دشمن در میدان دید

فوریه 12, 2009

(سخنرانی ریچارد رورتی در تریبون آزاد آینشتاین در برلین)

 برگردان علی محمد طباطبایی

 

 چگونه دموكراسی های غربی در نبرد با تروریسم مبناهای آزادی خود را  به مخاطره می افكنند

 

 

چنانكه همه می دانند آلبرت آینشتاین به این نكته ی بدیع اشاره كرده بود كه اگر یك جنگ سوم جهانی به همراه تمامی فن آوری های تسلیحاتی موجود درگیرد، آنگاه جنگ جهانی چهارم به ناچار با سنگ و چماق انجام خواهد شد. از آن زمان تا به كنون هرج و مرج و آشوب توهم نابودی یك چنین جنگ اتمی در هزار و یك شكل ممكن به تصویر در آمده است كه در همگی آنها تمدن بشری پس از یك بمباران متقابل هسته ای به شرایط اولیه ی خود باز می گردد. در چنین حالتی كتابخانه ها و موزه ها غارت می شوند تا مواد سوختی لازم را برای تهیه ی آتش جهت طبخ غذا و ایجاد گرما فراهم كنند. و پس از گذشت یك نسل ما دوباره تبدیل به انسان های شكارچی و گردآورنده ی میوه های جنگلی می شویم و دستاوردهای نوع ما از آخرین پنج هزار سال تمدن بشری تقریباً محو می شود.

آینشتاین از یك بمباران متقابل اتمی در حالتی بیم داشت كه سازمان ملل متحد نتواند خود را به یك دولت واقعی جهانی و با یك نیروی نظامی توانمند تبدیل كند. اما با توجه به همه ی آنچه ما از آن زمان تا به امروز تجربه كرده ایم هنوز هم استدلال معروف آینشتاین تضعیف نمی شود. با این وجود آینشتاین یك چیز را نمی توانست به تصور در آورد: این كه در پاكستان یا كره ی شمالی سلاح های اتمی سرهم شده به اندازه ی یك چمدان هر شخصی را ـ مثلاً یك آدم بی خیال مانند اسامه بن لادن ـ  در موقعیتی قرار می دهد كه بتواند كارهایی انجام دهد كه پیشتر از آن فقط از دولت ها برمی آمد.

لیكن در این نكته كه تروریست ها احتمالاً ساعت جهان را برای فقط دویست سال می توانند به عقب برگردانند و نه پنج هزار سال مایه ی امیدواری هست، زیرا بالاترین تاثیر منفی كه آنها می توانند با ماشین های جهنمی و حمله های فجیع خود ایجاد كنند رنج و مرگ انسان های بیگناه نیست، بلكه بالاترین تاثیر از اقداماتی نتیجه می شود كه دولت های غربی نسبت به آنها واكنش نشان می دهند. این عكس العمل ها می تواند به معنای پایان بعضی نهادهای آزادی باشد، نهادهایی كه در دوره ی دویست ساله پس از انقلاب های بورژوازی در اروپا و آمریكای شمالی ایجاد شده است.

این سوء ظن بسیار گسترده كه جنگ بر ضد تروریسم به طور بالقوه از خود تروریسم خطرناك تر است به نظر من كاملاً موجه می آید، زیرا هنگامی كه نتایج مستقیم تروریسم تمامی آن چیزهایی است كه ما از آنها بیمناكیم دیگر هیچ دلیلی برای پذیرش این فرض كه دموكراسی های غربی از انفجارهای اتمی در پایتخت های خود جان سالم به در نخواهند برد وجود ندارد. بلایای طبیعی كه ابعادی قابل مقایسه از مرگ و نابودی برای انسان ها به همراه می آورند نیز در نهایت قادر نخواهند بود كه نهادهای دموكراتیك را به مخاطره بیافكنند. برای مثال چنانچه گسل های ساحل اقیانوس آرام جابجا شده و آسمان خراش ها را تخریب كنند معنای آن مرگ صدهاهزار انسان خواهد بود. اما هنوز قربانی ها به خاك سپرده نشده اند كه بازسازی آغاز می گردد و اختیارات حالت فوق العاده نیز از نظر زمانی محدود خواهد بود.

 

سیاست شدت عمل

اما در شرایط یك حمله ی تروریستی وضعیت به گونه ای دیگر خواهد بود. سیاستمدارانی كه از تمامی توان خود برای جلوگیری از حملات تروریستی بعدی استفاده می كنند در پیشی گرفتن بر شدت عمل و اقدامات مستمر از هیچ تلاشی كوتاهی نخواهند كرد ـ اقداماتی كه به معنای پایانی خواهند بود بر حكومت قانون در این كشورها. و خشمی كه انسان ها هنگامی احساس می كنند كه رنج و اندوه بی حد و اندازه بواسطه ی اقدامات انسانی ایجاد می گردد و نه توسط مصیبت های طبیعی، عموم مردم را در وضعیتی قرار می دهد كه این قبیل اقدام ها را به سهولت می پذیرند.

در چنین حالتی یقیناً نتیجه ی نهایی یك كودتای فاشیستی نخواهد بود و نه آبشاری از اقداماتی كه یك تغییر و دگرگونی در شرایط اجتماعی و سیاسی زندگی غرب را موجب می گردد. قاضی ها و دادگاه ها بی طرفی خود را از دست می دهند و صاحب منصبان نظامی یك شبه نفوذ و اقتدار بی حد و اندازه كسب می كنند كه پیشتر از آن فقط مسئولین منتخب دولتی از آنها برخوردار بودند. و رسانه ها نیز دوباره خود را ناگزیر می بینند كه از پخش اعتراضات بر ضد تصمیم های دولتی جلوگیری كنند.

هراس از چنین تحول اوضاعی در میان ما آمریكایی ها بسیار گسترده تر است تا اروپایی ها، زیرا فقط در ایالات متحده بود كه دولت مدعی شد ما در وضعیت جنگ دائمی قرار گرفته ایم. مقاله نویس معروف كریستوفر هیچنس این مسئله را به تمسخر گرفته است كه چپ های آمریكایی از وزیر دادگستری جان اشكرافت ترس بیشتری دارند تا از خود اسامه بن لادن.

اینكه اختیارات ویژه ی مندرج در Patriot Act با قانون اساسی آمریكا سازگار است باعث گشته كه در دانشكده های حقوق مباحثات دامنه داری به جریان بیفتد. این موضوع در آوریل جاری در بالاترین دادگاه در ایالات متحده مطرح خواهد شد. در هر حال دویست و پنجاه شهر و بخش در آمریكا قطعنامه هایی بر ضد Patriot Act به تصویب رسانده اند و بعضی از آنها حتی تا آنجا پیش رفته اند كه به نیروهای پلیس محلی دستور داده اند به هنگام اجرای اجباری Patriot Act هیچگونه همكاری با دولت مركزی نداشته باشند. به هر رو منتقدین Patriot Act در آن صرفاً یك نمونه از اختیارات ویژه ی اضطراری را می بینند كه هنوز نوبتشان نشده اما چنانچه حملات تروریستی دیگری با ابعاد فاجعه ی 11 سپتامبر روی دهد بلافاصله به اجرا گذارده خواهند شد.

با وجودیكه من جان اشكرافت را به عنوان چهره ای منفی ارزیابی می كنم، اما بر این نظر نیستم كه دولت بوش از فاشیست های پنهان و شدیداً تشنه ی قدرت تشكیل شده است. دولت بریتانیا را نیز چنین نمی پندارم. اما به باور من پایان قانون گرایی چه در ایالات متحده و چه اروپا می تواند ناخواسته به وقوع بپیوندد، یعنی صرفاً به توسط تغییرات نهادی كه به نام « جنگ بر ضد تروریسم » برای آن تلاش می گردد.

اگر قرار باشد كه عملیات تروریستی دیگری در خاك اروپا روی دهد نظامی ها و بوروكرات های مسئول در امور امنیت ملی در تمامی كشورهای عضو اتحادیه ی اروپا به چنان اختیارات تامی كه هرگز مشابه اش را نداشته اند دست خواهند یافت. عامه مردم نیز چنین حالتی را در مجموع متناسب با شرایط ارزیابی خواهند كرد. دولت اراده ی قاطع و حاكی از میهن پرستی خود را به اثبات خواهد رساند و قوانینی را از تصویب خواهد گذراند كه انسان را به یاد قانون قدیمی منع مشاغل در آلمان بیندازد. این گونه قوانین جدید مصوب رفته رفته به چنان شكلی در خواهند آمد كه بر هرگونه انتقاد عمومی مهر حمایت و همكاری با تروریسم را خواهند زد. به زودی وزرای دادگستری كشورهای اروپایی به منتقدین خود همان نسبت هایی را خواهند داد كه جان اشكرافت اكنون در آمریكا از آنها استفاده می كند. « پیام من به تمامی كسانی كه انسان های صلح طلب را با شبح موهوم آزادی از دست رفته به هراس می افكنند چنین است:  شیوه ی شما فقط به تروریست ها یاری می رساند، زیرا به حال وحدت ملی ما مضر است و از ثبات قدم دولت ما می كاهد ».

به مرور این تحول اوضاع مسیرهایی را مسدود خواهد كرد كه از طریق آنها افكار عمومی می توانست سیاست گذاری های كلی را تحت تاثیر خود قرار دهد. در انتهای چنین فرایندهای طاقت فرسایی دموكراسی توسط چیزی كه كاملاً از جنسی دیگر است جایگزین می گردد، البته یك دیكتاتوری نظامی یا استبداد نوع اورولی به جایش نخواهد نشست، بلكه یك حكومت مطلقه ی روشنگرانه كه توسط اقلیتی خاص تحمیل شده است.

 

پایان جامعه ی باز

این شكل از ساختار قدرت در واقع همچنان پس از مرگ نظام شوروی به حیات خود ادامه داد و اكنون در حكومت پوتین و رفقای سابق از كا.گ . ب از نو مستحكم شده است. همین شكل از ساختار به نظر می رسد كه در چین و آسیای جنوب شرقی در حال پوست انداختن باشد. در كشورهایی كه به این ترتیب حكومت می شوند ـ كه البته می توانند همچنان روشنگرانه باقی بمانند ـ افكار عمومی تاثیر ناچیزی بر تصمیم های دولت دارد. در چنین شكلی از فئودالیسم انتخابات مانند گذشته ادامه خواهند داشت اما به نحو قابل توجهی از اهمیت و معنای آنها كاسته می شود، مانند انتخابات جدید دومای روسیه. از آنجا كه حتی دادگاه ها و هیئت های تحقیق تقریباً قدرتی ندارند ممكن است كه به نظر اهل تجارت لازم بیاید كه به پلیس یا باندهایی كه تحمل می شوند باج سبیل پرداخت شود. و چنانچه یك شهروند در باره ی فساد اداری یا سوء استفاده از مقام دولتی شكایتی كند، ممكن است برایش گران تمام شود. و تازه نه فقط همین. فرهنگ سطح بالا به ناگهان بی معنا می شود، همانگونه كه در شوروی معمول بود و در چین همواره هست. دیگر هیچ رسانه ای كه در آن سانسور اعمال نشود وجود نخواهد داشت. هیچ گونه تظاهرات دانشجویی نیز دیده نمی شود و البته فاتحه ی جامعه ی مدنی نیز دیگر خوانده است. معنای چنین موقعیتی بازگشت به Ancien Re.gime (نظام اجتماعی و سیاسی فرانسه پیش از انقلاب كبیر) است كه در آن تشكیلات كسانی كه مسئولیت امنیت ملی را به عهده دارند همان ایفای نقش در در بار ورسای خواهد بود. 

چنانچه این طرح یاس آور در غرب به تحقق بپیوندد، برای بخش های وسیعی از جهان زندگی تغییر چندانی در پی نخواهد داشت. زیرا در كشورهای فقیر جامعه همچنان بر مدار فئودالی می گردد. در شمال شرقی برزیل یا در روستاهای آفریقای استوایی و آسیای مركزی هیچ كس متوجه نخواهد شد كه جهان تغییر كرده و نوری به خاموشی گرائیده است. هرچند در كشورهایی كه در بالاترین مرحله ی پیشرفت اخلاقی خود هستند همه چیز متوقف خواهد شد. و چند نسل بعد یك مشت خواننده ی خیال پرداز در كتاب های قدیمی توهم های آرمان گرایانه از جامعه ی باز را به سوگ خواهند نشست.

شاید این پیش بینی من بیش از اندازه بدبینانه است. احتمالاً من چنان مرعوب اشكرافت شده ام ـ و به همراه من بسیاری از آمریكایی های دیگر ـ كه ما در همه جا فقط اشباح می بینیم. امیدوارم كه همین درست باشد. با این وجود پی می برم كه نهادهای دموكراتیك حداقل در كشور من بسیار شكننده شده اند. البته من به طور كامل از نظریه ی چالمر جانسون كه می گوید ایالات متحده « احتمالاً دستخوش نظامی گرایی شده است » قانع نشده ام. ولی در هر حال وی در كتابش با عنوان « انتحار دموكراسی آمریكایی » (انتشارات Blessing) دلایل بسیاری جمع آوری كرده است مبنی بر این كه « مثلث آهنین » ـ یعنی بخش دفاع، پنتاگون و نمایندگان نیروهای نظامی در كنگره ـ اكنون چنان قدرتی یافته اند كه رئیس جمهور به جای آن كه به پنتاگون دستور بدهد با آن به گفتگو و مذاكره می نشیند. من از آن بیم دارم كه تمامی رسم و روالی كه دولت ایالات متحده در واكنش به 11 سپتامبر متداول ساخته است سرانجام به دولت های دیگر دموكرات نیز سرایت كند. پس از حملات تروریستی مادرید اكنون طرح آمریكایی می تواند تكرار شود. البته سازمان های اطلاعاتی و امنیتی و نظامیان در كشورهای اتحادیه ی اروپا در مقایسه با همتایان خود در آمریكا از قدرت زیادی برخوردار نیستند. با این وجود این احتمال نیز می تواند مطرح باشد كه آنها به ناگهان اختیاراتی را كسب كنند كه پیشتر درخواستی برای آنها نداشته اند. حكومت نظامیان در واشنكتن البته به چنین چیزی خوشامد خواهد گفت.

همین قدر در باره ی نگرانی هایی كه من و بسیاری دیگر را آزار می دهد كافی خواهد بود. اگر دیگران این نقطه نظرات را قانع كننده و موجه تشخیص دهند آنگاه این سوال در ذهن آنها مطرح می شود كه شهروندان در دموكراسی های غربی برای جلوگیری از این كه زمانی نوه هایشان مجبور به زندگی در شكلی از فئودالیسم جدید نباشند چه از دستشان برمی آید. در وحله ی اول آنها باید سیاست وسواس گونه پنهان كاری را به پرسش گیرند. آنها باید خواستار آن باشند كه دولت هایشان موجودی سلاح های كشتارجمعی خود را آشكار كرده و در این باره اطلاعات كافی دهند كه چنانچه سلاح های هسته ای توسط دولت های دیگر یا گروه های جنایت كاری مانند القاعده به كار گرفته شود تصمیم آنها چه خواهد بود.

 

تهدید فئودالیسم جدید

اما اینها كافی نیست. شهروندان همچنین می توانند از حكومت هایشان بخواهند تا جهت تغییر حقوق بین الملل و قوانینی برای دادگاه كیفری بین المللی تلاش هایی به عهده بگیرند. بسیاری از حقوق دانان به حق خرده می گیرند كه حقوق بین الملل صرفاً برای روابط میان دولت ها تنظیم شده است و این كه حقوق كیفری فقط بر آنچه شهروندان خودی درون مرزهای كشوری مرتكب شوند قابل استناد و اعمال است. روایت جدیدی از آن می تواند موقعیت مناسبی نیز فراهم آورد تا قراردادهای چندجانبه سازگار گردیده و در باره ی یك اصلاح ساختاری سازمان ملل اندیشه شود.   

خلاصه مطلب آن كه هنگامی كه دولت های غربی مجبور باشند طرح های اضطراری خود را آشكار كنند، دیگر برای سیاستمداران اقتدارگرا و عوام فریب دشوار خودهد بود كه یك وضعیت اضطراری ممكن را برای اهداف شخصی خود مورد بهره برداری قرار دهند. هرچقدر در عرصه ی عمومی با حدت بیشتری در باره ی بحران های آتی بحث و تبادل نظر شود تغییر نهادی ایجاد شده نیز ناچیزتر خواهد بود. بنابراین هیچ دلیل موجهی وجود ندارد كه چرا دولت های فرانسه، بریتانیای كبیر، ایالات متحده و اسرائیل در این باره به شهروندان خود اطلاعاتی نمی دهند كه چه تعداد سلاح در زرادخانه های اتمی خود موجود دارند و در آینده چه مقدار سلاح بیشتر قرار است ساخته شود و تحت كدام شرایط باید از آنها استفاده گردد. همچنین باید گفت كه دلیلی وجود ندارد حقیقت در باره ی تكامل و توسعه ی سلاح های شیمیایی و بیولوژیك همواره پنهان نگاه داشته شود و اطلاعات لازم از مردم آمریكا مخفی بماند و این كه چرا با مالیات های پرداختی مردم « سیاه زخم تسلیحاتی » تولید می شود و چرا بودجه و وظایف اداره ی امنیت ملی ایالات متحده و همتای انگلیسی اش باید پنهان بماند؟ 

علاوه بر آن دیگر باید وقتش رسیده باشد كه بالاخره آن قراردادهایی را افشا كنند كه ایجاد بیش از 700 پایگاه نظامی در سراسر جهان را ممكن گردانیده است. دلایلی برای پنهان نگاه داشتن این اطلاعات از مردم حتی در زمان جنگ سرد نیز به اندازه ی كافی سست بود.

پیشرفت هایی كه بشر طی قرن های 19 و 20 پشت سر گذارد در وحله ی اول مدیون وجود نقد آزاد در عرصه ی عمومی بود و تاثیراتی كه چنین انتقادهایی بر سیاست می گذارد. با این حال اقدامات پنهان كاری دولت در شصت سال گذشته باعث بوجود آمدن یك فرهنگ سیاسی پرسش برانگیز شده است. یك قشر رهبری كننده در آمریكا و اتحادیه ی اروپا به این طرز تفكر خو كرده است كه فقط هنگامی می تواند بررسی و مراقبت از وظایفش در خصوص امنیت ملی را به درستی به انجام رساند كه اقداماتش از انظار عمومی به طور كامل پنهان بماند. 11 سپتامبر یقین این قشر به شیوه ی كاری اش را مستحكم تر كرده است و حملات تروریستی دیگر احتمالاً این نخبگان را به این باور خواهد رسانید كه دموكراسی ابتدا باید نابود شود تا بتوان نجاتش داد. اگر یكوقت نوبت به بدترین احتمال ممكن برسد، آنگاه تاریخ نگاران باید بالاخره روزی برای مردم توضیح دهند كه چرا عصر طلایی در غرب فقط دویست سال به طول انجامید و غم انگیز ترین بخش كتاب های آنها به این موضوع خواهد پرداخت كه چگونه شهروندان با بزدلی خود در برنامه ای شركت جستند كه دموكراسی را بالاخره به چنان سرنوشت شومی رهنمون گردانید. 

 

Feind im Visir, von Richard Rorty

Die Zeit, No. 13 – 2004

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: