مومن های مادرزادی (1)

آوریل 9, 2009

چگونه مغزهای ما خدا را بوجود می آورد

مایکل بروکس

بخش اول

برگردان علی محمد طباطبایی

در حالی که طی دوره ی موسوم به کسادی بزرگ که در 1929 آغاز گردید بسیاری از نهادها در حال فروریزی بودند، تنها یکی از آنها بود که اتفاقاً وضعیتش روبه تعالی بود. در این زمانه ی فلاکت و بیچارگی مقرراتی ترین و خودکامه ترین کلیساها با هجوم غافلگیر کننده ی مردم روبرو بودند. 

این حالت خلاف قاعده در اوایل دهه 1970 به ثبت رسید، لیکن تازه در همین زمامه ی ما است که دانش بشری آغاز به بررسی آن نموده است. چنین به نظر می رسد که انسان ها داری گرایش طبیعی برای باورهای دینی هستند، به ویژه طی دوره ی سختی ها و گرفتاری های بزرگ. مغزهای ما به سهولت برایمان جهانی پندارین از ارواح، خدایان و هیولاها می سازد و هرچقدر که ما احساس ناامنی بیشتری داشته باشیم، مقاومت در برابر کشش این جهان فراطبیعی برایمان دشوار تر است. چنین به نظر می رسد که ذهن های ما با ظرافت تمام برای باورداشتن به خدایان تنظیم شده است. 

در تمامی فرهنگ ها اندیشه های دینی وجود دارد: همچون زبان و موسیقی به نظر می رسد که اندیشه های دینی نیز بخشی از وجود هرآن چیزی است که انسانی خوانده می شود. این که چرا این گونه است را تا همین اواخر دانش بشری مورد بررسی قرار نمی داد. پائول بلوم روان شناسی از دانشگاه ییل (Yale University) می گوید: « مسئله این نیست که دین برای ما اهمیتی ندارد، بلکه نهی شدن رسیدگی چنین موضوعی توسط خود ادیان انجام چنین تحقیقات علمی را با دشواری مواجه می ساخت. »

خاستگاه و منشأ باورهای دینی در حد یک معما باقی مانده است، با این وجود در این سالهای اخیر دانشمندان آغاز به انجام نظریه هایی در این مورد کرده اند. یکی از آن پیشنهادهای مطرح این است که دین نوعی انطباق و سازگاری تکاملی است که باعث گردیده تا احتمال بقای انسان ها افزایش یافته و آنها ژنهای خود را به نسلهای بعدی منتقل کنند. در چنین نگرشی باورهای دینی مشترک میان انسان ها به اجداد ما کمک کرده است تا موفق به ایجاد گروه هایی شوند که اعضایش کاملاً به یکدیگر نزدیک و وفادار بوده و در عملیات شکار، جستجوی خوراک و نگهداری از کودکان با هم همکاری نزدیک داشته باشند تا به این ترتیب بتوانند با گروه های دیگر غیرخودی به رقابت بپردازند و از آنها پیشی گیرند. به این ترتیب مطابق با این نظریه، این تکامل (در مفهوم داروینی آن) بود که به گزینش دین پرداخت و در نهایت دین تمامی جوامع بشری را فراگرفت.     

هرچند نظریه ی دین به مثابه سازگاری برای همه به یک اندازه قابل پذیرش نیست. انسان شناسی به نام اسکات آتران (Scott Atran) از دانشگاه میشیگان متذکر می شود که فواید اعتقاد به چنین باورهای موهومی از نظر شایستگی تکاملی مورد تردید است. وی می گوید: « با توجه به آنچه در ادیان مختلف می توان پیدا کرد به نظر من نمی رسد که این ها چندان معقول باشد. » برای مثال اندیشه زندگی پس از مرگ به دشواری قابل سازگاری با مبارزه با مرگ در لحظات این زندگی  و پخش ژنهای ما است. از آن گذشته، اگر دین دارای مزیت های انطباقی باشد، این نمی تواند توضیحی برای منشأ آن باشد مگر برای این که چگونه گسترش یافته است. نظریه ی جایگزینی که توسط آتران و دیگران عرضه شده است می گوید دین به عنوان محصول فرعی و طبیعی شیوه ی اندیشه ی انسانی پای به جهان گذاشته است.        

البته این را نباید به آن معنا در نظر گرفت که مغز انسانی همانگونه که برای زبان یک واحد یا مدول (module) بخصوصی دارد برای خدا نیز دارای یک چنین مدولی است. بلکه برخی از ظرفیت های شناختاری و بی مانندی که ما را به عنوان یک گونه (species) جانوری چنین قرین موفقیت ساخته اند به کمک یکدیگر گرایشی برای اندیشیدن به مسائل فراطبیعی را نیز ایجاد می کنند. در واقع نشانه های بسیاری وجود دارد مبنی بر آن که برخی از مبناهای باورهای دینی از پیش در ذهن ما کارگذارده شده است.

بیشتر چنین مستنداتی از آزمایش هایی به دست آمده که بر روی کودکان به انجام رسیده است، در واقع کودکانی که در حکم یک وضعیت استاندارد از پیش معین شده ی گویا و روشنگر برای ذهن هستند که این وضعیت همچنان در سنین بلوغ با آنها باقی می ماند ـ هرچند که البته در شکل تعدیل شده اش. به عقیده ی جاستین بارت (Justin Barrett) انسان شناسی از دانشگاه آکسفورد کودکان در سرتاسر جهان دارای قوه ی پذیرندگی بسیار شدید و ذاتی برای باور به خدایان هستند که علت آن نیز شیوه ی کارکرد ذهن آنها است و این قوه ی پذیرندگی نخستین و در حال کامل تر شدن آنها همچنان در سرتاسر عمر انسان به تثبیت کردن شیوه ی تفکر شهودی (intuitive) خود ادامه می دهد.  

اما مغز بشر چگونه به تصوردرآوردن خدایان را برای خودش ترتیب می دهد؟  یکی از عوامل کلیدی به باور بلوم این واقعیت است که مغزهای ما دارای نظام های شناختاری جداگانه برای درآویختن با چیزهای زنده ـ چیزهای دارای ذهن یا حداقل دارای اراده و اختیار ـ و چیزهای غیرجاندار هستند.  

این جدایی در همان اوایل زندگی هر انسانی در ذهن او روی می دهد. بلوم و همکارانش نشان داده اند که نوزادان پنج ماهه می توانند چیزهای بی جان را از انسان ها تمیز دهند. هنگامی که به آنها جعبه ای نشان داده می شود که بعد از کمی حرکت متوقف شده و دوباره به حرکت ادامه می دهد، باعث شگفتنی آنها می شود. اما چنانچه انسانی به همان شیوه حرکت و توقف کند موجب تعجب آنها نمی شود. برای نوزادان اشیاء زیر سلطه ی قوانین فیزیک هستند و در مسیری قابل پیش بینی حرکت می کنند، اما انسان ها دارای مقاصد و اهداف خود هستند و به نحوی حرکت می کنند که خود می خواهند.    

 

ذهن و ماده

بلوم بر این عقیده است که این دو نظام از هم مستقل هستند و در ما دو نوع دیدگاه در باره ی جهان به جای گذارده اند: یکی از آنها به ذهن ها می پردازد و دیگری به جنبه های مادی و فیزیکی جهان. او این فرض یا تصور ذاتی در انسان را که ذهن و ماده از هم جدا هستند « دوگانگی عقل سلیم » می نامد. جسم برای فرآیندهای مادی مانند خوردن و حرکت کردن است، در حالی که ذهن خودآگاهی ما را در بسته ای جداگانه و تفکیک پذیر با خود به دنبال می کشد. وی می گوید: « ما به طور کاملاً طبیعی این را می پذیریم که شما می توانید بدن خود را در رویا و یا به کمک جفت ستاره ای خود و یا با نوعی جادو ترک گوئید. این ها نگرش های همه جایی هستند. »     

نشانه های بسیاری وجود دارد که اندیشیدن در باره ی ذهن های بدون بدن منشأ طبیعی دارند. مردم به سهولت با دیگرانی که وجود خارجی ندارند نوعی دوستی ایجاد می کنند: تقریباً نیمی از کودکان 4 ساله برای خودشان یک دوست خیالی دارند و افراد بالغ اغلب با خویشان متوفی خود یا با شخصیت ها و دوستهای [جنسی] تخیلی نوعی رابطه برقرار کرده و آن را همچنان حفظ می کنند. همانگونه که بارت اشاره می کند، این درواقع نوعی مهارت مفید تکاملی است. بدون این چنین روابط خیالپردازانه ای برای ما حفظ سلسله مراتب ها و اتحادهای وسیع اجتماعی غیرممکن می بود و به همین ترتیب پیش بینی آن که یک دشمن پنهانی چه نقشه هایی بر ضد ما ممکن بود طرح کند. به گفته ی او: « نیازمند بودن به یک کالبد یا تن در اطراف خود و اندیشه در باره ی ذهن او یک استعداد مهم است. »    

دوگانگی عقل سلیم اگرچه مفید است اما به نظر می رسد که به نوعی مغز را برای مفاهیم فراطبیعی مانند زندگی پس از مرگ آماده می کند. جس برینگ (Jesse Bering) از دانشگاه کوین در بلفاست در سال 2004 ترتیب انجام یک نمایش عروسکی را برای گروهی از کودکان پیش دبستانی داد. طی این نمایش یک تمساح موشی را می خورد. سپس محققین از کودکان در باره ی وجود مادی آن موش پرسش به عمل می آوردند از قبیل: « آیا موش ممکن است هنوز هم بیمار باشد؟ آیا آن موش به خوردن و آشامیدن نیازی دارد؟ » پاسخ کودکان منفی بود. اما هنگامی که سوال های بیشتر « معنوی » پرسیده شد ـ مانند این که « آیا آن موش فکر می کند و چیزی می داند » پاسخ کودکان مثبت بود.   

برینگ بر اساس این آزمایشات و بعضی تحقیقات دیگر باور انسان به بعضی شکل های زندگی را جدا از آنچه در بدن به عنوان وضعیت استاندارد از پیش تعین شده ی مغز انسانی تجربه می شود مورد توجه قرار می دهد. به عقیده او آموزش و تحصیلات و تجربیات به ما می آموزند که آن را نادیده بگیریم، اما این اندیشه همچنان در ما باقی می ماند. و به عقیده ی پاسکال بویر روان شناسی از دانشگاه واشنگتن در سنت لوئیز میسوری از اینجا تا مجسم کردن ارواح، اجداد متوفی و البته خدایان فاصله ی کوتاهی باقی مانده است. بویر اظهار می دارد که مردم انتظار دارند که ذهن خدایانشان بسیار شبیه به ذهن خود آنها کار کند و به عبارتی از نظر آنها از همان نظام عقلی و مغزی برخاسته است که ما انسان ها را قادر به فکر کردن در باره ی کسانی که غایب اند یا وجود خارجی ندارند می سازند.

هرچند توانایی در به تصوردرآوردن خدایان بهانه ی کافی برای بوجود آمدن دین نیست. ذهن انسان یک ویژگی اساسی دیگر نیز دارد: احساسی بیش از حد رشد کرده برای دیدن علت و معلول که ما را وامی دارد به هر جایی که می نگریم منظوری و نیتی مشاهده کنیم، و حتی جایی که چنین چیزی به هیچ وجه وجود ندارد. به قول بلوم: « وقتی خش خش شاخه ها را می شنوید، این را فرض میگیرد که کسی یا چیزی در آنجاست. »   

این ویژگی در اسناد و انتساب غلو شده برای مسئله ی علت و معلول در ذهن ما احتمالاً برای بقای ما تکامل یافته است. چنانچه حیوانات خطرناکی در اطراف ما باشند، بهتر است که به طور کامل وجود آنها را تشخیص دهیم. و اگر اشتباهاً در حالی که خطری وجود نداشته پا به فرار گذاریم این بهایی خواهد بود برای پرهیز از خطر و آنهم هنگامی که چنین خطری واقعی است.  

برای بار دیگر باید به آزمایشاتی با کودکان اشاره شود که در آنها این وضعیت استاندارد از پیش تعین شده برای ذهن انسان به اثبات رسیده است. کودکانی که فقط 3 سال سن داشتند به سهولت منظور و نیت را به اشیاء بی جان نسبت می دادند. هنگامی که دبورا کلمن از دانشگاه آریزونا در توکسون کودکان 7 و 8 ساله را در باره ی اشیاء بی جان و حیوانات مورد پرسش قرار داد به این نتیجه رسید که بیشتر آنها بر این تصور بودند که آنها برای مقاصد بخصوصی بوجود آمده اند. صخره های نوک تیز برای این آفریده شده بودند تا حیوانات خود را با آنها بخارانند. پرندگان برای ایجاد صداهای زیبا بوجود آمده بودند و رودخانه ها برای آنکه قایق ها بتوانند در آنها حرکت کنند. کلمن می گوید « شگفت آور بود شنیدن آن که به باور کودکان چیزهایی مانند کوه و ابر برای مقصودهای بخصوصی بوجود آمده اند و آنهم در حالی که به هیچ وجه حاضر نبودند اتفاقی بودن آنها را بپذیرند ».  

در آزمایشی مشابه اولیویا پتروویچ از دانشگاه آکسفورد از کودکان پیش دبستانی در باره ی منشأ چیزهای طبیعی مانند گیاهان و حیوانات پرسش هایی را به عمل آورد. وی دریافت که آنها هفت بار احتمال بیشتری وجود دارد که پاسخ دهند تمامی آنها را خدا و نه انسان آفریده است.

این پیش داوری های شناختاری به گفته ی پتروویچ چنان قدرتمند هستند که کودکان به طور خودانگیخته گرایش به ابداع مفهوم خدا و آنهم بدون دخالت بزرگترهای خود دارند: « آنها به تجربه روزانه خود از جهان مادی متکی هستند و مفهوم و تصور خداوند را بر اساس چنین تجربه ای می سازند. » به همین جهت هنگامی که کودکان ادعاهای دینی را می شنوند، به نظر می رسد که برایشان کاملاً قابل قبول است.  

 

Born believers: How your brain creates God

by Michael Brooks

New Scientist

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: