چرا عقاید بد جان سخت اند

سپتامبر 21, 2012

ریشه های علمی تعصب در باورها

گرگوری دبلیو لستر

برگردان: علی محمد طباطبایی

از آنجا كه باور های ما برای افزایش توانایی در مبارزه برای بقاء در نظر گرفته شده است، بنابراین آنها به جهت مسائل زیست شناختی به نحوی طراحی شده اند كه در برابر تغییرات به شدت مقاوت كنند. برای تغییر دادن باور ها انسان های شك اندیش باید در کنار مورد بحث قرار دادن داده ها و اطلاعات موجود در مغز، موضوعات مبتنی بر بقاء در مغز را مورد ملاحظه قرار دهند.

 

از آنجا که یکی از اصل های اساسی چه در طرز تفكر شك اندیشانه و چه در تحقیقات علمی بر این مبنا قرار گرفته است كه باورها می توانند غلط باشند، اغلب برای اهل علم و اهل شك گیج كننده و آزارنده است كه باور های بسیاری از مردم در برابر شواهدی حاكی از عدم صحت آنها همچنان بدون تغییر باقی می مانند. ما تعجب می كنیم از اینكه مردم چگونه قادر هستند به باور هایی كه با حقایق موجود در تناقض قرار گرفته اند همچنان وفادار بمانند.

این تحیر و شگفتی در اندیشمندان شكاك ممكن است به ایجاد تمایلی ناگوار برای تحقیر و کوچک جلوه دادن افرادی بینجامد كه عقایدشان در واكنش به شواهد و مدارك موجود همچنان بدون تغییر می مانند. چنین افرادی شاید به عنوان اشخاصی فرومایه، نادان و یا مجنون نگریسته شوند. این شیوه ی برخورد حاصل ناكامی اهل شك در پی بردن به منظور زیست شناختی باور ها و ناتوانی در دریافت ضرورت عصب شناختی آنها و آنهم در هنگامی است كه این باورها با سماجت و سرسختی تمام در برابر تغییرات مقامت كرده و ثابت می مانند. حقیقت این است كه با وجود تفكر همه جانبه و باریك بینانه ی اهل شك بسیاری از آنها درك روشن و منطقی در مورد اینكه باور ها اصلاً چه هستند ندارند و نمی دانند چرا عقاید و باور های اشتباه به سادگی از بین نمی روند. درك و دریافت اهداف زیست شناختی باور ها می تواند به اهل شك كمك كند تا در چالش عقاید غیر معقول و همچنین انتقال نتایج علمی بسیار مفید تر و موثر تر باشند.

زیست شناسی و بقاء

نخستین و اصلی ترین هدف مغز ما زنده نگه داشتن ماست. یقیناً از این عضو مهم كارهای بسیار بیشتری نیز ساخته است اما بقاء در هر حال مقصود اصلی آن است و بر بقیه ی اهداف مقدم است. اگر ما دچار چنان جراحتی شویم كه بدن ما فقط تا آن مقدار در خود نیرو ذخیره داشته باشد كه مغز ما مجبور به انتخاب میان ادامه ی هشیاری ما یا ادامه ی ضربان قلب ما باشد، یقیناً هیچگونه تردیدی در انتخاب وارد كردن ما به حالت كوما یعنی مقدم دانستن بقاء در برابر هشیاری نخواهد داشت.

به این دلیل كه هرگونه فعالیت مغزی هدف بنیادینش ادامه ی حیات است، تنها راه برای درك  درست از كاركرد مغز بررسی اهمیت و فایده ی آن به مثابه ابزاری جهت ادامه ی زندگی است. حتی دشواری درمان موفقیت آمیز اختلال های رفتاری مانند چاقی و اعتیاد فقط توسط بررسی ارتباط آن ها با مسئله ی بقاء قابل درك است. هرگونه كاهش در مصرف كالری یا در امكان دسترسی به ماده ای كه شخصی به آن معتاد است توسط مغز همیشه به عنوان تهدیدی علیه بقاء پنداشته می شود. در نتیجه مغز با قدرت تمام از مصرف زیاده از حد یا سوء استفاده از آن ماده دفاع خواهد كرد و باعث ایجاد دروغ گویی، كش رفتن، تكذیب كردن، معقول جلوه دادن و توجیه كردن های متداول توسط كسانی كه از چنین اختلال هایی رنج می برند می گردد.

حس ها و باور ها

یكی از ابزار های اصلی مغز برای حفظ و مراقبت از ادامه ی حیات حس های ما هستند. این کاملاً بدیهی به نظر می رسد که انسان برای هرگونه اقدام در حفظ ایمنی خود باید بتواند به طور دقیق از وجود خطرات موجود اطلاع حاصل کند. همینكه می خواهیم از غاری كه در آن زندگی می كنیم خارج شویم، برای آنكه همچنان زنده بمانیم، باید بتوانیم حیوان درنده ای را كه آماده ی حمله به ماست به خوبی تشخیص دهیم. یا در نیمه شب باید قادر به شنیدن صدای متجاوزی شویم كه قصد وارد شدن بدون اجازه به منزل ما را دارد.

با این وجود حس های ما به تنهایی به عنوان کشف کننده موثر خطرهای احتمالی  كافی نیستند، زیرا چه از جهت برد و گستردگی و چه از نظر توانایی به شدت محدود می باشند. ما فقط می توانیم  در هر زمان مفروض با بخش کوچکی از جهان پیرامونی خود ارتباط حسی مستقیم داشته باشیم. مغز این کمبود را به عنوان مسئله ای بسیار مهم به شمار می آورد زیرا حتی ما در زندگی معمول و روزانه ی خود نیز نیازمند آن هستیم كه به طور پیوسته از محدوده ی ادراك های خود از جهان به آن شكلی كه اكنون هست فراتر رویم. داخل شدن به محیطی كه ما قبلاً هیچگونه تجربه ای از آن نداریم ما را در شرایط خطرناكی قرار می دهد زیرا از خطر های احتمالی این محیط جدید هیچگونه هشدار از پیش معلومی نداریم. اگر من در بخش بدنامی از شهر به درون ساختمان نا آشنایی داخل شوم، احتمال ادامه حیات من كاهش می یابد زیرا هیچگونه شناخت قبلی از آن ساختمان ندارم و نمی دانم كه آیا سقف آن به اندازه ی كافی محكم است یا بر عكس در حال فروریزی است و یا اینكه آیا مثلاً شخص مسلحی در آستانه ی در كشیك مرا می كشد یا نه.

حال ببینیم که باور چیست. باور نامی است كه ما به ابزاری حیاتی از مغز خود داده ایم كه برای مباحثه و افزایش کارکرد تشخیص خطر توسط حس های ما طراحی شده است. باور ها دامنه حس های ما را افزایش می دهند به طوری كه می توانیم خطر را بهتر تشخیص دهیم و بدین ترتیب احتمال بقاء خود را هنگامی كه به محیط های نا آشنا داخل می شویم بهبود بخشیم. باور ها در اصل به عنوان « كاشف های خطر با دامنه ی وسیع مغز » عمل می كنند.

از نظر كاركردی مغزهای ما باور ها را به عنوان « نقشه های » درونی آن بخش های جهان در نظر می گیرند كه با آن ها تماسم حسی بدون واسطه نداریم. هنگامی كه من در اتاق پذیرایی خود نشسته ام قادر به دیدن اتوموبیلم نیستم. با وجودیكه من آنرا مدت کوتاهی پیش از این  در کنار منزل خود پارك كرده ام، اما با توجه به داده های حسی در زمان حال نمی دانم كه آیا اتوموبیل من هنوز هم آنجا هست یا نه. در نتیجه در این لحظه ی فعلی كه در اتاق پذیرایی نشسته ام این داده های حسی در خصوص اتوموبیلم فایده ی اندكی برای من دارند. من برای یافتن اتوموبیل خود با هر درجه از كارایی مغزی باید داده های حسی جاری را نادیده بگیرم (یعنی داده های حسی كه اگر در مفهومی كاملاً دقیق روی آنها تكیه كنم نه فقط در یاری رساندن به من جهت تعین مكان پارك اتوموبیل ناكام می مانند كه در واقع حاكی از آن خواهند بود كه اتوموبیل من فعلاً وجود ندارد). از این رو مغز من باید به نقشه ی درونی خودش از موقعیت مكانی اتوموبیل بازگردد. این همان باور من است كه اتوموبیل من هنوز هم جلوی منزل من قرار دارد، یعنی جایی كه من آنرا چندی پیش پارك كرده و از آن جدا شدم. مغز من  در مراجعه به باور من و نه در بازگشت به داده های حسی ام است كه می تواند در باره ی جهانی كه با آن ارتباط مستقیم حسی ندارم  چیزی « بداند ». این عمل دانش مغز مرا از جهان خارج « گسترش می دهد » و ارتباط مرا با این جهان « ارتقاء می بخشد ».

توانایی باورها در وسعت دادن به ارتباط با جهان و آنهم فراتر از محدوده ی داده های حسی بی واسطه ی ما به میزان چشمگیری توانایی ما در ادامه ی زندگی را بهبود می بخشد. یک انسان غارنشین قابلیت بسیار بیشتری برای ادامه ی حیات خواهد داشت چنانچه بتواند بر این باور خود باقی بماند كه مخاطرات در جنگل حتی آن هنگام كه داده های حسی او هیچگونه خطر مستقیمی را نشان نمی دهند همواره وجود دارند. یك افسر پلیس به میزان چشمگیری از امنیت بیشتری برخوردار خواهد بود اگر بتواند همچنان بر این باور باشد كه كسی كه به جرم زیر پا گذاردن قوانین رانندگی توسط او متوقف شده است احتمال دارد یك جامعه ستیز مسلح با انگیزه ی ناگهانی برای قتل دیگران باشد، حتی اگر ظاهر وی بسیار معصوم جلوه كند.

  فراتر از داده ای حسی

از آنجا که باور ها برای توانایی در تغذیه ی مغز با اطلاعات حیاتی و ارزشمند نیازمند داده های حسی بلاواسطه نمی باشند، آنها دارای این کارکرد اضافی در فراهم آوردن اطلاعات در باره ی گستره هایی از زندگی هستند که بطور مستقیم با داده های حسی سروکاری ندارند. این عرصه ی تجریدات و اصول است كه مستلزم مواردی چون « دلایل » ، « علت ها » و « مفاهیم » می باشد.

من قادر به دیدن یا شنیدن « علتی » نیستم كه اصطلاحاً « ناحیه ی كم فشار » نامیده می شود و بارانی شدید بر چمنزار مقابل منزل من را باعث می گردد. بنابراین توانایی من در باور به اینكه فشار كم علت اصلی است به من یاری می رساند. اگر قرار بود كه من صرفاً بر داده های حسی خودم در تعیین علت طوفان تکیه كنم در آن صورت نمی توانستم بگویم كه طوفان چرا رخ می دهد. زیرا همه ی آنچه من در باره ی طوفان می دانم گرملین های (1) پرنده ی نامرئی هستند كه باید به آنها با تفنگ خودم شلیك كنم تا به این ترتیب ابرها را از آسمان برچینم. از این رو اعتماد مغز من به « باور » من به علتی كه اصطلاحاً « فشار كم » خوانده می شود و نه اطمینان من به داده های حسی (یا مانند مثال اتوموبیل من فقدان داده های حسی) به ادامه ی زندگی من كمك می كند: من از تجربه ی زندان رفتن با بیشمار شخصیت های خطرناك پرهیز می كنم، حادثه ای كه در پی دستگیری من به خاطر تیراندازی به هوا به سوی گرملین های كوچك مزاحم روی می داد.

انعطاف پذیری باور ها

از آنجا كه حس ها و باور ها هر دو ابزاری برای ادامه ی حیات می باشند و برای افزایش فعالیت یكدیگر تكامل یافته اند، مغز ما آنها را به عنوان چیزهایی جدا از هم اما فراهم آورندگانی به یك اندازه مهم برای اطلاعات مربوط به بقاء در نظر می گیرد. فقدان هركدام از آنها ما را به مخاطره می افكند. بدون حس های خود نمی توانیم در باره ی جهانی كه در درون قلمروی اداراكی خود داریم چیزی بدانیم. بدون باور هایمان قادر نیستیم كه در باره ی جهان خارج از حس هایمان یا در باره ی معانی، دلایل و علت ها چیزی بدانیم.

این به آن معنا است كه باور ها طوری طراحی شده اند که از داده های حسی مستقل عمل می كنند. در واقع تمامی ارزش های مبتنی بر بقاء باور ها بر این اساس قرار گرفته است که بتوانند در برابر شواهد نقض کننده ی یکدیگر همچنان باقی بمانند. قرار بر این نیست که باور ها به سهولت تغییر کنند و یا در واكنش به شواهد تكذیب كننده عوض شوند. اگر چنین می کردند در عمل دیگر به عنوان ابزاری مفید برای بقاء مطرح نمی بودند. اگر باور غارنشین ما به خطرات بالقوه در جنگل هر زمان كه اطلاعات حسی او به او گزارش می دادند كه دراطراف او خطری در كمین نیست از بین می رفت آنگاه عمر وی چندان دوامی نمی آورد. یک افسر پلیس که نمی تواند باور کند در پشت یک چهره ی معصوم این احتمال وجود دارد که یک آدم کش مخفی شده باشد احتمال صدمه دیدن یا کشته شدنش بسیار بالا خواهد بود.

تا آنجا كه موضوع تحقیق فعالیت کارکرد مغز ماست، مطلقاً نیازی وجود ندارد که داده ها با باور ها هم نظر باشند. آنها هر كدام برای بهبود و تكمیل كار دیگری به هنگام برقراری ارتباط با بخش های مختلف از جهان تحول یافته اند. آنها جوری طراحی شده اند تا بتوانند با یكدیگر اختلاف نظر داشته باشند. به همین خاطر است كه دانشمندان علوم طبیعی می توانند به وجود خدا اعتقاد داشته باشند و انسان هایی كه در کل کاملاً منطقی و معقول هستند ممکن است به چیزهایی باور داشته باشند كه برای اثبات آنها هیچگونه داده ی معتبری وجود ندارد، از قبیل بشقاب های پرنده، ذهن خوانی (تله پاتی) و جنبش فراروانی (پسیكوكینزیس).

هنگامی كه داده ها و باور ها با یكدیگر در تعارض قرار می گیرند مغز به طور خودكار برتری را به انتخاب داده ها نمی دهد. به همین خاطر است كه باور ها ـ حتی باور های نامعقول، كودكانه و احمقانه ـ اغلب در برابر شواهد متناقض دوام می آورند. مغز ابداً اهمیت نمی دهد كه آیا باور ها با داده ها مطابقت دارند یا نه. آنچه برای مغز مهم است این است كه آیا باور مورد نظر برای ادامه ی حیات مفید است یا نیست. در حالیكه بخش علمی و معقول مغز ما شاید چنین اندیشه كند كه داده ها باید باور های متناقض را از دور خارج كنند، اما در سطحی بنیادین تر از اهمیت، مغز ما چنین پیش داوری هایی ندارد. مغز برای دورریختن باورهای خود به شدت خاموش می ماند. همچون سربازی پیر با تفنگی كهنه كه هنوز هم به پایان یافتن جنگ اطمینان كامل ندارد، مغز اغلب از تسلیم كردن سلاح خود امتناع می ورزد، حتی با وجودی كه داده ها به او چنین فرمان می دهند.

باورهای « غیر منطقی »

حتی باور هایی كه به نظر نمی رسد به طور روشن با ادامه ی زندگی مرتبط باشند (مانند توانایی غارنشین ما در اعتقاد به خطرات ممكن) در هر حال به ادامه ی حیات مربوط هستند. این به آن خاطر است كه باور ها نه به طور جداگانه از هم و نه در خلأ رخ می دهند، بلكه آنها در سیستمی که چشم انداز اساسی مغز از طبیعت جهان را بوجود می آورد به طور تنگاتنگ متصل به هم در ارتباط می باشند. این همان نظامی است كه مغز برای آنكه بتواند انسجام، هدایت، به هم پیوستگی و امنیت را در جهان تجربه كند به آن متكی است. مغز باید این نظام را سالم نگهدارد تا بتواند احساس كند كه ادامه ی حیات به طور موفقیت آمیزی تحقق یافته است.

این به آن معنا است كه حتی باورهای به ظاهر كوچك و نامعقول می توانند در تجربه ی مغز برای ادامه ی حیات همانقدر لازم باشند كه باور های در « ظاهر » مرتبط با بقاء. بنابراین تلاش برای تغییر دادن هر باوری هرچقدر هم كوچك و احمقانه به نظر آید می تواند به اثرات موجی در كل سیستم منجر شود و در نهایت تجربه ی مغزی بقاء را به خطر بیافكند. به همین خاطر است كه مردم اغلب به دفاع كردن از باورهای در ظاهر كوچك و بی اهمیت خود را مجبور می بینند. كسی كه معتقد است خداوند انسان و جانوران را خلق کرده نمی تواند درستی  داده هایی كه بر واقعیت تكامل دلات دارند را بپذیرد. علت چنین امری تردید در صحت چنین داده هایی نیست بلكه تغییر دادن حتی یك باور که با موضوعات كتاب مقدس (انجیل) و طبیعت خلقت خداوندی مرتبط است در كل نظام باورهای چنین شخصی شكاف می اندازد، یعنی بر جهان بینی بنیادین او و سرانجام بر تجربه ی مغزی او از بقاء.

اشاره های ی ضمنی برای شكل اندیشان

اندیشمندان شكاك باید درك كنند كه به علت ارزش حیاتی باور ها، شواهد تكذیب كننده حتی اگر قدرت آنرا داشته باشند بسیار به ندرت برای تغییر باور ها كافی خواهند بود، حتی در افراد باهوش. برای آنكه بتوان به طور موثر باور ها را تغییر داد لازم است كه شك اندیشان به ارزش حیاتی آنها توجه کنند و نه صرفاً به ارزش آنها از جهت صحت اطلاعاتی كه دارند. این عمل مستلزم توجه به چندین مورد است.

اول از همه اهل شك نباید انتظار این را داشته باشند كه باور ها صرفاً در نتیجه ی داده ها تغییر كنند یا آنها نباید فرض كنند كه مردم احمق هستند چرا كه باورهای آنها تغییر نمی كنند. آنها باید از حالت انتقادی یا تحقیر كردن در واکنش به ترمیم پذیری باور ها پرهیز كنند. مردم را چون در برابر داده های جدید دست از عقاید خود بر نمی دارند نباید نادان تصور کرد. داده ها همیشه ضروری هستند اما به ندرت شرطی كافی می باشند.

دوم اینكه اهل شك باید بیاموزند كه همیشه نه فقط موضوعات خاص را از نظر اهمیت اطلاعاتی كه دارند مورد بحث قرار دهند كه همچنین اشاره های ضمنی را كه تغییر دادن باور های مورد نظر برای جهان بینی مبنایی و نظام عقیدتی اشخاص مبتلابه در پی خواهند داشت. متاسفانه مخاطب قرار دادن نظام های عقیدتی بیش از اندازه پیچیده تر و اضطراب آور تر است تا صرفاً مطرح كردن شواهد ضد و نقیض. شك اندیشان باید معنا و مفهوم داده هایشان را در برابر نیاز مغز جهت حفظ و نگهداری نظام عقیدتی خود مورد بحث قرار دهند تا بتوانند مفهومی از انسجام، ثبات و نظارت در زندگی را همچنان پابرجا نگه دارند. شك اندیشان باید در مباحثه پیرامون موضوعات مربوط به فلسفه های بنیادین و اضطراب وجودی کارآمد شوند، یعنی در خصوص چیزهایی كه هر زمان كه باورها مورد چالش قرار می گیرند به شدت تحریك می شوند. هر ذره ی این وظیفه همانقدر كه فلسفی و روان شناسانه است به همان مقدار نیز علمی و مبتنی بر داده ها است.

سوم و آنچه شاید از بقیه ی موارد مهم تر باشد این است كه اهل شك لازم است همیشه از این مسئله آگاه باشند كه برای مردم چقدر دشوار است وقتی می بینند كه عقایدشان به چالش کشیده می شود. چنین موردی به معنای واقعی كلمه تهدیدی است نسبت به برداشتی که مغز ما در خصوص مسئله ی ادامه ی حیات خود دارد. در حالت دفاعی قرار گرفتن انسان ها در یك چنین شرایط و موقعیت هایی كاملاً طبیعی است، زیرا مغز احساس می كند كه در حال نبرد برای زندگی یا مرگ خود است. مایه ی تاسف است كه چنین عملی می تواند به رفتاری بیانجامد كه تحریك كننده، خصمانه و حتی شرورانه است، اما در هر حال قابل درك نیز هست.

لازم ترین اندرز برای شك اندیشان این است كه بدانند مردم معمولاً  هنگامی كه به مبارزه فرا خوانده می شوند ابداً قصد آن ندارند كه حقیر، ناسازگار، تندخو یا احمق جلوه كنند. این نبردی است برای بقاء. تنها راه موثر برای كنار آمدن با این نوع از حالت تدافعی كاستن از شدت نبرد است و نه شعله ور تر كردن آتش آن. باید با واقعیت ماجرا به آن شکلی که هست برخورد کنیم، زیرا كنایه پرانی و رفتار طعنه آمیز یا به نحو تحقیر آمیز رفتار كردن با دیگری صرفاً به حالت تدافعی او جای پای مطمئنی می بخشد تا در جر و بحثی تلافی جویانه درگیر شود، یعنی آنچه احساس آنها را مبنی براینكه مورد تهدید قرار گرفته اند توجیه می كند (ما معمولاً با این نگاه شكاكانه که دیگران را آدم های نفهم، بی عاطفه و تندخویی محسوب می کند مبارزه می كنیم).

اهل شك فقط هنگامی در نبرد برای باورهای خردگرایانه به پیروزی خواهند رسید كه حتی در برابر واكنش های تدافعی دیگران به رفتاری ادامه دهند كه به طور مستمر بزرگ منشانه و سنجیده باشد، یعنی شیوه ی برخوردی که حاكی از ملاحظه كاری و احترام متقابل است. اهل شک بجای آنكه داده ها را با صدای بلند به رخ رقیب كشند باید از فریاد بپرهیزند.

و در نهایت اینكه باید برای تمامی شك اندیشان به خاطرآوردن این موضوع دلگرم كننده باشد كه بخش واقعاً حیرت انگیز ماجرا این نیست كه تعداد اندكی از باورها تغییر می كنند یا اینكه مردم می توانند تا این اندازه رفتاری غیر منطقی داشته باشند، بلكه این واقعیت است که به هر حال باورهای هر انسانی زمانی تغییر می کند. توانایی شك اندیشان در تغییر دادن عقاید شخصی خود در واكنش به داده ها حقیقتاً خود یک موهبت است، در واقع استعدادی بی مانند، نیرومند و گران قدر. این در حقیقت همان « عملكرد والاتر مغز » ماست كه در آن برخلاف بعضی از طبیعی ترین و بنیادی ترین نیازهای زیست شناختی عمل می شود. اهل شك باید  توان و به ویژه مخاطراتی را كه این استعداد به آنها ارزانی داشته ارج نهند. آنها در تملك خود مهارتی دارند كه می تواند در عین حال مهیب، دارای قابلیت تغییر زندگی و توانا برای ایجاد رنج باشد. به هنگام متوجه ساختن این توانایی به سوی دیگران باید از روی احتیاط و خرد عمل شود. به مبارزه طلبیدن عقاید و باورهای دیگران باید پیوسته از سر مسئولیت و دلسوزی انجام گردد.

شك اندیشان باید به خاطر بسپرند كه همیشه چشم به هدف اصلی خود داشته باشند. آنها باید توجه خود را به چشم انداز آینده معطوف گردانند و باید برای پیروزی در جنگ صرفاً به خاطر باورهای خردمندانه تلاش كنند و نه در نبردی تا سرحد مرگ برای غلبه یافتن در هر رزمی که شد، یا بر هر فرد یا باوری که بود. نه تنها لازم است كه شیوه ها و داده های شك اندیشان درست و پاكیزه، بی واسطه و بدون تعصب و پیشداوری باشد كه حتی طرز رفتار و سلوك آنها به همچنین.

ـــــــــــــــــــــــــــ

1: گرملین = موجود جن مانند خیالی و كوچكی كه به شوخی گفته می شود باعث خراب شدن هواپیما ها و به هم خوردن كارهاست. فرهنگ پیشرو آریان پور.

Why Bad Beliefs Don’t Die by Gregory W.Lester

Skeptical Inquirer

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: