گناه پدران (روحانی)

فوریه 6, 2009

 هتك ناموس كودكان جرم است یا بیماری؟

توماس زاز

برگردان علی محمد طباطبایی

 

  

 

ما از واژه ها برای نامیدن و كمك به فهم جهان اطراف خود استفاده می كنیم. در عین حال بسیاری از كلمه هایی كه آنها را به كار می بریم مانند عدسی های نابهنجارنما (distorting lenses) عمل می كنند: آنها باعث می شوند كه ما از اشیایی كه مورد مشاهده قرار می دهیم درك غلطی به دست آورده و از این رو قضاوت ما در باره ی آنها اشتباه از آب درآید.

همانگونه كه حقوق دان برجسته ی قرن 19 در انگلستان سر جیمز فیتسجیمز استفان (Sir James Fitzjames Stephan) به نحو مقتضی توضیح می دهد: « انسان ها غالباً دارای این گرایش غیر قابل علاج هستند كه پرسش های بزرگی كه توجه آنها را به خود جلب می كند مورد پیشداوری قرار دهند، آن هم به این نحو كه آنها پیشداوری های خود را بر روی زبانی كه با آن صحبت می كنند حك نمایند ».

رسوایی اخیری را در نظر گیریم كه در آن پای كشیش های كاتولیك در سوء استفاده ی جنسی از پسر بچه ها به میان كشیده شد. قانون آمریكا رابطه ی جنسی یك فرد بالغ با یك كودك را به عنوان یك جرم و بزهكاری تعریف كرده است. انجمن روان پزشكی آمریكا (The American Psychiatric Association) چنین عملی را به عنوان یك بیماری با نام pedophilia (میل جنسی به كوكان) مشخص نموده.

بزهكاری یا جرائم اعمالی هستند كه ما مرتكب آنها می شویم. بیماری ها فرآیندهای زیست شناختی هستند كه نسبت به بدن های ما روی می دهند. مخلوط كردن این دو مفهوم توسط تعیین رفتارهایی كه ما آنها را به عنوان بیماری محكوم می كنیم منبع بی انتهایی است برای آشفتگی و گمراهی. نمونه ای از چنین آشفتگی مقاله ای است در نشریه ی The Boston Globe كه در آن پدر جان اف برنز (Rev. John F. Burns)  از عمل كاردینال برنارد لو (Cardinal Bernard Law) در بوستون به دفاع برخاست كه گفته می شد باید استعفا دهد. علت آن این بود كه كاردینال لو به عنوان اسقف اعظم یك روحانی به نام پدر جان جی. گئوگهان  (Rev. John J. Geoghan) را به یك كشیش نشین جدید منتقل نمود، آن هم با وجود اتهام هایی كه بر ضد وی به عنوان سوء استفاده ی جنسی از كودكان مطرح شده بود. گئوگهان آخرالامر به هتك ناموس بیش از یكصد كودك طی سه دهه فعالیت خود مورد اتهام واقع گردید.

پدر برنز در مقاله ی مورد نظر می نویسد: « لازم به توجه است كه از ابتدا نه كاردینال برنارد لو و نه پدر جان گئوگهان از سبب شناسی یا آسیب شناسی بیماری پدوفیلی آگاه بوده اند. كاردینال همان كاری را انجام داد كه یك اسقف اعظم به بهترین وجه می توانست انجام دهد. او نسبت به یك كشیش به ظاهر خطاكار با مهربانی و عشق رفتار كرد. البته پدر گئوگهان دست به عملی زده بود كه علم جدید انجام آن را به پدوفیل ها نسبت می دهد: یعنی انكار كامل، بدون هرگونه خاطره یا پشیمانی برای اعمال بیمارگون. درخواست برای استعفای كاردینال نامعقول است. بگذاریم معالجه آغاز شود و قانون مسیر خودش را طی كند ».

قانون نه فقط جریان خود را در تعقیب پرونده هایی بر علیه كلیسا در دفاع از قربانی های پدر گئوگهان و سایر روحانی های سوء استفاده گر طی می كند، كه خود پدر گئوگهان نیز به شخصه در یك مورد به اتهام هتك ناموس مجرم شناخته شده و در موردی دیگر در حال گذراندن محاكمه ی خود است. اما اگر علت چنین رفتاری « بیماری پدوفیلی » است، یعنی حالتی كه نه تنها شخص را وادار به نوازش پسربچه ها می كند كه حتا خاطره ی او را از « اعمال بیمارگون خود » پارك می نماید، پس چگونه می توان چنین فردی را به مجازات رساند؟ تردیدی كه در تلقی سوء استفاده ی جنسی به عنوان نشانه ی یك بیماری مطرح می شود در كوتاهی كلیسا برای محافظت از اعضای شركت كننده در مراسم كلیسا از افرادی مانند پدر كئوگهان نقش مهمی بازی می كند. در سوگندنامه ای به تاریخ 8 می كاردینال لو در این رابطه مورد پرسش قرار می گیرد كه برداشت وی از اتهام هتك ناموس چگونه است. او چنین پاسخ می دهد: « من آن را به عنوان آسیب شناسی (پاتولوژی) ، به عنوان آسیب شناسی روان شناختی یعنی یك بیماری روانی تلقی می كنم. بدیهی است كه من آن را به عنوان عملی كه دارای عنصری اخلاقی است می نگرم. به كلامی دقیق تر آن عملی شدیداً شرم آور است ». تركیب این دو دیدگاه ناسازگار با هم، یعنی پزشكی و اخلاقی، نسخه ی خوبی برای بی تحركی است.

 

تشكیلات كیفری پزشكی

امروزه عملاً هر رفتار ناخواسته ای، از زیادی روی در خرید و جنون دزدی گرفته تا افراط در میل جنسی و گرایش جنسی به كودكان می تواند به عنوان یك بیماری معین شود كه تشخیص و معالجه ی آن به حوزه ی نظام پزشكی تعلق دارد. از این رو بیماری سازی شبیه به عمل قانون گذاری شده است. سیاستمداران، كه در برابر افكار عمومی و در برابر سنت تاثیر پذیر و حساس اند، می توانند هر عملی را، از سوادآموزی به برده ها گرفته تا قتل خونسردانه ی یك نگهبان بانك، به عنوان عملی جنایتكارانه تعریف كنند كه نظارت بر آنها متعلق است به حوزه ی نظام عدالت جزا.

وقتی برچسب بیماری نسبت به رفتار، به ویژه رفتار جنسی اعمال شود، یك توصیف با یك قضاوت ارزشی پنهان توام می شود. خودارضایی، همجنس خواهی و به كار گرفتن بخش های غیر جنسیتی از بدن (دهان و مقعد) برای ارضاء جنسی حداقل در جایی و زمانی به عنوان گناه، جنایت، بیماری، رفتار عادی و حتا اقدام های درمانی به شمار آمده است. برای مدت ها روان پزشك ها همجنس خواهان را زندانی می كردند و سعی در معالجه ی آنها داشتند. اكنون آنها با قیافه ی حق به جانب اعلام می كنند كه همجنس خواهی عملی عادی است و كسانی را كه با این دیدگاه مخالفت می كنند به عنوان « همجنس باز هراس » (homophobic) خوانده و ادعا می شود كه آنها بیمار واقعی اند. روان پزشك ها شخصی را كه زیاد غذا می خورد دجار بیماری « پراشتهایی روانی » (bulimia) و كسی كه برعكس بسیار كم می خورد را دچار بیماری « بی اشتهایی عصبی » (aneroxia nervosa) تشخیص می دهند. به صورتی مشابه آنها معتقد هستند شخصی كه روابط جنسی بیش از حد دارد دارای بیماری « اعتیاد جنسی » (sex addiction) است، در حالی كه شخص دیگری كه علاقه ی بسیار ناچیزی به روابط جنسی دارد دچار بیماری « اختلال بیزاری جنسی »  (sexual aversion disorder) است. با این حال روان پزشك ها تجرد و بی همسری را به عنوان نوعی بیماری روانی تلقی نمی كنند. در باره ی اشخاص مجرد گفته نمی شود كه از بیماری « عدم شهوت عصبی » در رنح اند. چرا؟ زیرا روان پزشك ها، سیاستمداران و رسانه ها تعریف كلیسای كاتولیك رومی از تجرد را به عنوان نوعی فضیلت مورد احترام و توجه قرار می دهند. برای آنها تجرد « هدیه ی الهی » است در حالی كه همانقدر تجرد « غیر طبیعی » (غیر نرمال) است كه همجنس خواهی، یعنی آنچه كلیسا هنوز هم آن را برابر با گناهی شنیع می داند ـ یك « پلیدی واقعی » ، آن گونه كه كاردینال آنتونی بویلاك (Anthony Bevilacqua)  همجنس خواهی را می خواند.

بدون توجه به آن كه یك الگوی رفتار جنسی چقدر می تواند غیر طبیعی یا به لحاظ اجتماعی مخرب باشد،  چنانچه كلیسا آن عمل را به عنوان یك فضیلت اعلام كند ـ مانند مورد تجرد یا خویشتنداری از عمل جنسی ـ روان پزشك ها آن عمل را در دسته ی بیماری ها قرار نمی دهند. از این رو تعالیم اخلاقی یك دین آن چیزی را شكل می دهد كه علی الظاهر یك قضاوت عملی هم هست.

برعكس، تشخیص های روان پزشكی قضاوت های اخلاقی را مورد تاثیر قرار می دهد. فرد برلین (Fred berlin) موسس كلینیك اختلال های جنسی جان هاپكینز و استاد روان پزشكی در موسسه عالی پزشكی جان هاپكینز اظهار نظر می كند كه: « بعضی تحقیقات انجام شده حكایت از آن دارند كه برخی نابهنجاری های ژنتیكی و هورمونی احتمالاً نقشی در پدوفیلی (میل جنسی به كودكان) دارند . . . ما اكنون مورد تایید قرار می دهیم كه این فقط یك موضوع اخلاقی نیست، و این كه هیچ كس از روی انتخاب فردی، دارای كشش جنسی نسبت به نوجوان ها نمی شود ».

با این حال فعلی كه افراد درگیر را مورد تاثیر قرار می دهد همیشه بر حسب تعریف، موضوعی اخلاقی است، بدون توجه به آن كه آیا فاعل شخصاً تمایل به وارد شدن به آن عمل را خودش انتخاب می كند یا نه. برلین به طرز گمراه كننده ای در باره ی « كشش جنسی به نوجوانان » بدون آن كه شخص در آن دارای اراده ای باشد صحبت می كند. موضوع اصلاً بر سر كشش جنسی نیست، بلكه مسئله اصلی عمل جنسی است. یك مرد 20 ساله ی سالم با گرایش غیر همجنس خواهانه احتمال دارد كه به شدت مجذوب هر زن نه چندان زیبایی بشود. معنای آن این نیست كه او با این زن ها رابطه ی جنسی دارد یا تلاش می كند كه داشته باشد، به ویژه رابطه ای برخلاف خواست و اراده ی آنها. تمامی نوشتارهای روان شناسی در باره ی آنچه پیشتر به آن « انحرافات جنسی » گفته می شد توسط این اندیشه ی بی پایه فراگرفته شده است ـ همیشه به طور ضمنی و گاهی هم با تاكید مستقیم ـ كه در برابر انگیزه های جنسی « غیر طبیعی » سخت تر می توان ایستادگی كرد تا در مقابل « انكیزه های طبیعی ».

پذیرش چنین تصوری به توضیح عقیده ی شایع در این باره كه خلافكاران جنسی نسبت به سایر تبهكاران احتمال بیشتری دارد كه مرتكب جرائم جدیدی شوند كمك می كند. این فرضی است كه البته توسط هیچ مشاهده ای مورد تایید قرار نمی گیرد. دفتر آمار قضایی در گزارشی از سال1983 نشان می دهد كه 52 در صد از تجاوزكاران جنسی و 48 درصد از سایر خلافكاران جنسی به اتهام ارتكاب جدیدی ظرف سه سال بعدی دستگیر شده اند، ان هم در مقایسه با نرخ 60 درصدی تمامی مجرمین خشونت طلب (كه ظرف سه سال بعدی به اتهام جرمی دستكیر شده اند). نرخ اعتیاد به ارتكاب جرم برای خلافكاران غیر خشونت طلب حتا از این هم بالاتر بوده است. برای مثال برای دزدانی كه از منازل سرقت می كردند 70 درصد و سارقین اتوموبیل 78 درصد.

این ارقام حكایت از آن دارند كه پدوفیل ها در برابر امیال درونی خود مقاومت بیشتری به خرج می دهند تا مثلاً سارقین اتوموبیل. در هر حال غیر ممكن است كه به طور تجربی محقق گردانیم كه آیا در مقابل یك میل درونی می توان مقاومت كرد. فقط می توانیم بگوئیم كه آیا از میل درونی عملاً جلوگیری شده است. اما به هر رو اهمیتی هم ندارد، زیرا هدف چنین ادعای شبه پزشكی معاف كردن فاعل از مسئولیت اخلاقی و قانونی خود است.

مقامات رسمی كلیسای كاتولیك این تطهیر مبتنی بر روان پزشكی را برای اجتناب از پرداختن قاطعانه به وضعیت كشیش هایی كه در سوء استفاده ی جنسی مقصر شناخته شده اند غنیمت می شمرند. آنها هنگامی كه یك كشیش متهم به سوء استفاده ی جنسی از كودكان می گردد چه می كنند؟ آنها او را به یك بیمارستان صاحب نام روان پزشكی می فرستند ـ بیمارستان روانی جان هاپكینز در بالتیمور، موسسه ی لیوینگ در هارتفورد یا بنیاد منینگر در توپكا ـ جهت آن كه « معالجه » شود. بیمارستان روانی مكان امن و مطمئنی برای كشیشی است كه دارای سوء رفتار جنسی می باشد، جایی كه او می تواند در آن دور از چشم مردم بماند، تا زمانی كه بی سر و صدا در جای دیگری سوء استفاده گری اش را ادامه دهد. فرد برلین ادعا می كند چنین كشیش هایی پس از آن كه از بیمارستان مرخص می شوند از نزدیك مورد مراقبت قرار می گیرند. اما كشیشی كه مرتكب سوء استفاده جنسی می شود یك مجرم است كه باید به زندان افكنده شود و نه یك بیمار كه باید توسط روان پزشك ها به هزینه ی كلیسا زیر نظر گرفته شود.

 

عشق یونانی

رابطه ی جنسی با افراد صغیر همیشه به عنوان یك بیماری محسوب نمی گردید. در یونان باستان روابط جنسی میان مردان و پسران بخشی عادی از زندگی روزانه بوده است. چنین روابط جنسی را pederasty یا لواط می نامیدند كه نوعاً میان مردانی بین سن 20 تا 30 و پسرانی میان سن 12 تا 17 روی می داد. مردی به دنبال پسری می افتاد و او خود را به او در شكل یك شریك جنسی عرضه می نمود. در اینجا مرد نقش یك استاد و مربی را برای شاگرد خود بازی می كرد. با ظهور موهای شرمگاهی زمخت به طور معمول در سن 18 سالگی مرد جوان پسری را پیدا می كرد كه نقش مربی او را بازی كرده و از طریق او ارضائ جنسی می گردید. روابط حنسی میان مردان و كودكان در عشق یونانی وجود نداشت. دین یهود و مسیحیت روابط جنسی میان همجنس ها را عملی غیرطبیعی تعریف نموده و این عمل را به عنوان غیر اخلاقی و گناه آلود محكوم كردند. سپس هنگامی كه قوانین جزا جای قوانین دینی را گرفت یا به تكمیل آنها پرداخت روابط جنسی میان همحنس ها به عنوان بزه تعریف و معین گردید. چنین دریافتی تا زمان ظهور سكولاریسم و علم پزشكی بر افكار عمومی حاكم بود.

اولین شخصی كه تعریف و تحدید جدیدی برای « لواط » پیشنهاد نمود و باعث گردید كه در قرن هژدهم اصطلاح امروزی همجنس خواهی (homosexuality) متداول گردد پزشك فرانسوی Ambroise Tardieu بود (1879 ـ 1818) . وی بررسی و مطالعه ای در پزشكی قانونی منتشر نمود كه هدف آن مساعدت به   دادگاه ها در مواردی بود كه موضوع محاكمه به لواط می پرداخت. تاردیو معتقد بود كه آلت های تناسلی همجنس خواهان فعال به لحاظ كالبد شناختی از همجنس خواهان منفعل و مردان « معمولی » متفاوت است. وی همچنین مدعی بود كه مقعد همجنس خواهان منفعل به لحاظ كالبد شناختی از همجنس خواهان فعال و مردهای معمولی متفاوت است و این كه پزشك ها می توانند افراد را مورد معاینه قرار داده و از طریق   مشاهده ی این نشانه ها تشخیص دهند.  

سپس كارل فریدریش اتو وستفال (1890 ـ 1833) عصب شناسی مشهور از آلمان همجنس خواهی را از یك بیماری كه توسط معاینه ی بدن سوژه قابل تشخیص بود به یك بیماری روانی تبدیل نمود كه به كمك معاینه ی ذهن سوژه تشخیص داده می شد. وستفال لواط را به « وارونگی جنسی » (به آلمانی « احساس جنسی متضاد») تغییر نام داد، واژه ای كه به طور گسترده تا میان قرن 20 استفاده می شد. بنابراین، این شخص وستفال بود كه ایده ی نادرستی را عمومیت بخشید كه هنوز هم بسیاری از مردم به آن باور دارند مبنی بر این كه همجنس خواهی مردان زنانه است، در حالی كه همجنس خواهی زنان مردانه. وی بر این نظر بود كه چون وارونگی جنسی یك بیماری است باید توسط پزشك ها معالجه شود و نه این كه توسط قانون مجازات گردد.

 

بازگشت به آتن

خلق بیماری ها توسط جعل واژه های شبه پزشكی تا سطح هنر توسط بارون ریچارد فن كرافت ـ ابینگ (1902 ـ 1840) به راه افتاد. وی پروفسوری آلمانی الااصل در وران پزشكی در دانشگاه های استراسبورگ، گراتس و وین بود. در اثری با نام « جامعه ستیزی جنسی » (1886) كه باعث شهرت وی گشت، كرافت ـ ابینگ آمرانه گناهان و بزه های جنسی را به « انحرافات جنسی » تغییر نام داد و آنها را به عنوان « روان نژندی مغزی » اعلام نمود. حقوق دانان، سیاستمداران و عموم مردم این تغییر شكل ظاهری را به عنوان پیشرفت علمی مورد استقبال قرار دادند، به جای آن كه آن را به عنوان جنون خود بزرگ بینی پزشكی كه بر مبنایی نه بیشتر از دستكاری در زبان مبتنی بود رد كنند. جنسیت شناسی یا سكسولوژی به بخشی لاینفك از پزشكی و به علمی جدید در وران پزشكی تبدیل گردید. 

ما اكنون از زمان كرافت فاصله ی زیادی را پشت سر گذارده ایم. در جولای 1998 بروس ریند (Bruce Rind) روان شناسی از دانشگاه تمپل و دونفر از همكارانش تحقیقات خود را در باره ی پدوفیلی (گرایش جنسی به كودكان) در Psychological Bulletin  منتشر كردند. این نشریه ای است متعلق به انجمن روان پزشكی آمریكا (American Psychological Association) . نویسندگان آن مقاله چنین نتیجه گیری می كنند كه اثرات زیان بار بر یك كودك در روابط جنسی با یك فرد بالغ « نه در همه جا نافذ است و نه نوعاً شدید ». آنها توصیه می كنند كه « چنانچه در این قبیل تجربه ها كودك واكنش مثبتی نشان دهد» ، باید این رابطه را « رابطه ی جنسی بالغ ـ كودك » نامید و نه « سوء استفاده ی جنسی». تعجبی هم ندارد كه متعاقب آن مخالفت های شدیدی ایجاد گردید كه به عكس العمل و پوزش آنها منجر شد. ریموند فولر مدیر اجرایی انجمن نامبرده اذعان نمود كه سردبیر می بایست « آن مقاله را بر اساس امكان بالقوه اش در گمراه كردن جریان سیاست های عمومی ارزیابی می كرد اما در آن ناكام ماند ». 

ظاهراً هیچكس توجه نكرد كه مطابق با طبع چهارم كتابی از انجمن روان پزشكی آمریكا با عنوان « راهنمای تشخیصی و آماری اختلال های روانی » (منتشره در 1994) شخص فقط هنگامی ملاك پدوفیلی را برآورده می كند كه « خیال پردازی ها، كشش های جنسی یا رفتارهای جنسی او باعث ایجاد رنج و اندوهی در خود شخص گردد كه از نظر بالینی معنی دار باشد یا موجب آسیب در عرصه های اجتماعی، شغلی یا سایر حوزه های كاركردی  شود ». به طور خلاصه پدوفیلی فقط هنگامی بیماری روانی است كه فاعل توسط عملش اندوه گین شود. علاوه بر آن روان پزشك ها همجنس خواهی را هنگامی به عنوان یك بیماری طبقه بندی می كنند كه فرد از جهت گیری جنسی اش ناخرسند باشد (ego – dystonic homosexuality) . اما اگر او از آن راضی باشد (ego – syntonic homosexuality) آن عمل را به عنوان بیماری شناسائی نمی كنند. انجمن روان پزشكی آمریكا كه در تنگنا قرار گرفته بود بعداً از ادعای خود كوتاه آمد. آن انجمن در یكی از مقاله هایش منتشره به سال 2000 شرط « رنج و اندوه معنی دار یا آسیب از نظر بالینی » را از ملاك های لازم برای تشخیص پدوفیلی حذف كرد.    

اما متخصصین در سلامت روانی تنها « ترقی خواهان » مشتاقی نیستند كه خواهان قانونی كردن روابط جنسی میان كودك و افراد بالغ از طریق توصیف مخالفت با آن به عنوان نوعی تعصب جنسی از مدافتاده هستند. هریس میركین (Harris Mirkin) پروفسور در علوم سیاسی از دانشگاه میسوری ـ كانزاس سیتی در مقاله ای به سال 1999 اظهار می كند كه: « كودكان آخرین دژ مستحكم اخلاقیات جنسی قدیم » هستند. وی در مقاله ی خلاصه شده ای در نیویورك تایمز ادعا می كند كه « تصور از كودك معصوم یك سازه ی اجتماعی بود، یعنی تمامی روابط جنسی میان ـ نسلی نباید به درون توده ای زشت حمع می شد و این كه وحشت از پدوفیلی با الگویی از واكنش عمومی نسبت به امیال جنسی مونث و همجنس خواهی سازگار می شد، آن دو چیزی كه زمانی به عنوان چیزهای غیر عادی تلقی می شدند ». میركین به رسم و روال های گذشته مانند لواط در یونان استناد می كند. او می نویسد: « با وجودیكه آمریكایی ها روابط جنسی  میان ـ نسلی را به عنوان عملی بسیار زشت تلقی می كنند، اما این عمل در بسیاری از فرهنگ ها و دوره های تاریخی مجاز بوده و یا حتا اجباری ». او به نشریه ی تایمز می گوید: « تصور نمی كنم كه این آن چیزی باشد كه باید از آن به وحشت افتیم . . . در 1900 هركس تصور می كرد كه خودارضایی دارای پیامدهای بدنی خطرناكی است. اما تصور چنین چیزی باعث نشد كه این پندار درست از آب درآید ».

این قیاس به طرز ویرانگری معیوب است. افعال شهوت انگیز خودی (خودارضایی) از بنیاد با افعال شهوت انگیز توسط غیر خود متفاوت است. خودارضایی عملی است كه كودك برای خودش انجام می دهد و یكی از نیازهای زیستی خود را ارضاء می كند. در چنین مفهومی خود ارضایی مشابه است با ادارار كردن یا اجابت مزاج. به همین خاطر است كه چرا خودارضایی را یك « رابطه ی جنسی » نمی گوییم، واژه ای كه متضمن شركت دو نفر (یا بیشتر از دو نفر) است، و یكی از آنها امكان دارد كه یك شركت كننده ی غیرداوطلب باشد. خودارضایی (درخلوت) عملی است كه اخلاق در آن نقشی بازی نمی كند، یا به سخن دقیق تر این عملی است كه خارج از محدوده ی ملاحظه های اخلاقی قرار دارد. برخلاف آن هر رابطه ی جنسی ذاتاً عملی اخلاقی است. ملاحظه های پزشكی (یا شبیه پزشكی و شبه روان پزشكی) نباید نقشی در قضاوت های ما در باره ی چنین اعمالی بازی كنند. فرد مذهبی و روشن اندیش شاید روابط جنسی همجنس خواهانه را به عنوان عملی بد به شمار آورد. فردی روشن به لحاظ مسائل روانی شاید هرگونه روابط جنسی را كه با رضایت طرفین انجام می گیرد عملی خوب تصور كند. جامعه باید تصمیم بگیرد كه كدام عمل جنسی مجاز است، و افراد باید تصمیم بگیرند كه كدام اعمال جنسی را آنها مطرود می دارند، كدام ها را به دیده ی اغماض می نگرند یا   می خواهند كه در كدامشان شخصاً شركت جویند.

 

رویه ی قانونی

قانون جزا رابطه ی جنسی میان افراد بالغ و صغیر را به عنوان یك جرم تعریف و معین كرده است. لیكن قانون یك ابزار كند است. یك پسر 18 ساله كه با یك دختر 17 ساله رابطه ی جنسی توافقی برقرار می كند به معنای حقوقی كلمه مرتكب عملی مجرمانه شده است كه اصطلاحاً به آن هتك ناموس صغیر (statutotry rape) می گویند، حتا چنانچه آن مرد فقط یك روز از آن دختر مسن تر باشد. البته چنین « جرائمی » به طور معمول تحت پیگرد قانونی قرار نمی گیرد.

اما ارتباط جنسی میان یك كشیش و یك پسر 10 ساله خود موضوع دیگری است. و اینجاست كه در رابطه قرار دادن رفتار ناخواسته یا ممنوع شده با علم پزشكی جلوی درك ما را می گیرد. برای تحت تاثیر قرار دادن عوام، پزشك ها سالهای بسیار پیش از این، از واژه های یونانی و لاتین برای توصیف بیماری ها استفاده می كردند. برای مثال آنها التهاب ریه را pneumonia و نارسایی كلیه ها را uremia می گفتند. نتیجه آن كه اكنون مردم تصور می كنند كه هركلمه ی یونانی ـ لاتینی كه با ia ختم می شود ـ و یا با philia  یا phobia ـ یك بیماری واقعی است. این ساده دلی چنانچه نتیجه ی آن مصیبت بار نمی بود موردی بامزه و مضحك  بود. Bibliophilia به معنای علاقه ی بیش از حد به كتاب است. معنای آن، دزدیدن كتاب از كتابخانه ها نیست. Pedophilia نیز به معنای علاقه ی مفرط (جنسی) به كودكان است. اما معنای آن داشتن رابطه ی جنسی با آنها نیست، با و وجودیكه آنچه مردم معمولاً به هنگام استفاده از این واژه در ذهن خود دارند حاكی از این است. از آنجا كه كودكان به لحاظ قانونی نمی توانند نسبت به هرچیزی رضایت دهند، یك فرد بالغ كه یك كودك را به عنوان هدف جنسی خود مورد استفاده قرار می دهد در عملی غیر قانونی شركت جسته است. چنین عملی از این نظر خلاف قانون است كه مستلزم استفاده از اجبار و اعمال زور بدنی است، و یا استفاده از تهدید به آن یا (آنچه به پیامد مشابهی در روابط میان یك فرد بالغ و یك كودك می رسد) سوء استفاده از جایگاه فرد بالغ به عنوان مرجعی قابل اطمینان. در قضاوت برای مجاز بودن چنین عملی، نتیجه ی نهایی آن ـ چه برای كودك سودمند باشد یا مضر ـ اصولاً مسئله ای است كه دیگر به اصل موضوع مربوط نمی باشد. 

گفتن این كه كشیشی كه یك كودك را برای لذت جنسی خودش مورد بهره برداری قرار می دهد ـ یعنی همان كودكی كه مواظبت و نگهداری از او به آن كشیش واگذار شده است ـ به بیماری پدوفیلی مبتلا است حكایت از آن دارد كه در یك جای این عمل جنسی نقصی وجود دارد. درست مانند آن است كه وقتی گفته می شود كه آن كشیش دچار كم خونی وخیم است، این سخن از آن حكایت دارد كه در خصوص سیستم خون سازی او اشكالی وجود دارد. اگر این مقایسه درست باشد، این دیگر مشكل كشیش است نه مشكل ما. مشكل ما این است كه در او به عنوان یك عامل اخلاقی نقصی وجود دارد. او باید توجه خود را به جنبه ی غیر اخلاقی عملش متمركز كند و تمایلات جنسی اش را به فراموشی بسپرد.

كشیشی كه با یك كودك رابطه ی جنسی برقرار كرده مرتكب یك خطای بزرگ اخلاقی شده و قانون جزا را زیر پا گذاشته است. رفتار او قبل از آن كه بازداشت شود به نحوی نبوده كه بتوان گفت این شخص بیمار است، و ما نیز نباید پس از دستگیری با او به مانند یك بیمار برخورد كنیم.    

 

 

ـــــــــــــــــــــــــ

Sins of the Fathers, by Thomas Szasz. Reason.com , August 2002

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: