از زخم های صادق هدایت تا هدایت صادقانه ی زخم هایمان (4)

مه 5, 2009

نگاهی انتقادی به عقده ی ادیپ

بخش چهارم

علی محمد طباطبایی

 

همانگونه كه قول داده بودم سلسله مقالات انتقادی در رابطه با بوف كور و عقده ی ادیپ با نقد فروید به پایان می رسد. من سعی خواهم نمود كه در این بخش و بخش بعدی (كه احتمالاً آخرین بخش است) به مهمترین انتقادهایی بپردازم كه در رابطه با نظریات فروید و روش روانكاوی او مطرح گردیده. البته دوستان به خاطر دارند كه در مقالات گذشته ی این حقیر نقدهایی به او و نظریاتش مطرح گردید، لیكن هیچ كدام از عزیزانی كه مطالبی در نقد من یا در دفاع از روانكاوی فروید به رشته ی تحریر در آوردند پاسخی به آنها ندادند، نه حتی پاسخی مختصر یا غیر قابل قبول. آنها به سادگی از كنار ایرادهایی كه من مطرح نموده بودم گذشتند و شاید به این نكته ی بسیار مهم از جهان معاصر توجه كافی مبذول نداشتند كه دیگر هیچ فرق  نمی كند كه چه كسی نقد را مطرح می كند، آنچه در حقیقت مهم است درستی نقد و مفهوم درونی آن است، حال فرق نمی كند كه آنرا شخصی بسیار معروف صورت بندی كرده باشد یا گمنامی چون من. در یكی از آخرین مقالات در باره ی فروید در سایت خبری گویا و به قلم فرد محترم و دانشمندی به نام آقای كاظم زاده اینگونه عنوان شده بود كه تقریباً اكثر كسانی كه به نقد فروید می پردازند یا حتی در باره ی او در سایت های اینترنتی مطالبی می نویسند اطلاعات دقیقی از نظریات او ندارند و هرگز كتابهای او را نخوانده اند بلكه صرفاً او را از مطالعه ی مقالات و كتاب های انتقادی دیگران می شناسند. این اندرز را زمانی باید آویزه ی گوش خود كنیم كه قصد انجام كار تحقیقاتی و بسیار دقیقی در باره ی روانكاوی فروید داریم. در غیر این صورت چگونه انتظار داریم كه هركس كه مایل است در گفتگوهای چندجانبه در اینترنت یا در هركجای دیگر شركت كند ابتدا 23 جلد كتابهای فروید را بخواند تا بتواند فقط اظهار نظری كرده باشد. روشن نیست كه چرا خود ایشان كه قاعدتاً می بایست نظریات فروید را دقیقاً خوانده و دانسته باشند به جای چاپ مجدد مقاله ای مربوط به ده سال پیش به طور مستقیم در بحث ما شركت نكردند و حقایق واقعی در باره ی فروید را برملا نساختند. این حركت بیشتر شبیه به كار كودكی است كه چون شخصاً مایل به شركت در بازی دسته جمعی با بچه های دیگر نیست می خواهد اصل بازی را خراب كند. از آقای كاظم زاده ی عزیز باید پرسید كه پس نقدكردن را برای چه گذاشته و چرا آن همه در بركات نقد سخن دیگران برای روشن شدن حقیقت مطلب نوشته اند؟ در ثانی ایشان از كجا دریافتند كه من (یا سایر دوستانی كه مطالبی نوشتند) آثار فروید را به طور مستقیم نخوانده ایم و گذشته از آن مگر هركس كه كتابی را خواند این خواندن دلیلی بر درك و دریافت صحیح آن كتاب هم می شود؟ آیا بحث بر سر حقایق است یا بر سر منابع دانایی ما؟ آنچه برای من قابل درك نیست پا فشاری بر منابع اطلاعات ما به هنگام شركت در یك گفتگوست. درست مانند آنكه بگویند فقط كسانی می توانند راجع به اسلام اظهار نظر كنند كه دوره های لازم طلبگی و حجت السلامی را گذرانده باشند. بگذریم.

در رابطه با نقد تئوری های فروید بیایید و اول به این مسئله اساسی بپردازیم كه آیا نظریه های فروید در چارچوب یك علم امروزی می گنجد؟ آیا شما در میان علوم مختلف علمی سراغ دارید كه دارای چنین مشخصاتی باشد؟ منظور این است كه آیا محققی به تنهایی توانسته است كه با تلاش شبانه روزی خود و بدون ادامه دادن سنت های تحقیقاتی و مشاهداتی كه پیشینیانش ساخته اند مجموعه ی تفكراتی بر پا كند كه روی هم یك علم جدید را سر و سامان داده باشد و به توسط این رشته ی علمی جدید موفق شود كلیات یك پدیده را مورد بررسی های دقیق و موشكافانه قرار دهد؟ برای مثال موضوع بسیار پر سر و صدای « اثرات گلخانه ای در جو زمین » را در نظر آوریم و فرض كنیم كه كشف آن توسط یك دانشمند به تنهایی انجام شده باشد. لیكن چنین دانشمندی می بایست بر علومی مانند فیزیك گازها، قوانین حرارتی، شناخت زمین و جو آن و اكولوژی و بسیاری مطالب مهم دیگر تسلط كافی داشته باشد تا بتواند پی برد كه تجمع گازهای حاصل از سوخت فصیلی منجر به حالت گلخانه ای و گرم تر شدن حرارت زمین می گردد. در حقیقت ما در اینجا با دو مسئله ی اساسی روبرو هستیم كه باید پاسخ های قانع كننده ای برای آنها بیایم. مورد اول بوجود آمدن رشته ی علمی جدید است به نام علم روان شناسی و روانكاوی كه به ناگهان و براساس نظریات یك محقق به نام فروید ظاهر می شود، علمی بدون اتكاء بر یك سنت تحقیقاتی مورد قبول محققین قبلی و البته بدون وجود پیش فرض های تعریف شده و معین كه مورد موافقت سایر دانشمندان قرار گرفته باشد و مورد دیگر كه مشابه آنرا نیز در سایر علوم نمی یابیم شناختن و كشف كردن بسیاری از جنبه های مختلف و پیچیده ی یك پدیده به نام ذهن و روان انسان و طرز كار آن است كه بازهم توسط فقط یك محقق و به كمك نظریه های او انجام پذیرفته است. به سخن دیگر طرفداران فروید مدعی هستند كه او به تنهایی موفق شده است علم روان شناسی و روانكاوی را برپا كند، یعنی علمی كه به توسط آن می توان تمامی (یا حد اقل بخش قابل توجهی از) جوانب پیچیده ی روان انسان را كشف نمود.

 لابد می گویید كه چرا چنین چیزی امكان نداشته باشد. مگر ماركس (و ماركسیسم) همین پروژه را انجام نداده است. غیر از این است كه پیوسته شخصیت های برجسته ی این نحله ی فكری همیشه تاكید داشته اند كه ماركسیسم یك علم است! چرا فرویدیسم یك علم نباشد؟ اگر شما بر این اعتقادید كه ماركسیم یك علم است پس نظریات فروید هم می تواند روی هم یك علم جدید را سامان دهد، یعنی علم روان شناسی و روانكاوی را. اما اگر چون من معتقد هستید كه هر شاخه ی علمی توسط تحقیقات بسیار و محققین بیشمار و به كندی موفق شده است تا فقط بعضی از جلوه های جهان یا طبیعت را كشف كند نظر دیگری خواهید داشت. شما نیز حتماً می دانید كه تا به امروز هیچ دانشمندی نتوانسته و نمی تواند یكه و تنها و بدون ادامه ی راه استادان گذشته یك علم جدید بسازد، نه تنها نمی تواند بدون بنا كردن بر یك زیربنای علمی شاخه ای جدید در علم بسازد كه قادر نخواهد بود تمامی جوانب و كلیات یك موضوع پیچیده را به توسط آن بررسی نماید. هر محققی فقط می تواند جلوه ای بسیار ناچیز از جهان یا طبیعت انسان را كشف كند، و اگر بخت با پیروان او یار باشد شاید طولی نكشد كه علم جدیدی برپا شود، مانند ژنتیك یا محیط زیست و اكولوژی كه نسبتاً دانش های نوظهوری هستند. تا پیش از فروید روان شناسی و روش روانكاوی علمی وجود نداشت و پس از او نیز اولین كسانی كه به نوبه ی خود دست به ساختن نظام های دیگری از روان شناسی و روانكاوی زدند از قضا شاكردان فروید یعنی آدلر و یونگ بودند. آیا سابقه دارد كه هر محقق و دانشمندی برای خودش و صرفاً به علت پاره ای از اختلاف نظر ها نظام جدیدی بسازد كه بتوان آنرا یك علم جدید نامید؟ (آنچه در اینجا عجیب تر است آنكه هر كدام از شاگردان فروید جداگانه موفقیت های او را رد كرده و با ساختن نظامی جدید اداعاهای كل گرایانه ی وی را مبنی بر حل معماهای روح انسان تكراردكرده و به خود نسبت داده اند، به راستی كه آنها شاگردان خلف استاد خود بوده اند). به عبارت دیگر همانگونه كه ما نمی توانیم پول شخصی یا زبان شخصی بسازیم ساختن علم شخصی هم ممكن نیست. آنچه فروید بوجود آورده نظامی است فكری، نوعی فلسفه است از نوع شاعرانه اش و از قضا از بدترین انواعش زیرا فروید در بسیاری موارد به روش هایی متوسل شده است كه آنها را پیشتر در شكل و شمایلی دیگر محكوم كرده بود، منظورم در اینجا روش هایی است كه در چارچوب تفكرات و جهان بینی ماوراء طبیعه می گنجد. این شوخی روزگار است كه فردی ضد مذهبی چون فروید شیوه هایی را برای امكان طرح نظریاتش به كار گرفت كه تا پیش از آن در خدمت مذهب بود. منظور من در اینجا استفاده از اسطوره و داستان های خیال انگیز و نخستین است، داستانهایی مانند « آدم و هوا » یا « كشتی نوح » و ازاین قبیل. لیكن اگر در دین های بسیار قدیمی طرح چنین داستان هایی نباید چندان عجیب باشد طرح مجدد آنها در قرن علم و تكنولوژی چه معنا می دهد؟ از جمله معروفترین آنها همان داستان ادیپ شهریار است كه در بخش های قبلی به اندازه ی كافی در باره اش صحبت شد. بسیاری از منتقدین این پرسش را مطرح ساخته اند كه آیا نقطه نظر فروید از طرح مطالبی در قالب اسطوره های قدیمی جنبه ی مجاز داشته است یا منظور او را باید لغت به لغت و واژه به واژه تلقی نمود. تقریباً تمامی منتقدین بی طرف نظرشان بر این است كه نظر فروید بر مفهوم راستین و درونی خود اسطوره و به معنای دقیق كلمه بوده است نه مجاز. موضوع مهم دیگری كه در همین رابطه باید در اینجا مطرح شود مسئله ی « گناه نخستین » و « جنایت نخستین » بشر در نظریات فروید است كه اتفاقاً در جدیدترین بخش مقاله های آقای دكتر عباس احمدی هم به آن اشاره شده بود. استوارت هیوز در اولین جلد از كتاب معروف و سه جلدی خود به نام « آگاهی و جامعه » كه مطالبی است پیرامون تفكرغرب در قرن بیستم (به ترجمه ی آقای عزت الله فولادوند) و در صفحه ی 114 و 115 در باره ی فروید می نویسد: « به جای آنكه فروید نظریه ی عقده ی ادیپ را تعدیل و بدین وسیله آنرا قابل قبولتر گرداند، با افزودن داستان « اردوی آغازین » ـ یعنی همدست شدن پسران برای كشتن پدر و خوردن گوشت تن او كه شرح آن نخست در 1912 و 1913 در كتاب توتم و تابو آمده است و گونه ای خیال پردازی عظیم در زمینه ی مردم شناسی است ـ كار را بدتر از پیش كرد. نظریه ی پر شاخ و برگ فروید در باره ی جامعه برپایه ی این گمان ورزی بنا شده است » . و در ادامه می نویسد: « آیا اردوی آغازین و جنایت آغازین صرفاً جنبه ی مجاز دارد یا حقیقتی تاریخی است؟ جان مطلب در باره ی فلسفه ی نهفته در افكار فروید باهمین پرسش مطرح میشود. امروز بیشتر پیروان فروید فقط ارزشی نمادی برای این گمان ورزی مردم شناسانه ی استاد قائل اند. اما اگر فروید زنده بود به اینگونه پیروی نیم بند راضی نمی شد. او تا آخراصرار داشت كه آنچه نوشته شرح رویدادی تاریخی است كه بارها تكرار شده و مستنبط از شواهد انكار ناپذیر است و به هیچ وجه اهمیت نمی داد كه چنین ادعایی مستلزم به ارث بردن خاطره هاست به وجهی كه به افكار یونگ در باره ی ضمیر ناخودآگاه جمعی شباهت خطرناك پیدا می كند ».  بار دیگر آقای هیوز چند خط پایین تر ادامه میدهد: « آنچه پژوهندگان بعدی را به شگفت آورده و حیران كرده بلندپروازی های فكری پردامنه ی او به سبك افلاطون و هگل و منظومه سازان بزرگ گذشته است. فروید ظاهراً پیرو طریقه ی تجربی بود و به روشهای دقیق علوم طبیعی ایمان داشت اما باطناً در آرزوی قسمی مابعدااطبیعه و كیهان شناسی بسر می برد كه آخرین معمای هستی آدمی را نیز به نحو یكپارچه و منسجم تعیین كند. هرچه سنش بالاتر می رفت در اعتقاد به دو تمثیل عقده ی ادیپ و جنایت آغازین جازمتر می شد تا سرانجام در آخرین كتابش تصویری را كه سی سال از خویش در ذهن پرورانده بود به صورت شارع بزرگی چون موسی آشكار كرد ». به عبارت دیگر فروید میخواست كه یكه و تنها و با نشستن و قدم زدن و اندیشیدن و حداكثر روانكاوی بیماران روانی (و احتمالاً خودش) علمی جدید بسازد تا به كمك آن تمامی معماهای ذهن بشری را حل كند، یعنی علمی به كمك تفكرات افلاطونی و خیال پردازانه (حتی بدتر از آن پیش افلاطونی) و آن هم بدون هرگونه ابزار و لوازم كمك پزشكی كه در علم استفاده از آنها چاره ناپذیر است. اجازه دهید كه این چند خط را نیز از همان كتاب در اینجا اضافه كنم. هیوز می نویسد: « نظریه عقده ی ادیپ نخست بدون رجوع به متن اجتماعی و فرهنگی صورت بندی شد. البته این كار طبیعی بود، زیرا روانكاوی به عنوان یكی از فنون درمانی برپایه ی مشاهدات بالینی بوجود آمده بود. اما بعد (آن نظریه) گسترش داده شد تا عموماً روان نژندیها را تبیین كند و سپس به صورت نظریه ای در باره ی فرایندهای روانی به طور كلی در آمد و عاقبت به منظومه یا دستگاهی مبدل گشت كه می بایست علل تقریباً هر پدیداری را در علم تن و روان و جامعه و فرهنگ آشكار نماید ».  از نظر هیوز آقای فروید از دریچه ی چشم یك پزشك متعلق به اواخر سده ی نوزدهم به جهان نگریسته است و آن داستان اردوی آغازین و گناه نخستین خود را با تمامی پیشداوری ها و گرایشهای یك خانواده ی اروپایی متوسط در جنگل های ماقبل تاریخ رها كرده است تا بدین ترتیب دل انگیز ترین و خیالی ترین فرضیه های ممكن بوجود آید. هیوز معتقد است كه نظریه ی اجتماعی فروید دارای نوعی تناقض گویی است و دوپهلو می نماید. فروید از یك طرف بر فشار تمدن و دستورهای اخلاقی حاصل از آن بر ایجاد انواع ناراحتی های روحی انگشت می گذارد و از طرف دیگر در داستان هایی چون عقده ی ادیپ و گناه نخستین بوجود آمدن چنین دستورات اخلاقی را خوشامد می گوید. از یك طرف عقده ی ادیپ یك عقده است و یك عقده باقی می ماند اما از طرف دیگر از همین طریق است كه پسر می تواند خاصیت جنس نر را پیدا كند كه برای شكل گیری آینده او لازم هم هست. حقیقتاً روشن نیست كه از نظر فروید كینه ی پسر به پدر (یا بالعكس) را باید نیكو دانست یا مذموم. از نظر او فشار روحی و روانی و ناكامی غرایض باعث سركوب و در بهترین حالت تبدیل به  شكوفایی استعداد هنری می گردد. حال معلوم نیست كه فشار روحی روانی را باید به فال نیك گرفت یا با تمام نیرو برای ارضای غرایض كوشید و از داشتن هنرمند منصرف شد.

 اگر به راستی فروید در مشاهدات بالینی بیماران خود و البته افراد معمولی و سالم حالتی را كشف می نمود كه حاكی از عشق كودك چهار یا پنج ساله به والد جنس مخالفش بود ـ یعنی نوعی مشاهده ی تكرار پذیر در هر كجا و توسط هركس ـ دیگر چه نیازی به متوسل شدن به اسطوره و افسانه بود؟ یا اگر نظریات فروید همچون سایر دستاوردهای دیگر علم و تكنولوژی برای انسان فواید بیشماری در بر می داشت و مثلاً می توانست بیماران و رنجوران روانی را با شناخت دقیقی كه از روان انسان حاصل كرده بود شفا دهد چه نیازی و چه جای عرض اندامی باقی می ماند برای نظریات رقیب و چرا دیگران می بایست روی ناخوش به او و عقایدش نشان می دادند؟ مگر نه این است كه امروزه هیچ كس سر عناد با علم هوانوردی یا مخابرات ندارد بلكه به راحتی از نعمات آنها استفاده می كند؟ خوب چرا همین رویكرد در برابر نظریات فروید وجود ندارد؟ اما حقیقت این است كه نظریات فروید صرفاً نظریه اند و نه بیشتر و آنچه پس از او باقی مانده نوعی آیین جدید است كه در تعصب ورزی و سخت كیشی ذره ای اختلاف با آیین های كهن و اسطوره ای ندارد.

  برای آنكه نسبت به فروید چندان هم بی انصافی نشده باشد باید اضافه شود كه اولاً تمامی درستاوردهای بشری را نباید به حساب علوم به معنای امروزی آنها گذارد و در ثانی آنچه او آغاز كرد می توانست (و می تواند) پایه ای باشد برای ساختن یك علم روان شناسی و روانكاوی، اما نه چیزی بیش از آن. در مورد اولی می توانم به گیاهان و محصولات زراعی اشاره كنم كه زندگی روزمره ی خود را مدیون آنها هستیم. نزدیك به 95 درصد اینگونه گیاهان در دروه ای از گیاهان وحشی اصلاح شدند كه بشر هنوز هم در گاهواره ی تمدن خود بود و هنوز چیزی به نام علم وجود نداشت. لیكن چنین كارشگرفی نتیجه ی تجربه گری و مشاهده ی دقیق و روزانه ی طبیعت توسط اجداد ما بود و همچنین انتقال نسل به نسل این دانسته ها. پس تجربه بر اساس روش آزمون و خطا هم می تواند به اندازه ی علم برای انسان مفید باشد. اما در مورد نقش فروید همانگونه كه می دانیم كتاب تعبیر رویای او به عنوان یكی از سه كتاب مهمی پذیرفته شده است كه در زندگی انسان مدرن نقش اساسی داشته اند. آن دوكتای دیگر یكی اصل انواع داروین و دیگری كتابی از كوپرنیك است. او را پدر علم روان شناسی و روان كاوی شناخته اند و پذیرفته شده است كه او اولین شخصی بود كه به جستجوی روابط علت و معلولی در ذهن و ضمیر انسان پرداخته است. در قسمت بعدی در این باره بیشتر صحبت می شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: