سرزمین روشنایی ها (1954)

دسامبر 13, 2012

ماگریت (1967 – 1898)

سرزمین روشنایی ها (1954)

جورج ملی

برگردان علی محمد طباطبایی

Rene-Magritte-Empire-Of-Light

رنه ماگریت جایی نوشته بود: « در تابلوی » سرزمین روشنایی ها » من تصورات بخصوصی را بازنمایی کرده ام. یعنی منظره ای شبانه را با آسمانی که مشابه آن را در روز می توانیم ببینیم. خودِ منظره انسان را به یاد شب می اندازد و آسمانش به یاد روز. به نظر من این هم زمانی روز و شب دارای نیروی غافلگیر کردن و افسون کردن است. من نام این نیرو را هنر شاعری می گذارم ».

ماگریت نقاشی نبود که این ایده ی ثمربخش را به سادگی به هدر دهد. او از « سرزمین روشنایی ها » روایت های متعددی نقاشی کرد. آنها طی اواخر دهه ی چهل و اوایل دهه ی پنجاه قرن بیستم نقاشی شده اند. بعضی از آنها یک ناحیه ی کامل را نشان می دهد، بقیه یک منطقه ی کوچک ساختمانی و یا فقط یک عمارت را به تنهایی. اما همچون اغلب مواقع در آثار او، فقط یک تابلو وجود دارد که آن تصوراتِ او را با حداکثر شدت و نیروی قانع کننده ارائه می دهد. این تصویر در 1954 بوجود آمده است. امروز در مجموعه ی پگی گوگن هایم در ونیز قرار دارد.

در بعضی از روایت های او از این ایده می توان آسمان روز را به عنوان هوای گرگ و میش غروب یا صبح زود تلقی کرد. یقیناً هر کدام از ما برایش حد اقل یک بار پیش آمده است که چگونه به هنگام غروب هنوز هم در آسمان نوری باقی مانده و هوا روشن است، آنهم در حالی که مناظر شهر در زیر آن دیگر در تاریکی فرو رفته اند. هنگامی که چراغ های خیابان ها روشن شده باشند، این حالت حتی تقویت نیز می شود. در برخی روایت های دیگر نقاش از این مضمون اختلاف روشنایی و تاریکی بسیار شدید و ناگهانی است. رنگ آسمان بدون تردید هنگام روز را نشان می دهد، اما شب مانند آرایش صحنه ی نمایش است که در جلوی آن برپا شده است. در این تصویر از مجموعه ی پگی گوگن هایم تعادل میان آن به خوبی برقرار شده است و ترکیب یا امتزاج آنها در حد کمال است. آسمان روز را نشان می دهد و منظره شب را. یک حالت غیر ممکن در واقعیت با واقع نمایی که به طور بی چون و چرا قانع کننده است به نمایش درآمده. در اینجا آن « نیروی غافلگیری و افسون کردن » که ماگریت آن را هنر شاعری می نامد، کاملاً حضور دارد.

La_Voix_du_Silence-745805

مدت ها پیش از آن که ماگریت « سرزمین روشنایی ها » را نقاشی کند، او خود را به طور جدی با معضلات نور و تارکی مشغول کرده بود. حتی در همان اولین نقاشی هایش یکی از آن دو را با حدت در برابر دیگری قرار داده بود. در 1928 او یک اتاق نشمین از قشر متوسط جامعه را نقاشی کرد، که همه جای آن به طور یکنواخت روشن است و در کنار آن یک فضای خالی سیاه و غیر قابل توضیح دیده می شود. این یک تصویر کلافه کننده است، و این تأثیرش به هیچ وجه توسط این حقیقت کاهش نمی یابد که ماگریت در آن زمان هنوز از نظر فن نقاشی به ابزار کارش تسلط کامل را نداشت.

در همان دوره تابلوی دیگری نقاشی کرد که در آن یک چراغ خیابانی در میان فضایی مشابه با تابلوی قبلی می درخشد و باعث می شود که ناظر در تصورات قاطع خود در مورد داخل و خارج، و فضا و خیابان دچار پریشانی و گیجی گردد. این حیرانی توسط حضور یکی از مردانی که کلاه خربزه شکل به سر دارند و پیوسته در تابلو های ماگریت سروکله شان پیدا می شود و در این تابلو ظاهراً در حال گردش کردن است تقویت می شود. مدت ها بعد ماگریت یک بار دیگر با کشیدن یک تابلو به معضلی نزدیک می شود که در آن او یک شمع را او جوری نقاشی می کند که به جای نور، تاریکی را بپراکند. این یک فکر بکر جالب توجه بود، اما ظاهراً نتوانست او را متقاعد سازد، و دلیل آن را می توانیم در این واقعیت ببینیم که او این موضوع را دیگر در نقاشی هایش ادامه نداد.

DSCN8023

اما تابلویی که به « سرزمین روشنایی ها » از همه نزدیک تر است شاهکاری است که در 1963 بوجود آمده است. عنوان این اثر « دوربین » است. در این جا به نظر می رسد که از درون پنجره ای یک آسمان آبی به همراه ابرهای سفید دیده می شود. و با این وجود از آنجا که یکی از لنگه های پنجره کمی باز است، از لای آن کشف می کنیم که بیرون در واقع کاملاً تیره و بی نور است.

این مجموعه از تصاویر روشن می سازند که چگونه ماگریت در طول سالهای طولانی پیوسته دوباره به موضوعات خاصی باز می گشت، در حالی که نور یا غیبت آن سوژه ای ممتاز و طرف توجه او بود. یک بار خود او نیز چنین اظهار نظر کرد که مخالف آن است که آثارش مطابق با تاریخ زمان نقاشی شدن آنها تنظیم شوند و نه مطابق با موضوعاتشان. و با این امید که بتواند بعدها خرده بین ها را دچار مشل نماید، گاهی زیر نقاشی هایش را با تاریخ های نادرست امضا می کرد.

lunette-approche

با این وجود در آثار او یک نقطه ی عطف نیز وجود دارد. در 1930 یکبار او در اتاقی از خواب بیدار شد که در آن پرنده ای که او البته از وجود آن مطلع بود در قفسی نشسته بود. او به ناگهان این فکر به سرش زد که چه می شد به جای پرنده یک تخم بزرگ در قفس قرار می داشت. تا آن روز بخصوص او به غیر از بعضی  استثناهای تصادفی، تأثیر شاعرانگی کارهایش را به این طریق بدست آورده بود که اشیائی را که هیچ تناسبی با هم نداشتند، در تابلوهایش در کنار هم قرار داده بود. این روشی بود تا بتوان هنر شاعری را بوجود آورد، که مشابه آن را او در کارهای نقاش ایتالیایی جورجیو د چیروکو آموخته بود. تا آن لحظه مثل این بود که او در نقاشی های قبلی اش تک به تک عناصری را که برای یک آزمایش شیمیایی لازم هستند یک به یک شمرده است. با ایده ی تخم پرنده در قفس به عنوان یک کاتالیزاتور، اکنون او در موقعیتی قرار گرفته بود تا بتواند یک آلیاژ جدید بوجود آورد.

اتاق نشیمنی که توسط تاریکی تهدید و یا به کمک یک چراغ خیابانی روشن می شود، مربوط به دوره ی قبل از تجربه ی تخم پرنده است. پنجره ای که روز را نشان می دهد، اما از لای لنگه ی بازش تاریکی نمایان می شود، و همچنین تابلوی سرزمین روشنایی ها معضل بازنمایی کردن نور و تاریکی را هم زمان و آنهم در زیبایی خارق العاده ای حل کرده اند.

می توان تا حد زیادی با اطمینان گفت که اگر ایده ی تابلوی سرزمین روشنایی ها در دوره ای پیش تر به ذهن ماگریت خطور کرده بود، با احتمال بسیار او هنوز در موقعیتی نبود که آن تصویر را در ظاهری متقاعد کننده نقاشی کند. علی رغم آن که او استعداد بسیار زیادی برای ایده های شاعرانه داشت، تکنیک نقاشی او در اوایل کارش بدون تردید محدود بود. نقاشی های قدیمی تر او در نحوه ی اجرا تقریباً ابتدایی هستند، و رویدادهای شگفت آوری که او نشان می داد، بر روی یک سکوی باریک و در برابر یک صحنه ی نمایش در حال روی دادن بودند. فقط به این ترتیب که او در تمامی طول عمر خود تقریباً هر روز مقدار ساعت های معینی را به کار نقاشی پرداخت او را به یک استاد در اجرای نقاشی تبدیل نمود.

اما ماگریت از همان ابتدای کارش درمقایسه با نقاشان دیگر مانند ترنر و مونه، کاملاً تصور دیگری از استفاده ی نور در نقاشی داشت: دگرگونی اشیاء در زیر نوری که آنها را کاملاً احاطه کرده است به هیچ وجه برای او جالب توجه نبود.

او به طور دقیق می دانست که آسمان یک صفحه ی صلبِ به رنگ آبی نیست و این که رنگ آبی اش یک توهم است که به توسط تأثیر نور در طی مسیر خود در جو زمین بوجود می آید. اما این شناخت مانع او نمی شود، تا نتواند آسمان را در اشکال مکعبی برش دهد، گویی که آن پنیری است به رنگ آبی. و او این تأثیر مضطرب کننده را به این ترتیب افزایش می دهد که برای ابرها امکانی فراهم می کند تا در جلو یا پشت اشکال مکعبی در حال پرواز کردن خود باشند، همچون نامه ای از میان شکاف صندوق پست. اما آیا این ها کمتر غیر منطقی نیستند از سطحی که با رنگ آبی پوشانده شده است تا مثلاً نور را نشان دهند؟ همان نوری که دارد از میان هوا عبور می کند!

علاقمندی ماگریت برای بازنمایی واقع گرایانه ی اشیاء و آنهم به خاطر خودشان نبود. در عین حال او با این عقیده ی جزمی و بنیادین در نقاشی قرن بیستم نیز سرسازگاری نداشت که معتقد بود محدود ماندن به دو بعد تابلوی نقاشی را اغلب به یک معضل تبدیل می کند: تصویر به عنوان موضوعی در خود. این به طور پیوسته باعث این اشاره ی انتقادی می گردید که او یک نقاش ادبی است، درحالی که « ادبی » سالهای طولانی بدترین فحش در الفبای منتقدین هنری بود. البته هم نقاشی های او و هم هنر شاعری او قابل رویت بودند. انسان وقتی این جمله را می خواند: « منظره ای از اطراف شهر در شب و با یک آسمان روز » یقیناً به هیچ وجه همان قدر متقاعد نمی شود که برگردان این تصور را در تابلوی « در سرزمین روشنایی ها » خودش با مشاهده ی این تابلو تجربه کند. جادو درست هنگامی شروع به عمل کردن می کند که ما آن را با چشمان خودمان ببینیم.

بنابراین موضوع تابلوهای ماگریت چه بود؟ یقیناً نمادگرایی نبود و ماگریت هرگاه کسی او را به پیرو نماد گرایی بودن متهم می ساخت به شدت عصبانی می شد. او عادت داشت بگوید که « هیچ چیز نمادگرا نیست مگر به طور طبیعی خود نمادها ». و همان اندازه نیز می رنجید اگر او را به عنوان وارث ی بوش یا برویگل می نامیدند، بخصوص هنگامی که به این نکته اشاره می شد که آنها همگی دارای اصل و نسب بلژیکی هستند.

با این وجود نوعی خویشاوندی وجود دارد و حتی اگر در این نکته قرار داشته باشد که خوی و خصلت ماگریت در اشتیاق برای اسرارآمیز بودن از یک طرف و از طرف دیگر میل او برای این که با هر دو پای خود به طور محکم بر روی زمین به ایستد به طور شگفت انگیزی در حالت تعادل با هم قرار گرفته اند. این یکی از ویژگی های بخصوص در استادان قدیمی هنر نقاشی بلژیک است. در آثاری از گرارد دیوید یا دیرک بوتس تا اندازه ای از همان قسم نمایش آشکار اسرارآمیزبودگی که مشخصه ی نقاشی های ماگریت است وجود دارد. البته آنها امر شگفت انگیز را در عصر ایمان به تصویر درمی آوردند. اما آنها در حالی که در میان زندگی روزمره به وقوع می پیوندند، قانع کننده تر نیز به نظر می آیند. ماگریت که نه خدا و نه استاد را می پذیرد، معجزه های این جهانی خود را نقاشی کرد، تا واقعیت را به پرسش بگیرد، تا به این ترتیب روزمرگی را با اسرارآمیز بودن تجهیز کند و همه ی این ها در حالی که او جایگزین های شاعرانه ای را عرضه می کرد.

بنابراین بی معنی خواهد بود که بخواهیم کیفیت های زیباشناسانه ی ماگریت را انکار کنیم، حتی چنانچه آنها در پس خواسته های اصلی او دوراز چشم ما پنهان مانده باشند. سرزمین روشنایی ها با زبردستی بسیار ملایم و اغوا کننده ای نقاشی شده است. اما موضوع اصلی آن از توانایی هایی که با صبر و شکیبایی به دست آمده اند فراتر می رود. این نیز او را به استادان کهن نقاشی نزدیک تر می کند. مکتب اصالت زیبایی برای خاطر خود زیبایی یک معضل مدرن است.

منبع مورد استفاده:

صفحات 30 الی 35 از کتاب 100 Meisterwerke aus den grossen Museen der Welt

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: