پسرها

نوامبر 20, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

یک نفر در حیات فریاد کشید: « وولودیا آمد »!

ناتالیای آشپز در حالی که به سرعت وارد اتاق غذاخوری می شد با فریاد گفت: « ارباب وولودیا آمده است »!

تمامی خانواده ی کورولیف که ساعت ها بود در انتظار وولودیای خود بودند با عجله به کنار پنجره ها شتافتند. در مقابلِ درِ اصلی ساختمان سورتمه ای عریض که در مه متراکم به زحمت دیده می شد و سه اسب سفید آن را می کشیدند توقف کرد. سورتمه خالی بود، زیرا وولودیا هم اکنون در سرسرا بود و داشت با انگشتان یخ زده و قرمز رنگش باشلیق را از سر و صورت خود بر می داشت. پالتوی مدرسه ، کلاه، گالش ها و موهای اطراف شقیقه اش همگی از بخار یخ زده سفید شده بودند و کل هیکلش از سر گرفته تا پاهایش رایحه ی مطبوع برف و سرما را می پراکند به طوری که با مشاهده ی او آدم بدش نمی آمد همانجور از سرما بلرزد و از دهانش صدای « اوووووف » بیرون آید.

مادر و خاله ی او با عجله به سویش رفتند تا او را درآغوش گرفته و ببوسند. ناتالی در برابر او زانو زد تا چکمه های پوستی مخصوص برفش را از پایش درآورد، صدای غژغژ درهای ساختمان و باز و بسته شدنشان بلند شد و پدرِ وولودیا در حالی که یکتا پیراهن و جلیقه ای به تن و یک قیچی نیز در یکی از  دستانش قرار داشت با عجله به درون سرسرا آمد و با صدای بلند و وحشت زده ای گفت:

« ما دیروز منتظرت بودیم! راحت به اینجا رسیدی؟ مسافرت خوبی داشتی؟ ای داد بیداد! خدایا بگذار سلامی هم به پدرش بکند! مگر نه این که من پدرش هستم »!

سگ سیاه رنگ درشت هیکلی که نامش میلورد بود با صدای به شدت بم خود و در حالی که دم خود را به دیوارها و اسباب و اثاثیه خانه میکوبید شروع به پارس کردن نمود : « واق! واق »!

همه ی سر و صدا ها در هم آمیخته و برای مدت دو دقیقه در آن خانه چیزی مگر همهمه ی حاکی از شادمانی بگوش نمی رسید. اما همین که اولین فوران خوشحالی پایان یافت، کورولیف ها تازه پی بردند که در کنار وولودیا شخص کوچک اندام دیگری نیز ایستاده است که او نیز سر خود را با شال گردن و باشلیق حسابی بسته است و بر روی آنها لایه ی سفیدرنگی از بخار یخ زده دیده می شود.

مادرش درگوشی از او پرسید: « وولودیچکای من، این دیگر کیست »؟

وولودیا با صدای بلندی گفت: « آه! افتخار دارم که دوستم لنتیلف را به شما معرفی کنم. او همشاگردی من از کلاس دوم است . . . او را همراه آوردم تا مدتی میهمان ما باشد ».

پدر با صمیمیت گفت: « خوشحالم که این را می شنوم! به منزل ما خوش آمدید. می بخشید که من کت به تن ندارم، زیرا مشغول کار بودم . . . بفرمائید داخل! ناتالی به آقای لنتیلف در درآوردن پالتویشان کمک کن. وای از این سگ! این حیوان را از اینجا بیرون ببرید! غیر قابل تحمل است »!

چند دقیقه ای که گذشت وولودیا و دوستش لنتیلف که در اثر استقبال پرصدوصدا از آنها تا حدی گیج شده و هنوز هم به خاطر سرمای بیرون رنگ قرمز خود را حفظ کرده بودند برای صرف چای کنار میز نشستند. آفتاب زمستانی که از میان دانه های برف و نقوش تورمانند ایجاد شده بر روی شیشه های پنجره به داخل اتاق می آمد بر روی سماور به زیبایی می درخشید و پرتوهای نابش را در کاسه ی چای غوطه ور می ساخت. اتاق به خوبی گرم بود و پسرها احساس می کردند که چگونه گرما و سرمای زیر صفر در بدن هایشان با حالتی از گزگزی درونی با یکدیگر دست و پنجه نرم می کنند.

پدر با صدایی آهنگین و دلپذیر و در همان حالی که سیگاری از توتونی به رنگ قهوه سرخ می پیچید گفت: « خب، به زودی کریسمس را جشن خواهیم گرفت. به نظر خیلی وقت نیست که از تابستان می گذرد، روزی که مادرت به هنگام رفتن تو گریه می کرد . . . و حالا دوباره تو اینجا هستی . . . پسر عزیزم، زمان چقدر زود می گذرد. قبل از آن که در زندگی فرصت کافی داشته باشی، یک وقت می بینی که دیگر پیر شده ای. آقای لنتیلف لطفاً کمی بیشتر میل کنید. خانه ی خودتان است. ما اهل تعارف کردن نیستیم »!

هر سه خواهر وولودیا، یعنی کاتیا، سونیا و ماشا (بزرکترینشان یازده سال داشت) در پشت میز نشسته و برای لحظه ای هم چشم خود را از تازه وارد برنمی داشتند. قد و سن لنتیلف با وولودیا برابر بود، اما چهره اش به آن سفیدی و گردی نبود. صورت او کشیده، تیره و ککی مکی بود. موهایش مانند قلمو سیخ ایستاده بودند، چشمانش کوچک و لبانش کلفت بودند. در واقع او اصلاً زیبا نبود، و اگر آن یونیفورم مدرسه ای را به تن نداشت، شاید او را به جای فرزند آشپز اشتباهی می گرفتند. او به نظر عبوس می آمد و صحبتی نمی کرد و برای یک بار هم لبخندی نزد. دختران کوچک که به او زل زده بودند به ناگهان به این نتیجه رسیدند که او باید فردی باهوش و فرهیخته باشد. به نظر می رسید که او در تمامی آن مدت مشغول فکر کردن به موضوعی است، و چنان در گیر اندیشه های خودش بود که هرگاه مخاطب صحبت قرار می گرفت، یکه می خورد، به سرش تکانی می  داد و خواهش می کرد که پرسش از او را تکرار کنند.

دختربچه ها متوجه شدند که وولودیا که همیشه شاد و پرحرف بود نیز اکنون بسیار کم سخن می گوید و به هیچ وجه لبخندی نمی زند و به نظر نمی رسید که از بازگشت به خانه ی خود شادمان باشد. در زمانی که همگی مشغول نوشیدن چای بودند او فقط یک بار خواهر هایش را مخاطب قرار داد و سخن غریبی گفت. او به سماور اشاره کرد و گفت: « در کالیفرنیا مردم به جای چای مشروب جین می نوشند ».

او نیز به نظر می آمد که در افکار شخصی اش غوطه ور است و با توجه به نگاه هایی که میان او و دوستش لنتیلف مبادله می شد می بایست به این نتیجه رسید که هردوی آنها به یک چیز می اندیشند.

پس از صرف چای همگی به اتاق بچه ها رفتند. دخترها و پدرشان شروع به ادامه ی کاری کردند که با وارد شدن پسرها نیمه کاره مانده بود. آنها داشتند از کاغذهای رنگی برای عید کریسمس گلها و تزئینات معمول را می ساختند. این فعالیتی جالب توجه و پرسروصدا بود. هر گل تازه ای که ساخته می شد با فریادهای شادی دختر ها مواجه می گردید، گویی که آن گلها مستقیم از آسمان ریخته می شدند. پدر آنها نیز به همان اندازه دچار شور و شعف شده بود و هرازگاهی قیچی را از روی خشم به خاطر آن که کند شده بود به زمین پرتاب می کرد. در این میان مادر بچه ها با چهره ای نگران وارد اتاق بچه ها شد و پرسید: « چه کسی قیچی مرا گرفته است؟ ایوان نیکولایوویچ، باز هم تو آن را برداشته ای »؟

ایوان نیکولایوویچ با لحنی سوزناک گفت: « ای خدای بزرگ! حتی اجازه ی برداشتن یک قیچی را هم ندارم »! و در حالی که وزن خودش را به روی دسته ی صندلی می انداخت وانمود می کرد که عمیقاً رنجیده خاطر شده است. اما چند دقیقه بعد او دوباره به همان حالت پرشور و حالش باز گشت.

وولودیا نیز در تعطیلات قبلی اش در آماده ساختن و تزئین درخت کریسمس شرکت می کرد، و یا به حیاط می رفت تا نگاه کند که چگونه نگهبان و کالسکه چی برف ها را برای لژسواری آماده می کردند. اما این دفعه وولودیا و لنتیلف هیچ توجهی به کاغذهای رنگی نداشتند و حتی یک بار هم به استطبل نرفتند. آنها فقط کنار پنجره نشستند و با هم درگوشی پچ پچ کردند. آنگاه آنها یک کتاب اطلس جغرافیایی را باز کرده و با دقت غرق نگریستن به یکی از نقشه هایش شدند.

لنتیلف با صدای آهسته ای گفت: « ابتدا به پرن . . . از انجا به تیومن، بعد به تومسک . . . سپس . . . آنگاه  . . . کامچاتکا. در انجا سامویدها ما را با قایق هایشان به تنگه ی برینگ می رسانند . . . و بعد ما در آمریکا خواهیم بود. . . . در آنجا حیوانات پشم دار بسیاری وجود دارد ».

وولودیا پرسید: « و کالیفرنیا »؟

« کالیفرنیا پائین تر قرار گرفته.  . . . وقتی ما به آمریکا برسیم، دیگر از کالیفرنیا هم فاصله ی چندانی نداریم. . . . و در آنجا می توان با شکار و چپاول زندگی را گذراند ».

در تمام آن روز لنتیلف از دخترها دوری می جست و به نظر می رسید که با سوء ظن به آنها می نگرد. به هنگام غروب وضعیتی پیش آمد که او برای مدت پنج شش دقیقه ای تنها ماند. اتاق به شکل ناراحت کننده ای ساکت بود. از آنجا که خجالت می کشید بیش از این ساکت بماند سرفه ای کرد، با دست راستش ساعد دست چپش را مالید، نگاهی عبوسانه به کاتیا اندخت و پرسید: « آیا شما کتاب های توماس مین رید (Thomas Mayne Reid) را خوانده اید »؟

« نه نخوانده ام . . . شما اسکیت بلد هستید »؟

لنتیلف که در افکار خود غوطه ور بود پاسخی به پرسشی که از او شده بود نداد. او لپش را باد اندخته بود و آهی طولانی کشید گویی که هوای اتاق بسیار گرم بود. او دوباره نگاهی به کاتیا انداخت و گفت: « هنگامی که گله ای از گاومیش ها در مرغزارها به حرکت درمی آیند، زمین به لرزه در خواهد آمد و اسب های وحشی که در اثر آن به هراس افتاده اند لگد می اندازند و شیهه می کشند ».

لنتیلف که بر لبانش خنده ی جالب توجهی نفش بسته بود ادامه داد: « و سرخ پوست ها هم به قطار ها حمله می کنند. اما از همه بدتر پشه ها و موریانه ها هستند ».

« این ها دیگر چه هستند »؟

موجوداتی شبیه مورچه ها اما بالدار. آنها به شکل وحشتناکی گاز می گیرند. آیا شما مرا می شناسید »؟

« شما آقای لنتیلف هستید ».

« خیر من مونته اومو هستم، اسم دیگرم پنجه ی قوش است و رئیس قبیله ی شکست ناپذیران ».

ماشا کوچکترین دختر نگاهی به او انداخت آنگاه چشمانش را به تاریکی که بیرون از پنجره همه جا را فراگرفته بود دوخت و با تعمق گفت: « و ما هم دیشب شام عدسی (1) داشتیم  ».

سخنان نامفهوم لنتیلف، و شیوه ای که او بطور دائم با وولودیا چیزی را درگوشی پچ پچ  می کرد، و این که وولودیا اکنون به نظر می رسید به جای بازی کردن مرتب در حال اندیشیدن به چیزی است . . . همه ی این ها به نظر عجیب و اسرار آمیز می آمدند. کاتیا و سونیا که سن شان بیشتر بود تصمیم گرفتند که پسرها را به دقت زیر نظر داشته باشند. شب ها، هنگامی که پسرها به رختخواب می رفتند، دختر ها به پشت در اتاق آنها می خزیدند و گوش می ایستادند تا ببینند که آنها به یکدیگر چه صحبت هایی می کنند. و چه رازی را که کشف نکردند! پسرها نقشه کشیده بودند تا از روسیه فرار کرده و به آمریکا برای جستجوی طلا بروند. آنها برای سفر خود همه ی چیزهای لازم را فراهم کرده بودند: یک هفتیر، دو کارد شکاری، مقداری بیسکوئیت، یک ذره بین که می بایست به جای چوب کبریت آتش روشن کند، یک قطب نما و چهار روبل پول نقد. آنها دریافتند که پسرها می بایست چندین هزار مایل را پیاده طی کنند و در مسیر خود مجبور بودند با حیوانات وحشی درگیر شوند. به این ترتیب آنها به طلا و عاج فیل می رسیدند و دشمنان خود را نیز از پای در می آوردند، به دزد دریایی تبدیل می شدند و مشروب جین می نوشیدند و در نهایت با زنان زیبارویی ازدواج می کردند و هرکدام برای خودشان یک مزرعه ی بسیار بزرگ تشکیل می دادند.

پسر ها از آنجا که به شدت هیجان زده بودند مرتب سخنان آن دیگری را قطع می کردند. در میان گفتگویی که در جریان بود، لنتیلف خود را « مونته اومو یا پنجه ی قوش » می نامید و نام دیگر وولودیا « برادر صورت رنگ پریده » بود.

کاتیا هنگامی که به رختخواب می رفت به خواهرش گفت: « مواظب باش چیزی به مادر نگویی، وولودیا می خواهد برایمان از آمریکا طلا و عاج فیل بیاورد. اگر به مادر چیزی بگویی آنوقت نمی گذارد که او به این سفر برود ».

یک روز قبل از جشن کریسمس لنتیلف نقشه ی آسیا را به دقت مورد بررسی قرار داده و یاداشت هایی برمی داشت، در حالی که وولودیا با چهره ای متورم و بی رمق که گویی توسط زنبوری گزیده شده است در اتاق بالا و پائین می رفت و چیزی نمی خورد. یک بار هنگامی که در برابر تمثال مقدس  در اتاق دخترها از حرکت باز ایستاد با دستانش صلیبی کشید و گفت: « خداوندا، من گناهکار را عفو کن، خدایا به مادر بی نوای اندوهگینم ترحم بفرما ».

سرشب وولودیا شروع به گریه کردن نمود. قبل از رفتن به اتاق خواب او پدر، مادر و خواهر هایش را به شکل غیر معمولی درآغوش گرفت. کاتیا و سونیا می دانستند که موضوع از چه قرار است، اما ماشای کوچولو گیج شده بود، خیلی گیج. هر بار که به لنتیلف نگاهی می انداخت به فکر فرو می رفت و با آهی چنین می گفت: « هنگامی که ایام روزه گیری سر برسد پرستار می گوید ما باید نخود و عدس بخوریم ».

صبح زود در روز کریسمس کاتیا و سونیا از خواب برخاسته و به آهستگی از تختخواب های خود بیرون خزیدند و از اتاق خود بیرون رفتند تا ببیند که پسرها چگونه می خواهند به آمریکا فرار کنند. آنها خود را به پشت در اتاق پسرها رساندند.

لنتیلف با عصبانیت می گفت: « پس تو نمی خواهی با من بیایی؟ بگو ببینم نمی خواهی بیایی »؟

وولودیا به آرامی می گریست: « آه خدای من، آخر چگونه می توانم؟ از بابت مادرم احساس بسیار بدی دارم ».

« برادر صورت رنگ پریده، به تو التماس می کنم با من بیا! تو خودت گفته بودی که می آیی. خودت بودی که به من برای رفتن دل و جرئت دادی. و اکنون که وقت آن فرارسیده به وحشت افتاده ای »!

« من . . . من . . . من نمی ترسم، اما من . . . من . . . من برای مادرم متأسف هستم ».

« برای آخرین بار می پرسم، بالاخره می خواهی با من بیایی یا نه »؟

« من می آیم . . . اما نه همین الان. می خواهم کمی دیگر در خانه مان بمانم ».

لنتیلف گفت: « حالا که این طور است من خودم به تنهایی می روم. بدون تو هم از پس کارها برمی آیم. و مثلاً تو می خواستی به شکار ببر بروی و بجنگی! حالا که این طور است، پوکه های فشنگ مرا پس بده »!

در این هنگام وولودیا چنان به صدای بلند به گریه کردن ادامه داد که خواهر هایش هم نتوانستند جلوی گریه ی خود را بگیرند. سپس همه جا را سکوت فرا گرفت.

لنتیلف دوباره پرسید: « پس تو نمی آیی »؟

« من . . . من . . . من می آیم ».

« پس لباس هایت را بپوش ».

و لنتیلف برای آن که وولودیا را سرحال بیاورد شروع به خواندن شعری در مدح آمریکا نمود، مثل یک ببر می غرید، وانمود می کرد که یک کشتی بخار است، او را ملامت می کرد و قول می داد که  در آمریکا مقدار زیادی عاج فیل و پوست شیر و ببر به دست خواهند آورد ».

و این پسر لاغر با چهره ای تیره رنگ و آن کک و مک هایش و موهایی که مانند قلمو سیخ ایستاده بودند، چنان دخترهای کوچک را تحت تأثیر قرار داده بود که آنها او را به عنوان فردی خارق العاده و جالب توجه تلقی می کردند. او یک قهرمان بود و شخصیتی مصمم داشت، کسی که از هیچ چیز نمی ترسید و چنان ترسناک می غرید که آنها از پشت در هم می توانستند تصور کنند که داخل اتاق شیری یا ببری قرار دارد. هنگامی که دخترهای کوچک به اتاق خود باز گشتند و لباس های خود را پوشیدند، کاتیا با چشمان اشک آلودی گفت: « آه که چقدر من می ترسم »!

تا ساعت دو بعد از ظهر که آنها مطابق معمول مشغول نهار خوردن شدند، همه چیز مانند همیشه آرام بود. اما چنین به نظر می رسید که پسرها در خانه نیستند. آنها اتاق های خدمتکارها، استطبل و کلبه ی مباشر را جستجو کردند اما هیچ اثری از آنها نبود. آنها حتی به دهکده رفتند، اما در آنجا هم نبودند.

به هنگام صرف چای هنوز از پسرها خبری نشده بود، و وقتی در زمان صرف شام هنوز هم از آنها خبری نشد مادر به شدت مضطرب گردید وحتی به گریه افتاد.

دیر وقت به هنگام شب آنها دوباره برای پرس و جو کسانی را به دهکده فرستادند و دو طرف ساحل رودخانه را برای یافتن آنها با پای پیاده و فانوس به دست جستجو کردند. چه جار و جنجالی به پا شده بود!

روز بعد افسر پلیس سر رسید و در اتاق غذا خوری بر روی برگه های کاغذ چیزهایی نوشته شد. مادر با صدای بلند به گریه افتاد . . .

به ناگهان سورتمه ای که سه اسب سفید آن را می کشید در بخاری غلیظ در جلوی در خانه توقف کرد.

یک نفر در حیاط با صدای بلند گفت: « وولودیا آمد ».

ناتالی در حالی که با عجله به داخل اتاق غذاخوری وارد می شد گفت: « ارباب وولودیا آمده است »! و میلورد نیز با صدای بم خود شروع به پارس کردن نمود: « واق واق ».

معلوم شد که پسر ها در شهر توقف کرده و از یک مغازه به مغازه ی دیگر می رفتند ومی پرسیدند که از کجا می توانند باروت تهیه کنند.

همین که وولودیا وارد سرسرا شد به آغوش مادرش پناه برد و به زیر گریه زد. دخترهای کوچک که می لرزیدند، ترسان در این فکر بودند که حالا چه پیش خواهد آمد. آنها دیدند که پدرشان وولودیا و لنتیلف را به اتاق خود برد و در آنجا برای مدتی با آنها صحبت کرد.

پدر به آنها گفت: « آیا این کار درستی بود که کردید؟ من فقط دعا می کنم که در مدرسه کسی چیزی از این کار شما نشود، وگرنه شما را بیرون می کنند. باید از کارتان خجالت بکشید. آقای لنتیلف کار درستی نبود که کردید. شما باعث و بانی این کار بودید و امیدوارم که والدین شما مجازاتی برای شما در نظر بگیرند. چطور توانستید؟ حالا شب را کجا گذراندید »؟

لنتیلف با غرور گفت: « در ایستگاه راه آهن ».

وولودیا به رختخواب رفت و می بایست برای سر او کمپرس سرکه آماده کنند.

تلگرامی فرستاده شد و روز بعد یک خانم که مادر لنتیلف بود آمد تا پسرش را همراه ببرد.

لنتیلف تا لحظه ی آخر چهره ی عبوس و متکبر خود را حفظ کرد و حتی به هنگام رفتن نیز کوچکترین کلامی به دخترها نگفت. او فقط دفترچه ی کاتیا را گرفت و به عنوان یادبود در آن نوشت: « مونته اومو، پنجه ی قوش، رئیس قبیله ی شکست ناپذیرها ».

_________________________________

1- در زبان روسی به عدس Tschetschewiza می گویند و نام لنتیلف در داستان اصلی Tschetschewizyn  بوده. مترجم انگیسی نام او را به Lentilov تغییر داده تا با واژه ی Lentil یا عدس در انگلیسی معادل باشد. مترجم فارسی.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: