پسر بچه ی شیطان

سپتامبر 23, 2012

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

ایوان ایوانیچ لپکین، مرد جوانی خوش صورت و آنا سمجونوونا زامبلیتسکایا، دختری جوان با بینی کوچک و سربالا که ساحل پرشیب رودخانه را طی می کردند بر روی نیمکتی به استراحت نشستند. آن نیمکت درست در لبه ی آب رودخانه و در میانه ی انبوهی از درختان بید جوان قرار گرفته بود. به راستی که مکان بسیار زیبایی بود. اگر آنجا می نشستی از تمامی بقیه ی جهان پنهان بودی و فقط ماهی ها و پشه باغی هایی که اینجا و آنجا در سطح آب همچون نقطه هایی نورانی پرواز می کردند تو را می دیدند. آن دو جوان همراه خود چوب ماهی گیری، تور، قوطی حلبی محتوی کرم و بقیه ی متعلقات ماهیگیری را آورده بودند. از نشستن آنها مدت کوتاهی بیش نگذشته بود که شروع به ماهی گیری کردند.

لپکین پس از آن که با احتیاط دو و ور خوش را نگاهی کرد گفت: « چقدر خوشحالم از این که بالاخره توانستیم با هم تنها باشیم. آنا سمجونوونا، من سخنان بسیاری برای گفتن به شما دارم، حقیقتاً سخنان خیلی زیادی . . . هنگامی که من شما را برای اولین بار دیدم . . . آه! نگاه کنید یک ماهی دارد به طعمه ی شما تک می زند . . . بله همان وقت بود که بالاخره فهمیدم برای چه دارم زندگی می کنم. و همان جا بودم که دانستم شما همان زیبا صنمی هستید که من باید تمامی زندگی شرافتمندانه و پرکار خودم را تقدیم او کنم . . . ظاهراً یک ماهی بزرگ است که دارد طعمه ی شما را تک می زند ».

« وقتی شما را دیدم برای اولین بار در عمرم با معنای عشق آشنا شدم. من دیوانه وار عاشق شما شدم! . . . هنوز زود است که قلاب را بالا بکشید . . . بگذارید حسابی طعمه را گاز بگیرد . . . گرامی ترینم، خواهش می کنم به من بگوئید، شما را قسم می دهم، بمن بگوئید . . . نه این که من به دوجانبه بودن این احساس می اندیشم. خیر به هیچ وجه! من که اصلاً ارزش چنین جایگاهی را ندارم و اجازه ندارم حتی به آن فکر کنم . . . حالا فقط به من بگوئید آیا می توان امیدوار باشم که . . . قلاب را بکشید »!

آنا سمجونوونا در همان حال که فریادی زد قلاب ماهی گیری را با یک حرکت ناگهانی بالا کشید. یک ماهی خاردار با تلألویی نقره ای و سبز در هوا تقلا می کرد و در نور زیبای خورشید می درخشید.

« آه خدای من. این یک ماهی خاردار است . . . آه، وای . . . زود باشید، دارد خودش را از قلاب رها می کند ». ماهی خاردار توانست خودش را از نوک قلاب جدا کند. سپس تلپی روی علف ها افتاد و شروع کرد به این ور و آن ور جهیدن و بالاخره با یک صدای شلپ به داخل طبیعت فطری اش یعنی رودخانه بازگشت.

یک بار هنگام ماهیگیری لپکین کاملاً از روی سهو بجای آن که ماهی را بگیرد دست آنا سمجونوونا را گرفت و آن را البته از روی عمد به سوی لبانش کشید . . . هرچند دختر جوان دستش را پس کشید اما دیگر دیر شده بود: لبهای آنها از روی سهو برای بوسیدن با یکدیگر ملاقات کردند. همه چیز به طور کامل از روی عمد به انجام می رسید. پس از اولین بوسه نوبت بوسه ی دومی بود و سپس آنگاه نوبت به سوگند دادن ها و اطمینان دادن ها رسید . . . چه لحظه های سعادتمندی!

اما در هر حال سعادت و خوشبختی مطلق در این جهان وجود ندارد. هر سعادتی یا در درون خودش بذر بدخواهی را می پروراند و یا توسط شرایط خارجی است که سعادت انسانی می پلاسد. و همین مورد آخری بود که در مورد داستان ما روی داد. در همان حالی که دو جوان خوشبخت مشغول بوسیدن همدیگر بودند به ناگهان با صدای شلیک خنده ای از جای خود پریدند. آنها به رودخانه نگاه کردند و از تعجب خشکشان زد: در برابر آنها در رودخانه پسر بچه ای برهنه که تا زیر شکمش در آب بود ایستاده بود. او دانش آموزی به نام کولیا و در واقع برادر آنا سمجونوونا بود. همانگونه که پسربچه در آب رودخانه ایستاده بود به دو جوان خیره شده و لبخندی موذیانه و شیطنت آمیز بر لبانش نقش بسته بود.

پسربچه در همان حال گفت: « که شما دارید همدیگر را می بوسید. خیل خب. اما من این را به مامان خواهم گفت ».

لپکین با لکنت زبان گفت « امیدوارم که شما به عنوان انسانی شریف . . .  جاسوسی ما را کردن کار بسیار بی شرمانه ای است و خبرچینی کردن عملی حقیرانه و فرومایه است . . . امیدوارم که شما به عنوان انسانی نجیب، به عنوان پسری با شرافت . . . ».

انسان شریف پاسخ داد: « یک روبل بمن بدهید آنوقت کسی از این موضوع مطلع نخواهد شد. در غیر این صورت شما را لو می دهم ».

لپکین از جیبش یک روبل بیرون آورد و آن را به کولیا داد. پسر بچه پول خرد را در مشت خیسش گرفت، به سوت زدن پرداخت و شناکنان آنجا را ترک کرد. اما این بار زوج جوان همدیگر را دیگر نبوسیدند.

روز بعد لپکین یک جعبه آبرنگ و یک توپ را که از شهر خریده بود به کولیا داد و خواهرش تمامی جعبه های قدیمی دارویی را که جمع کرده بود به او داد. در مرحله ی بعد لپکین و آنا سمجونوونا می بایست یک جفت دکمه سردست هایی که نقش کله ی سگ روی آنها بود را به پسربچه ببخشند.

پسر بچه ی شیطان که ظاهراً از این بازی خوشش آمده بود، برای آن که بتواند بیشتر از این ها گیرش بیاید از حالا به بعد شروع کرد به زیر نظر گرفتن زوج جوان. هر کجا که لپکین و آنا سمجونوونا بودند او هم سر و کله اش پیدا می شد. حتی برای لحظه ای هم آنها از نظرش دور نمی ماندند.

لپکین از روی خشم و غرغر کنان گفت: « پسرک حقه باز! این قدر کم سن و سال اما یک رذل بزرگ. وقتی سن وسالی از او بگذرد تبدیل به چه جور آدمی خواهد شد؟ ».

در تمامی ماه جون کولیا قرار و آرام را از زوج جوان گرفته بود. او دائم تهدید به لو دادن می کرد، آنها را زیر نظر میگرفت و به عنوان حق سکوت هدایای خوبی از آنها طلب می کرد. توقعات او مرتب بیشتر و گستاخانه تر می شد. در نهایت روزی او از یک  ساعت جیبی سخن گفت. و آنوقت چه پیش آمد؟ هیچ، راهی جز موافقت کردن با این درخواست او نبود.

یک روز وقت ناهار هنگامی که نوبت به خوردن شیرینی وافل رسید پسرک به ناگهان شروع کرد به خندیدن، آنگاه به لپکین چشمکی زد و گفت: « به آنها بگویم؟ هان؟ ».

لپکین به شدت سرخ شد و از روی دستپاچگی به جای شیرینی شروع کرد به جویدن دستمال سفره. آنا سمجونوونا از جای خود پرید و به اتاق بغلی رفت.

زوج جوان در چنین وضعیت بغرنجی تا پایان ماه آگوست باقی ماندند، یعنی تا همان روزی که بالاخره لپکین از آنا سمجونوونا تقاضای ازدواج کرد. آه که واقعاً چه روز بسیار  فرخنده ای بود. پس از آن که لپکین با والدین عروس صحبت کرده و موافقت آنها را گرفت، بدون درنگ به باغ رفت و به جستجوی کولیا پرداخت. هنگامی که پسربچه را یافت، چنان خوشحالی به او دست داد که کم مانده بود با صدای بلند گریه ی شادمانی سر دهد. بلادرنگ یک گوش پسرک را در مشتش گرفت و کشید. آنا سمجونوونا نیز در این لحظه سر رسید و گوش دیگر برادرش را گرفت. و حالا باید آنجا بودید و می دیدید که وقتی کولیا گریه و التماس می کرد چه شادمانی در صورت های زوج جوان نقش بسته بود:

« ای عزیرترین هایم! دیگر هرگز . . . آی، آخ، آخ، مرا ببخشید ».

و پس از این واقعه هردوی آنها اعتراف کردند که در تمامی دوره ی عشق و عاشقیشان هرگز به اندازه ی لحظه ای که گوش های پسربچه ی شیطان را می کشیدند، تا این اندازه زیاد از احساس سعادت و خوشبختی آکنده نبوده اند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: