نمایشگاه گرایی

فوریه 20, 2009

سر ارنست هانس گامبریچ

برگردان علی محمد طباطبایی

 

تصمیم آندره مالرو برای ارسال ونوس میلو به ژاپن به عنوان مشوقی برای بازی های المپیك و پیشنهاد پاپ ژان برای فرستادن پیتا از میكل آنژ به نیویورك  جهت قرار گرفتن در نمایشگاه جهانی باعثاعتراض  حاضر از سر ارنست هانس گمبریچ مدیر موسسه ی واربوگ در لندن و نویسنده ی كتاب  « هنر و توهم »  گردیده است.

 

 

من مدیر سالخورده و بازنشسته و دوباره در حال بازنشستگی یكی از بزرگترین موزه های جهان را می شناسم كه دوست دارد نگرش بعضی از همكاران جوان ترش را در این طرز بیان خلاصه كند: « بعد از این چه باید بكنیم ؟». ما البته آخرین پاسخ را می دانیم. ونوس میلو دوباره بسته بندی شده و از لوور به ژاپن ارسال می شود. متعاقب آن روزنامه ها با تیتر درشت این خبر مهم را به اطلاع عموم می رسانند و مردم را شیفته ی دیدن آن می كنند. آنهایی از میان ما كه شاید بخواهند آرمان كلاسیك از زیبایی (یعنی همان ونوس میلو) ـ كه شاید دیگر مد روز نباشد اما هنوز هم ارزش لحظه ای تعمق را دارد ـ ارج گذارند باید بلیط هایی كه برای مسافرت به پاریس گرفته اند را با بلیط های پرواز به ژاپن عوض كنند. و یا اگر توان خرید چنین بلیط گران قیمتی را ندارند و تصمیم بگیرند كه به جای آن به رم بروند، شاید در مكانی كه امید یافتن آرامش و الهام از پیتای میكل آنژ را داشته اند به یادداشتی كوچكی بر بخورند كه رویش چنین نوشته شده: « به نمایشگاه جهانی رفته و به زودی باز خواهد گشت ». كار بعدی آنها چه خواهد بود؟ شاید پنجره های كلیسای چارتر را درآورده و برای نمایش به جایی دیگر ارسال كنند؟ یا غار لاسكو را به مصر بفرستند با این وعده كه به جای آن یكی از هرم ها را قرض بگیرند؟ این ها همه بسیار پرهزینه هستند اما می توانند انجام شوند و شاید حد اقل این كه پیمان كاران صنعت حمل و نقل قدرت آن را دارند؟

طنز به كنار (هرچند گاهی هم همانگونه كه شاعر رومی می گوید مشكل است كه از روی طنز ننویسیم) این چه چیزی است كه پاسداران میراث هنری ما را وامی دارد كه دچار هوس شده و تا این حد مشتاق برای نمایش باشند؟ شاید از انصاف به دور باشد كه آنها را بیش از حد به باد سرزنش گیریم، زیرا محرك این طرز رفتار آنها فشاری است كه توسط عامه ی مردم به آنها اعمال می شود: فشار موفقیت و وحشت از شكست.

نمایشگاه ها جذب می كنند و موزه ها دفع. موزه ها متهم و محكوم شده اند به این كه گویا مدت هاست كه در حكم سردخانه ی هنر مرده در آمده اند و سردابه مومیایی ها. و این كه یك مدیر موزه را نمی توان به این خاطر ملامت كرد كه سعی دارد بانگ برآورد كه موزه ی او هنوز هم زنده است و این كه آن موزه به همراه گذشت زمان حركت می كند و مانند یك شهر فرهنگ به هر تغییر مد واكنش نشان می دهد.

اما به نظر می رسد كه حتی همین تلاش های تب آلود برای زدودن ضعیف ترین رایحه ی نم گرفتگی و پا به پای هر شگرد تازه برای فن نمایش دادن رفتن به طور نسبی تاثیر چندانی ندارد. گروه های كودكان دبستانی و جهان گردانی كه به دنبال دیدن مكان های تماشایی هستند همه ی گالری ها را زیر پا خواهد گذارد اما در باره ی خود شهروندانی كه مالك مجموعه های هنری هستند یا كسانی كه از آنها حمایت (مالی) می كنند چه باید گفت؟ ما همگی مقصر هستیم. ما می دانیم كه موزه ها كجا هستند. ما از فكر كردن به گنجینه های آنها احساس غرور می كنیم اما دقیقاً به همین خاطر كه ما می دانیم یا امیدواریم كه این ها همیشه با ما خواهند بود است كه اجازه می دهیم روزهایمان بی سر وصدا بیایند و بروند ـ و به جای آن كه به موزه برویم به نمایشگاه می رویم. زیرا نمایشگاه، رفتن به آنجا را به زور به گردن ما می اندازد. یا همین حالا یا هرگز نمی توانیم این آثار را كه با هزینه ی بسیار و از تمامی نقاط جهان گردآوری شده اند ببینیم و بنابراین باید الان زمان دیدن آنها باشد. چه بسا موزها آثار بهتری داشته باشند اما آنها می توانند به انتظار بمانند. 

علاوه بر آن نمایشگاه دارای انگیزه ای اجتماعی دارد و این چیزی است كه در مورد مجموعه های دائمی هنری در موزه ها صدق نمی کند، زیرا نمایشگاه همیشه در بالای فهرست موضوعات گفت و شنود در میهمانی های مهم قرار دارد. ما می توانیم بازگردیم و به همسایه ی خود با آن نگاه ابلهانه اش و با نزاكتی كامل سوال  كنیم: « آیا شما از نمایشگاه كارهای حصیری ژاپنی بازدید كرده اید» ؟ اگر جواب او منفی باشد ما می توانیم برای او از آن نمایشگاه تعریف كنیم. اما رسومات اجتماعی معمولاً ما را از پرسش از دوستان نزدیكمان در این گونه موارد منع می كنند كه آیا آنها هرگز از موزه های شهر خود بازدید كرده اند یا خیر. و دیگران نیز انتظار چندانی از ما ندارند كه بتوانیم برایشان از محتوای یكی از گالری هایی كه احتمالاً كارهای حصیری ممتاز و درجه یك را برای چندین دهه به نمایش گذارده اند تعریف كنیم. و بدین ترتیب است كه نمایشگاه ها رونق می یابند، ابتدا به عنوان موضوعی که به زودی روی خواهد داد و سپس به عنوان آنچه در خاطره ها می ماند. موزه ها در تاریكی معطل مانده اند. مكانی كه مایه ی سرافكندگی ماست با ویترین های بیشماری كه دارد، كه می توانیم و باید كه آنها را ببینیم و از آنها لذت بریم، اگر البته فقط وقتش را داشته باشیم.

كدام راه چاره ی دیگر می تواند مطرح باشند مگر تبدیل كردن موزه ها به نمایشگاه ها؟ بهره برداری کردن از آنچه جذاب است و خطر تهدید را به جان خریدن؟ اختراع كردن توجیهاتی برای مزدها و نمایش های غیر دائمی؟ به عبارت دیگر پرسش از « كار بعدی ما چه باید باشد ؟» به این خاطر كه این پرسش را مردم دارند مطرح می كنند؟

و با این وجود فكر می كنم این جریانی که دارد به سوی جنجال طلبی می رود بالاخره در یك فاجعه به پایان خود می رسد. فاجعه ای فیزیكی؟ شاید، زیرا حمل و نقل و جابجا كردن اشیاء آسیب پذیر و شكننده و گران بها ظاهراً همیشه آمیخته با خطر است. لیكن یقیناً فاجعه ای روان شناختی،  زیرا آثار هنری باید چیزی بیش از تحریكی زودگذر همراه آورند.

 چه خوب و چه بد یك موزه در هر حال در حكم یك آرامگاه است، یك گنجینه، جایی كه در آن میراث آبا و اجدادی ما از گذشته كه توسط جنگ های شاهزاده ها و طمع ورزی مجموعه داران سرگردان مانده بود بالاخره پناهگاهی پیدا كرده. مطلع بودن از این رویداد كه آنها در یك چنین مكانی هستند برای ما مایه ی تسكین است و این كه می توانیم آنها را در این مكان ها جستجو كرده و هر گاه خواسته باشیم به آنها مراجعه كنیم. احتمالاً انسان های بسیاری وجود دارند كه آرزومند چنین قوت قلبی هستند. اما آنها همان تعداد اندكی هستند كه نیازهای اصیلی دارند كه باید مورد توجه قرار گیرد. باید برای آنها مقدور باشد كه بتوانند از تابلوها، تندیس ها و یا گلدان های مورد علاقه خود برای چند دقیقه ای هم كه شده بازدید به عمل آورند، بدون آن كه مجبور بشوند به دنبال آنها بگردند و دست آخر مطلع شوند كه آنها را به انبار برده اند یا به تیمبوكتو تا برای بعضی نمایش های دوره ای جا باز شود. گیریم كه یك موزه در بهترین حالت فضا و موقعیتی نامناسب و ناقص برای یك اثر هنری است، اما حداقل این که خانه ی دومی است برای آنها و نه نمایشی گذرا و كم اهمیت.

و مهمتر از هر چیز دیگر البته این است كه ما باید برای محافظت از آن آثار هنری كه شاید هنوز هم در همان مکان ها و محوطه هایی باقی مانده اند که برای آنها این آثار بوجود آمده اند متحد شویم. چقدر ارزشمند و پرثمر است انجام سفر زیارتی به نمازخانه ی كوچك گورستان Monterchi جایی كه مادونای باشكوه پیرو دلا فرانچسكا به سوی پائین و به نمازگزاران برای مدت پانصد سال است كه همچنان نظاره می كند و چقدر باید سپاسگزار باشیم از دیدن « عید عروج مریم » اثر تیسیان در محراب كلیسای Frari در ونیز كه برای همان جا نقاشی شده بود و همین بهانه ای است برای آن که مفهوم و جلال و شكوهش بیشتر به نظر آید.

چقدر شگفت انگیز است كه هنوز هم كلیساها و مكان های قدیمی در شهرهای اروپایی وجود دارند، با نقاشی های دیواری شان و بناهای یادبودشان كه از نوعی زندگی بسیار متفاوت از زندگی در روزگار خود ما سخن می گویند ـ كه شاید البته ناچیز یا خشن باشند اما به مراتب پرشورتر اند. اگر هرگز این اندرز قدیمی كه « كل، پیوسته چیزی بیش از مجموع اجزا خود است » مناسبتی داشته باشد یقیناً در مورد همین محصولات رشدی آرام و اندیشیده صادق است، با رگه هایی از تزئین ها و سلسله ای از بخشش هایشان. هر نمازخانه ای داستانی از نسل ها را تعریف می كند. هر ویلایی گواهی است بر آرزوهای انسانی، با ویژگی های شخصی خودش، خوش اقبالی ها و بلاهت هایش. و با این وجود حتی این بازماندگان نیز در خطر نابودی قرار دارند، و تعداد آنها هر روزه رو به كاهش است. در ایتالیا دیوارنگارهای اساتید نقاشی به نحو فزاینده ای از دیوارهایی كه روی آنها نقاشی شده بودند جدا شده و به موزه ها منتقل گردیده اند. شاید در این مورد راه دیگری هم وجود نمی داشته. ابرهای دود و گاز حاصل از سیلاب موتورهای وسایط نقلیه در حال از بین بردن رنگ دانه های آنها هستند. نقاشی های دیواری از بین خواهند رفت اگر به سالن هایی انتقال نیابند كه دارای تحویه ی مخصوص هستند. پیش از این ما نمایشی افسانه ای دیده ایم از دیوارنگارهای جدا شده كه به طرزی هوشیارانه در بلودر در فلورانس (Florentine Belvedere)  به نمایش در آمده اند. آنها امروز در مکانی به مراتب دورتر از غبار و دود اتوموبیل هایی هستند كه خیابان های این شهر را از زمانی كه بسیار آرام بود دیگر به سلطه ی خود درآورده اند. شاید به زودی نقاشی های دیواری جیوتو با تأسی به ونوس میلو از ژاپن سر درآورد یا در پیروی از پیتا به نیویورك رود.

شاید به زودی اما هنوز نه. تا كنون این فقط كابوسی مانده است از یك دوستدار نگران و مضطرب هنر. هنوز هم كلیساهای قدیمی و ویلاها و مكان های باشكوه وجود دارند. و ما هنوز هم همان موزه هایمان را داریم، گنجینه هایی كه می توانیم در سراسر عمر خود برای دیدن دوستان قدیمی و یافتن دوستانی جدید به آنجا مراجعه كنیم. وهمین كه یك بار چنین دوستانی برای خود دست و پا كردیم ما دیگر اهمیتی نمی دهیم به این كه آیا آنها روی كرباس قرار دارند یا ابریشم، یا این كه آیا ما باید در ویترین های شلوغ به دنبال آنها بگردیم یا در مكانی بسیار باشكوه با نورافكنی جدید و یك فواره. در واقع بعضی اذهان نا اهل شاید ترجیح دهند كه آنها در همان حالت ویترین های شلوغ به نمایش گذارده شوند با این بهانه كه به این ترتیب از آن گنجینه بیش از آنچه گردآوری شده در نظر ها جلوه خواهد كرد و این كه برای تحقیقات شخصی خودمان نیز موقعیت و امكانی بزرگ تر فراهم می شود.

لیکن استدلال قاطعانه بر علیه تمامی فنونی كه در نمایش دادن آثار هنری ـ انگار که آنها موضوعاتی مربوط به کار فروشندگی هستند ـ نقش دارند این است كه هیچ گونه جایگزینی برای لذتی كه از كشف كردن حاصل می شود وجود ندارد. شاید موزه ها برای فرد غیر متخصص به نظر پیچ در پیچ و بی روح آیند اما برای كسانی كه ارزش آنها را كشف كرده اند چشم اندازی هستند از عمری از كاوش و تحقیق. برای آنهایی از میان ما كه این میل و سلیقه از خستگی ناپذیر بودن و ثابت قدمی را كسب كرده اند نمایشگاه فقط سرخوردگی می آورد ـ امروز اینجایی و فردا دیگر وجود نداری.

اما نیازی به گفتن نخواهد بود كه نمایشگاه هایی هم وجود دارند كه ارزش مایه گذاردن را داشته باشند. تماشای تمامی آثار پوسن یا مثلاً دلاكروا كه در یك مكان گردآوی شده اند را ما با كمال میل و با مفهومی از ناكافی بودن دانش خود به جان می خریم. اما برای بقیه ی آثار بگذار موزه به وظیفه ی اصلی خودش باز گردد، وظیفه ی كه پیشتر چنین بود و هنوز هم هست، وظیفه ای از محافظت كردن، نگهداری كردن و قابل دسترس ساختن آثار و یادگار های گذشته كه متاسفانه آن موقعیت و شرایط اصلی و اولیه ی خود را دیگر از دست داده اند. پیش از این ها در تعیین و انتصاب كسانی برای شغل های مدیر موزه، نگهبان موزه و مرمت گر آثار هنری اعتبار و ارزشی وجود داشت. كسانی كه نسبت به این مسئولیت ها بی وفایی پیشه می كنند چه لقب های جایگزین دیگری دارند؟ ونوس میلو برای لوور ساخته نشده بود اما قسمت او چنین بود كه مقیم آنجا شود. و اكنون دیگر به پاریس تعلق دارد، به همانگونه كه مونالیزا نیز به فرانسه متعلق است كه زمانی پادشاه فرانسه خود شخصاً آن از لئوناردو به ارث برده بود.

 

 

 

Exhibitionship

http://www.gombrich.co.uk

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: