نقاب و چهره (13)

اکتبر 9, 2012

 ادراك شباهت سیماشناختی در زندگی و هنر

ای.اچ. گامبریچ

بخش سیزدهم

برگردان علی محمد طباطبایی

 

تصویر 30: مقایسه ی سیماشناختی، بر اساس جی. بی. پورتا، 1587

 

 طنزپردازان همیشه این استعداد و توانائی ما برای منعكس ساختن حالت و بیان انسانی بر چهره ی حیوانات را مورد بهره برداری قرار داده اند. شتر به عنوان [موجودی] مغرور نگریسته می‎شود، یك سگ شكاری با پیشانی چین و چروك خورده اش به نظر نگران و مضطرب می‎آید، زیرا وقتی ما مغرور یا نگران هستیم ظاهراً ویژگی های چهره ی ما خود را به همان شیوه تنظیم می‎كنند. اما اینجا نیز چون همیشه یكی دانستن استنباط یا تفسیر با تحلیلی سنجیده و عقلانی از سرنخ ها مخاطره آمیز است(25). نكته ی اصلی در این است كه ما به چنین شكل ها [یا آرایش هائی] به طور كمتر یا بیشتر خودكار و غیر ارادی واكنش نشان می‎دهیم. هرچند كه با اطمینان می‎دانیم كه شتر بی‎نوا نمی‎تواند كاری كند كه متكبرانه به نظر نرسد. این واكنش چنان عمیق ریشه دوانیده و نقش غریزه را بر خود دارد كه حتی به عكس العمل های ما نسبت به بدن خودمان نیز سرایت می‎كند. اگر خویشتن نگری مرا فریب ندهد، تصور می كنم می توانم دریابم كه به هنگام دیدار از باغ وحش عكس العمل های عضلانی من وقتی از محل اسكان اسب های آبی به قفس سمورها می روم تغییر می‎كند. درهرحال عكس العمل انسانی به ویژگی های دائمی سیماشناسی غیر انسانی كه در قصه ها و كتابهای كودكان، عقاید و رسوم عامه و در هنر چنان غیر قابل مقایسه با هركجای دیگر ثبت شده است، مصرانه حاكی از آن است كه واكنش های ما به همنوعان خود به طور كاملاً نزدیكی با تصور شخصی ما از بدن خودمان مربوط است. دراینجا من به نظریه ی كهن هم احساسی بازمیگردم كه به هنگام آغاز قرن اخیر چنان نقش مهمی ایفا كرد، نه فقط در زیبائی شناسی ورنون لی و لیپس، كه همچنین در نوشتارهای برنسون، ولفین و وارینگر. این آموزه بر نشانه هائی از واكنش عضلانی در عكس العمل ما به شكل ها نهفته است. نه فقط ادراك موسیقی ما را از ته قلب به رقص درمی‎آورد كه ادراك شكل ها نیز به همچنین.

   شاید این اندیشه بدین خاطر از مد افتاده است كه انسان تاحدودی از آن دل زده شده و تاحدی هم شاید بدین خاطر كه به طرزی مبهم و نامعلوم و بسیار كلی مورد استفاده قرار می‎گرفت. اما تا آنجا كه موضوع به ادراك حالت و بیان مربوط می‎شود، من شخصاً تردیدی ندارم كه ادراك ما از حركات چهره ی انسان های دیگر تا اندازه ای به تجربه ای كه از حركات چهره خود داریم مربوط است. البته این تدوین  معمائی را كه در تقلید كردن ما از یك حالت و بیان خاص نهفته است حل نمی‎كند. نوزاد چگونه هنگامی كه به لبخند مادرش با لبخندی مقابل واكنش نشان می‎دهد تاثیر بینائی را كه توسط چشمانش به مغز ارسال می‎شود به تكانه های متناسب مغزی ترجمه [یا منتقل] می‎كند تا بدین ترتیب عضلات چهره ی خودش در روشی همانند به حركت درآیند؟ به عقیده ی من به دشواری می‎توان این فرضیه را مورد انكار قرار داد كه گرایش ما برای انجام این ترجمان از رویت به حركت امری ذاتی است. برای لبخند زدن به آموختن آن در برابر آینه نیازی نیست و من ابداً متعجب نخواهم شد اگر سبك هائی متفاوتِ حالت و بیان چهره ی كه در ملت ها و سنت های گوناگون  می‎توان مشاهده كرد توسط تقلید آگاهانه یا هم احساسی از نسلی به نسل دیگر و یا از پیشوائی به پیروانش منتقل شده باشد. همه ی آنچه آمد تائیدی است بر این فرضیه كه تأویل و به رمز درآوردن در ادراك كردن دیگران كمتر روشی بصری و بلكه بیشتر روشی عضلانی است.

   شاید این امر به نظر نامعقول آید كه ما در مسیر واكنش های عجیب خود به حالت و بیان خیالی از حیوانات است كه به این فرضیه ی دارای عواقب گسترده نائل می‎شویم. اما این برای اولین بار نیست كه یك نقص به برملا ساختن سازوكار روان شناختی یاری رسانده است. در توانائی كه برای هم احساسی داریم امكانی برای تعبیر روح حیوانات در نظر گرفته نشده است، بلكه فقط می‎توانیم هم نوعان خود را درك كنیم. هرچقدر آنها به ما شبیه‎تر باشند، به همان اندازه بیشتر قادریم تا از واكنش عقلانی خود به عنوان یك نشانه جهت درك حالت های روحی و عاطفی آنها استفاده كنیم. این شباهت از این جهت ضروری است كه ما اگر نتوانیم دو متغیر خود را از یكدیگر جدا كنیم به راه خطا می‎رویم. ما باید بر اساس تجربه و بلكه بر اساس دانش ذاتی خود بشناسیم كه یك خصلت دائمی چیست و یك انحراف معنی دار كدام.

   اما آیا این فرضیه می تواند ما را در حل مسئله ی اصلی مان یاری كند، یعنی در آشكار سازی آن ثبات سیماشناختی كه ما آنرا به عنوان حالت و بیان اختصاصی یك شخص معین نمودیم و پترارك آنرا aria یا حال و هوا خوانده بود؟ به عقیده ی من جواب این پرسش مثبت است، اگر آمادگی داشته باشیم برآورد اولیه خود را كه فقط دو متغیر مربوط به ویژگی های ثابت و متحرك را مورد توجه قرار می داد اصلاح كنیم. در اینجا می‎توانیم برای باردیگر به تاریخ سیماشناسی بازگردیم تا نقطه ی آغازی داشته باشیم. هنگامیكه خرافات خشن سیماشناسی از حیوانات در قرن هژدهم برای اولین بار مورد پرسش قرار گرفت، ناقدین آن، بویژه هوگارت و لیشتن برگ به درستی دومین متغیر مرا مورد تاكید قرار دادند(26). این ویژگی های ثابت نیستند كه به توسط آنها می‎توانیم یك شخصیت [یا خصلت] را بخوانیم، بلكه بیانِ حالت عاطفه ها و احساسات است. اما آنگونه كه آنها استدلال می‎كردند، این حالت و بیان متحرك به مرور به یك چهره شكل می‎بخشد. شخصی كه غالباً در نگرانی به سر می‎برد، پیشانی چین و چروك خورده ای پیدا می‎كند و برخلاف آن شخصی كه شاد است چهره ای خندان كسب می‎كند، زیرا آنچه ناپایدار است به وضعیتی پایدار منتقل می‎گردد. شاید در این دیدگاهِ قابل فهم برای همه حقیقتی هم نهفته باشد، با این وجود برای آنكه به طور كامل قابل قبول جلوه كند بیش از اندازه رنگ و بوی خردگرائی قرن هژدهمی دارد. به عبارت دیگر هوگارت چهره را در همان طریـــقی مورد توجه قرار می‎داد كه جان لاك ذهن آدمــی را، یعنی هــر دوی آنها  پیش از آنكه تجــربیات

شـخصی ماجراهای خود را در آنها حك كنند چیزی بیش از لوح سفید (tabula rasa) نیستند. یقیناً از یك چنین منظری هرگز نمی‎توان به تبیین تداوم سیماشناختی نائل گردید. زیرا آنچه كه این توصیف از آن غفلت می‎كند دقیقاً همان موضوع مورد نظر ماست كه در جستویش هستیم. چه آنرا شخصیت یا هویت بنامیم و چه منش [یا فطرت]. این همان منش فراگیری است كه باعث می شود شخصی بیشتر پذیرای نگرانی [یا غصه خوردن] باشد و شخص دیگر بیشتر مستعد لبخند ـ به عبارت دیگر هركدام از این » حالت و بیان ها « در یك وضع روحی كلی یا حال و هوای احساسی حك شده است. بین لبخند یك فرد خوش بین با لبخند فردی بدبین تفاوتی وجود دارد. نیازی به گفتن نیست كه این حالات روحی به سهم خود دستخوش نوسانات هستند. بعضی از آنها عكس العملی هستند بر رویدادهای خارجی و بقیه فشارهای درونی را بازتاب می‎دهند.

   اما اكنون به مرور پی‎می‎بریم كه از چه نظر دو متغیرِ برآورد اولیه ی ما بیش از حد خام بوده اند. آنها در درك سلسله مراتبی كه از چارچوب ثابت بدن به موج گذرای حالت و بیان متحرك گسترش می‎یابد ناكام می‎مانند. جائی در درون این تسلسلِ سلسله مراتبی باید آن چیزی را مستقر سازیم كه ما به عنوان حالت و بیان پایدارتر یا منش تجربه می‎كنیم، یعنی آنچه برای ما عنصری مهم از » سرشت «  یك شخصیت [هویت] را تشكیل می‎دهد. به عقیده ی من آشكارسازی عضلانی ما به نحوی تنظیم شده است كه بطور دقیق به آن واكنش نشان دهد، زیرا به تعبیری این منش های پایدارتر به سهم خود احتمالاً دارای كیفیتی عضلانی هستند.

 ادامه دارد . . .

____________________________

یاداشت ها:

25 ـ نگاه كنید به Paul Leyhausen  » زیست شناسی بیانِ حالت و احساس یا Biologie von Ausdruck und Eindruck « در كتابی از كونراد لورنس و پاول لی هاوزن با نام محرك های رفتار حیوانی و انسانی یا Antribe tierischen und menschlichen Verhaltens  (مونیخ 1968)و بویژه صفحات 382 الی 394.

26 ـ برای این مباحثات مراجعه كنید به كتابی از ارنست كریز به زبان آلمانی به نام Die Charakterkoepfe des Franz Xaver Messerschmidt در Jahrbuch der kunsthistorischen Sammlungen in Wien, 1932.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: