از زخم های صادق هدایت تا هدایت صادقانه ی زخم هایمان (3)

آوریل 21, 2009

نگاهی انتقادی به عقده ی ادیپ

بخش سوم

علی محمد طباطبایی

(تاریخ انتشار اول: سال 81)

پس از انتشار بخش دوم « نگاهی انتقادی به عقده ی ادیپ » در سایت خبری ایران امروز قصد آن داشتم كه بحث در باره ی بوف كور و فروید را در بخش سوم و با نقد روش روانكاوی فروید به پایان رسانم اما انتشار مقاله ی جدید آقای دكتر عباس احمدی در سایت خبری گویا با نام « عقده ی ادیپ و آیین شاه كشی » تغییر كوچكی در برنامه ی كاری من ایجاد كرد. بدین تریتب در این بخش سوم به طور بسیار اجمالی به مقاله ی ایشان پاسخی خواهم داد و در عین حال یك بار دیگر و به طور بسیار خلاصه به مرور دو بخش دیگر خواهم پرداخت و همانگونه كه آمد اگر بخت یار باشد در بخش بعدی بحث را به پایان خواهم برد.

اگر دوستان خاطرشان باشد اولین مطلب من در ایران امروز در رابطه با موضوع مورد بحث و با نام « نگاهی نو به بوف كور و صادق هدایت » پس از درج مقاله ای بود با نام « تاملاتی در باره ی رمان بوف كور» از آقای دكتر عباس احمدی كه گمانم هنوز هم بر روی سایت مربوطه قابل دریافت باشد. در آنجا مسئله ی محوری من تاكید بر سلامت جامعه و ذهن و روان جوانان و پرهیز از نوشته های سراسر مایوس كننده و مریضانه بود، یعنی آنگونه آثار هنری كه به جای هر تاثیر دیگری خواننده را به دنیای اسرارآمیزی سرشار از وهم و خیال بیمارگون می كشاند و او را دچار این توهم می كند كه گویا جهان به راستی ارزش زندگی كردن و ماندن ندارد. در مقاله ای دیگر به نام « آیا هرگز قادر خواهیم بود اسطوره های خود را نقد كنیم » ضمن دفاع از مقاله ی پیشین مسئله ی اصلی من در انتقاد از كسانی بود كه نقد بزرگان را خوش ندارند و سعی می كنند آنها را در حد اسطوره های غیر قابل دسترس باقی نگاه دارند. سپس با درج مقاله ای دیگر در انتقاد از مطالب من در ایران امروز با نام « آقای طباطبایی و زخم های صادق هدایت » به نظرم رسید كه چاره ی نهایی كار در پرداختن انتقادی به عقده ی ادیپ و نظرات روان كاوانه ی فروید است. بنابراین به نوشتن دو قسمت پیشین پرداختم كه لابد دوستان با آنها آشنایی دارند. اكنون آقای دكتر عباس احمدی بدون آنكه نیازی به پاسخ مناسب به ایراد های من (و البته دیگران) به نظرات فروید در باره عقده ی ادیپ  احساس كنند، برای بار دیگر همان مطالب قبلی را تكرار كرده اند، البته اینبار كمی مبسوط تر.

قبل از هرچیز باید از ایشان به خاطر مقاله ی جدیدشان تشكر كنم. حد اقل اینكه هیچگونه پرخاشگری و سخنان نیشدار و تندی در لابلای سطورشان به چشم نمی خورد. آقای دكتر حتی لطف نموده و این حقیر را خجالت داده و دانشمند خطاب كرده اند و افزون بر آن مطالب مرا جالب توجه نیز دانسته اند. جای امید بسیار است كه از این روش دوستانه و عالمانه ی ایشان نكته ها بیاموزم. وانگهی اطلاعات و دانش ایشان در خصوص گنجینه ی ادبیات ایران جای تامل و تقدیر بسیار دارد. لیكن با تمام این حرفها آنچه برای من عجیب است اینكه نكات جالب توجهی كه ایشان از آن پنج منظومه ی عاشقانه ی ادبیات فارسی بیرون كشیده اند تقریباً هیچ نقطه ی مشتركی با بحث مربوط به عقده ی ادیپ ندارد و هیج نوری بر ابهامات ایجاد شده نمی افكند و ما را قدمی به جلو نمی برد كه حتی گمراه تر نیز می كند. من هر چقدر به مطالب خواندنی ایشان توجه می كنم قادر نیستم كه وجه اشتراك قابل قبولی بین مثلث عشقی مورد نظر ایشان و مسئله ی اصلی فروید مبنی بر عشق پسر در چهار یا پنج سالگی به مادر و میل به نزدیكی با او و احساس تنفر نسبت به پدر و وحشت تنبیه شدن توسط او به شكل اخته شدن بیابم. تمامی مواردی كه آقای دكتر در مطلب جدیدشان به ما می گویند یا حاكی است از عشق یك زن پدر هوسران به پسر شوهر پیرخود و یا عشق زنی است بیوه و صاحب مقام به جوانی زیبا (همچون مورد یوسف و زلیخا) كه آن عشق از طرف جوان پاسخ داده نمی شود و پسر گاهی به همین خاطر تنبیه می شود یا حتی به قتل می رسد (داستان یوسف و زلیخا و داستان سودابه و سیاوش). ایشان به طور كاملاً اختیاری فرزند خوانده یا جوانی كه هیچ نسبتی با زن بیوه ندارد را به جای پسر فرض می كنند و آن زن هوسران را در جای مادر واقعی او می نشانند. ضمناً توجه داشته باشیم كه فقط در چند مورد همچون داستان سیاوش و سودابه شخصیت پسر فرزند واقعی همسر قهرمان زن داستان است و در سایر موارد از روابط پدرانه و پسرانه به هیچ وجه نشانی نیست. در داستان ادیپ شهریار از سوفوكل به خاطر داریم كه ادیپ به راستی كه با مادر واقعی خود ازدواج كرد و پدر واقعی خودش را به قتل رساند اما در هیچكدام از پنج داستان ایرانی مورد نظر روابطی از این دست نداریم. بنابراین بر چه اساس باید آنها به قول آقای دكتر از عقده ی ادیپ سرچشمه گرفته باشند روشن نیست. اما نكته ای كه در اینجا بسیار ابهام برانگیز تر است رابطه ی شاه كشی با عقده ی ادیپ است. از نظر فروید قتل پدر ادیپ به دست او دلالت دارد بر همان عقده ی پنهان ادیپ، اینكه در اینجا از قضا پدری كه به قتل می رسد یك شاه است صرفاً تصادف است. اگر نبود هیچ لطمه ای به منظور فروید وارد نمی شد. از قدیم گفته اند كه با یك دست نمی توان هم زمان دو هندوانه را برداشت. از یك داستان اسطوره ای هم نمی توان انتظار داشت كه هم زمان به دو مسئله ی متفاوت روان كاوانه بپردازد. هم شاه مظهری باشد از نقش سركوب گرانه ی پدر در برابر عشق پنهان پسر به مادرش و هم اشاره ای باشد نمادین یا نوستالژیك به دوره ای كه اقتدار حكومت ها از زنها ناشی می شد. بنده در چند روز گذشته چه در سایت های اینترنتی و چه در دانش نامه های معتبر چون بریتانیكا و اینكارتا بر روی CD جستجوی بسیار كردم تا از این دوره ی مادرسالارانه در گذشته های دور نشانی بیابم اما موفق نشدم. زمانی بود كه چنین افسانه هایی بر سر زبانها می گشت، یعنی دوره ای كه در آن گویا اقتدار حكومتها به دست بانوان بود و بالاترین مقامات رسمی را زنها تشكیل می دادند. اما سالهاست كه چنین تصوراتی را فقط می توان در داستان های تخیلی پیدا كرد. امروز لفظ های پدرسالارانه و یا مادرسالارانه واژه هایی هستند كه بیشتر توسط گروه های ذی نفع اجتماعی مورد استفاده قرار می گیرند و منظور از آنها تاكید بر نقش و اهمیت منافع آقایان یا برعكس بانوان است. به عبارت دیگر هنگامی كه جامعه ای با لفظ مادرسالارانه انگ می خورد یا منظور از آن تاكید شایسته بر نقش و اهمیت و منافع بانوان و كودكان و شاید گاهی پرهیز از خشونت های اجتماعی است و یا برعكس به حاشیه رانده شدن نقش و اهمیت آقایان. امروز در آمریكا كم نیستند گروه هایی كه در پی تجدید اقتدار نقش پدر در جامعه و در خانواده هستند و سعی در اثبات این نظریه دارند كه كوچك شدن نقش پدر و به حاشیه رانده شدن افتدار او بیش از آنكه فایده در بر داشته باشد جامعه ی آمریكایی را گرفتار مشكلات بزرگ نموده است. بنابراین آنها مدافع پدرسالاری هستند لیكن نباید این پدرسالاری را با آنچه كه ما در ایران پدرسالاری می خوانیم یكی گرفت. اینها واژه هایی هستند كه بر اساس گروه های ذینفع در شرایط و جایگاه بخصوصی تعریف و معین می شوند و معنای كلی و همه جایی ندارند. از این رو بحث آقای دكتر در باره ی آیین شاه كشی و دوره ای كه حكومت با بانوان بود را باید به نوعی ادبیات مبتنی بر افسانه ها منسوب كنیم. در پایان این بخش و برای آنكه از بعضی سوء تفاهمات جلوگیری كرده باشم توضیح و برخورد انتقادی به یكی از واژه های كلیدی فروید را لازم می بینم. منظور من در اینجا اصطلاح آلمانی Verdraengung است (1). انگلیسی ها آنرا به displacement ترجمه كرده اند و ترجمه فارسی را دقیقاً نمی دانم. منظور فروید حالتی است كه كودك یك خاطره یا رویداد را به علت عدم توان و تحملش به ناخودآگاه خود می راند. در نتیجه ی آن دختری كه برای مثال نسبت به مادر خود به احساس تنفر شدیدی دچار شده است برعكس احساس می كند كه مادر خود را بسیار دوست هم می دارد. به عبارت دیگر از آن تنفر در خودآگاه نشانی یافت نمی شود، لیكن تنفر به مادر در ناخودآگاه می ماند و شخص را به ناهنجاری های مختلف مبتلا می كند. فروید ظاهراً در تحقیقات خود متوجه شده بود كه بسیاری از عشق ها بر تنفر و بسیاری از تمجید و تعریف ها بر حسادت و دشمنی بنا شده اند. نتیجه گیری او این بود كه شخص بدین ترتیب و به طور موقت خود را از شر چنین احساسات غیر متعارف با اخلاق جامعه خلاص كرده است. اما نكته ی انتقادی من در اینجا این است كه به هنگام اعتقاد به چنین جابجایی دیگر ما واقعا نمی دانیم كه كدام یك از احساسات درونی ما واقعی و كدام یك ظاهری و تغییر شكل یافته است. نه تنها ما نمی توانیم بدانیم كه روان كاو هم نمی تواند. اگر من برای پدر خود احترام و ستایش بسار قائل باشم این نشانه ای است از جابجایی تنفر و عقده ی ادیپ من یا نشانه ای است از محبت عمیق من به او؟ بدین ترتیب دست و بال روان كاو فرویدی برای یافتن هرگونه سرنخی كه می خواهد بدان وسیله ی نظریات خودش را از طریق احساسات من ثابت كند باز خواهد بود (وانگهی چنین دیدگاهی در روان شناسی با دیدگاه محافظه كاران ما در سیاست نقاط اشتراك فراوان دارد، مثلاً هر حركت دوستانه ی آمریكا نشانه ای است از دشمنی پنهان و هر حركت خصمانه ی آنهم كه روشن است، می ماند این قضیه كه ما با چنین دیدگاهی هرگز نمی توانیم دوستی آمریكا را حتی در بهترین حالت بپذیریم، به عبارت دیگر آمریكا هر كاری هم كه كند نتیجه ی نهایی او همان دشمنی است) . اریش فروم در كتابی كه قبلاً از آن یاد كردم (2) به همین مورد اشاره ای انتقادی می كند و می گوید زمانی نزد روان كاوان فرویدی مد شده بود كه بیماران خود را مبتلا به نوعی « هم جنس گرایی ناخودآگاه » تشخیص می دادند. اگر بیمار بدبخت هرگونه علاقه به جنس موافق خود را نیز تكذیب می كرد آنها در تشخیص خود راسخ تر می شدند با این بهانه كه هرچقدر تمایل به هم جنس گرایی از نوع ناخودآگاهش شدید تر باشد به همان نسبت بیمار هم به طور ناخودآگاه در پنهان كردن آن مصر تر است. منظور من در اینجا از اشاره به Verdraengung این بود كه نشان دهم می توان ادعا كرد كه در داستان های ادبی مورد نظر كه گفتیم نه تنها زن هوسران نقش مادر واقعی را ندارد كه هیچگونه علاقه ای نیز از طرف جوان به او دیده نمی شود می تواند همین جابجایی عامل گول زدن ما باشد. به عبارت دیگر فردوسی بدون آنكه خود بداند از طرح عقده ی ادیپ به شكل آشكار آن طفره رفته است و آنرا به طور تغییر شكل یافته مطرح ساخته تا مثلاً از زشتی وجود چنین روابطی جلوگیری كرده باشد (وانگهی از آقای دكتر باید پرسید كه تمامی آنچه كه در این پنج منظومه ی انتخابی ایشان مطرح می باشد فقط همین عقده ی ادیپ است وا گر ما به میل خود و برای اثبات نظریات فروید دست به جعل بزنیم به قسمت های دیگر داستان لطمات جدی وارد نكرده ایم؟ برای مثال آیا باید در داستان اصلی یوسف و زلیخا تمامی حوادثی كه برای یوسف روی می دهد را نادیده بگیریم تا نظریات فروید (فروید یا دكتر عباس احمدی؟) درست از آب درآیند؟) . اگر این منطق را بپذیریم دیگر تمامی داستان های شاهنامه و شخصیت های او می توانند به دلخواه ما تعیین شوند و به جای آنكه فردوسی آنرا نوشته باشد ما از نو و به شكل راستینش آنرا به نگارش در می آوریم. لازم به توضیح بیشتر نیست كه چنین نظریه ای رد و تكذیب كامل نظریه ی شناخت جهان توسط انسان است. برای آنكه بتوانیم جهان پیرامون خود را بشناسیم از داشتن ارزش های ثابت اولیه ناچاریم. در جهانی كه هرچیز در هر لحظه می تواند چیز دیگری باشد هیچگونه شناختی نیز حاصل نمی شود. بسیار بدتر از آن در چنین جهانی ارزش های راستین آدمی چون دوستی و محبت هرگز نمی تواند به معنای واقعی وجود داشته باشد. آیا این همان جهان مشمئز كننده بوف كور نیست و آیا دیدگاه هدایت در بوف كور و برخی نامه ها یا داستان های دیگرش حكایت از چنین فضای بیمارگونه ای ندارد؟

چه بسیار برایمان پیش آمده است كه در كودكی و در حالت تب شدید گلهای پرده یا قالی برایمان تبدیل به اشباح آزاردهنده شده اند اما هربار كه از كابوس برخواسته ایم خدا را شكر كرده ایم كه دنیای واقعی چنین جایگاهی نیست. حالا بعضی ها می خواهد بگویند كه چرا، هست. اگر كسی را دوست داریم یا اگر به كسی محبتی می كنیم از كجا كه از او متنفر نباشیم و چه می دانیم كه آرزوی مرگش را در ناخودآگاه نمی پرورانیم. یك بار دیگر با خود بیندیشیم كه در چنین حال و هوایی از آنچه میراث بشری گفته می شود و به آن افتخار می كنیم چه باقی می ماند.

من كه شخصاً حاضر به حتی یك لحظه تنفس در چنین جهانی نیستم، شما را نمی دام.

 

 

1: سرکوب کردن، واپس زدن.

1: Sigmund Freuds Psychoanalyse, Groesse und Grenzen. dtv 1980

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: