از زخم های صادق هدایت تا هدایت صادقانه ی زخم هایمان (5)

مه 23, 2009

نگاهی انتقادی به عقده ی ادیپ

( پنجمین و آخرین بخش )

علی محمد طباطبایی

انتشار اول سال 81

این آخرین بخش از گفتار من در باره ی فروید و بوف كور است. خوانندگان محترم به خاطر دارند كه ابتدای بحث از كجا آغاز شده بود. نقد من در باره ی محتوای بسیار غم انگیز و مایوس كننده ی بوف كور عكس العمل هایی را بوجود آورد. دوستان بیشتر با حربه ی فروید و روان كاوی او به مبارزه آمده بودند لذا من نیز به سهم خود ناچاراً از همین رویكرد وارد معركه شدم و چنین تشخیص دادم كه چاره ی كار نقد متقابل فروید و عقده ی ادیپ است. در باره ی عقده ی ادیپ مفصل صحبت شد. در بخش پیشین نیز بعضی نقطه نظرات انتقادی در باره ی نظریه های فروید مطرح گشت و اینك به آخرین بخش رسیده ایم. ناگفته نماند كه دامنه ی بحث بسیار وسیع تر ازاین ها باید باشد لیكن در چارچوب مقالات كوتاه (كه در اینجا مورد نظر بوده است) باید به همین قدر اكتفا كنیم.

موضوع بخش پنجم را با نقد بزرگترین فیلسوف علم از نظریات شبه علمی (فروید و همكارانش) آغاز می كنم. در كشور ما سیر ریموند كارل پوپر شخصیتی ناشناخته نیست. هرچند حدس می زنم كه وی نزد طرفداران فلاسفه ی قاره ای و پست مدرن شأن و مرتبه ی چندانی نداشته باشد. البته چنین چیزی دور از انتظار هم نیست. یكی از مسائلی كه از دوره ی جوانی ذهن پوپر را به خود مشغول داشته بود تمیز دادن علم واقعی از علم دروغین بود. تا پیش از او برای چنین مواردی مهمترین ملاك اثبات گرایی بود. اما این چیزی بود كه به نظر پوپر كارساز نمی آمد. او پی برده بود كه اگر قرار باشد برای اثبات درستی یك نظریه به دنبال اثبات پذیری باشیم تقریباً می توان برای همه گونه نظریه چنین تاییداتی یافت. در آن زمان (دهه ی دوم قرن بیستم) وی كه كمابیش تحت تاثیر فروید و آدلر نیز قرار داشت و شخصاً با آدلر همكاری می كرد اما روز به روز بیشتر به نظرش می رسید كه پایه و اساس چنین نظریه هایی با مثلاً نظریه های فیزیكی آینشتاین بسیار متفاوت است. اما چگونه و در چه زمینه هایی؟ برای مثال طبق نظریه ی نسبیت آینشتاین اجرام بسیار سنگین می بایست بر نور نیز همچون بر ماده نیروی جاذبه اعمال كنند. چنین چیزی را آینشتاین شخصاً تجربه نكرده بود (واصولاً در آزمایشگاه امكان تجربه اش فراهم نبود) بلكه نتیجه ی منطقی نظریه هایش بود. در كسوف سال 1919 شرایطی فراهم گشت كه بالاخره این نظریه ی عجیب به اثبات رسید. پوپر پی برد كه اگر این كسوف خلاف نظریه ی آینشتاین را نشان می داد نظریه ی او ابطال شده بود بنابراین به این فكر افتاد كه شاید ملاك درست تر برای علمی بودن یك نظریه ابطال پذیری باشد و نه اثبات كردن آن. آیا در مورد نظریه های فروید، آدلر یا ماركس نیز امكان ابطال وجود داشت. جواب پوپر منفی بود. آنها از هرگونه آزمایش موفق بیرون می آمدند و یا به عبارت دیگر هرگز حالتی وجود نداشت كه پس از رخ دادنش نتوان آنرا از طریق یكی از این سه نظریه تببین یا توجیه نمود. بنابراین هرچه هم كه ممكن بود پیش آید برای آنها فرقی نمی كرد.    (نا گفته نماند كه دقیقاً همین مورد در باره ی مفسران پرمدعای ورزشی (یا حتی سیاسی) نیز صدق می كند. پس از انجام یك مسابقه ی ورزشی بسیار مهم و غالباً پس از دریافت نتیجه ی غیر قابل پیش بینی و عجیب چنین مفسرانی خواهند گفت كه ما از قبل اخطار داده بودیم كه اگر فلان كارها انجام نشود یا بهمان تغییرات داده نشود نتیجه ی بازی به نفع ما نخواهد بود. و اگر شما به آن گزارش مورد نظر مراجعه كنید خواهید دید كه تا حدودی حق با آنهاست، با این توضیح اضافی كه البته نوشتار آنها به طریقی است كه اگر نتیجه ی بازی به مساوی یا حتی به پیروزی نیز ختم می شد به اندازه ی كافی سرنخ هایی برای تایید نظریات مفسر مورد نظر در آن گزارش می شد یافت). در این زمینه پوپر در كتاب معروفش به نام حدس ها و ابطال ها چنین می گوید: « بیشتر ناراحتی من از آن بود كه آن سه نظریه ی دیگر، در عین اینكه به صورت علمی طرح شده بودند، در واقع بیشتر از آنكه به علم شباهت داشته باشند به اسطوره های ابتدایی شباهت داشتند. بیش از آنكه به علم نجوم (آسترونومی) شبیه باشند به احكام نجوم (آسترولوژی) شبیه بودند » (صفحه ی 42 ترجمه شادروان احمد آرام). وی چنین ادامه می دهد: « متوجه آن شدم كه آن دسته از دوستان من كه ستایندگان ماركس، فروید وآدلر بودند در تحت تاثیر عده ای از نكات مشترك میان این سه نظریه و مخصوصاً قدرت توضیح دهندگی آنها قرار داشتند. چنان می نمود كه این نظریه ها می توانند عملاً هرحادثه ای را كه در قلمرو وابسته به آنها اتفاق می افتاد توضیح دهند. مطالعه و تحقیق در هریك از آنها تاثیر یك مكاشفه یا الهام داشت كه چشمان شخص را برای دیدن یك حقیقت تازه و مستور از كسانی كه با آنها آشنایی ندارند باز می كند. پس از آنكه چشمان شما بدین ترتیب باز شد، در همه جا مثالهایی برای تایید آن خواهید یافت: جهان آكنده از دلایلی برای اثبات آن نظریه است. هرچه اتفاق می افتاد آنرا تایید می كرد. بنابراین حقانیت و راستی آن را آشكار می نمود و كسانی كه باور نمی كردند آشكارا مردمانی بودند كه نمی خواستند حقیقت آشكار را مشاهده كنند. كسانی كه از دیدن آن خودداری می كردند، یا بدان جهت بود كه نظریه را برخلاف مصالح طبقاتی خود تشخیص می دادند، یا به جهت محرومیت های ایشان بود كه تحلیل ناشده باقی مانده و به صدای بلند خواستار درمان بودند . . . یك نفر ماركسیست ممكن نبود روزنامه ای را باز كند و در هر صفحه ی آن تاییدی از نظر خود در تفسیر تاریخ نبیند، نه تنها در اخبار بلكه در شكل عرضه ی آنها و البته مخصوصاً در آنچه روزنامه اصلاً نمی گفت» . سپس وی به یكی از آخرین دیدارهایش با آدلر اشاره ای می كند: « و اما در خصوص آدلر . . . یك بار در 1919 حالتی را به او گزارش كردم كه به نظر من آدلری نمی نمود، ولی او هیچ دشواری در آن نیافت كه این حالت را از طریق نظریه ی احساسات خودكمبینی خویش توجیه كند، در صورتی كه اصلاً كودك مورد نظر را ندیده بود. من كه اندكی یكه خورده بودم از او پرسیدم كه چگونه می تواند این اندازه مطمئن باشد. و او در پاسخ گفت: به سبب تجربه ی هزارجانبه ی خودم. من كه این سخن وی را شنیدم نتوانستم از گفتن این جمله خودداری كنم: گمان می كنم كه با این حالت تازه آزمایش شما هزار و یكجانبه شده است ». سپس پوپر همانجا مثالی را می آورد كه از آن زمان تا به امروز بسیار متداول شده است. وی شخصی را مثال می زند كه می خواهد كودكی را در دریا غرق كند، و شخص دیگری كه حاضر است برای نجات چنین كودكی جان خود را هم فدا كند. حال این مسئله را مطرح می كند كه این دو حالت كاملاً متضاد چه با روان كاوی فروید و چه از طریق نظریات آدلر به راحتی قابل تفسیر است. مثلاً نفر اول طبق نظر فروید از یك سرخوردگی و سركوب روحی ورانی (عقده ی ادیپ) رنج می برد در صورتی كه نفر دوم به اوج تعالی صعود كرده است. از نطر آدلر نفر اول از احساس حقارت در عذاب است و می خواهد ثابت كند كه جرئت ارتكاب یك جنایت را دارد، و نفر دوم نیز می خواهد ثابت كند كه جرات نجات دادن كودك در حال غرق شدن را دارد. به عبارت دیگر هیچ رفتار بشری وجود ندارد كه یكی از این دو نظریه نتواند آنرا تفسیر و تعبیر كند. پوپر می گوید كه همین امر باعث تایید چنین مذاهب شبه علمی توسط طرفداران آنهاست، یعنی اینكه می توانند همه گونه حالت را توصیف كنند. اما از قضا چنین هنری نقطه ی قوت آنها نیست بلكه نقطه ی ضعف آنهاست و نشان از آن دارد كه آنها نظریه های علمی نیستند. یك نظریه ی علمی هرگز قادر نیست كه دو حالت متناقض را هم زمان تفسیر كند و با این وجود ابطال نشود. پوپر معتقد است كه اگر قرار است روان كاوی مبنای علمی پیدا كند باید در چارچوب یك نظریه ی معین از قبل روشن شود كه كدام اوضاع قابل مشاهده اگر عملاً مشاهده شود به معنای ابطال نظریه است. پوپر روان كاوی را به طور كامل رد نمی كند بلكه معتقد است كه با رعایت قواعد علمی شاید بتواند در آینده تبدیل به یك علم واقعی شود.

اما مطلب دیگری كه در همانجا توسط پوپر مطرح می شود و فروید نیز به شخصه بر آن صحه گذارده بود تحت تاثیر قرار گرفتن بیمار توسط روان كاو و بالعكس است. هیچ چیز در تحقیقات بدتر از این نیست كه آنچه مورد تحقیق قرار می گیرد توسط شخص محقق دانسته یا نادانسته به سوی خاصی هدایت شود و از چهره ی واقعی خود فاصله گیرد. در اینجا معروفترین حالت همان اولین شاهكار روان كاوی است، منظورم ماجرای خانم آنا او (  Anna O.) است. نام اصلی وی دوشیزه برتا پاپن هایم بود. برای اولین بار این ماجرا در كتابی به نام « مطالعاتی در باره ی هیستری » كه كار مشتركی بود توسط دكتر ژوزف برویر و فروید در سال 1895 گزارش گردید. گفته می شد كه این اولین پیروزی روش روان كاوی از طریق بررسی گذشته ی بیمار و مجال دادن به وی برای به خاطر آوردن و صحبت كردن در باره ی ماجراهای هولناكی است كه به ضمیر ناخودآگاه وی رسوخ كرده و به طور مدام باعث اذیت و آزار وی می شدند و اینگونه ادعا می گردید كه بیمار پس از به خاطر آوردن ماجراهای تلخی كه بر او گذشته معالجه خواهد شد. اما ظاهراً برای اولین بار در كتاب معروفی از ارنست جونز در باره ی بیوگرافی فروید بود كه ادعا گردید آنچه در باره ی شفای برتا پاپن هایم گفته شده صحت ندارد. خانم پاپن هایم چون به دكتر برویر علاقه مند شده بود برای آنكه دل او را به دست آورد هرروز وانمود می كرد كه دچار نوعی بیماری جدیدی شده است. یك روز صحبت كردن را فراموش می كرد تا به كمك روش روان كاوی فروید و برویر از این حالت نجات یابد اما طولی نمی كشید كه نیمی از بدنش فلج می شد یا بار دیگر هرگاه كه می خواست آب بنوشد احساسی به او دست می داد كه از خوردن آب منصرف می شد آنهم در حالیكه شدیداً تشنه بود. بعداً گفته شد كه از طریق هیپنوتیزم روشن گردید كه وی در كودكی یك بار در هنگام نوشیدن آب متوجه شده بود كه سگی از آن ظرف آب خورده است و پس از آن این حالت اشمئزاز به ضمیر ناخودآگاه او نفوذ كرده و او را زجر می داده. و یا مثلاً ادعا می شد كه یكبار كه دوشیزه پاپن هایم از پدر پیرش كه در حال احتضار بود و مرتب سرفه می كرد نگهداری مینمود برای لحظه ای حواسش به نوای موسیقی دلنشینی جلب شد كه از بیرون می آمد و هوس كرد كه پدرش نبود و او می توانست در آن جمع شركت كند. اما چون بلافاصله به او حالت ندامت و پشیمانی شدیدی به خاطر چنین فكری دست داده بود پس از آن هر بار كه صدای موسیقی به گوشش می خورد سرفه می كرد. در كتاب دیگری به نام « یادی از آنا او، یك گمراهی صد ساله » اثر بورش یاكوبسون از طریق بررسی گزارشات كتبی آقای برویر و گزارشات دیگری از آسایشگاهی كه بعداً خانم پاپن هایم در آن بستری گردید نویسنده ثابت می كند كه هرگز چنین پیروزی در مورد خانم Anna O. وجود نداشته و فروید و برویر اصل ماجرا را به درستی تعریف نكرده اند. وانگهی از طرف دیگر آنها نتوانستند درك كنند كه بخش قابل توجه حالت های بیمارگون خانم پاپن هایم ساختگی است و برای خودنمایی و جلب توجه دكتر برویر است. پوپر در همان كتاب قبلی و در زیر نویس صفحه ی 47 می نویسد: « مسئله ی رویاهای تایید كننده كه به توسط روان كاو پیشنهاد شده، به وسیله ی فروید در آثارش مورد بحث قرار گرفته است. مثلاً در مجموعه آثار، جلد سوم در صفحه ی 314 می نویسد: اگر كسی اظهار كند كه اغلب خوابهایی كه می توان در یك تحلیل وكاوش مورداستفاده قرار داد . . . از تلقین شخص روانكاو سرچشمه می گیرد، آن وقت از لحاظ نظریه ی تحلیلی هیچ اعتراض نمی توان كرد. و سپس فروید با كمال تعجب بر این گفته اضافه می كند كه « با وجود این چیزی وجود ندارد كه بتواند از قدر و منزلت قابل اعتماد بودن نتایج ما بكاهد ». به عبارت دیگر بخش قابل توجه روان كاوی نوعی بازی دوجانبه خواهد بود، بازی كه معلوم نیست چه سرانجامی داشته باشد. ممكن است بسیاری اعتراض كنند كه بررسی روان و ضمیر ناخودآگاه انسان را نمی توان از طرق معمول علمی انجام داد. اما بالاخره از هر طریقی هم كه انجام شود چارچوب كار باید با ملاك های علمی سازگار باشد نه چیزی مربوط به تصمیم شخصی یا خواست روان كاو. به عبارت دیگر مورد باید تكرارپذیری خودش را حفظ كند. اصولاً اشكال كار فروید این بود كه برای بررسی آنچه در حوزه ی فرهنگ و امیال انسانی قرار می گرفت از روش طبیعتگرا استفاده می كرد نه روش تفهمی. فروید در جستجوی روابط علت و معلولی برای شناخت بیماری های روانی بود اما بعداً همین روش علت ومعلولی را برای فهم تمامی حركات و افعال انسان نیز به كار برد. او نمی خواست كه دلیل شخص را برای انجام عمل خاصی بداند بلكه در جستجوی علت هایی بود كه شخص را به آن كار وادار كرده بود. یعنی نه فهم عملی كه از یك انسان سر زده است بلكه نگاهی طبیعتگرایانه برای یافتن علت ها، درست به مانند نگاه یك زیست شناس به تك سلولی هایی در زیر میكروسكب. گفته می شود كه وی به قدری در این نگاه جبرگرایانه اش غلو كرده بود كه دیگر در نظریه های او هیچ جایی برای اراده آزاد انسان باقی نماند. از طرف دیگر عقیده ی منتقدین وی بر این است كه كشف روان ناخودآگاه نتیجه ی طبیعی نگاه جبرگرایانه ی فروید بوده است. زیرا چه چیزی ممكن بود در ضمیر خودآگاه باعث رفتار غیر معقول یا حالت های بیمار گون شود؟ از این رو وی وجود یك ضمیر ناخودآگاه را لازم و ضروری می دید كه قرار بود منبع ناراحتی های روحی و ورانی باشد اما معلوم نبود كه چگونه باید در این ضمیر ناخودآگاه به دنبال علت های اصلی بیماری ها و افعال آدمی گشت. از طرف دیگر دیدگاه جبرگرایانه در نظریه های او را باید با توجه به دوره ای كه فروید در آن زندگی میكرد (یعنی قرن نوزدهم) و اعتقاد عموم به نگاه ماشینی به جهان و انسان امری عادی دانست اما برای قرن نوزدهم نه قرن بیست و یكم. مطلب دیگری كه باید به صورت اجمالی به آن اشاره شود این حقیقت است كه فروید شدیداً تحت تاثیر سایر علوم زمانه ی خود بود و از آنها برای روان كاوی خود بسیار وام میگرفت. اما متاسفانه در روشی دلبخواهانه. از جمله مهمترین یافته های نیمه ی دوم قرن 19 اصل بقای انرژی توسط هلم هولتس بود. پروفسور بروكه استاد فروید در دانشگاه وین در سال 1874 در یكی از كتابهای خود این اصل فیزیكی را بدون شواهد كافی به ذهن و ضمیر تمامی موجودات زنده تسری داد. او ادعا كرد كه تمامی موجودات زنده سیستم های انرژیایی هستند و در اینجا نیز همچون در ماده ی بدون حیات قانون بقای انرژی صدق می كند. فروید كه شخصاً تحت تاثیر استادش بروكه بود این اندیشه را گرفت و از آن اصطلاح « انرژی روانی » را ساخت. از نظر فروید وظیفه علم روان كاوی بررسی و شناخت تغییرات، جابجایی ها و تبدیلات این انژی روانی است، فعل و انفعالاتی كه تعیین كننده ی شخصیت و روان موجود انسانی می باشد. در همین رابطه استیوارت هیوز دركتابی كه در بخش گذشته به آن اشاره شد ودر صفحه ی 118 می نویسد: « فروید تا آخر عمر واژگان مكانیستی بكار می برد. این كار را از معلمش ارنست فرون بروكه آموخته بود كه در نتیجه ی كوششهای وی زبان فیزیك به زبان فیزیولوژی پیوند خورده بود. استعاره های فروید گاهی از هیدرولیك ولی بیشتر اوقات از برق گرفته شده است. بدین ترتیب به واژه هایی برمیخوریم مانند « جریان » و « سد » و « بار » و « تخلیه » و « برانگیختگی » . فروید و مفسران او همگی تاكید كرده اند كه اینها مجاز است و نباید به معنای حقیقی گرفته شود و چیزها حقیقتاً چنین نیستند و بر این وجه روی نمی دهند. اما این دفاع كاملاً قانع كننده نیست. اگر روان حقیقتاً بدین شیوه كار نمی كند، كاركرد آنرا چگونه باید توصیف كرد؟ آیا بدیلی برای این استعاره ها بوده كه با مقصود سازگارتر می شده است؟ فروید هرگز بدیلی ذكر نكرده است. نمی توان انكار كرد كه هر متفكر از بعضی جهات بر پایه ی مجاز هایی كه به كار می برد مورد داوری قرار می گیرد و اندیشه ی فروید هرگز از مرز واژگان نسبتاً ساده ی فیزیك قرن نوزدهم تجاوز نكرده است » .

اما آخرین موردی كه مایلم در اینجا به آن اشاره كنم ابهام روابط علی ـ معلولی در نظریه های فروید است. گفته می شود كه یكی از علت هایی كه باعث شد نظریه های فروید نزد روشنفكران با اقبال عمومی روبرو گردد توضیح و تبیین كاركرد ذهن انسان بر اساس روابط ساده ی علت و معلولی بوده است. تا پیش از او هرگز كسی با چنین رویكردی به ضمیر و انگیزه های اعمال آدمی توجه نكرده بود. اما این روابط علت و معلولی كه فروید به ما نشان می دهد دچار ابهاماتی هستند. هنگامی كه به كتری بر روی اجاق اشاره می كنیم و می گوییم آتش علت جوش آمدن آب است، در یك زمان هم آتش وجود دارد و قابل مشاهده است و هم آبی كه در حال جوشیدن است. اما مثلاً وقتی فروید حالت اشمئزاز دوشیزه پاپن هایم از لیس زدن سگی به ظرف آب را در زمانی سپری شده علت عدم توانایی وی در نوشیدن آب می داند معلول وجود دارد (یعنی همان حالت بی زاری از نوشیدن آب) و می توان آنرا مشاهده كرد، لیكن آیا هم زمان علت هم وجود دارد و هركس می تواند در این باره قانع شود؟ به عبارت دیگر آتش علت جوش آمدن آب است اما جوش آمدن آب تنها نشانه ی وجود آتش كه نیست. چه آن آب جوش بیاید و چه نیاید می دانیم كه آن آتش در اجاق وجود دارد. اما در مثال دوشیزه پاپن هایم چون به وی حالت بیزاری از نوشیدن آب دست داده بود و چون پس از جلسات روزانه ی روان كاوی توسط فروید و برویر چنین داستانی توسط او تعریف شده گفته می شود كه آن یكی علت وجود این یكی است. اما بر چه اساسی؟ حتی اگر منطق فروید در سركوب یك عمل و نفوذ آن به ضمیر ناخودآگاه را بپذیریم چه بسا هنوز هم هزارها خاطرات تعریف ناشده ی دیگری وجود داشته باشند كه بتوان آنها را نیز مسبب حالت بیمار گون خانم پاپن هایم دانست. اما اگر منطق فروید را نپذیریم چه؟ اینگونه روابط علت و معلولی در رابطه با حادثه ای كه در زمانهای گذشته به وقوع پیوسته و سپری شده است از حد نظریه فراتر نمی رود. مانند نظریه ای كه معتقد است علت نابودی دایناسور ها برخورد یك شهاب سنگ بسیار بزرگ به زمین بوده است. این یك نظریه ای است كه شاید بتوان برای آن دلایل قانع كننده ای یافت و شاید بتواند توضیحات قانع كننده تری از نظریه های رقیب بدهد. اما بحث اصلی همین است كه ابتدا باید برای آن دلایل قانع كننده یافت، به طرح كردن خشك و خالی نظریه كه نمی توان بسنده كرد. اما در روش روان كاوی فروید هرگز شواهد و قرائن كافی برای در رابطه قرار دادن یك علت با معلول احتمالی جستجو نمی شود.

كوتاه سخن. این حقیر طی پنج مطلبی كه در ایران امروز در معرض قضاوت عموم قرار دادم سعی نمودم تا به سهم خود با نظریه ی عقده ی ادیپ و روش تفكر فرویدی كه در ذهن روشنفكران و بخصوص داستان نویسان ما رسوخ بسیار كرده است به مبارزه ای قلمی برخیزم. به قول كارل پوپر بهتر آنكه قلم ها به جنگ برخیزند تا انسانهای واقعی، زیرا از این طریق نه تنها جانی فدای نظریه های اشتباه نمی شود كه به توسط نقد به حقیقت نزدیك تر نیز می شویم. این حقیر از مد های روشنفكری و از فكر كردن در چارچوب الگوهای مد روز بیزار است و در جای آن سعی میكند به هنگام دریافتن تعداد دقیق دندان های اسب به جای مراجعه به كتابهای ارسطو اندرز آن اسطبل دار جوان را به كار گیرد كه می گفت: دهان اسب را باز كنید و دندانهایش را بشمرید. والسلام.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: