متداول ساخت، آئینی به طور سنتی در روز سنت جان یا 24 ژوئن انجام می شد، و پیشتر با اصرار ساوونارولا ممنوع شده بود. دوباره قانونی کردن مراسم « ملاقات سه شاه » که در مخالفت آشکار با تکفیر پاپ به انجام می رسید باعث اضطراب بسیاری از شهروندان شد – و بسیاری از پیروان او را نیز چنان عصبانی کرد که از مراسم دور شدند. واینشتاین تمامی درگیری های ساوونارولا در نبرد نماد ها را در کتابش شرح می دهد.

او همچنین نور درخشانی بر تکامل اندیشه ها و روش های ساوونارولا می تاباند. هنگامی که مخالفت با او شدیدتر شد، مقوله هایی که پیامبر با آنها جهان را به دوستان و دشمنان تقسیم می کرد نیز تند و تیز تر شدند. هنگامی که شکاف میان پاپ و پیامبر آشکار گردید و وقتی مخالفان « مویه کنندگان » کنترل حکومت را در دست گرفتند، ساوونارولا از زبان انجیلی استفاده کرد تا دشمنانش را در هم بکوبد. اگر چه او شکلی از حکومت را توصیه کرده بود که در آن طرفداران اشراف سالاری بیشتر قدرت را در اختیار داشتند – و بعضی هاشان تا به آخر از او حمایت کردند – پیام ها و روش های او با گذشت زمان بیش و بیشتر افراطی گردید.

او مدت ها از tiepidi  ها یا به قول خودش « افراد بی شور و بی علاقه در جامعه » شکایت می کرد، یعنی از مسیحیان معتدل که به او برای تبدیل کردن فلورانس به شهر مسیح نمی پیوستند. او اکنون خودش را به عنوان یک موسی تلقی می کرد و دشمنانش را به عنوان مصری ها و منتظر نشانه ی خداوندی بود مبنی بر تأیید حق به جانبی او. پیامبر و دوستانش نیز همان کار پاپ را کرده و پاپ را به عنوان فرد بی دینی که مقام خود را خریده است و زندگانی شرارت آمیزی رادر پیش گرفته و به واقع به خدا باور ندارد تکفیر نمودند. ساوونارولا نامه هایی برای ارسال به امپراتور مقدس روم و حاکمان پادشاهی های اروپایی تنظیم نمود و در آنها تأکید کرد که فقط یک شورای عمومی می تواند کلیسا را نجات دهد. در سیاست های محلی نیز او خشونت و تندی رو به افزایشی را نشان داد. طی تابستان 1497 پنج مرد پس از آن که شکنجه شدند اعتراف نمودند که آنها در تماس با مدیچی های تبعیدی بوده اند. حکومت آنها را به جرم تبانی مقصر دانسته و محکوم به گردن زنی نمود. آنها سپس به عنوان حق خود به شورای بزرگ استیناف دادند. ساوونارولا که به هنگام اصلاح قانون اساسی بر وجود این حق اصرار می کرد، به هنگام رد درخواست آنها توسط حکومت در این قضیه حاضر بود. گرچه او اصرار داشت که یکی از آن پنج نفر باید عفو شود، اما درخواست خود را به سردی بیان نمود، که معنایش این بود که باید [عفو زندانی] نادیده گرفته شود. واینشتاین به شکل قاطعی این عمل او را « نه فقط به عنوان یک خطای جدی در قضاوت، که یک انحراف اخلاقی » تلقی می کند.   

هرچند در عین حال واینشتاین روشن می سازد که ساوونارولا هرگز اعتقاد خود را به این مورد از دست نداد که آنچه اهمیت دارد روح افراد است و این که در بعضی موارد نه خشونت بلکه بخشش است که می تواند باعث رهایی آنها شود. هنگامی که یک بار همسر دوستش برای گرفتن پندی برای حل یک مشکل خانوادگی به او نامه ای نوشت ساوونارولا به او هشدار داد: « نگذار که وجدانت بیش از اندازه وسواسی باشد . . . خداوند بخشنده و مهربان است و برای هر جزئیات کوچک اهمیتی قائل نیست. شفقت تمامی گناهان را فرو می نشاند ». غالباً نام ساوونارولا متردف با انزجار تهی از شادمانی تلقی شده است. برای مثال اچ.ال.منکن از نیروی عظیم کارشناسان کم اهمیت تر آمریکایی در شارلاتان بازی کلیسایی می نویسد –  « فخرفروشانی مانند لویولو ها و ساوونارولا ها و زیویرهای صدها مناسک عجیب و غریب، که هرکدامشان به طور خستگی ناپذیر در حال خود را نشان دادن اند و هرکدام انباشته از بلهوسی های مضحک و بی پایان ».

ساوونارولا آثار هنری و کتاب ها ر ا می سوزاند و تلاش برای آموزش منابع کلاسیک را طرد می کرد. مارسیلیو فیتشینو فاضل و فیلسوفی بنام که آثار افلاطون را به لاتین ترجمه کرده بود و روایت خودش از فلسفه ی افلاطون را که بسیار موثر واقع شده بود پرورانده بود، موفقیت های ساوونارولا را با وحشت بسیار ناظر بود. بعد از اعدام ساوونارولا او در نوشته ای به کالج کاردینال ها می گوید که ساوونارولا « عفریتی با هوش بود که به نیروهای بداندیش آسمانی خدمت می کرد. او یک دجال بود و فقط وانمود می کرد که دوست فضیلت است و در خدمت آن ». با این وجود واینشتاین نشان می دهد که او یک عفریت نبود، بلکه انسانی توانا در بینش ژرف انسانی و رفتاری بزرگ منشانه – حتی علی رغم آن که معتقد است فیتشینو درست می گفت که این راهب نه فقط مستمعین خود را فریب می داد که خودش را نیز در باور کردن به این که او یک پیامبر است. یکی از بزرگترین فضیلت های این کتاب احترام و توجه به این واقعیت است که ظرفیت های بشری می تواند در یک طریق احساس کند  و هم زمان در طریقی مغایر با آن احساس خود دست به عمل زند.

ساوونارولا که امیدوار بود از یک رویارویی نهایی اجتناب کند، از کلیسای جامع کناره گیری نمود و به سن مارکو رفت. اما هنگامی که پاپ فلورانس را با یک حکم تحریم تهدید نمود – و بازرگانان فلورانسی در رم را با مصادره ی کالاهایشان – وفاداری شهروندان فلورانس به پیامبرشان به معیاری برای نابودی تبدیل شدند. علاه بر آن، حقوق دانی به نام گویی دانتونیو وسپوچی که یکی از دشمنان ساوونارولا بود در نشستی به شهروندان صاحب نفوذ توضیح داد که « ما مردم ایتالیا همین هستیم که همیشه بوده ایم ». مردم فلورانس توان آن را نداشتند تا از شرافت خداوندی به هر قیمتی که هست به دفاع برخیزند – به ویژه از این جهت که نمی توانستند مطمئن باشند که پیام های پیامبر حقیقتاً از جانب خداوند می آید. پس از مباحثه های ناخوشایند، حکومت ساوونارولا را ساکت نمود.

مشاجره همچنان در حال شعله ور شدن بود – مردم فلورانس همانقدر بی قرار و کج خلق بودند که پیامبر می گفت – تا این که راهبی فرانسیسکن به نام فرانچسکو دی پوگلی پیشنهاد نمود تا موضوع را با آزمون سختی فرونشاند. او و یکی از حامیان ساوونارولا می بایست باهم از میان آتش عبور کنند. اگر یکی از آنها جان به در می برد، قضاوت خداوند دیگر روشن بود. یکی از متحدین نزدیک ساوونارولا به نام دومینیکو دا پسکیا این مبارزه طلبی را پذیرفت. در روز موعود راهبان سن مارکو در دسته ای پرهیبت به میدان پیزا دلا سیگنویا آمدند، جایی که قرار بود آزمایش به اجرا گذارده شود. جروبحث آغاز شد. دومینیکو می خواست که صلیبی با خود به درون آتش حمل کند. فرانسیسکن ها نه فقط با این خواسته به عنوان هتک حرمت مخالفت کردند که همچنین اصرار نمودند که او باید لباس هایش را درآورد و آنها را بگردند تا مبادا با خودش طلسم های جادویی داشته باشد. در حالی که تماشاچیان منتظر بودند و راهبان مناجات می خواندند و به جر و بحث می پرداختند، آسمان باز شد. تگرگ، رعد و برق و باران شدید به آزمایش خاتمه داد. طرفداران ساوونارولا ادعا نمودند که معجزه شده است، اما مخالفین او به او تهمت زدند که او دست به جادوگری زده است. هنگامی که او به سن مارکو بازگشت، جمعیتی از مردم خشمگین صومعه را محاصره کرده و یکی از هواداران اصلی او را به نام فرانچسکو والوری به قتل رساندند. در نهایت حکومت وارد کار شد. ساوونارولا و هوادارانش دستگیر شدند. بازجویی، شکنجه و مرگ در انتظار آنها بود.

واینشتاین بیشتر حرفه ی خود را به ساوونارولا اختصاص داده است. در کتابی خیره کننده که پیشتر منتشر شده بود، او به اثبات رساند که ساوونارولا صرفاً شیوه ی زندگانی عبوسی را به مردم فلورانس تحمیل نکرد، بلکه او سنت سیاست های جمهوری خواهانه ی فلورانس را نیز مورد تشویق قرار داد –  و همچنین سنت های محلی رسالت دینی را که اتحاد با فرانسه را مورد حمایت قرار می داد. او در این کتاب نیز نشان می دهد که ساوونارولا به طور مرتب راه هایی برای بازیافتن نهادهای سنتی فلورنس پیدا می کرد – دسته های متشکل از پسرها و مراسم آتش بازی بطالت از مدت ها قبل در فلورانس وجود داشت. و آنها را با هیجان ها و معناهای جدید می انباشت. اما از همه مهمتر، واینشتاین پس از بررسی های عمیق و استادانه ی منابع، علی رغم تمامی تناقضاتشان، روشن می کند که ساوونارولا یک مدعی معمولی و ساده نبود.

ساوونارولا اعتراف می کند که به او الهامی نمی شود – اما هرگز اذعان نمی کند و نمی پذیرد که درک او از حال و آینده اشتباه بوده است. او همچنین برای متقاعد ساختن مردم فلورانس برای زندگی در صلح با یکدیگر حتی آن هنگام که معنایش بخشیدن دشمنانش بود مبارزه کرد  – گاهی حتی بر علیه هواداران خودش. ساوونارولا در کتابش در باره ی اعتراف و نیاش های متفکرانه شیوه هایی از مشورت و تجربه ی دینی را طرح می کند که در قرن های شانزدهم و هفدهم به نکته ی بنیادی در احیاء کلیسای کاتولیک تبدیل گردیدند. پس از خواندن این اثر نمونه از تحلیل های تاریخی، درک این نکته دشوار نخواهد بود که چرا بسیاری از پیروان ساوونارولا همچنان ایمانشان به او باقی ماند حتی هنگامی که او در برابر شکنجه ها پایداری نشان نداد یا نتوانست خود را با انجام معجزه نجات دهد. بعضی از آنها سماجتی متناقض نما را نشان دادند که می تواند ویژگی پیروان فرقه های هزاره باشد، آنهم هنگامی که از آسمان ابلاغ وحی فرو می ماند. اما دیگران در این راهب دومینیکن پدری معنوی را می دیدند که در عین حال پیامبری تندرو هم بود. تفسیر ماهرانه و قانع کننده ی واینشتاین از این انسان، و از این که شیوه ای که پیام و درکی که او از خودش داشت چگونه نسبت به شرایط تغییر کرده و واکنش نشان می داد، عمیقاً باصلابت و پرجذبه است.

یک قرن پیش از این، نورمان کوهن در کتابی مشهور به نام « در جستجوی هزاره » چنین استدلال نمود که انقلابی های هزاره مانند ساوونارولا هواداران خود رادر پرولتاریای بی سروسامان شهرها پیدا کردند. کوهن آنها را به عنوان سلف های رهبرانی تلقی نمود که از 1917 به بعد، هدایت « سرگردان ترین و مستأصل ترین فقرا » را به عهده گرفتند تا آنها را در برابر « بزرگترین افراد جامعه » به طغیان وادارند، در حالی که منبع الهام آنها « خیال پردازی هایی از یک تلاش نهایی و از بیخ و بن براندازنده و رسیدن به جهانی بی نقص بود که در آن افرادی که به دنبال منافع خود هستند برای همیشه ناپدید شوند ». واینشتاین بر این نظر است – و در کتاب خود مورد تأیید قرار می دهد – که ساوونارولا عملاً حد بالایی از حمایت را در جامعه ی فلورانس یافته بود. مخاطب پیام های هزاره می توانند مردم ثروتمند و بسیار فرهیخته باشند، به ویژه هنگامی که آن پیام ها به عنوان درخواست هایی به سنت مطرح شوند، و هنگامی که آنها نشان می دهند که اعضای نخبگان جامعه، و شکلی از حکومت که آنها آن را انتخاب کرده اند، از سوی مقامات آسمانی نیز مهر تأیید خود را گرفته اند. در این زمان از تاریخ جمهوری خودمان، ماجرای ساوونارولا خوراک لازم برای اندیشه را عرضه می داد و باعث نگرانی می شود – نه چندان به این خاطر که موعظه گران حقیقی هزاره در طلب حمله بردن به دموکراسی ناکارآمد ما و تغییر دادن آن به یک حکومت دینی هزاره هستند که به بیشتر به این لحاظ که بسیاری به نظر می رسد عزم خود را بنا به دلایل سیاسی یا دینی یا اقتصادی جزم کرده اند تا جامعه را به صورت بنیادی تغییر داده و همه ی کسانی را محکوم کنند که با آنها به عنوان انسان های بی شور و بی علاقه یا tiepidi موافقتی ندارند. در آمریکای امروز، همچون فلورانس آن زمان، ثمره ی سیاست های هزاره مخلوط بدبویی است از قانون گذاری افراطی و به بن بست کشیدن های عمدی. همانند های امروزی ساوونارولا، و آن نسخه های امروزی از هواداران اصل و نسب دارش، از شناخت انسانیت چیز چندانی نشان نمی دهند و به نظر نمی رسد که در درک گناه و ضعف های بشری که بخشی از ویژگی های ساوونارولا بود چیزی بدانند وهمینطور از آرزوی او برای ساختن یک شهر (یا جهان) بی نقص.

http://www.laphamsquarterly.org/book-review/trial-by-fire.php?page=all

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: