از دوران کودکی (2)

دسامبر 11, 2012

هرمان هسه

بخش دوم و پایانی

برگردان علی محمد طباطبایی

5950569535_74b6a45bd1_b

در آن شب من تحت تأثیر بسیاری خاطرات و احساسات گیج کننده خوابم برد و شاید در روز بعد تحت تأثیر و فشار تجربه های تازه، خاطره ی آن همبازی که مدت ها بود به فراموشی رفته و هنوز هم برایم محو و ناپیدا مانده بود، دوباره نیز در ذهنم گم و گور می شد و هرگز نیز به همان زیبایی و تر و تازگی که شب قبل در ذهنم جان گرفته بود باز نمی گشت. اما درست همان روز سر صبحانه مادر از من پرسید: « آیا بروسی را یادت می آید که همیشه با شما ها بازی می کرد »؟

من با صدای بلند گفتم: « بله ». و او با صدای قشنگش ادامه داد: « میدانی، در بهار می بایست شما دو نفر مدرسه رفتن را با هم آغاز کنید. اما حالا او چنان بیمار است که شاید هرکز خوب نشود. می خواهی که بار دیگر به خانه ی آنها بروی »؟

لحن کلام مادرم بسیار جدی بود و مرا به یاد سخنان شب گذشته ی پدرم انداخت و دچار وحشت نمود، اما در عین حال نوعی کنجکاوی هراسناک نیز به سراغم آمد. آن جور که پدرم تعریف کرده بود  مرگ را می شد در چهره ی بروسی مشاهده کرد، چیزی که تصورش برایم به شکل غیر قابل توصیفی دهشتناک و غیرعادی می آمد.

من دوباره گفتم « بله » و مادر تلقین کنان به من گفت: « متوجه باش که او بیمار است! اکنون نمی توانی با او بازی کنی و از خودت سروصدا درآوری ».

من همه جور قولی دادم و حتی در همان لحظه سعی می کردم کاملاً ساکت و سربه زیر باشم و درست در همان روز به خانه ی آنها رفتم. در مقابل خانه ای که بی سر و صدا و تا اندازه ای در پشت دو درخت شاه بلوط بی برگ و در آن روشنایی سرد پیش از ظهری با ابهت به نظر می آمد ایستادم و کمی منتظر ماندم، و گوش های خود را تیز کردم تا ببینم از دالان خانه صدایی می آید یا نه و تقریباً چیزی نمانده بود که به خانه ی خودمان برگردم. در آن لحظه به خودم دل و جرئت دادم، از سه پله ی سنگی سرخ رنگ بالا رفتم و از لای در نیمه باز دور و بر باغ را نگاهی انداخته و به در بعدی چند ضربه ای نواختم. مادر بروسی که زنی کوچک اندام، چابک و مهربان بود بیرون آمد، مرا بلند کرد و بوسید و سپس از من سوأل نمود: « می خواستی پیش بروسی بروی »؟

طولی نکشید که دست در دست او به طبقه ی بالا رفته و به پشت در سفید رنگی رسیدیم. در باره ی این دست او که قرار بود مرا به سوی چیزهای اعجاب آمیز و به نظر هولناک ببرد احساس من چیزی نبود مگر دست یک فرشته یا یک جادوگر. قلب من که انگار دارد هشداری می دهد هراسان و با شدت می تپید و من چنان احساس ضعف کردم که می خواستم برگردم به طوری که مادر بروسی مجبور شد مرا تقریباً با خودش به درون اتاق بکشاند. اتاق او بزرگ، پر نور و گرم و نرم بود. من دستپاچه و ترسیده جلوی در متوقف ماندم و به تختخواب معمولی او خیره شدم تا این که مادرش مرا به طرف او هدایت کرد. آنگاه بروسی روی خود را متوجه ما کرد.

و من با دقت به چهره اش نگاه کردم که اکنون باریک و به شدت تحلیل رفته بود اما نتوانستم مرگ را در آن تشخیص دهم، بلکه فقط نوری ظریف را دیدم و در چشمانش چیزی غیر معمول مشاهده می شد، نوعی جدیت و شکیبایی رئوفانه که نگریستن به آن همان جور قلب مرا می لرزاند که آن ایستادن و گوش دادن در جنگل خاموش کاج ها، همانجایی که ترس و کنجکاوی نفسم را بند آورده بود و قدم های فرشته ها را در نزدیکی خود احساس می کردم.

بروسی با تکان دادن سرش به من سلامی کرد و یک دستش را به سوی من دراز نمود، دستی که داغ و خشک بود و به شدت لاغر شده بود. مادرش در حالی که او را نوازش می کرد با سر به من اشاره ای کرد و سپس از اتاق بیرون رفت. در این لحظه من در کنار تخت بلند او تنها مانده بودم و به او نگاه می کردم و برای مدتی هیچ کدام از ما سخنی نگفت.

بروسی بالاخره سکوت را شکست و گفت: « حالا بعد از مدت ها همدیگر را دیدیم ».

و من جواب دادم: « بله، بعد از مدت ها ».

بروسی گفت: « مادرت تو را اینجا فرستاده »؟

با سر جواب مثبت دادم.

او خسته بود و دوباره سرش را بر روی بالش قرار داد. من اصلاً هیچ سخنی برای گفتن به ذهنم نمی رسید و منگوله ی کلاهم را با دندان گاز می گرفتم و فقط او را می نگریستم و او هم من را، تا این که او لبخندی زد و از روی خوشمزگی چشمانش را بست.

و آنگاه خودش را از یک طرف کمی جابجا کرد و همین که او چنین کرد من به ناگهان در زیر دکمه های و از میان شکاف پیراهنش چیزی قرمز رنگ را که برق می زد دیدم، و آن همان جای زخم بزرگ بر روی شانه اش بود و همین که من آن را دیدم دیگر مجبور بودم که یکمرتبه زیر گریه بزنم.

او بلافاصله پرسید: « تو را چه شده است »؟

من قدرت پاسخگویی نداشتم، همانطور به گریه کردن ادامه دادم و با کلاه زبرم چنان لپ هایم را مالیدم که دست آخر دردم آمد.

« لطفاً بگو چرا گریه می کنی »؟

آنگاه گفتم: « فقط برای این که تو انقدر مریض شده ای ».اما این علت اصلی گریه من نبود. گریه ام فقط موجی از مهربانی شدید و از روی ترحم بود، به همان گونه که پیشتر از آن نیز یک بار آن را احساس کرده بودم که چگونه به ناگهان از یک جای من بیرون جوشید و راه دیگری برای خالی کردنش وجود نداشت.

بروسی گفت: « انقدر ها هم حالم بد نیست ».

« به زودی حالت دوباره خوب می شود »؟

« بله، شاید ».

« مثلاً چه وقت »؟

« نمی دانم، مدتی طول می کشد ».

بعد از مدتی متوجه شدم که او خوابش برده است. من همچنان کمی منتظر ماندم، بعد از اتاق بیرون رفتم و از پله ها خودم را به طبقه پائین رساندم و از آنجا به خانه مان برگشتم، و از این که مادر از من چیزی نپرسید خیلی خوشحال بودم. او یقیناً متوجه شده بود که حالت من تغییر کرده است و من چیز را در آنجا دیده ام که اصلاً جالب نبود. آنگاه او بدون آن که کلامی بگوید موهایم را نوازش کرد و سرش را تکان تکان داد.

با این وجود تردیدی ندارم که در آن روز من دوباره حسابی سرحال، شیطان و تخس شده بودم، زیرا با برادرم کوچک ترم دعوایم شد، و خدمتکار را در کنار اجاق عصبانی کردم و بعد در زمین های کاملاً خیس بیرون ول گشتم و هنگامی به خانه باز گشتم سراپایم تماماً کثیف شده بود. احتمالاً یک چنین چیزهایی باید بوده باشد، زیرا به خوبی می دانم که درست در همان شب مادرم بسیار مهرآمیز و با جدیت نگاهم کرد – و شاید علتش این بود که او بدون آن که کلامی بگوید به یاد من در صبح همان روز افتاده بود. من نیز او را به خوبی درک و نوعی حالت پشیمانی را در خود حس می کردم، و هنگامی که او پی به آن برد، کار بسیار استثنایی انجام داد. او از میان جاگلدانی اش در کنار پنجره یک گلدان سفالی کوچک پر از خاک آورد که در آن یک پیاز سیاه رنگ قرار داشت. از میان پیاز چند جفت برگ تازه ی بسیار کوچک و نوک تیز به رنگ سبز روشن که بسیار آبدار به نظر می رسیدند بیرون آمده بود. این در واقع یک گل سنبل بود. او آن را به من داد و گفت: « به این چیزی که الان به تو می دهم خوب دقت کن. مدتی که بگذرد یک گل قرمز بزرگ از داخلش بیرون می آید. من این گلدان را در آن گوشه می گذارم و تو باید مواظبش باشی و کسی نباید به آن دست بزند یا جایش را عوض کند و هر روز باید دوبار به آن آب بدهی. هروقت فراموش کردی من به تو یادآوری می کنم. اما هر وقت به یک گل زیا تبدیل شد، آنوقت اجازه داری که آن را برداری و برای بروسی ببری تا او را خوشحال کرده باشی. همه ی اینها یادت می ماند »؟

او مرا به سوی تختخوابم برد و من با غرور به آن گل می اندیشیدم که نگهداریش به عنوان مسئولیتی افتخارآفرین و مهم به من واگذار شده بود. اما درست روز بعد فراموش کردم که به آن آب بدهم و مادر به خاطرم آورد. او پرسید: « و برای دسته گلی که قرار است برای بروسی ببری چه کردی »؟ و او هر روز می بایست بیش از یک بار آب دادن گلدان را به یادم بیاورد. با این حال در آن ایام هیچ چیز دیگری به اندازه ی آن گلدان مرا به خود مشغول و خوشحال نمی کرد. در خانه ی ما به اندازه ی کافی گل های دیگری که بزرگتر و زیباتر بودند چه در خود باغ و چه در اتاق ها پیدا می شدند، و پدر و مادرم اغلب آنها را به من نشان می دادند. لیکن این برای اولین بار بود که من از صمیم قلب می خواستم بزرگتر شدن چیزی را خودم با کمال میل تماشا و از آن مواظبت کنم و نگران رشد کردن مداومش باشم.

یک چند روزی گلدان حالت خوشی نداشت و به نظر می رسید که دچار نوعی آسیب دیدگی شده و توانی برای رشد طبیعی ندارد. هنگامی که من ابتدا به خاطر همین موضوع دلخور و سپس بی قرار شده بودم، مادرم گفت: « می بینی، گدان کوچک تو هم دچار وضعیتی مشابه بروسی شده که به شدت بیمار است. حالا وقتش رسیده که دوباره با آن مهربان باشی و از آن به درستی مواظبت کنی».

این مقایسه برای من قابل درک بود و مرا به یک اندیشه ی کاملاً تازه انداخت که حالا ذهن مرا به کنترل خود درآورده بود. موضوع اینجا بود که من نوعی رابطه ی مرموز میان گیاه کوچکی که به زحمت در حال رشد بود با بروسی بیمار می دیدم. در واقع من به این ایمان قاطع رسیدم که وقتی گل سنبل رشد می کند هم بازی من نیز باید دوباره سلامتی اش را به دست آورد. اما چنانچه گل سنبل نتواند از این وضعیت جان به در برد، دوست من نیز خواهد مرد، و اگر از بین رفتن گیاه به خاطر بی توجهی من باشد، پس من نیز در مرگ دوستم مقصر هستم. هنگامی که چرخه ی این فکر عجیب در ذهنم کامل شد، من دیگر به شدت با ترس و غیرت از آن گل همچون از یک گنج مواظبت می کردم، گنجی که در آن نیروهای جادویی نهفته بودند که فقط من از آنها مطلع بودم و تنها برای من یک نفر قابل رویت بود.

سه یا چهار روز پس از اولین ملاقات من، آن گیاه هنوز هم رنجور به نظر می رسید. من دوباره به منزل همسایه مان رفتم. بروسی می بایست کاملاً آرام در تختش می ماند، و از آنجا که من سخنی برای گفتن نداشتم، در نزدیکی تختخواب ایستادم و و به چهره ی بیمار که رو به بالا قرار گرفته بود نگریستم، و دیدم چگونگه با ملایمت و گرمی از میان ملافه های سفید اطراف را نگاه می کند. هراز گاهی چشمانش را باز می کرد و دوباره می بست، اما هیچ نوع حرکت دیگری نمی کرد و شاید یک نظاره گر باهوش تر و مسن تر دچار این احساس می شد که روح بروسی کوچولو بی قرار است و در فکر بازگشت خود به منزل اصلیش به سر می برد. در حالی که دیگر چیزی نمانده بود که از سکوت و تنهایی در آن اتاق کوچک دوباره وحشت بر من غلبه کند، مادر بروسی داخال اتاق شد و مرا با مهربانی و با قدم های آهسته و بی صدا بیرون برد.

دفعه ی دیگر من با شادمانی بیشتری به نزد او رفتم، زیرا در خانه گلدان کوچک من با نیرو و میلی جدید در حال باز کردن برگ های نوک تیز و بشاش خود بود و این بار بیمار ما نیز بسیار سرحال تر به نظر می رسید.

او از من پرید: « آن روزهایی که یعقوب هنوز زنده بود را به خاطر داری »؟

و ما از خاطرات خود از آن کلاغ برای یکدیگر سخن گفتیم و آن سه کلمه ای را تقلید کردیم که او می توانست تلفظ کند. و با اشتیاق و میل زیاد از یک طوطی خاکستری و قرمز با هم صحبت کردیم که مدت ها پیش راهش را گم کرده و از محله ی ما سردرآورده بود. من دوباره به سخن گفتن افتادم و در حالی که بروسی دوباره به سرعت دچار خستگی می شد، من بیماربودنش را در آن لحظه پاک فراموش کردم. من داستان طوطی فراری را تعریف کردم که بخشی از حکایت های همیشگی خانه ی ما شده بود. نکته ی جالب توجه داستان آنجا بود که خدمتکاری پیر که دیده بود پرنده ی زیبا برروی سقف انبار نشسته است، نردبانی می آورد تا او را بگیرد. هنگامی که خودش را بالاخره به روی شیروانی می رساند و با احتیاط به طوطی نزدیک تر می گردد، طوطی به سخن می آید: « صبح بخیر »! در این هنگام خدمتکار کلاهش را از سرش برداشته و چنین می گیود: « خیلی باید ببخشید، تقریباً داشتم مطمئن می شدم که شما یک پرنده هستید ».

وقتی من این داستان را تعریف کردم، فکر می کردم که حالا بروسی باید با صدای بلند بخندد. از آنجا که بلافاصله چنین نکرد، من با تعجب به او نگریستم. من دیدم که او با ملایمت و از ته دل لبخند می زند، و گونه هایش کمی از پیشتر قرمز تر بودند اما او کلامی بر لب نیاورد و با صدای بلند هم نخندید.

در این لحظه به ناگهان این فکر به سرم زد که او سالها از من مسن تر است. آن حالت شادمانی من در همن لحظه خاموش شد، به جای آن من دچار آشفتگی و ترس گردیدم، زیرا احساس می کردم که میان ما دو نفر چیزی تازه و بیگانه و مخرب به وجود آمده است.

در این هنگام دریافتم که یک مگس پائیزی بزرگ در اتاق وزوز می کند و از بروسی پرسیدم که می خواهد آن را من بگیرم یا نه.

بروسی گفت: « نه، ولش کن ».

این سخن او نیز این احساس را در من ایجاد کرد که گفته ی یک فرد سن بالا است. من با خجالت از آن جا رفتم.

در راه بازگشت به خانه برای اولین بار در زندگی ام چیزی از زیبایی پنهان شده ی پرازخیال روزهای قبل از آغاز بهار را احساس کردم، آنچه در واقع سال ها بعد و در پایان دوره ی پسربچگی ام بود که برای بار دیگر احساسش می کردم.

این که چه بود و چگونه آمد را نمی دانم. اما فقط به خاطر می آورم که بادی ملایم می وزید، تکه های خاک تیره رنگ مرطوب و شخم خورده در حاشیه ی زمین های روستایی بیرون زده بودند و به طور یک در میان می درخشیدند و رایحه ی مخصوص باد گرم بهاری در هوا را استشمام می کردم. این نیز به یاد من آمد که می خواستم آهنگی را زیر لب زمزمه کنم، اما چیزی که نمی دانستم چه بود قلبم را می فشرد و مرا از زمزمه کردن بازداشت.

این راه کوتاه از خانه ی همسایه به منزل خودمان به شکل عجیبی در خاطرم خیلی خوب مانده است. اگرچه جزئیاتش را امروز دیگر به یاد ندارم. اما گاه و بیگاه هنگامی که بخواهم، با چشمانی بسته خود را در همان دوران کودکی پیدا می کنم، و زمین را بار دیگر از درون چشمان یک کودک به نظاره می نشینم –  به عنوان هدیه و خلقت خداوندی، در رویاهای ملتهب و آرام. و آنگاه زیبایی های دست نخورده را به همان شکلی که ما افراد پا به سن گذاشته از کارهای هنرمندان نقاش و شعرا می شناسیم تماشا می کنم.

 فاصله ی آن دو خانه از هم شاید حتی دویست قدم هم نبود، اما خاطره اش زنده ماند و در همین راه کوتاه چقدر چیزهای بسیار که اتفاق نیافتاد، در واقع بسیار بیشتر از آنچه در بعضی سفرهایی که بعد ها در زندگی رفتم.

شاخه های تهدید آمیز و در هم بافته شده بر روی درختان میوه ی بی برگ به اطراف امتداد یافته بودند، و در نوک ظریف شاخه ها جوانه های قرمز مایل به قهوه ای و پر از صمغ خودنمایی می کردند، و در بالای سر آنها فقط باد و گله ی در حال فرار ابرها دیده می شد و در زیر درخت ها زمین برهنه در تخمیر بهاری می جوشید. چاله هایی که از آب باران پر شده بودند همه جا پراکنده بود و جویباری کوچک در سطح خیابان در جریان، و بر روی آن برگ های کهنه گلابی و تکه های قهوه ای رنگ چوب ها در حال حرکت بودند، و هرکدام از آنها مانند یک کشتی بود که مرتب به جلو می رفت و باز جایی پهلو می گرفت، و هم زمان لذت و درد و سرنوشت های در حال مبادله را تجربه می کرد، و من نیز همراه آنها.

در این لحظه به طور غیر منتظره ای یک پرنده ی تیره رنگ در آسمان و در برابر چشمانم ظاهر شد، به سرعت پائین آمد و چنان بال می زد که گویی از خود بی خود شده است، و به ناگهان چهچه ای طولانی و پرطنین از او برخاست، و در حالی که دوباره اوج می گرفت انعکاس نور خورشید بر روی بال و پرش هم چون جرقه هایی پراکنده شدند، و قلب من نیز همراه او با شگفتی به پرواز درآمد.

یک گاری خالی همراه با اسبی تنها که به پشت آن بسته شده بود در حالی که تلق و تلوق می کرد از خیابان می گذشت، و تا پیچ بعدی همچنان توجه مرا به خود جلب کرده بود، با آن اسب های کاری قدرتمندش که گویی از جهانی نا آشنا آمده و سپس در همان جا نیز از نظر ناپدید شدند. خیال ها و حدس هایی زیبا و زودگذر که هیجان می آوردند و انسان را با خود می بردند.

این یک و یا شاید دو و یا سه خاطره ی کوچک است. اما چه کسی می خواهد تجربیات، هیجانات و شادمانی هایی را شمارش کند که کودکی میان ضربه ی یک ساعت و ساعت دیگر در سنگ ها، گیاهان، پرنده ها، هواها، رنگ ها و سایه ها می یابد و بلافاصله فراموش می کند و با این حال آنها را در سرنوشت ها و تغییراتی که طی سالها تجربه می کند همراه خود می برد. یک رنگ آمیزی بخصوص در افق، یک صدای بسیار ناچیز در خانه یا باغ یا جنگل، منظره ی یک پروانه یا رایحه ی زودگذر که از جایی به جای دیگری در جریان است اغلب برای لحظاتی چند توده های عظیمی از خاطراتی را از دوره های کودکی ام در من به تلاطم در می آورند. آنها هرکدام به تنهایی روشن و قابل شناخت نیستند، اما همه ی شان همان بوی خوش آن زمان ها را می دهند، که زمانی میان من و سنگی و پرنده ای و جویباری در یک زندگی درونی و نوعی یکی بودن وجود داشت، و باقیمانده هایشان را من با حسادت تلاش می کنم که برای خود حفظشان کنم.

در این میان گلدان کوچک من قد راست کرده و برگ هایش دراز تر شده و به شکل قابل رویتی قوی ترشده بود. همراه با آن شادی من و ایمانم به بهبود رفیقم نیز افزایش می یافت. بالاخره روزی هم رسید که در میان برگ های گوشتالودش یک غنچه ی مدور و سرخ رنگ آغاز به گسترده تر کردن و قد برافراشتن خود نمود، و آنگاه روزی آمد که غنچه ی گل شکاف خورد و از درون آن یک دسته گل فرفری قرمز رنگ که حاشیه هایش سفید بودند خود را آشکار ساخت. اما من آن روز را دیگر به فراموشی سپرده ام که بالاخره گلدانم را با غرور و شادمانی به خانه همسایه برده و به بروسی تقدیم کردم.

و آنگاه یکشنبه ی پر نوری را به خاطر دارم که از زمین های زراعی تیره رنگ گیاه چه های ظریف نوک تیز و سبز رنگ سربرآورده بودند، ابرها حاشیه های طلایی داشتند، و درخیابان های نم ناک، حیاط های خانه های کشاورزان و محوطه های خالی پیاده رو ها تصویری از یک آسمان تمیز و آرام منعکس شده بود. تخت خواب کوچک بروسی را به پنجره ی اتاق نزدیک تر کرده بودند و بر روی قرنیز آن گل سنبل قرمز رنگ در زیر نور خورشید می درخشید. در پشت بیمار بالش را جوری قرار داده بودند تا او بتواند خود را در تخت بالاتر بکشد و نگه دارد. او این بار بیشتر از دفعات قبل با من صحبت کرد. بر روی موهای به زیبایی آرایش شده اش نور گرم خورشید با شادمانی و درخشندگی منعکس بود و از میان گوش هایش که می گذشت آنها را به دو پرده ی کوچک سرخ رنگ تبدیل کرده بود. من بسیار خوشحال بودم و به روشنی می دیدم که او ظاهراً به کلی و به سرعت در حال خوب شدن است. مادرش نیز در کنارش نشسته بود، و هنگامی که احساس کرد حضور من دیگر کافی است یک گلابی زرد زمستانی به من داد و مرا به خانه مان فرستاد. وقتی به روی پله ها رسیدم گلابی را گاز زدم و دیدم چقدر نرم و به شیرینی عسل بود و آب آن بر روی چانه ام و از آنجا بر روی دست هایم روان شد. باقی مانده ی آن را نیز به هنگام بازگشت به خانه جایی بر روی زمین های اطراف پرتاب کردم.

روز بعد باران زیادی آمد و من می بایست در خانه می ماندم و این اجازه به من داده شد تا با دست های شسته شده در انجیل مصور غرق شوم، کتابی که در آن دوستان زیادی داشتم که عزیز ترین آنها شیر در بهشت، شترهای الیاذار و موسی کودک در نیزارها بودند. اما وقتی در روز بعدی نیز همین طور باران می بارید، حسابی اوقاتم تلخ شد. تمامی قبل از ظهر را از پشت پنجره به حیاط و درخت های شاه بلوط که زیر ضربات قطره های باران قرار داشتند نگاه می کردم، و سپس نوبت به بازی های معمول من یکی پس از دیگری رسید، و وقتی همه شان را بازی کردم و دیگر طرف های غروب شده بود با برادر کوچکم دعوایم شد. و همان داستان همیشگی: ما همدیگر را انقدر اذیت کردیم تا او یک فحش زشتی به من داد و بعدش من او را کتک زدم و او گریه کنان از میان اتاق ها، آشپزخانه، پلکان و انباری دوید تا بالاخره خودش را به مادر رساند و او نیز بردارم را به بغل گرفت و مرا با آه و ناله بیرون فرستاد. تا آن که پدر به خانه بازگشت، و گذاشت تا همه چیز را برایش تعریف کنند، مرا تنبیه کرد و مرا با اخطارهای لازم به تختخواب فرستاد، جایی که من خود را بیش از اندازه بدبخت احساس کردم، اما طولی نکشید که در حالی که اشک می ریختم به خواب رفتم.

هنگامی که من روز بعد در اتاق دوره ی بیماری بروسی حاضر شدم، مادرش به طور دائم انگشتی به دهان داشت و مرا با نگاهی هشداردهنده می نگریست، بروسی اما با چشمانی بسته سر جایش بود و به آرامی ناله می کرد. من با ترس به صورتش که رنگ پریده و از درد بدشکل شده بود نگاهی انداختم. و هنگامی که مادرش دست مرا گرفته و بر روی دستان او قرار داد، چشمانش را باز کرد و مرا برای مدت کوتاهی بدون آن که حرکتی کند نگریست. چشمانش بزرگ بودند و متفاوت از  گذشته، و هنگامی که به من چشم دوخته بود، نگاهش بیگانه و غریب بود، گویی از جایی در دور دست ها می آمد، انگار که مرا دیگر نمی شناخت و از وجود من در آنجا متعجب شده بود اما در عین حال افکار دیگر و مهم تری داشت. پس از مدت کوتاهی من به آرامی بر روی انگشتان پایم به سوی خانه مان خزیدم.

آن روز بعد از ظهر هنگامی که مادرش به خواهش او برایش قصه ای را تعریف می کرد او به خواب آرامی فرو رفت که تا حدود شب به طول انجامید، و در طی آن قلب ضعیفش به آهستگی خوابید و از حرکت بازایستاد.

هنگامی که من به رختخواب می رفتم، مادرم از این رویداد مطلع شده بود اما به من چیزی نگفت. روز بعد پس از صرف صبحانه برایم تعریف کرد. به همین خاطر من تمام روز را این طرف و آن طرف برای خود رویا بافی می کردم و به تصور درآوردم که بروسی اکنون به پیش فرشته ها رفته و خودش هم به یکی از آنها تبدیل گشته است. این که هنوز هم بدن کوچک و نحیفش با آن جای زخم بر روی شانه اش در آن خانه بود را من نمی دانستم، از مراسم تدفین او نیز چیزی ندیده و نشنیدم.

افکار من تا مدت ها متوجه این قضیه بود و یقیناً پس از گذشت مدتی متوفی چنان از من دور شد که در نهایت ناپدید گردید. اما بعد آن، بهار زودرس به ناگهان از راه رسید و بر روی کوه ها همه جا سبز و زرد گردید و در باغ رایحه ی علف تازه استشمام شد، درخت شاه بلوط با برگ های لوله شده ای که از درون غلاف جوانه ها بیرون می زدند فضای اطراف خود را پر کرد و در تمامی گودال ها گلهای زرد طلایی قاصدک بر روی ساقه های پروار خود به خنده درآمدند.

لینک بخش اول داستان

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: