تاریخ مختصری از نوگرایی و مدرنیته (3- انقلاب دوگانه)

سپتامبر 4, 2012

انقلاب دوگانه

برگردان علی محمد طباطبایی

منبع دانشنامه بریتانیکا

جامعه ی مدرن منشاء خود را به دو شورش بزرگ در قرن هژدهم مدیون است، یكی سیاسی و دیگری اقتصادی. هر دوی آنها بخشی بودند از الگویی وسیع تر از تغییراتی كه از زمان رنسانس و جنبش اصلاح دینی غرب را نسبت به سایر نقاط جهان بر مسیر جداگانه ای از پیشرفت و تكامل قرار داده بودند. این الگو كه خردگرایی و سرانجام سكولاریسم را در خود گنجانده بود همان میراث پروتستان ها بود، اما همچنین ظهور علم را، هم به عنوان یك روش و هم به عنوان موضوعی قابل اجرا در خود داشت. هردوی آن ها در حدود اواخر قرن هژدهم در رویدادهایی قابل انفجار به اوج خود رسیدند. مورد اولی به ایجاد انقلاب های سیاسی در آمریكا و فرانسه كمك نمود، و دومی با خلق فضایی رسانا برای ابداعات فنی، یكی از عناصر اصلی در ظهور انقلاب صنعتی بریتانیای كبیر بود.

انقلاب های آمریكا و فرانسه ویژگی سیاسی جامعه ی مدرن را در ایجاد حكومت هایی دموكراتیك و قانونمند بنا نهادند. اما معنای آن این نبود كه هر حكومتی از آن بعد به طور اجتناب ناپذیری دارای چنین خصلت هایی بود، بلكه حتی دولت هایی كه آشكارا چنان نبودند، غالباً ادعایشان این بود كه حكومت هایی قانون گرا و مردمی هستند. از زمانی كه آن انقلاب ها به جریان افتادند، برای تقریباً تمامی متفكرین روشن گردید كه دیگر هیچ نظام سیاسی از آن پس نمی تواند بدون آن كه از بعضی جهات بر « اراده ی   مردم » قرار داشته باشد ادعای مشروعیت كند. دقیقاً همین پیام بود كه به طور بی نظیری توسط نجیب زاده ی روشن بین و فرانسوی آلكسی دوتوكویل در آثارش « رژیم باستانی و انقلاب » (1865) و دیگری « دموكراسی در آمریكا » (40 ـ 1835) شرح داده می شد.

این كه اعتقاد به مشروعیت نوین و دموكراتیك می توانست، و امكانش وجود داشت، كه توسط دیكتاتوری های وجیه المله و قانونمند مانند نظام های دیكتاتوری ناپلئون سوم در فرانسه یا آدولف هیتلر در آلمان نیز ادعا شود، نشان می داد كه تا چه اندازه آرمان دوگانه ی دموكراسی و بهانه ی اعتقاد به قانونگرایی به مسئله ی مهمی تبدیل شده بود. اما آنها بی اندازه انعطاف پذیر هم نبودند. اندیشه ی ضمنی توافق و رضایت مردمی كه دوباره توسط تعدادی از پادشاهی ها و امپراتوری های از مد افتاده باب گردیده بود، قبل از پیشروی نظریه ی دموكراتیك معاصر به آن شكلی كه در انقلاب های آمریكا و فرانسه پرورانده شد، ساقط گردید. در بریتانیا این پیشروی طی افزایش تدریجی حق رای در قرن نوزدهم به وقوع پیوست. در روسیه و اروپای شرقی و مركزی، انقلاب های خشونت آمیز، شكست در جنگ و گرایش های ملی گرایانه و مركز گریز شیوه هایی از آب در آمدند كه توسط آنها رهبران سرسخت و مستبد سیاسی مغلوب گردیدند.

اما حكومت قانونمند و دموكرات ـ حال چه با اكراه پذیرفته شده بود، چه توسط انقلاب های مردمی غالب آمده بود و یا توسط نخبگان طرفدار نوگرایی از بالا تحمیل شده بود ـ در نهایت به عنوان تنها واحد سیاسی كاملاً مشروع جامعه ی مدرن مورد پذیرش عموم قرار گرفت. حكومت هایی كه از این قاعده دور می افتادند، مانند رژیم های سابق كمونیستی در اروپای شرقی یا دیكتاتوری های آفریقایی و آمریكای لاتین، برای نشان دادن توجیهی مفصل و قابل قبول از رفتار خود احساس اجبار می كردند. گاهی چنین پاسخ هایی، تكذیب صریحی است از آن كه رژیم زیر سوال رفته نقیض یك دموكراسی مشروع و قانونمند است، هرچند كه آنها به طور كل، به شرایط ویژه یا اضطراری متوسل می شوند. از این رو دموكراسی های تمام و كمال گاهی برای مدت ها هدفی ادعایی باقی می مانند. لجاجت و سرسختی كه به كمك آن غالب این سفسطه بازی ها ابراز می گردد و اكثراً  به رغم شواهد آشكار عكس ادعای مطرح شده است، روشن ترین گواه از قدرت تجویزی آرمان دموكراتیك در جامعه ی مدرن است.

انقلاب آمریكا به آرایش سیاسی جامعه ی مدرن جزء تكمیلی دیگری اضافه نمود. این انقلاب اصل حق تعیین سرنوشت را مورد تاكید قرار داد. فقط آن حكومت هایی مشروعیت داشتند كه در آن ها مردمی با فرهنگ مشترك بر سرزمینی مشترك حكومت می كردند. حكومت خارجی، یا حكومتی متشكل از نخبگان بیگانه، مانند آنچه در امپراتوری های عثمانی و هابزبورگ وجود داشت، غیر طبیعی دانسته می شد. فقط دولت ـ ملت ها بودند كه به عنوان موجودیت های سیاسی طبیعی پذیرفته می شدند و فقط آنها مشروعیت داشتند. « حق ملی تعیین سرنوشت » به یكی از قدرتمند ترین تكیه كلام های ایدئولوژی ها، چه لیبرال و چه تندور كه به نحو گسترده ای حكومت های مدرن قرن نوزدهم و بیستم را تشكیل می دادند تبدیل شده بود.

این كه مطالبه ی چنین حقی می توانست موردی شدیداً گنگ و مبهم باشد، همچون در مورد خود دموكراسی، به ویژه در تجزیه ی اروپای مركزی و شرقی نشان داده شد، یعنی هنگامی كه پرسش از این كه كدام ملیت فرضی می بایست مبنای حكومت جدید قرار می گرفت باعث گردید كه گروه های قومی به طرزی كوبنده و كشنده از یكدیگر جدا شوند. در قلمروی شدیداً چند نژاده ی آنچه اتریش ـ مجارستان قبل از 1918 بود، چه كسی می بایست یك گروه ملی و مستقل تشكیل دهد ـ مجارها، اسلوواكها، كروواتها،    صرب ها یا رومانی ها؟ آنچه فقط می توانست در یك چنین موقعیتی حلال نهایی باشد قدرت بود، به طوری كه رومانی جدید به اقلیت هایی با جمعیت كلان از مجارها و ساكسون ها در داخل مرزهای ملی خود منتهی گردید، در حالی كه یوگوسلاوی تعدادی از گروه های قومی را در خود گنجانده بود كه نسبت به آنچه در پادشاهی اتریش ـ مجارستان وجود داشت از نظر فزونی تنوع كمتر نبود. اما برای بار دیگر، این دشواری های اجرایی نبودند كه مسئله اصلی را تشكیل می دادند. همچون در مورد دموكراسی، این اندیشه ی ناب ملی گرایی بود كه به نیروی وسوسه كننده ای تبدیل شده بود. و همین كه یكبار توسط غرب ابداع كردید، دیگر نمی شد در همانجا نگهش داشت. همراه با دموكراسی، ملی گرایی یكی از اندیشه های دیگری بود كه جذب مستعمره های قدرت های غربی گردید، و به عامل قدرتمندی در فروپاشی امپرتوری های برون مرزی اروپایی تبدیل شد.

اگر انقلاب های آمریكا و فرانسه الگوهای سیاسی جهان مدرن را طراحی كرده بودند، انقلاب صنعتی بریتانیا نیز الگوی اقتصادی آن را پایه ریزی نمود. تغییراتی كه طی قرن نوزدهم در بریتانیا به وقوع پیوست به یك الگوی نخستین از صنعتی شدن تبدیل گردید. انتخاب كردن مسیری كه به صنعتی شدن می رسید ـ و انتخاب نكردن آن معنایش پذیرفتن مخاطره ی عقب ماندگی و وابستگی بود ـ با تقلید آگاهانه از انقلاب صنعتی بریتانیا برابر فرض می شد، زیرا بریتانیای كبیر پیشاهنگ كشورهای صنعتی جهان محسوب می شد و الگوی دیگری برای این انتخاب وجود نداشت. حتی بعد ها كه روشن گردید الگوی بریتانیایی برای صنعتی شدن احتمالاً الگویی نبود كه منحصراً معتبر باشد یا به شكل جهانگستری قابل اجرا، شكل كلی جامعه ای كه در مسیر انقلاب صنعتی ظاهر گشت به نحو گسترده ای به عنوان نمونه ی بارز و واقعی به شمار آمد.

بعضی رویدادها و گرایشات در نمونه ی بریتانیایی (از پیشرفت) به عنوان شاخصی از پیشرفت صنعتی به معنای دقیق كلمه مورد توجه قرار می گرفت. از جمله ی آنها مهاجرت روستائیان به شهرها، تراكم كارگران در شهرهای جدید صنعتی و كارخانه ها و ظهور تمایز های جدید میان زندگی خانوادگی و زندگی حرفه ای و میان كار و فراغت بود. آن ها مفاهیمی بودند كه برای طبقات وسیعی از انسان ها اهمیت پیدا كرده بودند. چنین ویژگی هایی به همراه بسیاری جنبه های دیگر، در تصویر قدرتمندی از صنعتی شدن به عنوان یك كل و به عنوان یك نظام اجتماعی جدید و شیوه ای برای زندگی تركیب شدند.

باید خاطر نشان شود كه خود بریتانیایی ها چندان نقشی در اشاعه و ترویج این تصویر از صنعتی شدن نداشتند، حد اقل تا آنجا كه چنین تصویری به روایتی نظام یافته از جامعه برگردانده شد. در واقع بعضی تصاویر و نمادهای تاثیر گذار از زندگی شهری و صنعتی از نویسندگان انگلیسی مانند چارلز دیكنز و الیزابت گاسكل دستچین می شدند. اما این وظیفه به دیگران محول شد، یعنی به جوامعی كه به تازگی پیمودن راه صنعتی شدن را آغاز كرده بودند تا برداشت های هنرمندانه ی خود (از صنعتی شدن) را به یك تحلیل نظام یافته از جامعه ای جدید در هم آمیزند. خارجی هایی مانند الكسی دوتوكویل، فردریش انگلس و كارل ماركس تغییراتی را كه در انگلستان مشاهده می كردند مورد تامل و بررسی قرار می دادند. آنها متقاعد شده بودند كه آنچه در انگلستان در حال انجام بود با دقتی كمتر یا بیشتر در جوامع دیگری نیز كه در معرض صنعتی شدن قرار گرفته بودند تكرار می گشت. از این رو بریتانیای صنعتی می توانست به عنوان یك آزمایشگاه اجتماعی بسیار ارزشمند برای جوامع دیگر نگریسته شود. آثاری از قبیل « شرایط طبقه كارگر در انگستان سال 1844 » (1845) از فردریش انگلس و « سرمایه » (1894 ـ 1868) تجربه ی بریتانیایی از صنعتی شدن را مورد برری قرار دادند تا نوری جدید بر جریان كلی صنعتی شدن بتاباند. از طرف دیگر بررسی تجربه ی بریتانیایی از صنعتی شدن، به خاطر توصیه هایی كه برای تكامل و پیشرفت آینده می نمود ـ چه آینده ی بریتانیا و چه هر كجای دیگر ـ اهمیت بسیاری داشت. از طریق چنین آثاری، انقلاب صنعتی بریتانیا به مایملكی نه فقط بریتانیایی بلكه متعلق به تمامی جهان تبدیل گردید. احساس می شد كه تمامی جوامع، بالاخره شهر زغالسنگی خود را خواهند داشت، نامی كلی كه از رمان « روزگار سخت » چارلز دیكنز (1854) برداشت شده بود، و تصور می شد كه تمامی جوامع به ایدئولوژی و تشكیلات صنعتی از همان قسمی خواهند رسید ـ یعنی آنچه آلمان ها به آن منچستریسم می گفتند ـ كه ناظران قرن نوزدهم آن را با برترین شهر صنعتی جهان ارتباط می دادند. منچستر عملاً نمادی از جامعه ی صنعتی جدید بود، و از این رو تصویری از آینده ی جهان. بنیامین دیسرائیلی سیاستمدار و نویسنده ی انگلیسی در رمان معروف خود Coningby (1844) می نویسد:     « عمر دوران بدبختی ها به سرآمده است . . . آیا شما منچستر را دیده اید؟ ».

یكی از پیامدهای این گرایش جدید در تعمیم تجربه ی بریتانیا به سایر نقاط جهان این بود كه خود ایده ی صنعتی شدن از جهت اهمیت و گستره رشد كرد. سپس نوبت به نمادگرایی و تجسم بخشیدن به نه فقط تغییرات اقتصادی و فنی كه در بطن آن قرار داشتند، بلكه حتی به سایر تغییرات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی رسید كه به نظر می آمد اساساً با صنعتی شدن مرتبط هستند، چه به عنوان علت هایی برای آن و چه ضمیه ها یا نتایجی حاصل از آن. از این رو جنبش دموكراتیكی كه توسط انقلاب های آمریكا و فرانسه آغاز شده بود، به عنوان دگرگونی های اجتناب ناپذیر سیاسی تلقی می شد كه دیر یا زود می بایست با هر حركتی كه به سوی یك جامعه ی صنعتی می رفت همراهی می نمود. به صورتی مشابه تغییرات در زندگی شهری، در شكل و رفتار در خانواده، در ارزش های فردی و اجتماعی و در دیدگاه روشنفكری، تماماً به عنوان آنچه با صنعتی شدن مرتبط بودند نگریسته می شد. جامعه ی صنعتی به عنوان مظهر جامعه ی مدرن به شمار      می آمد، و از طریق ذره بینی كه صنعتی شدن فراهم كرده بود، تحولات دوره های قبلی، مانند فردگرایی پروتستانی و انقلاب علمی، به عنوان پیش شرط ها یا پیش آگاهی هایی از صنعتی شدن تلقی می گردید، یعنی عناصری كه همگی در میان یك حركت نظام یافته و همه جانبه تری با هم ادغام شده بودند، و آنچه دارای منطق گریزناپذیر شخصی و جریان مربوط به خودش بود. این تصور غلبه یافته بود كه صنعتی شدن چیزی یكجا و به هم پیوسته است كه به همان شكل نیز باید ابتیاع شود.

 ادامه دارد . . .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: