افترا

اکتبر 2, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

سرگئی کاپیتونیچ آشینیف معلم خط مدرسه، دخترش ناتالی را به معلم جغرافیا و تاریخ لوشادینیچ شوهر می داد. جشن عروسی به خوبی و خوشی در حال برگزاری بود. در اتاق نشیمن میهمانان در حال آواز خواندن، بازی کردن و رقصیدن بودند.

پیشخدمت های کرایه ای که ملبس به فراک های مشکی رنگ و کروات های سفید کثیفی بودند از میان اتاق ها جست و خیز کنان با آشفتگی این طرف و آن طرف می رفتند. در اتاق نشیمنِ عروسی خانه، همهمه و دادوقالی بی وقفه در اثر گفتگوها در جریان بود. معلم ریاضیات تارانتولوف، معلم زبان فرانسه پاسدکویی و ارزیاب جزء اداره ی مالیات مزدا بر روی کاناپه ای در کنار یکدیگر نشسته بودند و در حالی که مدام سخن یکدیگر را قطع می کردند و شتابان با یکدیگر گرم گفتگو بودند در همان حال برای میهمانان از ماجراهایی سخن می گفتند که طی آنها افرادی زنده زنده دفن شده بودند و نقطه نظرات خود در باره ی احضار ارواح را توضیح می  دادند. هیچ کدام آنها اعتقادی به احضار ارواح نداشت. با این وجود هر سه ی آنها بر این عقیده بودند که در جهان موارد زیادی وجود دارد که فراتر از درک آدمی است. در اتاق کناری استاد ادبیات دودونسکی برای میهمانان از مواردی سخن می گفت که در آنها یک نگهبان حق شلیک به رهگذران را دارد. موضوعات گفتگوها همانگونه که متوجه شده اید هراس انگیز بودند اما در عین حال خوشایند همه. افرادی که موقعیت اجتماعی اجازه وارد شدن را به آنها نمی داد در بیرون ساختمان و پشت پنجره ها ایستاده بودند و به داخل اتاق ها می نگریستند.

درست در ساعت 12 نیمه شب ارباب خانه به آشپزخانه رفت تا مطمئن شود که آیا همه چیز برای شام آماده شده است یا خیر. تمامی آشپرخانه از کف تا به سقفش از بخاری پر شده بود که انباشته بود از رایحه ی خوش غازها، مرغابی ها و بسیاری چیزهای خوشمزه ی دیگر. بر روی دو میز لوازم جانبی شام، نوشابه ها و آشامیدنی های الکی سبک در بی نظمی هنرمندانه ای چیده شده بودند. آشپر که نامش مارفا بود، و زنی بود سرخ چهره که اندامش شبیه بشکه ای بود با کمربندی به دورش در حال تکاپو و جنب و جوش دیده می شد.

آشینیف در حالی که دستانش را به هم می مالید و آب دهانش را که راه افتاده بود بر روی لبانش می لیسید با تبسمی گفت: « مارفا ماهی را بمن نشان بده. آه چه عطر و بویی! می توانم تمامی آشپرخانه را یکجا بخورم. بیا و لطفاً ماهی را بمن نشان بده ».

مارفا به طرف یکی از نیمکت ها رفت و با احتیاط تکه کاغذ چرب و چیلی را بلند کرد. در زیر آن و بر روی دیس بزرگی یک تاس ماهی غول پیکر که در زیر روکشی از ژله مخفی شده و با کبر، زیتون و هویچ تزئین شده بود دراز کشیده بود. آشینیف به تاس ماهی خیره شده و به نفس نفس افتاد. چهره اش از خوشحالی می درخشید و چشمانش را به بالا گرداند. سپس دلا شد و با لبانش صدایی چون چرخ های گریس نخورده درشکه را درآورد. آنگاه پس از لحظه ای ایستادن با شادمانی بشکنی زد و برای بار دیگر آب از لب و لوچه اش روان شد.

از اتاق مجاور صدایی به گوش رسید و در آستانه ی در کله ی تراشیده ی وانکینِ دربان، همکار آشینیف ظاهر شد: « آه! صدای دلنواز بوسه ای آتشین . . . با چه کسی ماچ و بوسه رد و بدل می کنی مارفا کوچولو؟ این مرد خوش شانس کیست؟ آه! از ملاقات با شما خوشوقتم! سرگئی کاپیتونیچ! باید بگویم شما پدربزرگی خوبی هستید! گفتگوهای درگوشی با بانویی مهربان ».

آشینیف با دستپاچگی گفت: « من کسی را نمی بوسم . . . به چه کسی این حرف ها را می زنی؟ مردک احمق! من فقط . . . لبانم را می لیسیدم . . . آنهم تحت تاثیر منظره ی زیبایی که از ماهی شام دیدم ».

چهره ی ناخوانده که نیشش تا بناگوش باز شده بود ناپدید شد: « این را به سربازان نیروی دریایی بگویید »!

آشینیف از عصبانیت سرخ شده بود: « برو به جهنم »! بعد با خودش اندیشید: « این جانور حالا می رود و رسوایی به بار می آورد. او آبروی مرا در شهر می برد . . . مردک بی شعور ».

آشینیف خجولانه به اتاق نشیمن بازگشت و دزدکی همه ی اطراف را نگاهی انداخت تا ببیند وانکین کجاست. وانکین در کنار پیانو ایستاده بود و در شرایطی که خم شده و در حالتی شادوشنگول قرار داشت مشغول تعریف کردن درگوشی چیزی برای خواهر زن بازرس بود که ظاهراً از سخن او خنده اش گرفته بود.

آشینیف با خود اندیشید: « لابد موضوع صحبت در باره ی من است. بله، در باره ی من. لعنت بر او! و آن خانم هم، سخن این مردک را باور می کند . . . بله، باور می کند و به من می خندد! چه زنیکه ی احمقی! خدای من! نباید اجازه ی چنین جسارتی را به او بدهم . . . خیر نمی توانم . . . باید کاری کنم تا دیگران سخن او را باور نکنند . . . من با همه ی حضار در این باره ی سخن می گویم و این مردک به عنوان یاوه ی گویی احمق افشا می شود ».

آشینیف سرش را خاراند، و در حالی که همچنان دستپاچه می نمود به سوی پاسدکویی رفت.

او به مرد فرانسوی چنین گفت: « من تازه به آشپرخانه رفته بودم تا از وضعیت شام مطلع شوم. من می دانستم که شما نیز از علاقمندان خوراک ماهی هستید. روی همین حساب دوست عزیز، من یک تاس ماهی خیلی بزرگ تهیه کردم! ها ها ها! و . . . ضمناً . . . داشتم فراموش می کردم . . . در آشپزخانه همین چند لحظه قبل، با همان تاس ماهی . . . داستان بامزه ای پیش آمد. داخل آشپزخانه شدم و می خواستم به دیس های شام نگاهی بیندازم. وقتی به تاس ماهی نگریستم . . . از لذت دیدن چنین حیوان باشکوهی آب از لب و لوچه ام آویزان شد و باعث شد لبانم را بلیسم. و در همان لحظه چه شد؟ وانکین احمق هم به آشپزخانه آمد و گفت: « ها ها ها، شما دارید همدیگر را اینجا می بوسید »! یعنی من دارم مارفای آشپز را می بوسم! حتی تصورش را هم نمی توان کرد! این زن یک موجود عجیب و غریب کامل است، مثل این که تمامی جانوران عالم را سرهم کرده باشند. و آنوقت آن احمق از بوسیدن صحبت می کند. مردک دیوانه ».

تارانتولف که نزدیک می شد پرسید: « این آدم دیوانه کیست که می گوئید »؟

« همین وانکین! من داشتم می رفتم به داخل آشپزخانه تا . . . »

و او دوباره داستان وانکین، مارفا و ماهی را تعریف کرد. سپس گفت: « مردک احمق! از او خنده ام می گیرد. من یک سگ را ببوسم بهتر است تا مارفا را ». سپس به اطرافش نگریست و در پشت خود آقای مزدا را دید.

او به مزدا گفت: « داریم در باره ی وانکین صحبت میکنیم. مردک دیوانه ای است! او به آشپزخانه وارد شد و مرا کنار مارفا دید و از خودش هرنوع داستان احمقانه ای که بگویی درآورد. رو به من کرد و کفت شما دونفر دارید همدیگر را می بوسید. لابد یک گیلاس زیادی مشروب نوشیده بود. به او گفتم حاضرم حتی یک بوقلمون را ببوسم اما نه مارفا را. بعد به او گفتم که من خودم زن دارم. مردک احمق! کارهایش باعث خنده ی آدم می شود ».

کشیش که در مدرسه کتاب مقدس را به بچه ها درس می داد به آشینیف نزدیک شد و از او پرسید: « چه کسی کارهایش باعث خنده ی شما می شود »؟

« وانکین. می دانید، من در آشپرخانه ایستاده بودم و نگاهی به ماهی شام . . . »

و این قضیه همچنان تکرار شد. طی نیم ساعت بعدی تقریباً تمامی میهمانها از پیش آمد تاس ماهی و وانکین مطلع شده بودند.

آشینیف در حالی که دستانش را به هم می مالید با خودش اندیشید: « حالا بگذار برود و به همه بگوید! همین که شروع به تعریف داستانش بکند بلافصله ی تک تک آنها به او جواب می دهند که مهملات غیر قابل اثبات تو دیگر کافی است، تو مردک احمق. ما خودمان همه چیز را در این باره می دانیم »!

و آشینیف اکنون چنان احساس آرامشی می کرد که حتی چهار کیلاس بیشتر از ظرفیتش نوشید. پس از همراهی کردن زوج جوان به حجله او نیز به رختخواب خودش رفت و همچون کودکی بیگناه به خواب رفت و روز بعد پیش آمد ماهی را به کلی فراموش کرد. اما افسوس! هرچه خدا خواهد همان می شود. از قدیم گفته اند که یک زبان گزنده  سرآخر به کار شریرانه می انجامد، وبه این ترتیب ترفند آشینیف بی فایده از آب در آمد. درست یک هفته بعد، دقیق تر گفته شود چهارشنبه بعد از زنگ سوم، هنگامی که آشینیف در واسط اتاق مخصوص معلم ها ایستاده بود، و در باره ی گرایشات رذیلانه ی پسری به نام ویسکین سخن می گفت، مدیر مدرسه به سوی او رفت و وی را به کناری کشید و چنین گفت:

« سرگئی کاپیتونیچ، ببینید، البته باید مرا ببخشید . . . این اصلاً ربطی به من ندارد، اما در هر حال باید شما را به این نکته متوجه سازم که . . . وظیفه ام ایجاب می کند که . . . ببینید، شایعاتی همه جا پیچیده است که شما با . . . با آشپزتان . . . بله با او رابطه ی عاشقانه دارید . . .  این البته ربطی به من دارد . . . اما این که شما هرجا دلتان می خواهد با او لاس می زنید و او را می بوسید . . . می خواهم از شما خواهش کنم که لطفاً دیگر در ملأ عام چنین نکنید. از شما خواهش می کنم. فراموش نکنید که شما یک معلم مدرسه هستید ».

به ناگهان رنگ از روی و رخسار آشینیف پرید و چیزی  نمانده بود از حال برود. او همچون انسانی که دسته ای زنبور او را گزیده اند یا روی او کاسه ی آب جوش ریخته اند به طرف خانه اش رفت. در میانه ی راه به نظرش می رسید که تمامی شهر دارند او را با نگاه هایشان تعقیب می کنند، گویی که سر و صورتش پر از لکه های کثیف قیر است. اما در خانه نیز دردسر جدیدی درانتظارش بود.

به هنگام صرف ناهار همسرش او را مخاطب قرار داد: « چرا غذایت را نمی خوری؟ غرق تفکر چه چیزی هستی؟ داری به عشقت فکر می کنی؟ آرزوی دیدن مارفایت را داری؟ دیگر همه چیز را درباره ات میدانم! می خواهی مثل مسلمان ها زن دوم بگیری؟ من همه چیز را می دانم! دیگران چشمان مرا باز کردند! یک چنین وحشی »!

و در این لحظه کشیده ای بگوش شوهرش نواخت. آشینیف از جای خود پرید و بدون این که کلاه برسر و بالاپوش به تن و زمین را زیر پایش حس کند خانه را برای یافتن وانکین ترک کرد و توانست او را در منزلش پیدا کند.

با فریاد به او گفت: « ای پست فطرت. چرا آبروی مرا جلوی تمامی مردم شهر بردی؟ چرا چنین افترایی به من زدی »؟

« چه اتهامی؟ از چه حرف می زنی »؟

« چه کسی این شایعه را درست کرد که من مارفا را بوسیده ام؟ تو نبودی؟ بمن بگو. این تو نبودی راهزن »؟

چشمان وانکین شروع کردند به بازوبسته شدن و کوچکترین اجزاء چهره ی خرد و خمیرش دچار پرش های عصبی شدند. در این هنگام او چشمانش را به گوشه ای از اتاق که شمایل مذهبی آویزان بود گرداند و گفت: « خداوند مرا مجازات کند، مرا کور کند و مرا بکشد اگر من کلمه ای در باره ی شما گفته باشم! اگر دروغ بگویم خداوند خانه و زندگی مرا از من بگیرد، مرا دچار بیماری بدتر از وبا کند »!

کسی نمی توانست در صداقت و درستی وانکین تردید کند. روشن بود که او نمی توانست این افترا را پخش کرده باشد.

آشینیف که دچار ناباوری شدیدی شده بود در ذهنش یک به یک اقوام و خویشاوندانش را از نظر گذراند و در حالی که آنجا را ترک می کرد و از خشم بر سینه اش می کوفت تکرار کرد: « پس آخر کی بود که به من چنین افترایی زد »؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: