بدترین اشتباه در تاریخ بشر

نوامبر 22, 2012

جرد دایاموند

برگردان علی محمد طباطبایی

ما تغییرات اساسی در تصورات خودبینانه ای را كه سابق بر این از انسان داشته ایم به علم مدیون هستیم. علم نجوم بود كه به ما آموخت زمین ما مركز عالم نیست، بلكه فقط یكی از بیلیون ها اجسام آسمانی می باشد. ما از علم زیست شناسی آموختیم كه خداوند ما انسان ها را به عنوان چیزی یگانه و منحصر نیافریده، بلكه ما همراه با میلیون ها گونه ی دیگر روی زمین تكامل یافته ایم. و اكنون باستان شناسی در حال ویران كردن عقیده ی مقدس دیگری است: این كه تاریخ بشر طی چندین میلیون سال گذشته حكایتی طولانی از پیشرفت و تكامل است. به ویژه كشفیات جدید در علم باستان شناسی نشان دادند كه گزینش  شیوه ی تولید كشاورزی یا به عبارتی تعیین كننده ترین گام ما به سوی یك زندگی بهتر، از بسیاری جهات یك فاجعه بوده است كه هنوز هم نتوانسته ایم از آن خلاصی یابیم. همراه با كشاروزی نابرابری های آشكار اجتماعی و جنسیتی، بیماری ها و استبداد هم سراغ ما آمدند، یا به سخن دیگر آنچه هستی بشر را دچار مصیبت و بدبختی نمود.

در نظر اول برای آمریكایی های امروزی شواهد بسیاری بر علیه این تفسیر تجدید نظر طلبانه از تاریخ بشر سخن می گوید. مثلاً ما امروزه از هر جهت كه فكر كنیم نسبت به همنوعان خود در قرون میانه از رفاه بیشتری برخورداریم، یعنی از كسانی كه به سهم خود نسبت به انسان های غارنشین و آنها نیز نسبت به میمون ها حال و روز بهتری داشته اند. ما از فراوانی و تنوع مواد غذایی، و از بهترین ابزار ها و كالاهای مادی لذت می بریم و از طولانی ترین و سالم ترین زندگی ها در تاریخ بشر برخورداریم. اغلب ما انسان ها از خطر قحطی و حیوانات وحشی شكارگر در امان هستند. ما به كمك انرژی های فسیلی و ماشین های مكانیكی كارهای خود را انجام می دهیم و نه با زحمت و عرق ریختن. كدام ماشین ستیز امروزی حاضر است جای خود را با یك كشاورز از قرون میانه یا با یك غارنشین یا یك میمون عوض كند؟

ما انسان ها در بیشتر تاریخ گذشته ی خود با شكار و جمع آوری میوه های جنگلی خود را تغذیه كرده ایم: ما حیوانات وحشی را شكار كرده و به دنبال یافتن گیاهان وحشی قابل خوردن همه جا را زیر و رو كرده ایم. این همان شیوه ی زندگی است كه فیلسوف ها آن را به عنوان مبتذل، حیوانی و كوتاه به شمار می آورند. از آنجا كه برای انسان های اولیه امكان تولید مواد غذایی مقدور نبود و آنچه را برای خوردن به دست می آوردند  نمی توانستند برای مدت طولانی ذخیره كنند، جهت جلوگیری از گرسنگی كشیدن و خطر مرگ به طور دائم در جستجوی غذا بودند. نجات ما انسان ها از یك چنین فلاكت و بدبختی تازه 10 هزار سال پیش بود كه به مرور عملی گشت. یعنی هنگامی كه در نفاط مختلف جهان انسان ها آغاز به اهلی كردن گیاهان و حیوانات كردند. انقلاب كشاورزی تا به امروز همچنان گسترده تر شده و تمامی نقاط جهان را زیر نفوذ خود گرفته است و فقط چند تایی از قبیله هایی كه از طریق شكار و جمع آوری خوراك زندگی خود را می گذرانند باقی مانده اند.

از چشم انداز نظریه ی مبتنی پیشرفت باوری كه من مطابق با آن بزرگ شده ام این پرسش كه « چرا تقریباً تمامی اجداد شكارچی ـ جمع آوری كننده ی خوراك شیوه ی تولید كشاورزی را برگزیده اند؟ » سوال به راستی احمقانه ای است. البته آنها (مطابق با این نظریه) آن شیوه را انتخاب كردند زیرا كشاورزی شیوه ی نتیجه بخش و سودمندی برای به دست آوردن غذای بیشتر با كار كمتر بود. گیاهان زراعی اهلی شده به ازاء واحد سطح در مقایسه با گیاهان وحشی محصول بسیار بیشتری می دهند. گروهی از انسان های بومی را تجسم كنیم كه خسته از جستجوی میوه ها و دانه های گیاهی در طبیعت و تعقیب حیوانات شكاری به ناگهان و برای اولین بار به باغ پر از میوه و مرتعی انباشته از گوسفند بر می خورند. به عقیده  شما چند هزارم ثانیه زمان لازم است كه آنها به برتری كشاورزی پی برند؟

نظریه ی پیشرفت باوری گاهی تا به آنجا پیش می رود كه سرآغاز شكوفایی هنر طی چندین هزاره پیش را به شیوه ی تولید كشاورزی نسبت می دهد. یعنی چون محصولات زراعی را می توان انبار و ذخیره نمود و از آنجا كه زمان لازم برای برداشت محصول از یك باغ یا زمین زراعی نسبت به زمان لازم برای یافتن غذا در طبیعت بسیار كمتر است كشاورزی فرصت آزادی بیشتری برای ما به ارمغان می آورد، یعنی اوقات فراغتی كه اجداد شكار چی و جمع آوری كننده ی غذا در طبیعت هرگز از آن برخوردار نبودند. بنابراین این كشاورزی بود كه ما را در ساختن عمارت های عظیمی چون معبد ژوپیتر و نوشتن قطعات موسیقی چون ب – مینور اثر باخ قادر ساخت.

در حالی كه به نظر می رسد دلایل دیدگاه مبتنی بر پیشرفت باوری كاملاً قانع كننده است، اما اثبات آن دلایل در هر حال دشوار می نماید. چگونه می توان نشان داد كه زندگانی انسان هایی كه 10 هزار سال پیش وجود داشته اند پس از آن كه از شكار و جمع آوری خوراك در طبیعت دست كشیدند بهتر شده است؟ تا همین اواخر باستان شناسان مجبور بودند به آزمون های غیر مستقیمی متوسل شوند كه البته نتایج آنها با كمال تعجب دیدگاه مبتنی بر پیشرفت باوری را مورد تایید قرار نمی دادند. یك نمونه از آزمونی غیر مستقیم این گونه است: آیا حال و روز باقی مانده های انسان هایی كه زندگی خود را در همین زمانه ی خود ما از راه شكار و جمع آوری خوراك در طبیعت می گذرانند حقیقتاً از كشاروزان بدتر است؟ چندین گروه از به اصطلاح انسان های بدوی كه در سراسر جهان پراكنده اند ـ مانند بوشمن های كالاهاری ـ هنوز هم به همان شیوه های اجدادشان ادامه ی حیات می دهند. پس از بررسیهای اولیه روشن گردید كه این مردم نسبت به همسایه های خود كه به زراعت می پردازند زمان فراغت بیشتری دارند، بیش از حد كفایت می خوابند و كار سخت بدنی كمتری هم انجام می دهند. برای مثال میانگین زمانی كه هر هفته به جمع آوری خوراك اختصاص داده می شد برای یك گروه از بوشمن ها 9 تا 12 ساعت و برای صحرا نشین های Hadza در تانزانیا 14 ساعت یا كمتر بود. هنگامی كه از یك بوشمن پرسیده شد كه چرا او از قبیله های همسایه اش در انتخاب شیوه ی كشاورزی پیروی نمی كند این پاسخ شنیده شد كه « وقتی این همه میوه های جنگلی برای چیدن در دنیا هست كشاورزی دیگر چه لزومی دارد ؟».

در حالی كه كشاورزان علاقمند به كشت محصولاتی مانند برنج و سیب زمینی هستند كه دارای مقدار فراوانی كربوهیدرات اند، اما تركیب گیاهان و حیوانات وحشی در رژیم غذایی قبایل بازمانده شكارچی و جمع آوری كننده ی غذا دارای مواد پروتئینی بیشتری است و توازن بهتری از سایر مواد غذایی را نشان می دهد. در یك مطالعه ی تحقیقاتی میانگین مصرف روزانه (طی یك ماه كه در آن غذا به وفور یافت می شد) دارای 2140 كالری و 93 گرم پروتئین بود، كه به نحو قابل توجهی از جیره ی زورانه ی قابل توصیه برای انسان های بالغ بیشتر است. تقریباً بعید است كه یك بوشمن كه 75 نوع یا بیشتر گیاهان وحشی را به عنوان غذا مصرف می كند دچار قحطی و گرسنگی شود، در حالی كه مثلاً در دهه ی 1840 صدهاهزار كشاورز ایرلندی و خانواده شان در اثر قحطی سیب زمینی تلف شدند.

به این ترتیب حد اقل می توان ادعا نمود كه زندگانی آن باقی مانده های قبیله های شكارچی و جمع آوری كننده ی خوراك كه امروز وجود دارند مبتذل و حیوانی نیست، حتی با وجود آن كه كشاورزی آن قبیله ها را از هر جهت در تنگنا قرار داده است. اما جوامع امروزی شكارچی و جمع آوری كننده ی غذا كه با جوامع كشاورزی برای هزاران سال داد و ستد داشته اند چیزی در باره ی شرایط انسان در دوره ی قبل از انقلاب كشاورزی به ما نمی گویند. دیدگاه طرفدار پیشرفت باوری در باره ی گذشته ی بسیار دور انسان بر این باور است كه: زندگانی انسان های بدوی هنگامی بهبود حاصل كرد كه از شیوه ی شكار و جمع آوری كردن خوراك در طبیعت به شیوه ی كشاورزی تغیر مسیر داد. باستان شناسان می توانند زمان این تغییر مسیر را به كمك تشخیص بقایای گیاهان و حیوانات وحشی از گیاهان و حیوانات اهلی در پس مانده های غذایی موجود در زباله های انسان های ماقبل تاریخ معین كنند.

چگونه می توان به سلامتی زباله سازان ماقبل تاریخ پی برد و به این ترتیب به طور مستقیم دیدگاه معتقد به پیشرفت باوری را به آزمون گذارد؟ تازه در همین سال های اخیر بود كه امكان پاسخ به این سوال فراهم گردید، یعنی تا حدودی از طریق تكنیك های كاملاً جدید رشته ای به نام آسیب شناسی ماقبل تاریخ یا paleopathology  یا علم مطالعه ی نشانه های بیماری در بقایای انسان های بسیار قدیمی.

در بعضی كاوش های بسیار موفقیت آمیز، آسیب شناس ماقبل تاریخ تقریباً به اندازه ی همكاران امروزی خود در تحقیقاتشان مواد و داده های لازم برای مطالعه و بررسی به دست می آورد. برای مثال باستان شناس ها در صحراهای شیلی مومیایی های به خوبی حفظ شده ای را یافتند كه شرایط سلامتی و پزشكی آنها در زمان مرگشان از طریق كالبد شناسی امكان پذیر بود و جسدهای سرخ پوستانی كه از مرگ آنها مدت زمان زیادی می گذشت و در غارهای خشك در نوادا زندگی می كردند به حد كافی خوب باقی مانده بود كه بتوان آنها را برای یافتن كرم قلاب دار و سایر بیماری های انگلی مورد بررسی دقیق قرار داد.

به طور معمول اسكلت ها تنها بقایای موجود انسانی هستند كه برای مطالعه مناسب می باشند، اما همین استخوان های به ظاهر كم ارزش نیز تعداد حیرت انگیزی نتیجه گیری های علمی را میسر می سازند. یك اسكلت در درجه ی اول جنسیت، وزن و سن نسبی خود را فاش می سازد. چنانچه اتفاقاً از یك نقطه اسكلت های بسیاری به دست آید می توان جدول مرگ و میر به دست آورد ـ یعنی چیزی شبیه به آنچه امروزه شركت های بیمه جهت به دست آوردن طول عمر قابل پیش بینی و خطر مرگ در هر سن فرضی از مشتری های خود تهیه می كنند. آسیب شناس های ماقبل تاریخ همچنین می توانند نرخ رشد جمعیت را به كمك مقایسه ی استخوان های انسان ها از سنین مختلف، بررسی وضعیت دندان ها برای تعین نقایص مینای دندان (علامت هایی كه معرف تغذیه بد كودكان هستند) و تشخیص اثرات باقی مانده بر روی استخوان ها به علت كم خونی، بیماری سل و سایر بیماری ها به دست آورند.

یك مثال ساده از آنچه آسیب شناسان ماقبل تاریخ توانسته اند از اسكلت ها به دست آورند تغییرات تاریخی در مورد قد انسان است. اسكلت های یافت شده از یونان و تركیه نشان می دهند كه میانگین قد انسان های شكارچی ـ جمع آوی كننده ی خوراك در اواخر عصر یخ 5 فوت و 9 اینچ برای مرد ها و 5 فوت و 5 اینچ برای زنها بوده است. باگزینش شیوه ی تولید كشاورزی قد انسان ها كم تر شد و در حدود 3000 سال قبل از میلاد برای مرد ها به پائین ترین حد یعنی 5 فوت و 3 اینچ و زنها 5 فوت تمام نزول كرد. در عصر كلاسیك یونان قد انسان ها دوباره به كندی افزایش یافت، اما یونانی ها و ترك های امروزی هنوز هم به میانگین قد اجداد دور خود نرسیده اند.

مثال های دیگری برای آسیب شناسی ماقبل تاریخ در حین كار، مطالعه ی اسكلت های سرخ پوستان از قبرستان هایی در دره های رودخانه های اوهایو و ایلینویز است، یعنی در منطقه ای با نام Dickson’s Mound كه نزدیك به محل تلاقی رودخانه های سپون و ایلینویز واقع شده است. باستان شناسان در این محل 800 اسكلت را از زیر خاك بیرون آوردند كه تصویری از تغییرات وضعیت سلامتی آن مردم را به هنگام ترك فرهنگ شكار ـ جمع آوری خوراك به سوی فرهنگ زراعت متمركز ذرت در 1150 پس از میلاد ترسیم می كند. مطالعات انجام شده توسط جورج آرملاگوس و همكارانش كه در دانشگاه ماساچوست انجام گردیده نشان می دهد كه كشاورزان اولیه برای این شیوه ی جدید امرا معاش خود بهای گزافی پراخته اند. در مقایسه با مردمی كه زندگی خود را از راه شكار و جمع آوری خوراك می گذراندند و قبل از آنها واقع شده بودند كشاورزان افزایشی نزدیك به 50 درصد در تخریب مینای دندان های خود نشان می دهند كه حكایت از سوء تغذیه ی آنها دارد و افزایشی در حدود 4 برابر در بیماری كم خونی ناشی از كم بود آهن (كه آن را می توان در شرایط بد استخوانها مشاهده كرد كه اصطلاحاً به آن porotic hyperostosis می گویند) و هم چنین افزایش 3 برابر در آسیب های استخوانی كه نشانه از بیماری های عفونی است و افزایش وخیم در حالت ستون مهره ها كه احتمالاً بازتابی است از مقدار زیاد كار دشوار بدنی آنها.

آرملاگوس بر این نظر است كه « متوسط عمر به هنگام تولد (امید به زندگی) در جوامع پیشا كشاورزی 26 سال بوده است، در حالی كه در جوامع پسا كشاورزی كاهش یافته به 19 سال نزول كرده است. به این ترتیب این رویدادها حكایت از تنش های موادغذایی و بیماری های عفونی دارند كه به طور جدی توانایی آنها را برای بقاء مورد تاثیر منفی قرار داده اند ».

شواهد نشان دهنده ی این واقعیت هستند كه سرخپوستان Dickson’s Mound همچون بسیاری از مردم بدوی دیگر گزینش شیوه ی زراعت را نه به انتخاب آزاد خود بلكه از روی ناچاری و برای تغذیه ی تعداد همچنان در حال افزایش سكنه ی خود برگزیدند. مارك كوهن از دانشگاه ایالتی نیویورك در پلاتسبورگ و نویسنده ی كتابی سرنوشت ساز با همكاری آرملاگوس با عنوان « آسیب شناسی ماقبل تاریخ در منشاهای كشاورزی » می گوید: « به عقیده ی من اغلب شكارچی ـ جمع آوری كنندگان غذا هنگامی به شیوه ی كشاورزی روی آوردند كه ضرورت آنها را وادار به این كار كرده بود و در چنین حالتی آنها كیفیت مواد غذایی را فدای كمیت كردند. هنگامی كه من 10 سال پیش برای اولین بار این استدلال را مطرح ساختم تعداد اندكی با من موافق بودند. اكنون این نظریه به جنبه ی قابل ملاحظه ـ هرچند مناقشه برانگیز ـ از این بحث تبدیل شده است ».

حد اقل سه نوع استدلال برای توضیح یافته هایی كه معتقد است كشاورزی برای سلامتی انسان مضر بوده است وجود دارد. اول، جوامع شكارچی ـ جمع آوری كننده ی خوراك از یك رژیم غذایی متنوع برخوردار بودند، در حالی كه كشاورزان بیشتر مواد غذایی خود را از یكی یا یك چندتایی از محصولات نشاسته ای به دست می آورند. كشاورزان به كالری های ارزان تری به بهای تغذیه ی نامناسب تر رسیدند. (امروزه تقریباً سه گیاه كه حاوی مقدار فراوان كربوهیدارت هستند ـ گندم، برنج و ذرت ـ سهم اصلی كالری هایی را كه نژاد بشر به مصرف می رساند فراهم می آورند، آنهم در حالی كه هركدام از آنها از جهت بعضی ویتامین ها و اسیدهای امینه ی بسیار ضروری برای حیات دچار كمبود هستند). دوم، به علت وابستگی كشاورزان به تعداد اندك محصولات زراعی، چنانچه یكی از آنها دچار مشكل شود كشاورزان در خطر قحطی و گرسنگی قرار می گیرند. و در نهایت آن كه این واقعیت روشن باید مورد توجه قرار گیرد كه كشاورزی انسان ها را به جمع شدن به دور یكدیگر در جوامع پرجمعیت ترغیب نموده است، آن هم در حالی كه بسیاری از این جوامع در حال داد و ستد با همسایگان خود هستند كه نتیجه ی همه ی این ها گسترش بیماری های انگلی و عفونی است. (بعضی از باستان شناس ها بر این نظر اند كه جمعیت زیاد باعث افزایش انواع بیماری های عفونی گردید، اما این همان استدلال مرغ یا تخم مرغ است، زیرا جمعیت زیاد خود مشوق كشاورزی است و بالعكس).

هنگامی كه جمعیت در دسته های كوچكی كه مرتب محل اسكان خود را عوض می كنند در سطحی وسیع پراكنده باشد بیماری های مسری امكان افزایش چندانی ندارند. بیماری های سل و اسهال تا قبل از متداول شدن شیوه ی تولید كشاروزی اهمیتی نداشتند و سرخك و طاعون خیاركی نیز می بایست كه تا زمان ایجاد شهر های بزرگ منتظر بمانند.

علاوه بر سوء تغذیه، گرسنگی و بیماری های مسری كشاورزی در آوردن بلای دیگری بر سر انسان ها نقش مهمی ایفا نمود: اختلافات عمیق طبقاتی. شكارچی ـ جمع آوری كنندگان خوراك ذخیره ی غذایی اندكی داشتند و یا اصلاً نداشتند، و همچنین فاقد منابع متمركز غذایی مانند باغ های میوه و گله های دام بودند: آنها از حیوانات و گیاهان وحشی كه روزانه به دست می آوردند زندگی خود را می گذراندند. فقط در جمعیت كشاورزان بود كه امكان داشت یك قشر ممتاز غیر مولد و سلامت به زندگی خود ادامه دهد، قشری كه می توانست خود را در رأس توده های گرفتار انواع بیماری ها قرار دهد. اسكلت های به دست آمده از مقبره های یونان باستان در Mycenae در حدود 1500 سال قبل از میلاد نشان می دهند كه نزدیكان پادشاه در مقایسه با انسان های معمولی دارای رژیم غذایی بهتری بودند، زیرا اسكلت های خانواده سلطنتی 2   تا 3 اینچ بلند تر بودند و دارای دندان های سالم تر (به طور متوسط آنها به جای 6 حفره ی خالی افراد معمولی فقط یك دندان از دست داده بودند). در میان مومیایی های شیلی از دوره ی حدود 1000 پس از میلاد قشر ممتاز جامعه نه فقط توسط  زیورآلات و سنجاق مو های طلایی از دیگران متمایز می شدند كه همچنین توسط نرخ كمتر 4 برابری در آسیب های استخوانی كه در اثر بیماری های مختلف بوجود می آید.

اختلاف های مشابه در تغذیه و سلامتی امروزه در سطح جهانی همچنان باقی مانده است. برای مردم از كشور های ثروتمند مانند ایالات متحده این به نظر مضحك می آید كه قابلیت های شكارگری و جمع آوری خوراك مورد ستایش قرار گیرند. لیكن آمریكایی ها خود یك قشر ممتاز هستند كه به نفت و مواد معدنی وابسته اند، یعنی آن چیزهایی كه اكثراً باید از كشورهایی وارد شود كه دارای وضعیت بد سلامتی و تغذیه هستند. اگر كسی می توانست انتخابی میان یك كشاورز در اتیوپی و یك بوشمن كه از راه شكار و جمع آوری خوراك در كالاهاری زندگی خود را می گذراند انجام دهد، به عقیده ی شما مایل بود كه جای كدام یك از آنها باشد؟

احتمالاً كشاورزی عدم تساوی میان جنس ها را نیز ترغیب نموده است. زنان كشاورز كه از همراه بردن كودكان خود طی زندگی به شیوه ی ایل نشینی اكنون دیگر آزاد شده بودند و زیر فشار ایجاد نیروی كار بیشتر برای آماده كردن زمین برای كشت قرار داشتند، در مقایسه با زنان شكارچی و جمع آوری كننده ی خوراك به دفعات بیشتر باردار می شدند ـ یعنی آنچه احتمال تلف شدن آنها را افزایش می داد. برای مثال در میان مومیایی های یافت شده از صحراهای شیلی، تعداد زنهایی كه از آسیب های استخوانی به علت بیماری های عفونی در رنج بودند بیشتر بود.

زنان در جوامع كشاورزی گاهی به جای حیوانات باركش به كار گرفته می شدند. در جوامع زراعی گینه ی نو، من شخصاً زنانی را دیده ام كه در زیر بار سبزیجات و هیزمی كه حمل می كردند به سختی راه می رفتند در حالی كه مردان همراه آنها دستانشان خالی بود. یك بار در یك سفر علمی برای مطالعه ی پرندگان، من به بعضی از افراد بومی پیشنهاد كردم كه در مقابل دریافت پول، آذوقه ی ما را از باند موقت هواپیما به اردوی كوهستانی حمل كنند. سنگین ترین آنها یك كیسه ی برنج به وزن 110 پوند بود كه من آن را به یك میله محكم بسته بودم و به گروهی متشكل از 4 مرد، حمل آن را بر روی شانه هایشان واگذار نمودم. هنگامی كه من بالاخره به آنها رسیدم، با تعجب مشاهده كردم كه مردها مشغول حمل بارهای سبك تر بودند، در حالی كه یك زن كوچك اندام كه وزنش از آن كیسه كمتر بود در زیر بار آن خم شده بود و آن وزنه ی سنگین را به كمك طنابی كه به دور آن بسته و محكم گرفته بود بر دوش می كشید.

در باره ی این ادعا كه كشاورزی با فراهم آوردن وقت فراغت برای انسان ها باعث شكوفایی هنر گردیده، لازم به اشاره است كه شكارچی ـ جمع آوری كنندگان خوراك در زمانه ی ما حد اقل همانقدر وقت فراغت دارند كه زارعان دارند. كل تأكید بر وقت آزاد به عنوان عامل تعین كننده به نظر من به مسیر غلط می رود. گوریل ها به اندازه ی كافی وقت آزاد داشته اند كه معبد ژوپیتر خود را ـ البته اگر چنین چیزی در نظر می داشتند ـ بسازند. در حالی كه پیشرفت های فنی دوره ی پساكشاورزی امكان ایجاد شكل های جدید هنر را مقدور ساخت و حفظ و نگهداری هنر را ساده تر كرد، اما نقاشی ها و تندیس های عظیم توسط اقوام شكارچی ـ جمع آوری كننده ی غذا از 15000 سال پیش به این سو به وجود آمده و هنوز هم در این قرن اخیر در میان شكارچی ها و جمع آوری كننده های زمانه ما مانند اسكیموها و سرخ پوستان شمال غربی اقیانوس آرام به وجود می آیند.

بنابراین با ظهور كشاورزی یك قشر ممتاز از وضعیت رفاهی بهتری برخوردار شد، اما اغلب مردم دیگر دچار زندگی بدتری شدند. به جای پذیرش غیر نقادانه ی نظریه ی مبتنی بر پیشرفت باوری كه می گوید ما انسان ها كشاورزی را از این جهت انتخاب كردیم زیرا برایمان بهتر بود، باید این پرسش را مطرح كنیم كه چگونه علی رغم دشواری ها و خطرات این شیوه به دام آن گرفتار آمدیم.

یك پاسخ را در این ضرب المثل كوتاه می توان یافت: « محدوده ی حق را قدرت است كه تعین می كند ». كشاورزی می توانست آذوقه ی انسان های بسیار بیشتری را نسبت به شیوه ی شكار و جمع آوری خوراك فراهم كند، هرچند كه البته همراه با كیفیت نازل تر زندگی. تمركز جمعیت شكارچی ـ جمع آوری كننده ی خوراك به ندرت به یك نفر به ازاء ده مایل مربع می رسد، در حالی كه در مورد كشاورزان به طور متوسط 100 بار بیشتر است. تا اندازه ای علت آن این است كه زمینی كه تماماً با محصول قابل خوراك كشت شده است این امكان را فراهم می آورد كه انسان های بیشتری ـ در مقایسه با جنگلی با گیاهان قابل خوراك كه به صورت پراكنده قرار دارند ـ  به خوراك دسترسی یابند. تا اندازه ای نیز علت این است كه ایل نشین های تشكیل شده از شكارچی ـ جمع آوری كنندگان خوراك مجبور بودند كه فاصله میان سن بچه های خود را به توسط نوزاد كشی و سایر شیوه های ممكن به 4 سال محدود كنند، زیرا یك مادر باید كودك تازه راه افتاده اش را تا زمانی كه به حد كافی بزرگ شده است كه بتواند پا به پای دیگران راه برود، خود به تنهایی حمل كند. اما از آنجا كه زنان كشاورز چنین مسئولیتی ندارند آنها می توانند هر دو سال یك بار بچه دار شوند.

با افزایش آهسته ی تراكم جمعیت جوامع شكارچی ـ جمع آوری كننده ی خوراك در پایان عصر یخ، گروه های انسانی می بایست میان تهیه ی غذا برای انسان های بیشتر به كمك انتخاب اولین گام ها به سوی شیوه ی تولید كشاورزی و یا یافتن راه های جدیدی برای محدود كردن جمعیت یكی را انتخاب كنند. بعضی از گروه ها راه اول را انتخاب كردند و قادر نبودند مصیبت هایی را كه همراه با كشاروزی می آید پیش بینی كنند و فریب فراوانی زودگذری را خوردند كه تا زمانی از آنها بهره مند می شدند كه بالاخره رشد جمعیت از افزایش تولید پیشی گیرد. چنین گروه هایی كه دچار افزایش جمعیت می شدند یا آن ناحیه را ترك می كردند، و یا به كشتار گروه هایی كه ترجیح داده بودند همواره از طریق شكار و جمع آوری خوراك زندگی خود را بگذرانند می پرداختند، زیرا 100 نفر كشاورزی كه دچار سوء تغذیه بودند هنوز هم می توانستند بهتر از یك شكارچی سالم به نبرد بپردازند. این گونه نبود كه شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك شیوه ی زندگی خود را ترك كنند، بلكه آنهایی كه به اندازه ی كافی خردمند بودند كه آن شیوه را كنار نگذارند، به زور از تمامی ناحیه ها بیرون انداخته می شدند، مگر نقاطی كه كشاورزان علاقه ای به حفظ آنها نداشتند.

در اینجا به خاطر آوردن این گلایه همیشگی آموزنده است كه می گوید باستان شناسی یك كالای تجملی است كه خود را با گذشته ی دور انسان ها مشغول می كند و برای زمان حال هیچ درسی ندارد. باستان شناس هایی كه ظهور كشاورزی را مطالعه می كنند مرحله ی تعین كننده ای را بازسازی كرده اند كه در آن ما بدترین اشتباه تاریخ خود را مرتكب شده ایم. ما انسان ها كه مجبور به انتخاب میان جمعیت اندك یا تلاش برای افزایش تولید غذا بودیم، مورد آخری را برگزیدیم و سرانجام كارمان به گرسنگی، جنگ و استبداد كشیده شد. اما این گروه های شكارچی ـ جمع آوری كننده ی خوراك بودند كه موفقیت آمیز ترین و با دوام ترین شیوه ی زندگی در تاریخ بشر را به كار گرفتند. بر خلاف آنها ما هنوز هم با مخمصه ای دست و پنجه نرم  می كنیم كه كشاورزی ما را به درون آن هل داده است و روشن نیست كه هرگز بتوانیم از آن خلاصی یابیم.

فرض كنیم كه یك باستان شناس از سیاره ی دیگر به دیدار سیاره ی ما بیاید و سعی كند كه تاریخ بشر را برای همكاران فضا نورد خود توضیح دهد. او می تواند نتایج كاوش هایش را به توسط یك ساعت 24 رقمی به تصویر بكشد كه در آن هر ساعت معادل با یك صد هزار سال گذشته ی بشر است. اگر تاریخ نژاد بشر در نیمه شب آغاز شده باشد، ما اكنون در پایان تقریباً اولین روز خود هستیم. ما به عنوان شكارچی ـ جمع آوری كننده ی خوراك برای مدت تقریباً تمامی روز به زندگی پرداخته ایم، یعنی از نیمه شب و از میان سپیده ی صبح تا ظهر و غروب خورشید. در نهایت در ساعت 11 و 45 دقیقه (شب) ما شیوه ی كشاورزی را      برگزیده ایم. هنگامی كه نیمه شب دوم فرارسد، آیا مصیبت و فلاكت كشاورزان قحطی زده به مرور تا آنجا گسترش خواهد یافت كه تمامی نسل بشر را در خود فرو برد؟ یا شاید ما به طریقی به آن نعمت ها و موهبت های فریبنده خواهیم رسید كه وجود آنها را در پشت ظاهر درخشان شیوه ی تولید كشاورزی تصور می كنیم كه تا اینجا از چنگ ما گریخته است؟

1: The Worst Mistake in the History of the Human Race by Jared Diamond.

 http://www.awok.org/Essays/DiamondWorstMistake

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: