ثنویت گراهای مادرزادی

نوامبر 27, 2012

پائول بلوم

برگردان علی محمد طباطبایی

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

آیا اعتقاد به وجود خدا تصادفی است؟

علی رغم تعداد بسیار زیاد ادیان زنده، تقریباً بیشتر مردم جهان در مورد یک چیز اتفاق نظر دارند: این که روح وجود دارد، پس از مرگ زندگی دیگری در کار هست، معجزات حقیقی اند و جهان را خداوند عالم خلق کرده است. اخیراً روان شناسانی که بر روی ذهن نوزادان کارهای تحقیقاتی انجام می دهند، به دو کشف مرتبط با هم  نائل شدند که می تواند توضیحی برای این پدیده باشد. یکی از این کشفیات بر این نظر است که موجود بشری هنگامی که پای به این جهان می گذارد همراه خود استعداد و زمینه برای باور به پدیده های فراطبیعی را نیز همراه می آورد. کشف دیگر این که این زمینه و استعداد که محصول فرعی و اتفاقی از کارکردهای شناختی  انسان است به خطا رفته است. در نتیجه پرسش های بسیار ایجاد می شود.

 

1- خدا نمرده است

هنگامی که من یک نوجوان بودم خاخامی داشتیم که تصور می کرد فردی به نام « لوباویچر ربه » که در منطقه ی کرون هایت در بروکلین زندی می کرد مسیح است و جهان به زودی به پایان خواهد رسید. او بر این بارو بود که از عمر زمین چند هزارسالی بیشتر نگذشته و فسیل ها نیز نشانه ای از پیامدهای توفان نوح هستند. او می توانست زندگی پس از مرگ را توصیف کند و قادر بود پرسش های جوانان را در باره ی سرنوشت روح هیتلر پاسخ دهد.

او آدم خل و مشنگی نبود، بلکه فردی باهوش و دوست داشتنی بود. هم آموزگار بود و هم عالم. اما دیدگاه هایی داشت که برای من بیگانه و حتی ناراحت کننده بودند. من نیز مانند بسیاری از افراد سکولار با دین به عنوان سرچشمه ی معنویت و تنزه، رواداری و عشق، نیکوکاری و کارهای خوب احساس راحتی می کنم. چه کسی می تواند با ایمان دینی مارتین لوتر کینگ یا دالایی لاما مخالف باشد – حد اقل تا آن زمان که این ایمان دینی دیدگاه های اخلاقی را که امروزه قابل پذیرش هستند مبنا قرار می دهد؟ با این حال هنگامی که یک دین در باره ی جهان طبیعی ادعاهایی را مطرح می سازد من دیگر احساس راحتی نمی کنم – ادعا در باره ی جهانی فراسوی طبیعت که دیگر جای خود  دارد. برای کسانی از ما که باورها به فراطبیعت را رد می کنند موافق بودن با نظر استفان جی گولد نباید دشوار باشد، هنگامی که او می گفت بهترین راه برای سازگاری منزلت و احترام هم با دین و هم با علم پذیرش این اصل است که آنها برای « حوزه های غیر هم پوش » به کار گرفته می شوند: علم در مورد قلمروی داده ها و دین در قلمروی ارزش ها.

هرچند چه بخواهیم یا نخواهیم، دین چیزی به مراتب بیشتر است از مجموعه ای از اصول اخلاقی یا احساس مبهمی از تنزه. انسان شناسی به نام ادوارد تایلور در 1871 هنگامی که متذکر شد که « تعریف حد اقلی از دین » باور به موجودات الهی و مقدس و اعتقاد به فراطبیعت است درست می گفت. ادعاهای ویژه ی خاخام ما دیدگاهی در اقلیت قرار گرفته از فرهنگی بود که من در آن بزرگ شده بودم، لیکن آن نوع از دیدگاه ها – در باره ی خلقت عالم، پایان جهان، سرنوشت ارواح – همان تعریف هایی هستند که میلیون ها انسان در سرتاسر جهان آن را می فهمند و به آن عمل می کنند.

ایالات متحده از جهت اعتقاد مردم به جهان فراطبیعی الگوی بسیار ویژه ای است. تقریباً همه ی مردم در این کشور – در یک نظر سنجی 96 درصد – به خدا باور دارند. بیش از نیمی از مردم آمریکا به معجزه، شیطان و فرشته ها اعتقاد دارند. بیشتر آنها زندگی پس از مرگ را قبول دارند و نه در آن مفهوم آبکی از خاطراتی که از آنها پس از مرگ باقی می ماند یا پیامد کارهای خوبمان پس از مرگ. چنانچه از آنها در باره ی جزئیات پرسش شود، بیشترشان خواهند گفت که پس از مرگ دوباره به آشنایانشان خواهند پیوست و خدا را ملاقات خواهند کرد. یک بار وودی آلن گفته بود: « من نمی خواهم از طریق کارهایم به عمر جاودانی برسم. من می خوام به این ویژگی از طریق نمردنم برسم ». بیشتر آمریکایی ها دقیقاً همین انتظار را دارند.

اما آمریکا یک مورد خلاف قاعده است، این طور نیست؟ این آمار گاهی به مفهوم نشانه ای دیگر از این که این کشور چقدر با مثلاً فرانسه یا آلمان فرق دارد برداشت می شود، کشورهایی که در آنها سکولاریسم دامنه ی وسیعی را از کم تا زیاد در بر می گیرد.

در خصوص این نتیجه گیری دو اشتباه وجود دارد. اول، حتی چنانچه شکافی میان آمریکا و اروپا وجود داشته باشد، این ایالات متحده نیست که غیرمتعارف است. به هر رو بقیه ی جهان – آسیا، آفریقا، خاور میانه – پر از خداناباوران دوآتشه که نیست. اگر قرار است از استثنایی بودن سخن گوئیم این در مورد اروپا کاربرد دارد و نه ایالات متحده.

دوم، شکاف دینی میان آمریکایی ها و مردم اروپا از آنچه فکر می کنیم احتمالاً کوچکتر است. رادنی ستارک که یک جامعه شناس در دانشگاه بیلور است و راجر فینک از دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا می نویسند ک تفاوت بزرگ مربوط می شود به شرکت در مراسم کلیسایی که در اروپا بسیار کمتر است. (آنها بر اساس کاری از جامعه شناس و کشیشی به نام اندرو گریلی چنین استدلال می کنند که علت چنین چیزی این است که ایالات متحده دارای یک بازار آزاد دینی بسیار بزرگ است که در آن کلیسا ها با هم رقابت فعالی دارند و به طور دائم خدمات خود را بهبود می بخشند، حال آن که کلیساهای اروپایی اغلب زیر نظر دولت هستند، و مانند بسیاری از انحصارهای دولتی غالباً ناکارآمد). بیشتر نظرسنجی هایی که در کشورهای اروپایی انجام گرفته، نشان می دهد که اکثریت مردم خداباور هستند. مثلاً آیسلند را در نظر گیریم. اگر ملاک رفتن به کلیسا باشد، این کشور سکولار ترین کشور جهان است آنهم با شاخص رقت انگیز دو درصد در هفته برای شرکت در کلیسا. لیکن از هر پنج آیسلندی چهار نفرشان می گویند که اهل دعا و نیایش هستند و به همین نسبت درصد افراد به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند.

در ایالات متحده بعضی فضلای لیبرال نوع متفاوتی از استثنایی بودن را مفروض می گیرند و چنین استدلال می کنند که باور به فراطبیعت بیشتر در محافظه کاران مسیحی دیده می شود – کسانی که به طرزی بسیار زشت توسط گزارشگر واشنگتن پست یعنی مایکل وایسکوپف در 1993 به عنوان « اکثراً فقیر، درس نخوانده و به سهولت قابل کنترل » توصیف شدند. بسیاری از مردم انتخابات ریاست جمهوری سال 2004 را به عنوان نبرد آمریکایی های دیندار در برابر آمریکایی های که چنین نیستند تلقی می کردند.

مقاله ای از استیون والدمن در نشریه ی اینترنتی اسلیت در باره ی این جدایی برخی چشم اندازهایی را ارائه می کند: « همانگونه که شاید اکنون نیز بدانید، یکی از دو حزب سیاسی آمریکا شدیداً دیندار است. 61 درصد از رأی دهندگان این حزب می گویند که هر روز یا اغلب دعا و نیایش می کنند. 92 درصد، رقمی که انسان را شگفت زده می کند، به زندگی پس از مرگ باور دارند. و در این اینجا یک گروه فرعی از یک هسته ی مرکزی از مسیحیان به شدت دیندار و متعصب وجود دارد. نیمی از اعضای این گروه فرعی که در خصوص ازدواج همجنس گرایان بسیار محافظه کار اند معتقدند که بوش در سخنرانی هایش بسیار کم از زبان دینی بهره می گیرد و 51 درصد از آنها باور دارند که خداوند اسرائیل رابه یهودیان داده و این این که وجود آنها پیشگویی در باره ی بازگشت مجدد مسیح را جامه ی عمل خواهد پوشاند ».

گروهی که والدمن در باره  اش سخن می گوید دموکرات ها هستند. آنها گروه فرعی از یک هسته ی مرکزی دموکرات های افریقایی – آمریکایی تبار هستند.

و سرانجام دانشمندان علوم طبیعی را در نظر گیریم. در مقایسه با غیر محققین، احتمال کمتری وجود دارد که آنها دیندار باشند اما نه با تفاوت خیلی زیادی. نظر سنجی انجام شده در 1996 از محققین علوم طبیعی می پرسد که آیا به خدا باور دارند یا نه. این نظر سنجی خط میزان را بالا می گیرد و در آن از گریزهای مبهم گویانه مانند « من به کلیت تمامی آنچه وجود دارد معتقدم » یا « به آنچه زیبا و ناشناخته است » دیگر خبری نیست. در عوض آنها بر یک خدای انجیلی واقعی تأکید داشتند، خدایی که می توان او را نیایش کرد و از او پاسخی دریافت نمود. در حدود 40 درصد از دانشمندان با جواب مثبت اعتقاد خود بر این نوع از خدا را پذیرفتند – در واقع تقریباً همان درصدی که پیشتر در 1916 نیز بدست آمده بود. فقط هنگامی که ما به شاخص ترین دانشمندان و محققین توجه کنیم – مثلاً اعضای آکادمی ملی علوم طبیعی – در میان آنها اکثریت قاطعی از بی خدایان و آگنوستیست ها (لاادری گرایان) را می بینیم.

این داده ها سردرگمی برای کسانی است که باورهای فراطبیعی را به عنوان یک نابهنگام فرهنگی می نگرند، و این آن چیزهایی است که به باور آنها به زودی توسط کشفیات علمی و گسترش ارزش های جهان وطنی ریشه کن خواهد شد. آنها نیازمند نظریه ی جدیدی هستند که چرا ما هنوز به دین باور داریم – نظریه ای که از تحقیقات علمی در زیست شناسی تکاملی، دانش عصب شناسی و روان شناسی تکاملی کمک می گیرد.

2- افیون ها و برادری ها

یک رویکرد سنتی به منشأ باورهای دینی با این مشاهده آغاز می گردد که انسان بودن چقدر دشوار است. همه جا را انواع بلایا احاطه کرده است، هرکس را که دوست می داریم بالاخره خواهد مرد، و خودمان نیز دیر یا زود به همین نحو – یا به آهستگی و احتمالاً به نحوی ناخوشایند یا سریع و شاید ناخوشایند. به استثنای فقط اقلیتی نازنازی و خوشبخت، زندگی برای بقیه حقیقتاً ناگوار، حیوانی و کوتاه است. و اگر قرار است زندگی ما معنای بزرگتری داشته باشد، چنین موردی را نمی توان به روشنی مشاهده کرد.

بنابراین شاید، همانگونه که مارکس اظهار کرده است، ما دین را به عنوان نوعی افیون پذیرفته ایم که رنج های وجود را آرامش می بخشد. آن گونه که فیلسوفی به نام سوزان ک. لانگر می گوید « انسان نمی تواند از پس آشوب و بی نظمی برآید ». باور به فراطبیعت معضل این آشوب را با در اختیار گذاردن معنا حل می کند. ما دیگر چیزهای معمولی در جهان نیستیم، بلکه از روی عشق توسط خداوند ساخته شده ایم و در خدمت هدف های او هستیم. دین به ما می گوید که اینجا جهانی است عادلانه، مکانی که در آن خوبی پاداش داده می شود و بدی مجازات می گردد. اما بیشتر از هر چیز دیگر، دین ترس ما از مرگ را طرف صحبت قرار می دهد. فروید همه ی آنها را با توصیف یک « وظیفه ی سه جنبه ای » برای باورهای دینی خلاصه کرده است: « آنها باید هراس های طبیعت را پاکسازی کنند، آنها باید انسان ها را با قساوت سرنوشت آشتی دهند، بخصوص در مورد پایان پذیرفتن زندگی، و ادیان باید جای درد و رنج و محرومیت را پر کنند، یعنی آنچیزهایی که یک زندگی جمعیِ متمدنانه به آنها تحمیل کرده است ».

ادیان می توانند گاهی همه ی این ها را انجام دهند، و غیر واقع بینانه خواهد بود اگر نپذیریم که آنچه آمد فقط تا اندازه ای وجود ادیان را توضیح می دهد. در واقع گاهی عالمان الهیات استدلال های آورده شده را مورد استفاده قرار می دهند تا برای آن که چرا باید باور دینی داشته باشیم دلایل قانع کننده ای آورده باشند: اگر کسی در آرزوی قصد و معنایی در زندگی خود است و زندگی جاودانی را می خواهد تنها جایی که می تواند آنها را پیدا کند نزد خداوند است.

یک معضل که همراه با این دیدگاه رخ می نماید، همانگونه که محقق علوم شناختی استیون پینکر نیز به خاطر ما می آورد این است که معمولاً موضوعاتی که هنوز ما معتقد نشده ایم که آنها حیقت دارند باعث آرامش خاطر ما نمی شوند. انسان های گرسنه با اعتقاد به این که آنها همین الان غذای مفصلی خورده اند گل از گلشان نمی شکفد. بهشت اندیشه ای اطمینان بخش است هنگامی که مردم به وجود چنین مکانی معتقد باشند. همین باور است که یک نظریه ی رضایت بخش از دین باید در درجه ی اول آن را توضیح دهد.

بنابراین، دین به مثابه افیون با ادیان یکتاپرستی بسیار جور در می آید. اما در باره ی آن مردم (شامل بسیاری از مردم دیدندار جهان) چه باید گفت که به یک خدای همه چیز دان و عادل باور ندارند؟ هر جامعه ای به موجودات روحانی و مقدس باور دارد، لیکن آنها اغلب بدخواه یا کند ذهن اند. بسیاری از ادیان با پرسش های متافیزیکی یا فرجام شناختی سروکاری ندارند. خدایان و ارواح پیشینیان فقط از این رو مورد درخواست آنها قرار می گیرند که آنها را در رفع برخی مشکلات این جهانی و معمولی از قبیل چگونگی طبخ غذا و یا چگونگی رفتار با جنازه یاری کنند – بدون آن که معنای آنها مورد بررسی قرار گیرد. همچون در مورد اطمینان خاطر دادن در خصوص درستی بهشت، عدالت یا رستگاری که در بعضی ادیان وجود دارند، اما در ادیانی دیگر از آنها خبری نیست. (در واقع حتی آن ادیانی که ما بیشتر از بقیه می شناسیم همیشه قوت قلب دهنده نیستند. من بعضی مسیحیان قدیمی را می شناسم که از نگرانی از لعنت ابدی مانند کودکان به حالت بسیار بدی گرفتار می شوند. انتظار فراموشی به مراتب قابل ترجیح تر می بود. به این ترتیب نظریه ی افیونی برای وجود دین در نهایت توضیحی رضایت بخش نیست.

نظریه ی اصلی رقیب، نظریه ای اجتماعی است: دین باعث جمع شدن انسان ها به دور هم می گردد، و به آنها  در مقابل کسانی که فاقد این چسب اجتماعی اند مزیتی می بخشد. گاهی این استدلال در اصطلاحات فرهنگی عرضه می شود، و گاهی از منظری تکاملی: بقای اصلح در سطح ژن یا فرد عمل نمی کند بلکه برایش گروه اجتماعی تعیین کننده است. در هر کدام از این دو مورد، دین به شکوفایی می رسد زیرا گروه هایی که متدین هستند رشد می کنند و گروه هایی را که چنین نیستند پشت سر می گذارند.

در چنین دریافتی دین در حکم جماعت یا انجمن اخوت است و شبیه هم بودن در آن بسیار مهم است. درست به همانگونه که در انجمن های اخوت برای جا افتادنِ وفاداری و تعهدِ افراد تازه وارد آنها را به کارهای دشوار می گمارند، دین ها نیز مناسک تشرف دردناکی دارند – برای مثال بریدن قسمتی از آلت تناسلی. افزون بر این جنبه های معماگونه ی خاصی از بسیاری از ادیان، مانند محدودیت های غذایی و البسه ی متمایز به عنوان ابزارهایی برای اطمینان از همبستگی گروهی تلقی می گردند.

نظریه ی دین به مثابه انجمن اخوت همچنین توضیح می دهد که چرا ادیان در برابر کسانی که در ایمان آنها شرکت ندارند تا این اندازه خشن برخورد می کند، و آنها را به عنوان مرتد از بقیه جدا می کند. این نکته را در تورات (عهد عتیق) به روشنی می بینیم، آنجا که « خدای حسود » فرمان هایی از این قبیل صادر می کند:

« اگر برادرت، پسرت یا دخترت یا همسرت یا مونس ات که مثل خودت هستند تو را پنهانی تحریک کنند و بگویند بگذار برویم و خدایان دیگر را پرستش کنیم . . . یقیناً باید آن ها را به قتل برسانی. تو باید زودتر از بقیه بر علیه او باشی و او را به قتل برسانی. و تو باید او را سنگسار کنی و او قطعاً باید بمیرد، زیرا او می خواست که تو را از از خدایت که تو را از مصر از بردگی نجات داده دور کند ». سفر تثنیه 13، 11:7 .

این نظریه تقریباً همه چیز را در باره ی دین توصیح می دهد – مگر نقش دین را. این واضح است که مناسک و قربانی ها می تواند انسان ها را به گرد هم جمع کند، و می توان تصور کرد گروهی که چنین است دارای مزیتی است بر گروهی دیگر که چنین نیست. اما روشن نیست که چرا می بایست  پای دین در میان باشد. چرا می بایست خدایان، ارواح، زندگی پس از مرگ، معجزات، خلقت الهی جهان و از این قبیل فایده بخش باشند؟ این نظریه توصیح نمی دهد که چرا ما بیش از هر چیز به باور به فراطبیعت علاقمند هستیم.

3 – بدن ها و روح ها

در میان دانشمندان علوم طبیعی در خصوص دیدگاه دیگری در مورد دین شور و شوقی به راه افتاده است – این که دین نه برای انجام هدف خاصی بلکه صرفاً بطور اتفاقی بوجود آمده است.

این یک قضاوت ارزشی نیست. بسیاری از چیزهای نیکو در زندگی از دیدگاهی تکاملی به طور اتفاقی بوجود آمده است. مردم گاهی پول، زمان و حتی خون خود را برای کمک به بیگانه هایی در کشورهای بسیار دور که هرگز آنها را ندیده و نمی شناسند صرف می کنند. از دیدگاه فقط یک ژن این عملی فاجعه بار است – هدر دادن انتحاری منابع بدون داشتن سود. هرچند منشأ آن ماورای طبیعی نیست. انسان دوستی از راه دور به احتمال زیاد محصول جانبی ویژگی های دیگر مانند همدلی و تفکر انتزاعی که سازگاری بیشتری دارند می باشد. به نحوی مشابه، در لذتی که ما از یک تابلوی نقاشی یا فیلم سینمایی کسب می کنیم هیچ نوع مزیت تکثیری قرار ندارد. کاملاً از روی اتفاق چشم ها و مغزهای ما که برای عکس العمل در برابر اشیای سه بعدی در جهان واقعی تکامل یافته به تصاویر دوبعدی بر روی بوم نقاشی یا پرده ی نمایش فیلم واکنش مثبت نشان می دهد.

باورهای فراطبیعی را شاید بتوان در شیوه ای مشابه توضیح داد. این نظریه ی دین به مثابه حادثه است که در کارهای خود من و تحقیقات دانشمندان علوم شناختی از قبیل اسکوت آتران، پاسکال بویر، جاستین بارت و دبورا کلمن دیده می شود. یک روایت از این نظریه با این اندیشه آغاز می شود که تمایز گذاری میان مورد فیزیکی و روانشاختی در فکر انسان موردی بنیادین است. چیزهای کاملاً فیزیکی مانند صخره ها و درخت ها تابع قوانین بی رحم نیوتون هستند. چنانچه سنگی را به هوا پرتاب کنیم در مسیر معینی به پرواز درمی آید. چنانچه شاخه ای را روی زمین قرار دهیم، نه ناپدید می شود، نه پا به فرار می گذارد و نه به هوا پرواز می نماید. چیزهای روان شناختی مانند انسانها دارای ذهن ها، قصدها، باورها، هدف ها و آرزوها هستند. آنها برحسب اراده و هوس خود بصورتی پیش بینی نشده حرکت می کنند. آنها می توانند شکار کنند یا فرار نمایند. اما یک تفاوت اخلاقی هم میان آنها وجود دارد: یک سنگ نمی تواند شریر یا مهربان باشد، حال آن که شخص می تواند.

این تفاوت میان امور فیزیکی و روان شناختی از کجا ناشی شده است؟ آیا این چیزی است که ما از طریق تجربه می آموزیم یا موردی است که از پیش در ذهن ما کارگذاشته شده؟ یک راه پیدا کردن پاسخ مناسب مطالعه ی کودکان است. دانستن این که کودکان بسیار کم سن به چه فکر می کنند، با توجه به این که آنها نمی توانند سخن بگویند و بر روی اندام خود کنترل اندکی دارند کاری بی نهایت دشوار است. انجام آزمون بر روی آنها دشوار تر از آزمون بر روی موش ها و کبوترها است، زیرا با آنها نمی توان برخی آزمایش های روان شناختی را انجام داد که با حیوانات می توان. هرچند اخیراً بعضی محققین روش هایی را مورد استفاده قرار داده اند که در آنها به کودکان رویدادهای مختلفی نشان داده می شود و این که چه مدت کودکان به آنها نگاه می کنند را ضبط می کنند و این واقعیت را مورد استفاده قرار می دهند که کودکان نیز مانند بقیه به چیزی که برایشان عجیب و غیرمعمول است بیشتر نگاه می کنند.

این دریافت به مجموعه ای از کشفیات خیره کننده انجامید. کودکان شش ماهه متوجه می شوند که اشیاء مادی از نیروی جاذبه تمکین می کنند. چنانچه شئی را بر روی میزی قرار دهید و سپس میز را دور کنید ولی آن شئی همانجا بماند (مثلاً توسط یک سیم ناپیدا به سقف محکم شده باشد) کودکان دچار تعجب می شوند. انتظار آنها این است که آن شئی سقوط کند. تصور آنها این است که اشیاء سفت و صلب هستند و بر خلاف آنچه هنوز هم در باره ی آنها در بعضی مکتب های روان شناسی آموخته می شود آنها درک می کنند که اشیاء حتی وقتی مخفی می شوند همچنان وجود دارند. (به کودکی شئی را نشان دهید و آن را در پشت صفحه ای پنهان کنید. کمی منتظر بمانید و سپس صفحه را کنار بزنید. اگر آن شئی دیگر آنجا نباشد کودک بسیار متعجب می شود). کودکان پنج ماهه حتی از پس مسائل ساده ریاضی برمی آیند. هنگامی که در پشت صفحه ای ابتدا یک شئی و سپس شئی دیگر قرار داده شود، و وقتی صفحه برداشته شود انتظار آنها این است که در آنجا دو شئی موجود باشد و نه سه تا. آزمون های دیگر با نخستی های غیر انسانی، از جمله مکاک ها، تامارین ها و حتی در سگ ها به این نتیجه رسیده است که آنها نیز دارای درک عددی هستند.

ظرفیت های پیش از هنگام و مشابه در نوزادان درک آنها را از جهان اجتماعی نشان می دهد. تازه به دنیا آمده ها به بیش از هرچیز به چهره ها نگاه می کنند و صداهایی که بیشتر دوست دارند بشوند صدای انسان است – که البته صدای مادرشان در اولویت است. آنها به سرعت حالت های مختلف را تشخیص می دهند، از قبیل خشم، ترس و شادی و به تناسب به آنها واکنش نشان می دهند. پیش از آن که به یک سالگی برسند، آنها می توانند هدف نگاه یک فرد بالغ را تعیین کنند و می توانند با توجه کردن به احساسات دیگران بیاموزند. اگر کودکی در حال سینه خیز رفتن به طرفی است که ممکن است خطرناک باشد و یک فرد بالغ چهره ای ترسیده یا منزجر به خود بگیرد، کودک به طور معمول متوجه می شود که نباید به آنجا نزدیک شود.

فرد شکاک شاید چنین استدلال کند که این ظرفیت های اجتماعی باید به عنوان مجموعه ای از واکنش های ابتدایی تلقی شوند، لیکن شواهدی چند وجود دارد حاکی از آن که آنها درکی ژرف تر را منعکس می سازند. برای مثال هنگامی که کودکان دوازده ماه مشاهده می کنند که یک شئی درحال تعقیب شئی دیگری است، به نظر می رسد درک می کنند که منظور از دنبال کردن « گرفتن » است. آنها انتظار دارند که تعقیب کننده دنبال کردن خود را در امتداد مستقیم ترین مسیر ادامه دهد و چنانچه روش دیگری را برای تعقیب برگزیند آنها دچار شگفتی می شوند. در برخی کارهای تحقیقاتی که من با روان شناسان دیگر انجام داده ام، ما به این نتیجه رسیدیم که هنگامی که کودکان در فیلمی مشاهده می کنند که شخصیتی به یک فرد کمک می کند و شخصیت دیگری به آن فرد صدمه می رساند، آنها بعداً انتظار دارند که آن فرد به شخصیتی نزدیک شود که به او کمک کرده و از شخصیت صدمه رسان دوری کند.

شناخت و استنباط جهان مادی (فیزیکی) و شناخت و استنباط جهان اجتماعی را می توان مانند دو کامپیوتر مجزا در مغز کودک تصور نمود که هرکدام بر اساس برنامه ی خاص خودشان کار می کنند و وظایف دیگری را انجام می دهند. استنباط ها در دو سرعت مختلف رشد می کنند: ادراک های اجتماعی از ادراک های مادی تااندازه ای دیرتر ظاهر می شوند. آنها در دوران پیش از تاریخ ما در  دو نقطه ی متفاوت تکامل یافته اند. استنباط فیزیکی ما از جهان در گونه های بسیاری از جانوران نیز وجود دارد در حالی که ادراک اجتماعی ما نسبتاً سازگاری جدیدی است و از بعضی جهت ها شاید منحصر به انسان است.

این که این دو سیستم از هم متفاوت هستند به ویژه در انسان های مبتلا به در خودماندگی (اوتیسم) آشکار می شود، اختلالی رشدی که خصوصیت غالب در آن فقدان درک و استنباط اجتماعی است. کودکان مبتلا به اوتیسم معمولاً دچار اشکال در ارتباط با دیگران هستند (در حدود یک سوم آنها به هیچ وجه صحبت نمی کنند)، و همین طور دچار اشکال در تخیل (آنها گرایشی به درگیر شدن در بازی های تخیلی نشان نمی دهند) و البته بیشتر از همه دچار اختلال در سازگاری با جامعه. به نظر نمی رسد که آنها از همراهی با دیگران لذت می برند. آنها کسی را در آغوش نمی گیرند و تماس بدنی گرفتن با آنها دشوار است. در موارد بسیار حاد این بیماری، کودکانی که اوتیسم دارند انسان ها را درست مانند اشیاء درک می کنند – اشیائی که در شیوه های غیر قابل پیش بینی حرکت می کنند و صداهای غیرمنتظره از خود درمی آورند و از این رو ترس ناک هستند. استنباط آنها از ذهن های دیگر اندک است، هرچند که استنباط آنها از اشیاء مادی کاملاً بی عیب است.

در چنین مرحله ای نظریه ای که معتقد است دین بر حسب اتفاق بوجود آمده در باره ی باور انسان ها به فراطبیعت نکته ی مهمی در بر ندارد. کودکان دارای دو سیستم هستند که هرکدام از آنها به کودکان در شیوه ای به شدت عقلانی و خالی از احساسات یاری می رساند تا موجودیت های مادی و اجتماعی را پیش بینی و استنباط کنند –  و حتی هنگامی که سن آنها بیشتر می شود بتوانند آنها را مورد دخل و تصرف قرار دهند. به سخن دیگر هر دوی این سیستم ها سازگاری های زیست شناختی هستند که به انسان ها یک امتیاز به شدت مورد نیاز در برخورد با اشیاء و با هم نوعان خودشان ارائه می کنند. لیکن این سیستم ها در دو شیوه ی مهمی که مبناهای دین هستند به خطا می روند. اول آن که ما جهان اشیاء را به عنوان ضرورتاً مجزا از جهان ذهن تلقی می کنیم، و به این ترتیب برای خود مجسم کردن اشیاء بی روح و روح های بی جسم را میسر می گردانیم. این کمک می کند تا توضیح دهیم که چرا ما به خدایان و زندگی پس از مرگ باور داریم. و دوم، آن گونه که خواهیم دید، سیستمی که ما در استنباط اجتماعی  داریم فراتر می رود و هدف ها و آرزوهایی را استنباط می کند که وجود واقعی ندارند. این ما را به انیمیست (اعتقاد به جان داشتن اشیاء) و آفرینش گرا  تبدیل می کند.

4 – ثنویت گراهای مادرزادی

برای آن کسان از میان ما که مبتلا به اوتیسم نیستند، جدایی این دو مکانیزم، یکی برای استنباط جهان مادی و دیگری برای استنباط جهان اجتماعی باعث ایجاد ثنویت در تجربه می شود. ما جهان مادی را مجزا از جهان اهداف و آرزوها تجربه می کنیم. بزرگترین پیامد آن مربوط می شود به شیوه ای که ما به خودمان و دیگران می اندیشیم. ما ثنویت گرا هستیم. به لحاظ شهودی بدیهی به نظر می آید که یک پیکره ی مادی و یک موجودیت دارای آگاهی – یک ذهن یا یک روح – حقیقتاً متمایز باشند. ما احساسمان این نیست که ما بدن های خود هستیم، بلکه بیشتر احساس می کنیم که بدن هایمان را اشغال کرده ایم یا ما مالک و صاحب بدن هایمان هستیم.

این ثنویت در زندگی تخیلی ما به روشنی خود را نشان می دهد. از آنجا که ما انسان ها را به عنوان موردی جدا از اندام هایشان تلقی میکنیم، موقعیت هایی را به سهولت درک می کنیم که در آنها اندام افراد به شدت دچار تغییر شده اند، آنهم در همان حالی که شخصیت آنها کاملاً بی عیب باقی مانده است. فرانتس کافکا انسانی را مجسم می کند که به یک حشره ی غول آسا تبدیل شده است. هومر وضعیت اسفناک انسان هایی را توصیف می کند که تبدیل به خوک شده اند. در کارتون شرک 2 یک غول به انسان تبدیل می شود و یک خر به یک اسب توسن. در فیلم سفر ستاره ای (Star Trek) یک تبهکار توطئه چین به زور بدن کاپیتان کیرک را تصرف می کند تا فرماندهی سفینه فضای انترپرایز را به دست گیرد. در فیلم « داستان سارق بدن » آنه رایس از یک خون آشام و یک انسان معمولی تعریف می کند که موافقت می کنند برای مدت یک روز بدن هایشان را با هم تعویض کنند. در فیلم دیگری با نام سیزده ساله سی ساله می شود دختر جوانی وقتی از خواب بیدار می شود سی سال سن دارد. البته ما این رویدادها را به عنوان واقعی محسوب نمی کنیم، لیکن آنها به طور کامل طبیعی و معقول هستند. این که انسان ها می توانند از بدن هایشان جدا باشند برای ما مفهومی است که به طور شهودی قابل درک است. و در ادیان در سرتاسر جهان نیز استحاله های مشابهی دیده می شود.

تصور از یک روح غیر مادی که امکان جدایی از بدن را دارد با دیدگاه علمی به شدت تنافر دارد. برای روان شناسان و دانشمندان عصب شناس، مغز سرچشمه ی زندگی ذهنی است. خودآگاهی، عواطف و اراده ی ما همگی محصولات فرآیندهای نویرونی هستند. همانگونه که گاهی ادعا می شود: ذهن چیزی نیست جز همان فعالیت های مغزی. من نمی خواهم در توافق عمومی در اینجا مبالغه کنم. هیچ نظریه ی پذیرفته شده ای وجود ندارد که چگونه چنین چیزی روی می دهد و بعضی محققین خوش بین نیستند که ما هرگز بتوانیم یک چنین نظریه ای را بپرورانیم. در هر حال هیچ محققی ثنویت مبتنی بر آراء دکارت را جدی نمی گیرد، که معنقد است فکر کردن مستلزم وجود یک مغز نیست. شواهد مخالف با آن بیش از اندازه زیاد است.

با این وجود انسان احساس می کند که این نظریه درست است، حتی در اشخاصی که هرگز آموزش دینی نداشته اند و حتی در مورد کودکان شما. این به ویژه زمانی برایم روشن شد که یک شب در حال بگومگو با پسر شش ساله ام بودم. من به او می گفتم که او باید به رختخواب برود و او جواب داد « تو می توانی مرا به زور به رختخواب بفرستی، اما نمی توانی به خوابیدن مجبورم کنی. این مغز من است [خودم اختیارش را دارم نه تو که من باید به او دستور بدهم که برود و بخوابد] »! این گفته ی او غرور مرا جریحه دارد کرد و من شروع کردم به پرسش های از او در باره ی این که از مغز چه کارهایی برمی آید و برنمی آید. پاسخ های او شکاف جالب توجهی را نشان داد. او اصرار داشت که مغز در ادراک درگیر است – در دیدن، شنیدن، مزه کردن و بو کردن – و او در این که مغز مسئول فکر کردن است انعطاف ناپذیر بود. لیکن او گفت که مغز برای رویا دیدن، احساس غم انگیزی داشتن، یا برای این که کسی برادرش را دوست داشته باشد ضروری نیست. ماکس گفت « این همان کاری است که من می کنم. اگرچه مغز من ممکن است به من کمک کند ».

ماکس استثنایی نیست. به کودکان در فرهنگ ما آموخته می شود که مغز درگیر پدیده ی فکر کردن است، هرچند آنها این را در مفهوم بخصوصی تعبیر می کنند، گویی به حل معضل خودآگاهانه اشاره می کنند، تأملی آکادمیک. آنها مغز را به عنوان سرچشمه ی تجربه ی خودآگاه نمی بینند. آنها مغز را با خودهایشان یکی نمی گیرند. به نظر می رسد که آنها آن را به عنوان عضو مصنوعی مخصوص شناخت در نظر می گیرند – ما ماکس را به عنوان فرد داریم، و بعد مغزش را، که او از آن برای حل مسائل استفاده می کند، درست همانگونه که از یک کامپیوتر نیز استفاده می کند. در این تلقی معمول از مغز، به قول استیون پینکر مغز « کامپیوتری کوچک برای روح » است.

اگر بدن ها و روح ها را به عنوان جدا از یکدیگر تصور کنیم، امکان وجود بدن های بدون روح وجود دارد. یک جنازه بدنی است که پیشتر محتوی روح بوده. بیشتر چیزها – صندلی ها، فنجان ها و درخت ها – هرگز صاحب روح نبوده اند. آنها هیچ وقت اراده یا خودآگاهی نداشته اند. حد اقل آن که بعضی حیوانات غیرانسانی به همین شکل نگریسته شده اند، یعنی به عنوان آنچه دکارت به عنوان « ماشین های جانور صفت » توصیف کرده است یا دستگاه های خودکار بسیار پیچیده. برخی مخلوقات مصنوعی مانند روبوت های صنعتی، زومبی های هائیتی و گولم های یهودی به عنوان موجودات بدون روح نگریسته می شوند و فاقد اراده آزاد و احساس اخلاقی هستند.

همچنین روح های بدون بدن نیز وجود دارد. بیشتر کسانی که من می شناسم به خدا باور دارند و معتقدند که او جهان را آفریده، معجزاتی را به انجام رسانده و به دعای مردم گوش می دهد. او قدرقدرت و همه چیز دان است، دارای مهربانی، عدالت و بخشندگی بی پایانی است. اما او بدن به معنای دقیق کلمه ندارد. بعضی مردم همچنین به موجودات بدون بدن کم اهمیت تر از خدا باور دارند، کسانی که بطور موقت شکل مادی به خود می گیرند یا در کالبد انسان و حیوان می روند: مثلاً فرشتگان، ارواح، جن های مزاحم (poltergeists)، پری همخوابه، دیبوک ها (dybbuks) و جن ها و دیوهایی که مسیح به دفعات از بدن انسان ها بیرون می فرستاد.

این نظام اعتقادی این امکان را ایجاد می کند که ما خودمان بتوانیم از مرگ بدنمان جان به در بریم. بیشتر انسان ها باور دارند که هنگامی که بدن نابود شود، روح همچنان به زندگی ادامه می دهد. شاید به آسمان بالا برود، یا به درون جهنم سقوط کند، دچار بعضی انواع جهان های موازی شود، یا به درون بعضی بدن های دیگر انسانی یا جانوری فرو برود. درواقع باور به این که جهان مملو از ارواح گذشتگان است – روح انسان هایی که از زندان بدن هایشان به توسط مرگ خود آزاد شده اند – در تمامی فرهنگ های جهان متداول است. ما می توانیم تصور کنیم که بدن هایمان نابود شده، مغزمان دیگر به فعالیت خود خاتمه داده، استخوان هایمان تبدیل به خاک می شوند، لیکن تصور این که ما روزگاری دیگر به هیچ وجه نخواهیم بود بسیار مشکل تر است – شاید بعضی حتی بگویند تصور چنین حالتی غیر ممکن است. تصور یک روح بدون بدن برای ما قابل قبول و معقولانه است.

دیگران چنین استدلال کرده اند که به جای آن که ما به زندگی پس از مرگ باور داشته باشیم زیرا ما ثنویت گرا هستیم، ما ثنویت گرا هستیم زیرا می خواهیم به زندگی پس از مرگ باورمند باشیم. این همان موضع فروید هم بود. او بر این گمان بود که « آموزه ی روح » به عنوان راه حلی برای معضل مرگ ظاهر شده است: چنانچه ارواح وجود داشته باشد، پس دیگر نیازی نیست که تجربه ی خودآگاه با رسیدن به پایان خود خاتمه یابد. و شاید داشتن انگیزه برای باور به زندگی پس از مرگ فرهنگی است: ما اعتقاد داریم زیرا شخصیت های دینی به ما گفته اند که چنین است، احتمالاً به این دلیل که چنین چیزی در خدمت رهبران قدرتمند است در کنترل کردن توده ها به کمک هویج بهشت و چماق جهنم. اما دلایلی در حمایت از نظریه ی دین به مثابه حادثه وجود دارد.

در یک بررسی با اهمیت روان شناسانی به نام جس برینگ از دانشگاه آرکانزاس و دیوید بیورکلوند از دانشگاه آتلانیک فلوریدا به بچه هایی داستانی از یک سوسمار و یک موش همراه با مجموعه ی کاملی از تصاویر تعریف کردند که در پایان با یک تراژدی خاتمه می یابد: « آهان! آقا سوسماره موش قهوه ای رو می بینه و میره شکارش کنه ». در این جا به کودکان تصویری نشان داده می شود از سوماری که موشی را می خورد. « خب، چنین به نظر می رسد که موش قهوی ای که توسط آقا سوسماره شکار شده  دارد خورده می شود ».

برگذارکنندگان آزمون مجموعه ای از پرسش ها را از کودکان در باره ی کارکرد زیست شناختی موش سوال می کنند. مثلاً « حالا که دیگر موش زنده نیست، آیا نیازی دارد که به حمام برود؟ آیا گوش هایش هنوز هم کار می کنند؟ آیا مغزش هنوز هم کار می کند؟ » و در باره ی کارکرد ذهنی موش می پرسند « حالا که موش دیگر زنده نیست، آیا هنوز هم گرسنه می شود؟ آیا هنوز هم در باره ی سوسمار فکر می کند؟ آیا هنوز هم می خواهد به خانه برود »؟

همانگونه که پیش بینی شده بود، هنگامی که در باره ی ویژگی های زیست شناختی سؤال می شود کودکان تأثیرات مرگ را درک می کنند: نیازی به حمام رفتن نیست، گوش ها کار نمی کنند و مغزش هم همینطور. بدن موش رفته است. اما هنگامی که در باره ی ویژگی های روان شناختی پرسش می شود، بیش از نیمی از کودکان معتقد بودند که آنها ادامه می یابند: موش مرده گرسنگی را حس می کند، فکر می کند و آرزوهایی دارد. روح ها همچنان به بودن ادامه می دهند. و کودکان به این موارد بیش از افراد بالغ اعتقاد دارند و این فکر را القاء می کنند که علی رغم آن که هر انسانی باید یادبگیرد که مردم در فرهنگ خود او به کدام نوع از زندگی پس از مرگ باور دارند (بهشت، تناسخ، جهان ارواح و از این قیبل) اما این تصور که زندگی پس از مرگ امکان پذیر است دیگر چیزی نیست که آموخته شده باشد [بلکه ذاتی است]. این نتیجه فرعی از طرز تفکر طبیعی ما در باره ی جهان است.

5 – ما جوری تکامل یافته ایم که آفرینش گرا (Creationist) باشیم

این فقط نیمی از ماجرا است. ثنویت گرایی ما برایمان این امکان را فراهم می سازد که موجودات و رویدادهای فراطبیعی را مورد توجه قرار دهیم. به همین خاطر است که چرا چنین چیزهایی به نظر معقول می آید. لیکن عامل دیگری هم وجود دارد که باعث می شود دریافت آنها برای ما گریزناپذیر تر و حتی اغلب مقاومت ناپذیر باشد. ما دچار آن چیزی هستیم که پاسکال برویر نام آن را پرسازی شناخت اجتماعی (hypertrophy of social cognition) گذارده و منظور از آن استنباط وجود منظور و قصد و طراحی در جایی است که چه بسا چنین چیزهایی به هیچ وجه در کار نیست.

در 1944 روان شناس اجتماعی فریتس هایدر و ماری آن سیمل فیلم ساده ای ساختند که در آن اشکال هندسی – دایره ها، مربع ها و مثلث ها – در روش های نظام مند بخصوصی حرکت می کردند و داستانی را تعریف می کردند. مردم به هنگام تماشای این فیلم از روی غریزه شکل های هندسی را جوری توصیف می کردند که گویی آنها انواع بخصوصی از انسان اند (گردن کلفت، قربانی، قهرمان) و دارای اهداف و آرزوهایی هستند و دقیقاً همان داستانی را بازگو می کردند که روان شناسان قصد گفتنش را داشتند. تحقیقات بیشتر نشان داده که شکل های محدود شده حتی لازم هم نیستند – انسان می تواند همان تأثیر را در فیلمی داشته باشد که در آن شخصیت ها اشیاء واحد نیستند بلکه گروه های در حال حرکت اند مانند دسته ای از مربع های کوچک.

استوارت گوتری که انسان شناسی در دانشگاه فوردهام است اولین محقق مدرنی بود که اهمیت این گرایش را به عنوان توضیحی برای اندیشه دینی مورد توجه قرار داد. او در کتاب خودش با عنوان « چهره های انسانی در ابرها » حکایت ها و آزمایشاتی را ارائه داد که نشان می دادند انسان ها خصوصیات انسانی را به دامنه ی درخور توجهی از موجودیت های جهان واقعی نسبت می دهند، از جمله ی آنها به دوچرخه ها، بطری ها، ابرها، آتش، برگ ها، باران، کوه های آتش فشان و باد. ما  بیش از حد نسبت به نشانه هایی از میانجی گری حساس هستیم – آن قدر زیاد که ما در جایی که فقط مهارت یا اتفاق وجود دارد قصد و نیت را می بینیم. آن گونه که گوتری اشاره می کند، لباس ها امپراتور ندارند.

شتاب ما در مشاهده ی قصد و نیت در درون چیزها به میان ادراک علامت های بین المللی نیز گسترش یافته است. مردم برای دیدن رویدادهای تصادفی چشم بیش از حد ضعیفی دارند. اگر به آنها ردیفی از تعداد برابر شیر و خط نشان داده شود که در روش تولید اعداد تصادفی بدست آمده آنها گرایش به این دارند که گمان برند نتیجه دستکاری شده و تقلبی است – از نظر آنها نتیجه بیش از حد منظم است که طبیعی باشد، بیش از حد منظم. پس از 11 سپتامبر مردم ادعا نمودند که در دود متصاعد شده از مرکز تجارت جهانی تصویر شیطان را دیده اند. پیش از آن بعضی ها در نوعی کلوچه تصویر مادر ترزا را کشف کرده بودند. در رویدادی دیگر در 2004 در حراج ای بی (eBay) تکه  پنیر سرخ شد بر روی آتش عرضه شد که بر روی آن شکلی شبیه به مریم باکره نقش بسته بود و به بهای 28 هزار دلار فروخته شد. (در واکنشی کلک بازانه به این ماجرا، شخص دیگری تصویر پنیر سرخ شده ای را در اینترنت نشان داد که روی آن تصویری از خوهران دوقلوی هولسن مشاهده می شد). [یا مثلاً مشاهده ی تصویر آیت الله خمینی در اوایل انقلاب در کشور خودمان.مترجم].

در این جهان انسان هایی وجود دارد که به استاتیک های رادیو و دیگر دستگاه های الکترونیکی گوش می دهند و پیام هایی از انسان های مرده را می شنوند – پدیده ای که در فیلم سینمایی مایکل کیتون به نام « پارازیت (نویز) سفید » با جدیتی عظیم به نمایش درآمد. خوانندگان مسن تری که در دوره ی قبل از عصر سی دی ها و تصاویر ام پگ زیسته اند شاید به خاطر آورند که مشتاقانه به پیام های بامعنی و گاهی هرزه ای توجه خود را جلب می نمودند که گفته می شد از معکوس چرخاندن نوار ضبط صوت های قدیمی حاصل می شود.

گاهی حقیقتاً با نشانه هایی از غیرتصادفی بودن و طرح کارکردی روبرو هستیم. هنگامی که ما مشاهده می کنیم که به نظر می رسد چشم ها برای دیدن درست شده اند یا حشره ای را می بینیم که شبیه به برگ است و تصور می کنیم برای آن که بسیار شبیه به برگ ها به نظر برسد و دیده نشود این گونه رنگ آمیزی شده است، در چنین شرایطی ما دیگر غیرمنطقی برخورد نمی کنیم. زیست شناس تکامی ریچارد داوکینز کتاب خود « ساعت ساز نابینا » را این گونه آغاز می کند: « زیست شناسی مطالعه ی چیزهای پیچیده ای است که به نظر می رسد برای قصد بخصوصی طراحی شده اند ». داوکینز می خواهد این فکر را القاء کند که هرآن کس که پیش از داروین اعتقادی به خدا نداشته توجهی هم به این موضوع نداشته است.

داروین همه چیز را تغییر داد. بینش بزرگ او این بود که انسان می تواند طراحی پیچیده و سازگار شده را بدون مفروض دانستن یک طراح آسمانی توضیح دهد. انتخاب طبیعی را می توان بر روی یک کامپیوتر شبیه سازی کرد. در واقع، الگوریتم های ژنتیکی که انتخاب طبیعی را تقلید می کند مورد استفاده قرار می گیرند تا معضلاتی را حل کنند که به نحو دیگری غیراز مدل کامپیوتری قابل حل نمی بودند. و ما می توانیم انتخاب طبیعی را در سرتاسر جهان در مطالعات موردی ببینیم، از تکامل اندازه ی منقار فینچ های جزیره ی گالاپاگوس گرفته تا مسابقه ی تسلیحاتی با بسیاری از ویروس ها که به طور جدی درگیر آن هستیم – ویروس هایی که برای واکنش سازش پذیرانه نسبت به واکسن های ما توان و ظرفیتی تأسف انگیز نشان می دهند.

چه بسا ریچارد داوکینز درست بگوید هنگامی که او نظریه ی انتخاب طبیعی را به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهای گونه ی بشری می شمارد. این نظریه گزارشی است از وجود خودما که به جهت روشنگری رضایت بخش و از نظر تجربی قابل حمایت است. اما تقریباً هیچکس به آن باور ندارد. در یک نظرسنجی نشان داده شد که بیش از یک سوم دانشجویان بر این اعتقادند که باغ عدن همان جایی است که اولین انسان در آن ظاهر شده است. و حتی در میان کسانی که نظریه ی تکاملی داروین را تأیید می کنند، بسیاری آن را به نوعی تحریف می کنند و اغلب آن را به مثابه نیروی درونی اسرارآمیزی می بینند که گونه ها را به سوی کمال هدایت می کند. (داوکینز می نویسد تقریباً این گونه به نظر می رسد که گویی « مغز آدمی به نحوی طراحی شده است که از داروینیسم برداشت غلطی داشته باشد »). و اگر شما ترجیح می دهید که این را به عنوان تقابل سرخ و آبی درنظر آورید، بخاطر داشته باشید که اگرچه این درست است که بیشتر رأی دهندگان به بوش (در مقایسه با رأی دهندگان به کری) آفرینش گرا هستند، اما تقریباً نیمی از رأی دهندگان به کری بر این باورند که خدا موجود بشری را در شکل فعلی اش خلق کرده و بیشتر بقیه ی آنها اعتقاد دارند که اگرچه ما از شکل های ساده تر زندگی تکامل یافته ایم، اما خدا بوده که این جریان را هدایت کرده است. بیشتر رأی دهندگان به کری خواهان آنند که تکامل داروینی یا در کنار آفرینش گرایی آموخته شود و یا اصلاً درس داده نشود.

مشکل نظریه ی داروین چیست؟ نظریه ی تکاملی با باورهای دینی که مردم در حال حاضر دارند جور در نمی آید. برای یهودی ها و مسیحی ها خدا جهان را طی شش روز بوجود آورد، و چیزهای متفاوتی را هستی بخشید. ادیان دیگر، جریان های مادی بیشتری را به خدا یا خدایانشان نسبت می دهند، از قبیل بیرون ریختن (استفراغ)، تولید مثل، خودارضایی یا شکل دادن به گِل. در اینجا فضای زیادی برای تغییرات تصادفی و موفقیت تفاضلی تولید مثل [این که بعضی موجودات زاد و ولد بیشتری از بقیه دارند] باقی نمی ماند.

لیکن مشکل اصلی با انتخاب طبیعی این است که برای ما مفهومی نیست که بطور بی واسطه و مستقیم قابل درک باشد. انتخاب طبیعی مانند فیزیک کوانتومی است. ما شاید بتوانیم به لحاظ تئوریک آن را بفهمیم، اما هرگز به نظر ما درست نمی آید. هنگامی که ما یک ساختار پیچیده را می بینیم، ما آن را به عنوان محصول باورها، اهداف و آرزوها می بینیم. شیوه ی اجتماعی ادراک ما برایمان دشوار می سازد که آن را به شیوه ای دیگر معقول ببینیم. احساس غریزی ما این است که طرح مستلزم وجود یک طراح است – واقعیتی که به نحو قابل درکی توسط کسانی که بر علیه داروین سخن می گویند بهره برداری شده است.

چندان شگفت انگیز نیست که دیدگاه های نوظهور آفرینش گرایانه را در کودکان پیدا کنیم. کودکان چهارساله پافشاری می کنند که هرچیزی دارای قصد و نیتی است، از جمله شیرها برای « رفتن ما به باغ وحش» و ابرها « برای باریدن». در پاسخ به این پرسش که چرا دسته ای از سنگ ها نوک تیزی دارند، افراد بالغ توضیحی مادی را ترجیح می دهند حال آن که کودکان توضیحی کارکردی را انتخاب می کنند مانند این که « برای آن که حیواناتی که تنشان خارش می گیرد بتوانند خود را با آنها بخارانند ». و هنگامی که در باره ی اصل و منشأ حیوانات و انسان ها پرسش می شود، کودکان گرایش به انتخاب توضیحاتی دارند که متضمن یک خالق دارای قصد و نیت است، حتی هنگامی که افراد بالغی که آنها را بزرگ کرده اند چنین نمی گویند. آفرینش باوری – و باور به خدا – موردی غریزی است.

6 – دین و علم همیشه با هم برخورد خواهند داشت

شاید بعضی چنین استدلال کنند که تحلیل ارائه شده از دین که بر باورهای فراطبیعی استوار است با ایمان های غیر غربی بخصوصی همخوانی ندارد. سم هاریس، یک دانشمند عصب شناس در کتاب اخیر خود « پایان ایمان » تهاجمی خشم آگین برعلیه دین به راه می اندازد، که بیشتر آن به سوی مسیحیت و اسلام نشانه گرفته شده است، ادیانی که او آنها را برای آنچه به باورش ادعاهای مضحک مبتنی بر واقعیت و دیدگاه های اخلاقی عجیب و غریب است مورد انتقاد قرار می دهد. اما هنگامی که متوجه دین بودایی می شود لحن گفتارش تغییر می کند و به ستایش از این دین می رسد – این « کامل ترین روش شناسی است که ما برای کشف آزادی درونی خودآگاهی داریم، بدون هرگونه مزاحمتی از اصول اعتقادی ». یقیناً این دین، اگر بخواهیم آن را اصلاً دین بخوانیم، ریشه در دیدگاه های ثنویت گرا و آفرینش گرا ندارد که در کودکی ما آشکار می شود.

این ها همه درست. لیکن در حالی که این می تواند صحیح باشد که بودیسمی که « به لحاظ اعتقادی درست » است و به صراحت اندیشه ی ثنویت روح – جسم و موجودیت های غیرمادی که قدرت های ویژه دارند را رد می کند، اما بودیست های فعلی و موجود به چنین چیزهایی [که اخلافشان رد می کردند] اعتقاد دارند. (هریس خودش نیز این را تأیید می کند. در جایی از کتابش او شکوه دارد از این که میلیون ها بودیست بودا را همچون  تمثالی از مسیح می نگرند). اما اگرچه بسیاری از عالمان الهیات مسیحی به تأیید زیست شناسی تکاملی اظهار تمایل دارند – و هنگامی که پاپ جان پائول دوم پذیرفت که نظریه ی داروین ممکن است درست باشد به حق جزو اخبار مهم رسانه ها درآمد – این نباید ما را از این واقعیت گمراه کند که بسیاری از مسیحیان بر این اندیشه اند که تکامل چرندیاتی بیش نیست.

یا این تصور را مورد توجه قرار دهیم که معتقد است روح پس از مرگ از قید بدن آزاد می شود. در انجیل عهد قدیم اشاره ی اندکی در این خصوص می توان پیدا کرد، اگرچه البته بعدها این اندیشه وارد دین یهوید گردید. انجیل عهد جدید آشکارا در باره ی زندگی پس از مرگ مبهم است و بعضی از عالمان الهیات مسیحی چنین استدلال کرده اند که بر اساس منابعی مانند نامه های پائولوس به قرمطیان ایده ی بازگشت روح به سوی خداوند با مرجعیت انجیلی در تعارض است. در 1999 خود پاپ به مردم هشدار داد که ملکوت را نه به عنوان یک مکان واقعی، بلکه به عنوان شکلی از هستی در نظر گیرند – هستی که در رابطه با خداوند قرار دارد.

علی رغم تمامی این ها، بیشتر یهودیان و مسیحیان همان گونه که اشاره شد به زندگی پس از مرگ باور دارند – در واقع حتی انسان هایی که مدعی هستند به هیچ وجه دیندار نیستند اما بالاخره به یکی از آنها معتقدند. باورهای ما به زندگی پس از مرگ به روشنی در کتاب های عامه پسندی مانند « پنج انسانی که در عرش الهی با آنها برخورد خواهید کرد » و « راهنمای مسافرت به ملکوت » بیان شده است. آن گونه که در کتاب راهنمای . . . آمده است « عرش خدایی مکانی پرجنب و جوش است. آنجا سرشار از هیجان و عمل است و میدان بازی نهایی، که فقط برای لذت و خوشی ما آفریده شده است و آنهم توسط کسی که می داند معنای لذت و خوشی چیست، زیرا او آنها را ابداع کرده است. این شبیه تفریگاه والت دیسنی، هاوایی، پاریس، رم و نیویورک است، در واقع ترکیبی از همه ی آنها. و از همه مهمتر همیشگی است! عرش خداوند به واقع تعطیلاتی است که هرگز پایان نمی پذیرد ». (هرچند برای من تا حدی شبیه به جهنم است، اما ظاهراً با ذوق و سلیقه ی بعضی مردم می خواند ).

مراجع دینی و فضلا اغلب تهییج می شوند به سراغ علم بروند و به کاوش بپردازند، مانند هنگامی که پاپ تکامل داروینی را مورد تأیید قرار داد و دالایی لاما در دانش عصب شناسی درگیر شد. آنها چنین می کنند تا اولاً جهان بینی های خود را با دیدگاه های دیگران پذیرفتنی تر سازند و از طرف دیگر آنها حقیقتاً نگران برخورد عقاید خود با یافته های جدید علمی هستند. هیچ انسان صادقی نمی خواهد در موقعیت دفاع ازدیدگاهی قرار داشته باشد که به روشنی ادعاهای اشتباهی را مطرح می سازد، بنابراین مراجع دینی و فضلا غالباً تلاش جدی برای سازگاری و توافق به خرج می دهند و سعی می کنند انجیل را به طریقی تفسیر کنند که با آنچه ما در باره ی تاریخ و عمر زمین می دانیم همخوانی داشته باشد.

اگر مردم ایده های دینی خود را از مراجع دینی گرفته بودند، این تلاش ها شاید دین را از فراطبیعت دور می گرداند. دیدگاه های علمی می توانست در میان جامعه ی دینی منتشر شود. باورهای فراطبیعی به مرور ناپدید می شد در همان حالی که نسخه ی صحیح به لحاظ الهیاتی از دین به مرور با دیدگاه سکولار از جهان سازگار می گردید. آن گونه که استفان جی گولد امیدوار است، دین  به گام برداشتن بر روی پاهای علم خاتمه می داد.

لیکن این طرح (سناریو) برداشت اشتباه از جایی که ایده های فراطبیعی از آنجا می آید را مسلم فرض می کند. آموزش های دینی یقیناً بسیاری از باورهای بخصوص ما را که داریم شکل می دهد. هیچ کس با این اندیشه که مکان تولید بشر باغ عدن است یا روح در لحظه ی باردارشدن وارد بدن می شود یا شهدای دینی با دستیابی به زنان باکره پاداش می گیرند به دنیا نیامده است. آنها به عنوان محصول جانبی اتفاقی از سیستم روحی روانی ما هستند. آنها بخشی هستند از طبیعت بشری.

http://www.theatlantic.com/magazine/archive/2005/12/is-god-an-accident/304425/

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: