فيلسوف و آيت الله

سپتامبر 14, 2012

وسلي يانگ (1)

برگردان علي محمد طباطبايي

تاریخ انتشار اول جمعه 25 تير 1384

در 1978 ميشل فوكو به عنوان يك روزنامه نگار غير حرفه اي جهت تهيه گزارش از انقلاب در حال انجام به ايران رفت. گزارشات او ـ كه اكنون به طور كامل با ترجمه ي انگليسي به بازار آمده است ـ بر توهمات روشنفكرانه ي زمانه ي ما نور تازه اي مي افكند. فيلسوف فرانسوي ميشل فوكو با اين سخنان به استقبال موج روبه افزايشي رفت كه فرمانرواي مستبد طرفدار نوگرايي ايران يعني محمد رضا شاه پهلوي را در ژانويه ي 1979 از قدرت خلع نموده و به جايش يكي از غير ليبرال ترين رژيم ها يعني دولتي شيعه به رهبري (آيت الله) خميني را قرار داد: « اين شايد اولين شورش بزرگ بر ضد نظام هاي جهاني است، يعني آن نوع طغيان كه هم مدرن ترين و در عين حال نامعقول ترين است ».

فوكو صرفاً از صندلي خود در پاريس به منبر نرفته بود. در پائيز 1978 در حالي كه حكومت شاه در شرف فروپاشي بود، او به عنوان يك گزارش گر تازه كار دو بار به ايران مسافرت نمود تا به گفته ي خودش به عنوان يك روزنامه نگار غير حرفه اي و تازه كار نظاره گر ظهور رويدادهاي در حال انجام در آنجا باشد. او در مصاحبه اي با يك روزنامه نگار ايراني منظور خود از اين سفر را اين گونه توضيح مي دهد: « ما بايد در اينجا در محل تولد انديشه ها باشيم، انفجار رو به بيرون نيروي آنها را نه در كتاب ها شرح دهيم، كه در خود حوادثي كه اين نيرو را متجلي مي سازد، در مبارزه اي كه در باره ي انديشه ها به راه افتاده است، چه در طرفداري و چه بر ضد آنها ».

در حالي كه بسياري از ليبرال ها و چپ گرايان از شورش پوپوليستي كه توده هاي غير مسلح را به جنگ يكي از مجهز ترين ارتش ها مي فرستاد جانبداري مي كردند، اما هيچ كدامشان اعلان قدرت رو به افزايش اسلام راديكال را با همان احساسات و شور هيجان پرتكلفي خوشامد نمي گفتند كه فوكو در تاخت و تازهاي مختصر خود در گزارش هاي خبري اش مطرح مي ساخت و هرگز هم ديگر تكرار نشد.

فوكو مشتاقانه مي نويسد: « اين جنبش به عنوان يك نهضت اسلامي مي تواند تمامي منطقه را مشتعل سازد، ناپايدارترين رژيم ها را سرنگون كرده و مايه ي آشفتگي مستحكم ترين آنها شود. اسلام ـ كه صرفاً يك دين نيست بلكه شيوه ي تمام و كمال از زندگي، تبعيت از يك تاريخ و يك تمدن است ـ شانس خوبي دارد كه با توجه به وجود صدها ميليون مسلمان به يك بشكه ي عظيم از باروت تبديل شود ».

فوكو هفت گزارش براي صفحه ي نخست مهمترين روزنامه ي ايتاليا يعني كورويردلاسرا نوشت و سپس مقاله هاي ديگري براي روزنامه هاي فرانسوي زبان. اما تا قبل از انتشار كتاب كوين اندرسون و ژانت آفاري در ماه گذشته، يعني كتابي با عنوان « فوكو و انقلاب ايران (انتشارات شيكاگو)»  و كتابي كه در واقع اولين برگردان كامل نوشته هاي فوكو در باره ايران به زبان انگليسي است، فقط تعداد اندكي از محققين انگليسي زبان بودند كه چون در هر حال آنچه فوكو مي نوشت و مي گفت را مورد بررسي قرار مي دادند، با تمامي نوشته هاي او در باره ي انقلاب ايران نيز آشنايي داشتند.

ماجراجويي هاي ميشل فوكو در ايران به گفته ي جيمز ميلر ـ شخصي كه در سال 1993 زندگي نامه اي در باره ي ميشل فوكو و با عنوان « اشتياق مصيبت بار ميشل فوكو » به رشته ي تحرير در آورد و كتاب وي يكي از معدود روايت هاي انگليسي زبان از آن واقعه را در بر مي گيرد ـ يك خطاي تراژيك و همزمان كمدي بود و از هر جهت برازنده ي سنت طولاني از روشنفكران كم اطلاع و ناآگاه فرانسوي كه در باره ي انقلاب هاي دور از اروپا موعظه مي كنند. در واقع جستجوي فوكو براي آلترناتيوي كه مي بايست جايگزيني مطلقاً از نوع ديگر براي ليبرال دموكراسي گردد به نظر مي رسد كه در پرتو اتفاقات بعدي در جهان اسلام به طرز عجيبي شتابزده بود و امروزه ديگر جستجو براي سنت هاي اسلامي قابل مقايسه با ليبرال دموكراسي باعث تعجب بسيار مي گردد. ليكن در دوره اي كه دين در سياست دوباره باب شده است و ليبرال هاي غربي به دو گروه ضد امپرياليست ها و طرفداران مداخله در امور داخلي كشورها تقسيم شده اند، آميزه ي عجيب فوكويي از ناداني و روشن بيني در باره ي اسلام گرايان عبرت آموز باقي مي ماند.

هنگامي كه فوكو به تهران رفت، او مهمترين روشنفكر مطرح فرانسوي بود و مشهور براي نقدي از مدرنيته كه به كمك تشريح و موشكافي سختگيرانه ي نهادهاي مدرن انجام گرديده و خرد متداول را در باره ي زندان ها، ديوانگي و جنسيت معكوس ساخته بود. فوكو در اثر مشهور خود « انضباط و تنبيه » چنين استدلال مي كند كه ليبرال دموكراسي در حقيقت يك « جامعه ي انضباطي » است كه با خشونت جسماني كمتري تنبيه مي كند تا با كارايي بيشتري مجازات كرده باشد. ضدروايت او از فلسفه ي روشنگري با اختصار بيشتري چنين القا مي كند كه نهادهاي مدرن كه به تصور ما، ما را رهايي مي بخشند در واقع ما را در شيوه هاي موذيانه به بردگي مي گيرند.

در پائيز 1978 مجموعه اي همچنان رو به افزايش از تظاهرات خياباني و تلافي جويي ها و كشتار بي رحمانه ي پليس ايران شاه و توده ي مردم را در برابر يكديگر قرار داد. قيام مردم متشكل از ائتلاف وسيعي بود از كمونيست ها، دانشجويان چپ گرا، ملي گرايان سكولار، سوسياليست ها و اسلام گرايان. ليكن در اواخر 1978 اسلام گرايان ـ كه توسط (آيت الل)ه خميني از پاريس، شهري كه درواقع مدت ها بود به مركزي براي تبعيديان ايران تبديل شده بود، هدايت مي شد ـ به بخش اصلي و مسلط در آن ائتلاف در آمدند. در ژانويه ي 1979 شاه از مقام سلطنت كناره گيري كرد و (آيت ال)له خميني در فوريه ي 1979 در شادماني پرشور مردم وارد ايران شد.

فوكو به گفته ي آندرسن و آفاري به ويژه در ميان ناظرين غربي در پذيرش و استقبال از جناح اسلام گرايان انقلاب عملاً تنها بود. در حقيقت فوكو چپ گراهاي سكولار را كه تصور مي كردند مي توانند اسلام گرايان را به عنوان سلاحي براي مقاصد خود مورد استفاده قرار دهند به مسخره مي گرفت. به باور او فقط اسلام گرايان بودند كه « به طور كامل اراده و خواست عموم يكپارچه ي مردم » را منعكس مي ساختند.

به نوشته ي آندرسن و آفاري انقلاب ايران به برخي از دلمشغولي هاي مختص فوكو روي خوش نشان مي داد ـ همچون طغيان خودجوش، ايستادگي در برابر قدرت نهادينه شده، كاوش مرزهاي عقلانيت و خلاقيتي از بند رسته در انسان هايي كه حتي آماده ي پذيرش مرگ بودند. انقلاب همچنين با علائق در حال شكوفايي او با يك « معنويت سياسي » (كه منظور از آن بازگشت دين به سياست بود، پديده اي مشكوك در فرانسه ي شديداً سكولار) كه ظهور آن در آن زمان هنوز تحت تاثير جنگ سرد از نظر ها پنهان مانده بود همخواني داشت. اين اشتغالات ذهني فوكو را هم نسبت به قدرت دين سياسي حساس تر مي ساخت و هم البته در كوچك شمردن و دست كم گرفتن خطرات آن انقلاب ديني مستعد تر مي نمود. فوكو در مقاله اش اسلام گرايان را با ساوانارولا، آنا بابتيست ها و طرفداران ستيزه جوي نهضت پاك ديني كرامول مقايسه مي كرد. منظور او از اين مقايسه ها البته بهتر نشان دادن اسلام گرايان بود.

فوكو در مصاحبه اي با يك روزنامه نگار ايراني كه در ديدار اوش در سپتامبر 1978 انجام گرديد به وضوح سرخوردگي و ياس خود را از تمامي ايدئولوژي هاي غربي و اشتياقش براي ديدن « يك تصور و خيال سياسي    ديگر » كه از انقلاب ايران ظاهر مي گردد آشكار نمود. به عقيده ي او « سرمايه داري صنعتي » به عنوان « خشن ترين، وحشي ترين، خودخواه ترين، و كم صداقت ترين جامعه ي سركوب گري است كه احتمالاً مي توان تصور نمود ». ناكامي كمونيسم كه فوكو نيز با آن توافق زيادي نداشت به باور او ما را « از نظر گاه انديشه ي سياسي در نقطه ي صفر » رها كرده. او ادامه مي دهد كه « هر روشنفكر غربي كه اندكي صداقت داشته باشد نمي تواند در باره ي آنچه در مورد ايران به گوش مي رسد بي تفاوت بماند ».

براي اندرسن كه محقق علوم سياسي در Purdue University است، علاقه و اشتياق بي پرواي فوكو براي اسلام گرايان به نظر مي رسيد كه با وجه ي عمومي او مغايرت دارد. اندرسن در مصاحبه اي كه به تازگي با او انجام گرديده مي گويد: « ما فوكو را به عنوان انديشمندي بسياري خوددار و غير احساساتي تصور مي كنيم كه در برابر رومانتيسم انقلابي مصونيت دارد، رومانتيسمي كه بر روشنگراني مستولي گرديده بود كه بر فجايع استالين يا مائو سرپوش مي گذاشتند. ليكن در اين مورد بخصوص فوكو بيشتر ديدگاه هاي انتقادي اش را در باره ي آنچه در ايران مشاهده مي كرد كنار گذارد. در اين جا او يك فيلسوف بزرگ ديگر در اختلاف نظر بود اما در مشاهداتش در ايران همه جا فقط وحدت كلمه را مي ديد ».

نويسندگان كتاب راه هاي ميان بر و گريزهايي كه فوكو را به نظرگاه متمايزش كشانده بود به دقت مورد بررسي قرار مي دهند. براي مثال او قرائت غير متعارف از اسلام علي شريعتي، جامعه شناسي متولد ايران كه در فرانسه تحصيل كرده بود را بدون هر گونه نقدي مي پذيرفت. شريعتي كسي بود كه يك ايدئولوژي ستيزه جويانه ي اسلامي را اشاعه مي داد كه در آن شهادت به عنوان تنها مسير حقيقي براي رستگاري معرفي    مي شد. شريعتي همچنين از يك ايدئولوژي اسلامي سخن به ميان مي آورد كه از ميان عناصر غربي        مي گذشت و اين تصور را ايجاد مي كرد كه يك ايدئولوژي يكدست و تمام عيار است. وي طرفدار برداشتي اسطوره اي از مذهب شيعه به عنوان ديني تاريخي براي مقاومت بود، در حالي كه در حقيقت آن مذهب توسط قدرتي خودكامه در قرن 17 ميلادي به ايران تحميل شده بود و بيش از آن كه در برابر قدرت هاي مستبد مقاومت كند با آنها همكاري مي كرد.

و البته فوكو هركز حقوق زنان را در اسلام تا آخرين مقاله ي نااميدانه اش در لوموند در مي 1979 مورد توجه قرار نداد. اين هنگامي بود كه زني ايراني با نام مستعار آتوسا ح. كه در پاريس در تبعيد زندگي مي كرد در نوامبر 1978 نامه اي به روزنامه ي نوول اوبزرواتور  نوشت و فوكو را به خاطر حمايت غير انتقادي اش از راه حلي كه بدتر از خود معضل اصلي بود شديداً به باد انتقاد گرفت. اما فوكو با بي قيدي ادعاي آن زن ايراني را به عنوان يك نفرت فروش ضد اسلامي وارد ندانست.

ليكن شور و اشتياق فوكو براي انقلاب ايران به سرعت به ياس و نوميدي تبديل شد. ابتدا وي به خوانندگانش اطمينان داده بود كه « در بحث حكومت اسلامي منظور ابداً رژيم سياسي كه در آن روحاني ها نقش نظارتي يا كنترلي داشته باشند نيست » و اين كه « ما شاهد يك حكومت (آيت الله) خميني نخواهيم بود ». يك ماه پس از آن راي دهندگان ايراني به طرزي قاطع ايران را به عنوان يك جمهوري اسلامي تحت حكومت (آيت الله) خميني تعين نمودند و سركوب زنان، مخالفان سياسي و اقليت هاي ديني كه مي توانست مشخصه ي چنين رژيمي باشد آغاز گشت. در پائيز 1978 فوكو بي اعتمادي انقلاب (ايران) به افراط در پيروي از قانون را ستود. اما در بهار 1979 نامه اي سرگشاده به نخست وزير ايران بازرگان نوشت و در آن توجه و احترام به حقوق قانوني متهمين را مصرانه درخواست نمود.

فوكو كه در 1984 در گذشت از وارد شدن به مباحثه در خصوص اشتباه هاي احتمالي اش صرف نظر كرد، آن هم به رغم مناظره تندي كه در فرانسه در باره ي انديشه هايش در خصوص ايران به راه افتاده بود. سخن آخرين او در باره ي آن ماجرا مقاله اي در 1979 با عنوان « آيا شورش بي ثمر است ؟ » بود كه به مسير انحرافي انقلاب ايران اعتراف مي كرد اما اصول شورش را مورد تاكيد مجدد قرار مي داد. هرچند آفاري و اندرسن حدس مي زنند كه اين عدم تمايل وي براي وارد شدن به موضوع و تجديد نظر در يكدنگي اش در برابر فلسفه ي روشنگري نشانه هايي بودند از انساني كه توسط تجربه تاديب مي شد.

سنت ديرينه اي وجود دارد از روشنفكران غربي كه به خارج ميروند تا مدح و ثناي انقلابي ها در سرزمين هاي دور دست را بگويند و در آنها تحقق اميدهاي روشنفكرانه ي خودشان را بيابند. ليكن طنز استقبال فوكو از انقلاب ايران اين بود كه روشنفكران قبلي كه در وصف حاكميت هاي مستبد سرود مي خواندند گرايش به آن داشتند كه در مجموعه اي از عقايد از وجود هاي مطلق ـ ماركسيسم، هومانيسم و خردگرايي ـ سهيم باشند، يعني همان چيزي كه فوكو به عنوان مهم ترين فعاليت خود سعي در واژگون كردنش داشت. اما وي به جاي آن كه رويدادهاي ايران را از ديدگاهي انتقادي مورد بررسي قرار دهد، در صدد آن برآمد آنچه را بشوند كه او به عنوان صداي راستين مردم شورشگري كه در حاشيه بودند تلقي مي كرد و او گذارد كه به اين ترتيب تبديل به سخنگوي آنها شود. نتيجه ي آن تمايزي از آب درآمد كه هيچ گونه تفاوتي با قبل نداشت.

اندرسون مي گويد كه مناظره در باره ي اين نوشته هاي 25 ساله هنگامي اهميت خود را مي يابد كه بعضي از چپ گرايان نيروي بيشتري را وقف انتقاد از حكومتي مي كنند كه حقير مي شمرند و نه بر عليه نهضت اسلام گرايان افراطي كه تمامي ايده آل هايي كه آنها گرامي مي دارند را زير پا مي گذارند.

اندرسون مي گويد: « اين گونه نيست كه اسلام گرايي افراطي از ترقي خواهان و ليبرال هاي غربي نمره ي قبولي گرفته باشد، بلكه موضوع اين است كه بسياري از آنها به اندازه ي كافي به صورت انتقادي برخورد    نمي كنند. وقتي بعضي از افراد اهل جدل انديشه هاي ساده انگارانه اي در باره ي « فاشيسم اسلامي » مطرح مي سازند، اين گرايش وجود دارد كه گفته شود چنين هم نيست. اما حقيقت آن است كه در حالي كه اسلام گرايي افراطي داراي جنبه ها و چهره هاي بسياري است، اما در همه حال آنها ضد فمينست و اقتدارگرا هستند و در هيج كجا در برابر اديان ديگر يا در برابر قرائت هاي ديگر از اسلام اهل مدارا نيستند. اين نهضت هاي سنت گرا و واپس گرا شايد با يك دولت بوش محافظه كار در نزاع باشند ـ اما چنين نزاعي باعث نمي شود كه آنها كمتر محافظه كار يا كمتر واپس گرا باشند. بحث در باره ي فوكو به ما كمك مي كند كه به همه ي اين ها اهميت و برجستگي خاصي ببخشيم ».

اما ساير محققيني كه در باره ي فوكو به بررسي پرداخته اند در تغيير وي به سوي معنويت سياسي ارزشي ماندگار مي بينند. جيمز برنار يك كشيش يسوعي كه در كالج بوستون فلسفه تدريس مي كند و كتاب هاي چندي در باره ي فوكو و الهيات نوشته است در استقبال آخرين فوكو از معنويت منبعي براي انديشيدن در اين باره كه چگونه بايد سياست و دين را با هم ادغام نمود مي بيند. وي مي گويد: « گفتمان ديني، قدرت عظيمي در برانگيختن مردم براي منفعل نماندن و فراتر از منافع شخصي خود را ديدن دارد و فوكو اين توانايي را داشت كه اين موضوع را و علاوه بر آن سكولاريسم همه جا گير زندگي روشنفكر فرانسوي را ببيند، توانايي كه كاملاً قابل توجه بود.  خوب يا بد، معنويت سياسي با ما است، و فوكو كسي بود كه به ما در متمركز نمودن نگاه خود بر آن كمك بسيار نمود ».

وسلي يانگ نويسنده ي نشريه هاي نيويورك آبزورو، نيوزدي و نيويورك تايمز است.

1: The Philosopher and the Ayatollah by Wesley Yang

boston.com

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: