میهن پرست ایرانی

دسامبر 20, 2012

نگاهی به کتاب محمد مصدق و کودتای مصیبت بار انگلیسی – آمریکایی

امیر طاهری

برگردان علی محمد طباطبایی

052012-books-persia-hounshell-1-ss-662w-at-1x

بسیاری از وقایع نویسان و تاریخ نگاران اروپای غربی و آمریکایی در قرن گذشته، هنگامی که در باره ی جوامع غیر غربی مقاله و کتابی نوشته اند، یکی از این دو رویکرد را انتخاب نموده اند:

اولین رویکرد را می توان « امپریالیسم خودپسندی » نامید. در این شیوه ی برخورد به ما گفته می شود که هرکار خوبی هم که در جوامع غیر غربی روی داده است علت آنها را باید در اقدام های سخاوتمندانه ی قدرت های غربی نگریست که مأموریت آنها صادر کردن متمدنانه ی « تمدن » بوده است. مردم این جوامع، که به آنها لقب « بومی » داده می شود نمی توانسته اند هیچ کار مفیدی را خودشان برای خودشان به انجام رسانند.

رویکرد دوم که می توان آن را « امپریالیسم تقصیر » نامید، بر این ادعا است که هر عمل خلافی که نسبت به « بومی » ها روی داده تقصیر قدرت های غربی است. « مردم بومی »هرگز نمی توانسته اند نسبت به خودشان مرتکب عمل زیان آوری شوند. اکنون برای دهه ها است که در ایالات متحده و اروپای غربی مباحثه در باره ی ایران در زیر سلطه ی رویکرد « امپریالیسم تقصیر » قرار گرفته است. در مرکز این شیوه ی برخورد به موضوع، افسانه ای جای خوش کرده است که نقش اصلی را در آن یک اشراف زاده ی پیر بازی می کند. آن افسانه این است که در اوت 1953 یک چند نفری از مأموران سازمان سیا کودتایی را برنامه ریزی کردند که دولتی به طور دمکراتیک انتخاب شده توسط مردم را سرنگون ساخت و راه رسیدن به قدرت ملاها را در 26 سال پس از آن رویداد هموار نمود. قهرمان این افسانه دکتر مصدق است که توسط شاه و برای بار دوم در 1952 به نخست وزیری منصوب گردید.

تاریخ تولد این افسانه به یک دهه پس از رویدادهایی باز می گردد که سازمان سیا پس از شکست مفتضحانه در عملیات خلیج هوک ها اعتبارش به شدت خدشه دار شده بود و از فرط استیصال به دنبال ماجرایی بود که در آن به موفقیت برسد.    هرچند که البته سازمان ضد جاسوسی انگلیس به جن های آمریکایی اجازه نمی داد تا تمامی افتخارات این عملیات را به حساب خود گذارند. در این کتاب نویسنده ی آن به نام کریستوفر دوبلگو تلاش می کند تا هر دو طرف را خرسند سازد. در نسخه ی چاپ آمریکا از این کتاب عنوان فرعی « کودتای تأسف بار انگلیسی – آمریکایی » انتخاب شده است، هرچند که در انگلیس این کتاب فقط با عنوان فرعی کوتاه « یک کودتایی حقیقتاً بریتانیایی » به چاپ رسیده.

فرد اصلی در این کودتا کرمیت روزولت بود، شخصی که اگر حرف دوبلگورا در باره اش باور کنیم، باید که نابغه ای در جادو و جنبل بوده باشد. او در 19 جولای وارد تهران شد و فقط یک ماه بعد و قبل از آن که برای صرف ناهار با وینستون چرچیل در لندن از ایران خارج شود مصدق را سرنگون ساخت. برای همکاری با او، سازمان سیا امکانات اندکی هم داشت، از جمله خبرنگار نیویورک تایمز به نام کنت لاو و خبرنگار محلی و ایرانی از یونایتد پرس که هویتش نامعلوم است.

مخالفین ایرانی مصدق درست و حسابی توسط دوبلگوتنبیه می شوند. در حالی که دوبلگوحامیان مصدق  را به عنوان « مردم » یا « توده ها » می خواند، مخالفین او به این شکل نامیده می شود: « ساکنین حلبی آباد ها و چماق به دستانی که بر ضد هیئت وزرایی دست به کار شده بودند که درجه ی دکترایشان را از فرانسه گرفته بودند ». دوبلگونمی تواند تصور کند که حد اقل بعضی ایرانی های معمولی هم ممکن بود از مصدق خوششان نیاید.

فقط « گردن کلفت ها و تبهکار ها » بودند که بر ضد « دکتر » به خیابان ها می آمدند.

در حالی که آنها ساختمان ها و مغازه ها را به آتش می کشیدند، هواداران مصدق فقط « خشم مردمی خود را نشان می دادند ». اما هنگامی که مخالفین مصدق بر علیه او وارد خیابانها شدند، دوبلگو عمل آن ها را آشوبگری » می نامد. دکتر مظفر بقایی به هنگام حمایت از مصدق به عنوان « ملیت گرایی جوان » توصیف می شود، لیکن وقتی که همان بقایی به مخالف مصدق تبدیل می شود او با یک صفت دیگر توسط نویسنده تشریح می شود: « آدم عوام فریب ». (در واقع بقایی استاد دانشگاه تهران در رشته ی منطق بود و عضوی از مجلس و رهبر حزب زحمتکشان).

افسانه ی مصدق و پیوست های ضد آمریکایی اش با بزرگواری تمام و درست به مانند پنیرهای سوئیسی پر از حفره های خالی هستند و دوبلگو نمی تواند تمامی این ها را نادیده بگیرد.

بگذارید با این ادعا آغاز کنیم که تا پیش از دخالت کذایی سازمان سیا، ایران کشوری بود مبتنی بر دموکراسی. حقیقت این است که ایران یک دموکراسی نبود، بلکه سلطنت مشروطه بود که در آن شاه از این حق برخوردار بود تا نخست وزیر را تعیین یا برکنار کند. تا سال 1953، شاه که در 1941 به تخت پادشاهی رسیده بود، ده نخست وزیر را تعیین و از مقام خود خلع کرده بود، و از میان آنها یکی هم مصدق بود. و از 1953 تا 1979، سالی که در آن او ایران را برای همیشه ترک کرد، هنوز هم می بایست 12 نفر دیگر را به این مقام بگمارد. هیچ کدام از این تغییرات در مقام نخست وزیری به عنوان کودتا توصیف نشده است، زیرا آنها در حالی که کاملاً بر قانون اساسی مبتنی بودند، محتوا یا شکل ایران را به عنوان یک ملت – کشور (دولت ملی) تغییر ندادند.

جالب توجه این که، مصدق خودش هرگز با حقی که شاه در برکناری او از مقام نخست وزیری داشت مخالفت نکرده بود. مصدق طی محاکمه ی خود ادعا نمود که او در آغاز به اصالت و سندیت دستخط شاه برای خلع او تردید داشته است. در عین حال او ادعا ننمود که آمریکایی ها در خاتمه دادن به دوره ی تصدی گریش به عنوان نخست وزیر نقشی داشته اند.

دوبلگو برای تصویرپردازی مصدق به عنوان « یکی از لیبرال های خاورمیانه، و مردی که درک و برداشت او از آزادی مانند هر انسان دیگری در اروپا و آمریکا » بود دچار مشکل می شود. مسئله این جاست که در فعالیت های سیاسی مصدق طی دوره ی نیم قرن و در مقام والی ایالت، وزیر و در نهایت نخست وزیر چیزی وجود ندارد که بتوان او را حتی با فاصله ی زیادی به عنوان دوستار آزادی لقب داد.

دوبلگو از مصدق در باره ی رهبر ایده آل نقل قولی می آورد و او: « فردی است که هر سخن او توسط مردم پذیرفته شده و خواسته هایش توسط آنها اجابت می شود ».

دوبلگو اضافه می کند: « درک او از دموکراسی همیشه به افکار سنتی از رهبری مسلمانان متصل بود که به موجب آن جامعه [اسلامی] انسانی را با پرهیزگاری استثنایی [به عنوان رهبر] انتخاب می کند و هر جا که او آنها را راهنمایی کند، مردم نیز به دنبالش روان می شوند ». چنانچه این سخن را کلمه به کلمه در نظر گیریم، این همان تعریف مرحوم آیت الله خمینی از « رهبر ایده آل » است، کسی که اگر او را دموکرات می خواندند احساس می نمود که به او توهین شده است. مصدق طی دوران نخست وزیری اش، گرایش به استبداد در خود را به تمامی نشان داد. او حتی یک بار نیز جلسه ی کاملی از شورای وزیران تشکیل نداد و علاقه ای به قاعده ی مشروطه خواهانه ی مسئولیت جمعی نداشت. او سنا را منحل کرد، یعنی دومین مجلس پارلمان ایران و مجلس عوام یا همان مجلس شورا را نیز تعطیل نمود. او یک انتخابات عمومی را به حالت تعلیق درآورد که پیش از آن تمامی نمایندگان به این تصمیم رسیده و اعلام کرده بودند که او با قدرت مطلق حکومت خواهد کرد. او شورای عالی پول را منحل کرد و دیوان عالی را منفصل نمود. در اواخر دوری نخست وزیری اش، تقریباً تمامی دوستان و متحدین او از او جدا شده بودند. بعضی از آنها حتی به دبیرکل سازمان ملل متحد نامه نوشته و از او خواسته بودند که برای خاتمه دادن به دیکتاتوری مصدق دخالت نماید.

در بیشتر دوره ی نخست وزیری او، تهران تحت شرایط حکومت نظامی به سر می برد، و آنهم در حالی که صدها نفر از مخالفینش به زندان افتاده بودند.

اما آیا مصدق به همان گونه که دوبلگو ادعا می کند « انسانی مردمی » بود؟ بار دیگر، روایت او تصویرمتفاوتی به دست می دهد. مصدق که شاهزاده ای زمیندار و نوه ی شاه قاجار بود متعلق به آن به اصطلاح هزار فامیل بود که ایران را در تملک خود داشتند. او و تمامی فرزندانش قادر بودند تا تحصیلات پرهزینه ای را در سوئیس و فرانسه بگذرانند. کودکان او همگی دایه های فرانسوی داشتند و هنگامی که بیمار می شدند برای معالجه به پاریس یا ژنو فرستاده می شدند. (دوبلگو حتی تلویحاً اشاره می کند که مصدق احتمال دارد که یک معشوقه ی فرانسوی داشته است، هرچند که به نظر محتمل نمی آید). یک بار که مصدق را به تبعید داخل کشور فرستادند، او با خودش ملتزمین کاملی را همراه برد، از جمله آشپز مخصوصش. دین آچسون مصدق را به عنوان « انسانی واپس گرا و ثروتمند، یک ایرانی با ذهنی فئودالی که منبع الهامش دشمنی تعصب آمیزی با بریتانیا بود » توصیف می کند.

هرچند که دشمنی کذایی او با بریتانیا نیز قابل بررسی است. دایی او فرمانفرما برای تقریباً چهار دهه متحد اصلی بریتانیا در ایران بود. مصدق در خاطرات خود می نویسد که او در اولین سمت خود به عنوان والی استان فارس با انگلیسی ها « دست در دست یکدیگر مانند برادران » همکاری می کرده است.

مصدق به عنوان الگویی برای میهم پرستی هم قانع کننده نیست. مطابق با خاطرات خودش، در پایان تحصیلات حقوق در سوئیس، تصمیم گرفت که در آنجا بماند و شهروندی کشور سوئیس را کسب کند. اما هنگامی که به او گفته شد باید برای چنین امتیازی ده سال منتظر بماند، او تصمیم خود را عوض کرد.  در همان زمان دایی او فرمانفرما « سمت خوبی » برای اودر ایران فراهم کرد و او را برای بازگشت به ایران وسوسه نمود.

نام مصدق با ملی کردن صنایع نفت ایران در 1951 پیوند خورده است. هرچند او حتی عضو آن مجلسی هم نبود که قانون ملی کردن را تصویب نمود. شاه او را به نخست وزیری منصوب کرد تا این قانون را به اجرا درآورد، و او که در این خصوص دچار تردید و دودلی شده بود همه را به ستوه آورد و طعمه ای برای عفریت عوام فریبی گردید و در مأموریت خود ناکام ماند.

دوبلگو تلاش می کند تا ماجرای 53-1951 در ایران را به مثابه برخورد میان استعمارگرایی بریتانیایی و ملیت گرایی ایرانی جلوه دهد. هرچند این ادعا را نیز به دشواری می توان مورد تأیید قرار داد. ایران هرگز مستعمره ی برتانیا نبود. شرکت ایرانی انگلیسی نفت در پنج نقطه ی دوردست در یکی از استان ها مستقر بود که حتی به اندازه ی نیم درصد از مساحت کشور هم نمی شد و در منتها درجه ی خود 118 کارمند تبعه ی بریتانیا داشت. از این رو اکثریت قاطع مردم ایران در تمامی طول زندگی خود حتی یک انگلیسی را هم نمی دیدند. هرچند دوبلگو ایرانی ها را به عنوان « بومی » یا « شرقی » قلمداد می کند که در مواجهه با « جهان سفید » قرار گرفته بودند. (البته ایرانی ها خودشان را به عنوان « سیاهان » یا حتی نجیب زادگان شرقی  محترم تلقی نمی کنند)!

بدبختانه دوبلگو به نظر می رسد که از صدها کتاب و هزاران مقاله ای که روایت ایرانی از آن رویدادها را در اختیار می گذارد چیزی نمی داند. فرض بر آن است که ایرانی ها که گویی در تاریخ خود کاره ای نبوده اند نمی توانند روایتی معتبر ارائه دهند.

دوره ای که فعالیت های سیاسی مصدق در تاریخ ایران اثر گذار بود برای مدت بیش از نیم قرن ادامه داشته است. شاید سرانجام تاریخ او را به عنوان کودکی بدادا که هرگز نخواست بزرگ شود ببیند. نوع پوپولیسم منفی او شاید دهه ها پیش جاذبه ای هم داشت، اما امروز حد اقل چیزی که در باره اش می توان گفت این است که دیگر بی تناسب و بی منطق به نظر می رسد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: