افسانه ي بيماری روانی

فوریه 1, 2009

توماس زاز

(آمریكن سایكولوژیست شماره ی 15، صفحات 113 الی 118)

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

هدف من در این مقاله مطرح كردن این پرسش است كه « آیا چیزی به عنوان بیماری روانی وجود دارد ؟ » و نشان دادن آن كه چنین چیزی فقط یك تصور است. از آنجا كه امروزه عقیده به بیماری روانی به شدت و به طور گسترده مطرح می باشد، تحقیق در باره ی شیوه هایی كه در آنها این اصطلاح به خدمت گرفته شده، به نظر می رسد كه ضرورت بسیار یافته است.

به طور قطع می توان گفت كه بیماری روانی به معنای دقیق كلمه یك « چیز » نیست ـ و یا یك شیء مادی ـ و از این رو صرفاً می تواند به همان طریقی كه در آن سایر مفاهیم نظری مطرح می باشند « وجود » داشته باشد. با این همه، نظریه ها دیر یا زود ـ حد اقل در مورد كسانی كه به آنها اعتقاد پیدا كرده اند ـ عادت مطرح بودن به عنوان « حقایق عینی » را كسب می كنند. طی دوره های تاریخی بخصوصی، مفاهیم توضیحی از قبیل ربوبیت، جادوگری و موجودات ذره بینی نه فقط به عنوان نظریه بلكه به عنوان علت های بی نیاز از اثبات و بدیهی بیشماری از رویدادها در نظر گرفته شده اند. من كاملاً می پذیرم كه امروزه بیماری روانی به طور فراگیر در شیوه ای نسبتاً مشابه تلقی می گردد، یعنی به عنوان علت بیشماری از رویدادهای گوناگون. به عنوان پادزهری برای استفاده ی خودخواهانه از مفهوم بیماری روانی ـ چه به عنوان پدیده ای، نظریه ای یا علتی بدیهی ـ بگذارید كه این پرسش را مطرح كنیم: معنای دقیق آن چیست، هنگامی كه استفاده از این واژه تاكید می كند كه شخصی از نظر روانی بیمار است ؟

در آنچه به دنبال می آید من به طور اختصار استفاده های اصلی كه مفهوم بیماری روانی در آنها مطرح شده است را شرح خواهم داد. من نشان خواهم داد كه این مفهوم هر فایده ای را هم كه ممكن بود داشته باشد دیگر پشت سر گذارده و اكنون صرفاً به عنوان یك افسانه ی سهل الوصول عمل می كند.

 

بیماری روانی به مثابه نشانه ای از بیماری مغزی

مفهوم بیماری روانی تكیه گاه اصلی خود را از پدیده هایی از قبیل سفلیس مغزی یا شرایط هذیانی مسمومیت ها بدست آورده است، رویدادهایی كه می دانیم در آنها شخص بیمار حالت های متفاوت عجیبی از خود آشكار می سازد و یا دچار اختلال های فكری و رفتاری می شود. اما اگر دقیق سخن گوئیم، این ها بیماری های مربوط به مغز اند و نه بیماری های مربوط به ذهن. مطابق با یكی از مكتب های فكری، « تمامی » به اصطلاح بیماری های روانی از این نوع هستند. فرض در اینجا این است كه بعضی نقائص عصب شناختی، شاید نوعی بسیار نامحسوس، در نهایت پیدا خواهند شد كه علتی برای تمامی اختلال های فكری و رفتاری هستند. بسیاری از روان پزشك ها، پزشك ها و سایر محققین علوم طبیعی معاصر این دیدگاه را قبول دارند. این موضع به طور ضمنی حكایت از آن دارد كه علت آن چه « بیماری های روانی » خوانده می شود و توسط آنها بازنمود می یابد، نمی تواند مشكلات و گرفتاری های شخصی باشد، زیرا مردم در نیازهای شخصی، عقاید، آرمان ها و آرزوهای اجتماعی و امثالهم با یكدیگر بسیار متفاوت هستند (1). « تمامی مشكلات  زندگی »  به فرآیندهای فیزیولوژیك نسبت داده می شود كه به وقت خود تحقیقات پزشكی آنها را یكی پس از دیگری كشف خواهد كرد.

از این رو « بیماری های روانی » به عنوان بیماری هایی كه اساساً تفاوتی با سایر بیماری های دیگر (یعنی بیماری های اندامی یا مربوط به تن) ندارند به شمار می آیند. در چنین نگرشی، تنها تفاوت موجود میان بیماری های روانی و اندامی این است كه بیماری های روانی مغز را مورد تاثیر قرار می دهند و خود را به توسط نشانه های روانی (مربوط به روان) ظاهر می سازند. در حالی كه بیماری های اندامی عضوهای اندامی دیگر را تحت تاثیر قرار می دهند (برای مثال پوست و كبد و غیره) و خود را به توسط نشانه هایی آشكار     می كنند كه قابل ارجاع به همان بخش از بدن هستند. این دیدگاه به عقیده ی من بر دو خطای بنیادین تكیه داشته و آنها را بیان می كند.

(خطای) نخست آن كه، كدام علائم بیماری از سلسله ی اعصاب مركزی می تواند مطابقت داشته باشد با یك بیرون ریختگی پوستی یا یك شكستگی؟ هرچه باشد بعضی احساسات یا بعضی رفتارهای پیچیده نبوده، بلكه نابینایی یا فلج شدن بعضی از قسمت های بدن خواهد بود. گره اصلی این موضوع این است كه یك بیماری مربوط به مغز، قیاس پذیر با یك بیماری پوستی یا استخوانی، یك نقص عصب شناختی است و نه وجود معضلی در زندگی (بیمار). برای مثال نقصی در میدان دید یك شخص ممكن است به صورت رضایت آمیزی با ربط دادن آن با بعضی آسیب های معین در  سلسله ی اعصاب توضیح داده شود. از طرف دیگر، باور یك فرد به چیزی ـ چه باور وی به مسیحیت باشد یا به كمونیسم یا این تصور باشد كه اندام های درونی او در حال فساد اند و بدن او در واقع هم اكنون مرده است ـ نمی تواند با نقصی یا بیماری از سلسه اعصاب مركزی توضیح داده شود. تبیین هایی برای این قسم از روی داده ها ـ با مسلم پنداشتن این كه شخص به خود آن عقیده (یا باور) علاقمند است و آن باور را صرفاً به عنوان « علائم بیماری » یا بیان چیزی دیگری كه بیشتر جالب توجه است در نظر نمی گیرد ـ باید به كمك روش های دیگر بررسی شود. 

خطای دوم این كه، بررسی رفتار پیچیده ی اجتماعی ـ روانی را كه از ارتباط هایی در باره ی خود و جهان پیرامون ما تشكیل می شود، صرفاً به عنوان علائم بیماری با عملكردی عصب شناختی دیدن یك خطای معرفت شناختی است. به دیگر سخن، این خطایی است كه به اشتباهی در مشاهده یا تعقل به معنای دقیق كلمه وابسته نیست، بلكه بیشتر به شیوه ای مربوط می شود كه ما دانش خود را در آن منظم و بیان می كنیم. در خصوص مورد فعلی، خطا در انجام یك ثنویت متقارن میان علائم بیماری روانی و مادی (یا اندامی) نهفته است، ثنویتی كه صرفاً عادت و شیوه ای است مربوط به سخن گفتن و در باره ی آن هیچ مشاهده ی شناخته شده ای را نمی توان یافت كه بتواند با آن در رابطه قرار گیرد. ببینیم كه آیا به همین گونه هست یا خیر. در عرف پزشكی، هنگامی كه ما از نشانه های اختلال های مادی (یا مربوط به بدن) صحبت می كنیم، منظورمان یا نشانه ها است (برای مثال یك تب) یا علائم بیماری (مثلاً درد). از طرف دیگر، هنگامی كه ما به رابطه های بیمار در باره ی خودش، دیگران و جهان اطرافش ارجاع می دهیم، از علائم بیماری روانی صحبت می كنیم. شخصی ممكن است ادعا كند كه ناپلئون است، یا این كه توسط كمونیست ها اعدام شده. این ها را به عنوان علائم بیماری روانی فقط هنگامی به شمار می آوریم كه بپذیریم آن بیمار ناپلئون نیست یا توسط كمونیست ها اعدام نشده. بدین ترتیب روشن می شود كه این گزاره كه « X (ایكس) علامتی از بیماری روانی است » متضمن انجام یك قضاوت می باشد. علاوه بر آن قضاوت مستلزم مقایسه ای یا مطابقت دادن ضمنی از اندیشه ها، مفاهیم و باورهای بیمار با مشاهده گر است و با جامعه ای كه آنها در آن زندگی می كنند. مفهوم علائم بیماری روانی از این رو به طور جدایی ناپذیری با زمینه ی(context) اجتماعی (به انضمام زمینه ی اخلاقی) كه در آن بوجود آمده پیوند خورده است و آن هم در همان شیوه ای كه مفهوم علائم اندامی با یك زمینه ی كالبد شناختی (آناتومیكال) و ژنتیكی پیوند دارد.    

خلاصه ی آن چه تا اینجا گفته شد این كه: من سعی نمودم نشان دهم كه برای كسانی كه علائم بیماری روانی را به عنوان نشانه ای از بیماری مغزی می بینند، مفهوم بیماری روانی غیر لازم و گمراه كننده است. زیرا آنچه آنها در نظر دارند این است كه كسانی كه به عنوان بیمار روانی خطاب می شوند دچار بیماری مغزی هستند و اگر این همان منظوری است كه آنها دارند، به نظر بهتر می آید كه برای خاطر وضوح و روشنی هم كه شده بگوئیم كه آنها بیمار مغزی اند و نه چیز دیگری.

 

بیماری روانی به مثابه نامی برای معضلات زندگی

اصطلاح « بیماری روانی » به طور گسترده برای توصیف چیزی كه بسیار متفاوت از یك بیماری مغزی است استفاده می شود. بسیاری از انسان های عصر ما این مسئله را پذیرفته اند كه زندگی جریانی دشوار است. علاوه بر آن ریشه های این سختی ها و دشواری های زندگی برای انسان مدرن چندان از تنازع برای بقای زیست شناختی سرچشمه نمی گیرد كه از ناراحتی های روحی و فشارهایی كه به طور طبیعی در مراوده های اجتماعی شخصیت های پیچیده ی انسانی وجود دارد. در یك چنین بافت و زمینه ای، مفهوم بیماری روانی برای معین كردن یا توصیف بعضی از ویژگی های شخصیت فردی به كار می رود. بدین ترتیب بیماری روانی ـ به تعبیری به عنوان تغییر شكل شخصیت ـ در جای علتی برای (توضیح) ناسازگاری های انسان نگریسته می شود. در چنین دیدگاهی به طور تلویحی پذیرفته می شود كه در مراوده های میان مردم ذاتاً روابط دوستانه و هماهنگی باید اصل باشد، و این كه اختلال در مراوده های اجتماعی در بسیاری از مردم صرفاً در نتیجه ی وجود « بیماری روانی » است. این ظاهراً استنتاجی است مغلطه آمیز، زیرا بدین ترتیب انتزاع « بیماری روانی »  تبدیل به یك علت می شود، علی رغم آن كه انتزاع در درجه ی اول برای این به كار رفته بود كه صرفاً به عنوان بیانی كوتاه شده برای بعضی از انواع رفتار انسانی باشد. اكنون ضرورت دارد كه پرسیده شود: چه نوع از رفتاری و توسط چه كسانی به عنوان نشانه ای از بیماری روانی تلقی می شود؟

مفهوم بیماری، چه بیماری مربوط به بدن باشد و چه مربوط به روح، مستلزم انحراف از بعضی ضابطه هایی است كه به روشنی تعریف شده اند. در مورد بیماری های اندامی، ضابطه ادغام ساختاری و كاركردی بدن انسان است. از این رو با وجودیكه مطلوبیت سلامتی بدن به معنای دقیق كلمه یك ارزش اخلاقی است، اما آنچه سلامتی نامیده می شود می تواند در اصطلاح های كالبد شناختی و فیزیولوژیكی تعریف شود. لیكن انحراف هنجاری از آنچه بیماری روانی خوانده می شود چیست؟ این پرسش را به سادگی نمی توان پاسخ داد. لیكن این هنجار هرچه هم كه باشد، ما می توانیم فقط از یك چیز مطمئن باشیم: یعنی آن كه این هنجاری است كه باید بر حسب مفاهیم اجتماعی ـ روانی، اخلاقی و حقوقی بیان شود. برای مثال مفهوم هایی از قبیل « واپس زدگی افراطی » یا « به فعل در آوردن یك سائقه ی ناخودآگاه » استفاده از مفاهیم روان شناختی را برای قضاوت (به اصطلاح) سلامتی و بیماری روانی روشن می كند. این تصور كه خصومت مزمن، كینه توزی یا متاركه نشان دهنده ی بیماری های روانی هستند می تواند توضیحی باشد از استفاده ی هنجار های اخلاقی (یعنی ضرورت عشق، مهربانی و رابطه ی پایدار زناشویی). در نهایت عقیده ی بسیار متداول روان شناختی مبنی بر این كه فقط فردی كه از نظر روانی بیمار است می تواند دست به كشتار جمعی بزند استفاده از یك مفهوم حقوقی را به عنوان ضابطه ای از سلامتی روانی توضیح می دهد. ضابطه ای كه هرگاه كه كسی از بیماری روانی صحبت كند انحراف از آن به سنجش در می آید ضابطه اجتماعی ـ روان شناختی و ضابطه اخلاقی است. با این حال درمان در چهارچوب اقدام های پزشكی جستجو می شود كه ـ امید می رود و فرض می شود ـ از تفاوت های گسترده ی ارزش های اخلاقی آزاد است. از این رو تعریف اختلال و اصطلاح هایی كه در آن ها درمان جستجو می شود به طور جدی با یكدیگر تفاوت دارند. اهمیت عملی این نزاع پنهان میان طبیعت ادعایی نقص و درمان می تواند به شدت مورد اغراق قرار گیرد. 

پس از آن كه هنجار هایی را كه برای سنجش انحراف ها در مورد های بیماری روانی استفاده می شوند تعیین كردیم، به سوال خود باز می گردیم: « چه كسی هنجار ها را تعریف و معین می كند و بنابراین انحراف ها را نیز ؟ ». در این جا دو پاسخ اساسی می تواند ارائه شود: (الف) این می تواند خودش شخص باشد (یعنی خود بیمار) كه معین می كند از یك ضابطه انحراف یافته است. برای مثال یك هنرمند شاید معتقد باشد كه او از كمرویی كاری (خودبازداری كاری) در رنج است. و او ممكن است كه این نتیجه گیری را توسط جستجوی كمك از یك روان درمان گر برای خودش به مرحله ی عمل درآورد. (ب) و ممكن است كه شخصی غیر از خود بیمار باشد كه تصمیم می گیرد بیمار دچار نابهنجاری شده (برای مثال پزشك، مراجع قانونی، جامعه در مجموع و غیره). در چنین حالتی ممكن است یك روان پزشك توسط دیگران به استخدام در آید تا انحراف بیمار را از هنجار اصلاح كند.

این تاملات اهمیت پرسش این سوال كه « روان پزشك كارگزار چه كسی است؟ » و دادن پاسخی صادقانه به آن را مورد تاكید قرار می دهند. اكنون روشن می شود كه روان پزشك (روان شناس یا دروان درمان گری كه پزشك نیست) می تواند كارگزار بیمار، خویشان او، مدرسه، مسئولین اداره نظام وظیفه، یك شركت تجاری خصوصی، دادگاه قانون و از این قبیل باشد. وقتی گفته می شود كه روان پزشك كارگزار این افراد یا این تشكیلات است، این تشخیص مستلزم آن نیست كه ارزش های روان پزشك كه هنجارها را مورد توجه و بررسی قرار می دهد یا اندیشه ها و اهداف او كه به طبیعت راستین روان درمانی می پرازد، باید به طور دقیق با آنچه كارفرمای او در این قبیل موارد می اندیشد یا در نظر می گیرد مطابقت داشته باشد. برای مثال یك بیمار در روان درمانی فردی ممكن است به این نتیجه برسد كه نجات و رهایی او به ازدواج جدیدی وابسته است. نیازی نیست كه روان درمان گر هم با این فرضیه ی او موافق باشد. هرچند كه به عنوان كارگزار بیمار او باید از وارد كردن فشار اجتماعی یا قانونی به بیمار امتناع ورزد، یعنی از آنچه می تواند از به اجرا در آوردن تصمیم های بیمار جلوگیری به عمل آورد. اگر قرار داد با خود بیمار منعقد شده باشد، روان پزشك (یا روان درمان گر) شاید با بیمار توافق نكرده یا به معالجه ی او خاتمه دهد. اما او نمی تواند دیگرانی را به استخدام درآورد تا از آرزو های بیمار جلوگیری به عمل آورند. به صورتی مشابه، چنانچه یك روان پزشك توسط دادگاه برای تعیین سلامت عقل یك تبهكار به خدمت گرفته شود، او نیازی نیست كه به طور كامل در ارزش های مراجع قانونی و مقاصد آنها نسبت به آن فرد تبهكار و روش هایی كه برای رسیدگی و رفتار با او در اختیار هستند سهیم باشد. اما روان پزشك به صراحت از این اظهار نظر منع شده است كه مثلاً این خود تبهكار نیست كه « دیوانه است » بلكه آن شخصی است كه قانونی را نوشته كه بر مبنای آن اعمالی كه مورد قضاوت قرار گرفته اند به عنوان « جنایتكارانه » ارزیابی می شوند. یك چنین اظهار نظری البته می تواند ابراز شود، لیكن نه در سالن دادگاه و نه توسط یك روان پزشكی كه با انجام كار روزانه ی خود در حال همكاری با یك دادگاه است.

خلاصه مطلب اینكه: در كاربرد اجتماعی واقعی در روزگار ما یافتن یك بیمار روانی با به كرسی نشاندن یك نابهنجاری رفتاری از بعضی ضابطه های روان شناختی، اخلاقی یا قانونی انجام می پذیرد. قضاوت می تواند همانگونه كه در پزشكی نیز انجام می پزیرد به انجام رسد، یعنی توسط بیمار، پزشك (روان پزشك) یا دیگران. در نهایت این كه اقدام درمانی گرایش دارد به آن كه كه در یك چهارچوب درمانی ـ یا پزشكی پنهانی ـ جستجو شود، از این رو وضعیتی را ایجاد می كند كه در آن نابهنجاری های روان شناختی، اخلاقی یا قانونی ادعا می شود كه باید توسط (به اصطلاح) اقدام پزشكی قابل اصلاح باشند.

 

نقش اخلاق در روان پزشكی

هرآنچه انسان ها انجام می دهند ـ بر خلاف آن چه برایشان روی می دهد ـ در زمینه و بافتی از ارزش ها روی می دهد. در چنین مفهومی گسترده، هیچ فعالیت انسانی از معناهای ضمنی اخلاقی تهی نیست. هنگامی كه ارزش هایی كه فعالیت های بخصوصی را مورد تاكید قرار می دهند به شكل گسترده ای مطرح باشند، این احتمال وجود دارد كه كسانی كه در جستجوی آنها هستند، به طور كلی آنها را نادیده بگیرند. رشته ی پزشكی چه به عنوان علم ناب (مثلاً تحقیق) و چه به عنوان فن آوری (مثلاً درمان) شامل بسیاری از ملاحظات اخلاقی و قضاوت ها است. متاسفانه این ها اغلب انكار می شوند، كوچك جلوه داده می شوند، یا صرفاً از مركز توجه دور نگاه داشته می شوند. زیرا ایده آل حرفه ی پزشكی و ایده آل مردمی كه پزشكی (ادعایی) در خدمت آنها است به نظر می رسد كه داشتن نظامی از پزشكی است كه از ارزش های اخلاقی تهی باشد. این تصور احساساتی توسط ادعاهایی از قبیل آمادگی دكترها برای معالجه و كمك به بیماران بدون توجه به عقاید دینی یا سیاسی آنها و این كه چه آنها ثروتمند باشند یا فقیر و غیره بیان می شود. در حالی كه ممكن است بعضی زمینه ها برای چنین عقیده ای وجود داشته باشد ـ ولو این كه در هر حال این دیدگاه حتی در این طرز نگرش نمی تواند به اندازه ی كافی انسان را تحت تاثیر قرار دهد ـ این واقعیت همواره باقی می ماند كه تاملات اخلاقی دامنه ی وسیعی از مسائل شخصی انسانی را در بر می گیرد. وقتی حرفه ی طبابت را در مورد بعضی موضوعات ویژه ی ارزشی خنثی می سازیم، این عمل لزومی ندارد و نمی تواند به این معنا باشد كه این حرفه از تمامی چنین ارزش هایی می تواند دور نگه اشته شود. حرفه ی طبابت عمیقاً با چنین ارزش های اخلاقی گره خورده است. و اولین چیزی كه به نظر من باید انجام دهیم، تلاش برای روشن كردن و مشخص كردن این موضوع است. اما من این موضوع را در همین جا خاتمه خواهم داد، چرا كه در این مقاله ی مختصر پرداختن به آن برای ما اهمیت ویژه ای ندارد. اما برای آن كه ابهامی باقی نماند، در این باره كه چگونه و كجا ارزش های اخلاقی و پزشكی با یكدیگر تلاقی می كنند، بگذارید به خاطر خواننده موضوعاتی از قبیل كنترل موالید، سقط جنین، خودكشی و كشتن مریض از روی ترحم را بیاورم، صرفاً به عنوان چند تایی از حوزه های اصلی مجادله های جاری با خاصیت اخلاقی ـ پزشكی.

اما به ادعای من روان پزشكی در مقایسه با پزشكی با مسائل اخلاقی به شكلی بسیار عمیق تر گره خورده است. من در اینجا واژه ی « روان پزشكی » را مورد استفاده قرار دادم تا به آن رشته ی همعصر خود اشاره كنم كه به مسائلی از زندگی (و نه به بیماری های مغزی كه مسائل عصب شناسی هستند) می پردازد. مسائل موجود در روابط انسانی می توانند مورد بررسی و تفسیر قرار گیرند، اما فقط در داخل زمینه های اجتماعی و اخلاقی معینی معناهایی در بر دارند. از این رو ـ علی رغم استدلال های مخالف آن ـ اتفاقاً جهت گیری های اقتصادی ـ اخلاقی شخص روان پزشك بسیار اهمیت و توفیر دارند.، زیرا جهت گیری های اقتصادی ـ اجتماعی روان پزشك اندیشه های  او را در این مورد كه مشكل بیمار چیست، چه چیزی در مورد بیمار در خور شرح و تفسیر است، در چه مسیرهای ممكنی تغییر می تواند مطلوب باشد، و از این قبیل مورد تاثیر قرار می دهد. حتی در خود پزشكی این عوامل دارای نقش كلیدی هستند، به همانگونه كه مثلاً در جهت گیری های متفاوتی كه پزشك ها، بسته به تعلقات دینی خود در برابر موارد ارزشی دارند، از قبیل كنترل موالید و سقط جنینی با خصلت روان درمانی. آیا كسی واقعاً می تواند معتقد باشد كه اندیشه ها و تصورات روانپزشك در باره ی باور های دینی، برده داری، یا سایر موضوعات مشابه هیچ نقش مهمی در كار عملی او بازی        نمی كنند؟ اگر آنها اهمیت و توفیردارند، چه نتیجه كیری هایی از این واقعیت ها می توانیم داشته باشیم؟ آیا به نظر منطقی نمی آید كه ما باید در مان های روانی متفاوتی داشته باشیم ـ كه هركدام از آنها آشكارا نظریه های اخلاقی مخصوص به خود را مورد تائید قرار دهند ـ مثلاً برای برای كاتولیك ها و یهودی ها، افرادی دارای اعتقادات دینی هستند و لاادری ها ، دموكرات ها و كمونیست ها، سفید پوست ها و سیاه پوست ها و امثالهم؟ به راستی اگر این مسئله را مورد توجه قرار دهیم، پی می بریم كه انسان ها در مطابقت با جایگاه اجتماعی و عقاید اخلاقی خود به جستجوی مساعدت از روان پزشك اقدام می كنند. این حقیقت نباید ما را بیشتر از آن كه مثلاً گفته می شود پزشك های كاتولیك به ندرت در كلینیك های كنترل موالید دیده می شوند متعجب سازد.

نقطه نظرهای یاد شده در این خصوص كه معتقدات روان درمان گر های معاصر با مسائل زندگی مردم سروكار دارند و نه با بیماری های روانی و معالجه ی آنها در برابر این ادعا كه فعلاً متداول است قرار می گیرد كه مطابق با آن بیماری های روانی همانقدر « واقعی » و « عینی » هستند كه بیماری های مخصوص بدن انسان. این ادعا گیج كننده است زیرا هرگز به درستی روشن نیست كه منظور از كلماتی از قبیل « واقعی » و « عینی » دقیقاً چیست. هرچند حدس من این است كه آنچه توسط مبلغین این دیدگاه در نظر گرفته می شود ایجاد این اندیشه در ذهن مردم است كه بیماری روانی قسمی از وجود بیماری، مانند عفونت، یا یك غده ی بدخیم است. اگر ادعای آنها درست باشد، می بایست كه انسان ها می توانستند به بیماری روانی نیز مبتلا شوند ( یعنی آن را مانند بیماری های عفونی از دیگر انسان ها بگیرند. مترجم) و باید این احتمال وجود می داشت كه انسان ها ناقل بیماری روانی باشند، یعنی آن را به صورت پنهان در بدن خود داشته باشند و آن را به دیگر انسان ها سرایت دهند و در نهایت انسان می بایست بتواند از شر چنین بیماری خلاصی یابد. به بارو من ذره ای مدرك مستند برای تایید این ادعا وجود ندارد. بر عكس، تمامی شواهد حكایت از خلاف آن را دارند و از این دیدگاه حمایت می كنند كه آنچه امروزه مردم بیماری روانی می خوانند، بیشترش گفتگوهایی است بیان گر اندیشه هایی غیر قابل پذیرش و علاوه بر آن اغلب تدوین شده در نحوه بیانی غیر متداول. فرصت و مجال این مقاله برای من امكانی بیشتر از این را فراهم نمی كند كه صرفاً ذكری از این رویكرد نظری و جاگزین به این مسئله داشته باشم.

 این جا مكان مناسبی برای پرداختن به جزئیات شباهت ها و تفاوت ها میان بیماری روانی و بیماری تنی نیست. برای ما در اینجا همین باید كفایت كند كه فقط یك تفاوت مهم میان آن ها را مورد تاكید قرار دهیم: یعنی در حالی كه بیماری های تنی به عموم مردم مربوط می شود (به عبارت دیگر كاملاً جنبه ی عمومی دارد)، یعنی رویدادهایی با خصلت فیزیكی (مادی) و شیمایی، اما تصور بیماری روانی برای تنظیم كردن رویدادهای كه نسبتاً خصوصی تر هستند و برای رخ دادهایی كه دارای ویژگی های روانی ـ اجتماعی اند مورد استفاده قرار می گیرد كه در آنها خود مشاهده گر (تشخیص دهنده ی بیماری) نیز یك طرف موضوع است. به دیگر سخن، روان پزشكی از آنچه مورد مشاهده قرار می دهد جدا نیست، بلكه اگر به سخنان هاری استاك سولیوان بیان كنیم روان پزشك « مشاهده گر سهیم » است. معنای آن این است كه روان پزشك به بعضی از تصاویری كه آنها را به عنوان واقعیت می پندارد خود را ملزم كرده است ـ و البته به آنچه تصور می كند كه جامعه آنها را به عنوان واقعیت محسوب می كند ـ  و او رفتار بیمار را در پرتوی این پندارها مشاهده می كند و مورد قضاوت قرار می دهد. این معضل به مشاهده ی قبلی ما اشاره می كند كه مفهوم علائم بیماری فی نفسه از مقایسه ای میان مشاهده گر و مشاهده شونده حكایت دارد، یعنی میان روان شناس و بیمار. این موضوع به قدری آشكار است كه شاید مرا در اینجا به پرداختن به جزئیات بی اهمیت متهم كنند. از این رو بگذارید برای بار دیگر بگویم كه هدف من در ارائه ی این مباحثه بخصوص انتقاد و مقابله با گرایش متداول فعلی در انكار كردن ویژگی های اخلاقی در روان شناسی (و در روان درمانی) است و به جای آن نشاندن ملاحظات پزشكی كه ادعا می شود از ارزش تهی هستند. برای مثال روان درمانی در حالی به طور گسترده به اجرا در می آید كه گویی مستلزم چیز دیگری نیست مگر بازگرداندن بیمار از یك حالت یا از ناخوشی روانی به حالتی از سلامتی روانی. در حالی كه در مجموع پذیرفته شده است كه بیماری روانی به طریقی با روابط اجتماعی (یا روابط میان افراد) مربوط می باشد، اما به نحو تناقض آمیزی تاكید شده است كه مسائل ارزشی (یعنی اخلاقی) در این روش جایی ندارند. با این وجود در نگرشی معقول، بیشتر روان درمانی به احتمال بسیار به دور چیزی نمی گردد مگر گشودن و ارزیابی كردن هدف ها و ارزش ها ـ چه بسا بسیاری از آنها با هم متناقض هستند ـ و شیوه هایی كه از طریق آنها آن هدف ها و ارزش ها به بهترین وجهی می توانند سازگار، درك و كنار گذاشته شوند. 

تنوع ارزش های انسانی و شیوه هایی كه توسط آنها شاید بتوان این ارزش ها را دریافت بسیار وسیع است و غالب آنها كشف نشده باقی می مانند. بنابراین به طور اجتناب ناپذیری به مجادله هایی در زندگانی انسان ختم می شوند. در واقع گفتن این كه روابط انسانی در تمامی سطوح ـ از مادر به كودك ، در میان زن و شوهرها ، و در روابط میان ملت ها ـ آكنده از فشارهای روحی و نگرانی و ناسازگاری است، بازهم چیزی جز یك ادعای بدیهی نیست. با این حال آنچه این احتمال را دارد كه آشكار و بدیهی باشد این احتمال را نیز دارد كه به طرز بدی نیز فهمیده شود. به عقیده ی من نكته ی اساسی در همین جا است. زیرا به نظر من چنین می آید كه ـ حد اقل در نظریه های علمی مربوط به رفتار ـ ما از پذیرش این واقعیت ابتدایی كه روابط انسانی به طور ذاتی آكنده از دشواری ها است و این كه سازگاركردن بالنسبه ی آنها نیازمند صبر و شكیبایی و تلاش بسیار است ناكام مانده ایم. به ادعای من ایده ی بیماری روانی اكنون برای پوشاندن دشواری های خاصی به كار گرفته شده است كه در وضع موجود ممكن است كه در مراوده های اجتماعی افراد ذاتی باشند ـ اما نه این كه آنها باید غیر قابل تغییر هم باشند. اگر این نظریه صحیح باشد مفهوم به عنوان یك سرپوش عمل می كند. برای مثال در توجه دادن به نیازها، آرزو ها و ارزش های متناقض انسانی، مفهوم بیماری روانی یك « چیز » (یك « بیماری » ) خارج از مقوله ی اخلاق و غیر شخصی (بی طرفانه) را به عنوان توضیحی برای مشكلات زندگی منظور می كند. شاید در همین رابطه به خاطر بیاوریم كه در فاصله ی زمانی نه چندان زیاد این شیاطین و جادوگران بودند كه برای مسائل و مشكلات زندگی انسانی مسئول شناخته می شدند. اعتقاد به بیماری روانی، به عنوان چیزی به غیر از دشواری های انسان در توافق و تفاهم با انسان های دیگر، وارث شایسته ی ایمان به جن شناسی و جادوگری است. بیماری روانی به همان مفهومی وجود دارد یا به همان معنایی « واقعی » است كه جادوگران وجود دارند یا واقعی هستند.

 

انتخاب، مسئولیت و روان پزشكی

هرچند كه من استدلال نمودم بیماری روانی وجود ندارد، اما این ادعا مستلزم آن نیست كه رویدادهای اجتماعی و روان شناختی كه نسبت به آنها این برچسب در حال حاضر نسبت داده می شود نیز وجود ندارند. آنها به همان اندازه ی دشواری های شخصی و اجتماعی كه مردم در قرون وسطا گرفتارشان بودند واقعی هستند. این در واقع برچسب هایی كه به آن گرفتاری ها می زنیم هستند كه ذهن ما را به خود مشغول می كنند، و برچسب زدن به آنها تمام آن كاری است كه در باره ی آنها انجام می دهیم. در حالی كه نمی توانم وارد معانی ضمنی شاخه شاخه شده ی این مسئله در اینجا شوم، چندان اهمیتی ندارد كه بدانیم مفهومی جن شناختی (demologic) از مسائل زندگانی بود كه باعث بوجود آمدن درمان در راستای شیوه های الهیاتی گشت.

امروزه اعتقاد به بیماری روانی متضمن آن است ـ یا بلكه نیازمند آن ـ كه درمان در مطابقت با پزشكی یا روان پزشكی انجام شود. لیكن آنچه به طور تلویحی در اندیشه ای كه در اینجا عرضه گردید مطرح شده است از جنس كاملا متفاوتی است. قصد من نه پیشنهاد مفهوم و درك جدیدی از « بیماری روانی » است و نه شكلی جدیدی از « درمان ». هدف من از چنین چیزی متواضعانه تر است و با این حال بلندپروازانه تر. این اندیشه بر آن است كه پدیده هایی كه اكنون به عنوان بیماری های روانی خوانده می شوند باید از نو و با نگاهی ساده تر نگریسته شده، و لازم است كه از مقوله ی بیماری ها خارج گردند، و این كه باید به عنوان بیان وترجمان مبارزه ی انسان با مسائلی در این باره كه چگونه باید زندگی كند مورد توجه و بررسی قرار گیرند. كشمكش انسان در این خصوص كه زندگی صحیح كدام است یقیناً مسئله ی بزرگی است، عظمت و وسعت آن نه فقط ناتوانی انسان در كنارآمدن با زیست بومش را منعكس می سازد كه حتی بیشتر حاكی از بازتاب خود تعمق گرایی او است.

در اشاره به مسائل زندگی منظور من اشاره به آن واكنش های زنجیره ای و حقیقتاً انفجاری است كه با هبوط آدم از طلف الهی توسط خوردن میوه از درخت دانش آغاز شده است. آگاهی انسان از خود و از جهان پیرامونش به نظر می رسد قسمی آگاهی به طور دائم در حال افزایش است، كه بیداری همواره بیشتر را برایش به ارمغان آورده، یا به قول سوزان لانگر (1953) سنگینی و فشار آگاهی. پس بنابراین، همین سنگینی و فشار است كه باید انتظارش را داشت و نباید مورد سوء تعبیر قرار گیرد. تنها شیوه ی معقولانه ی ما برای كم كردن از این سنگینی آگاهی و درك بیشتر است و البته عملی كه مناسب با آن آگاهی و درك باشد. جایگزین اصلی در عمل نهفته است چنان كه گویی آن بار سنگین در واقع همانی نیست كه ما آن را مشاهده و درك می كنیم و به دیگاه های الهیاتی و منسوخ پناه می بریم. در چنین دیدگاهی انسان به زندگی خود و به بخش غالب جهان پیرامونش شكل نمی دهد، بلكه فقط سرنوشت خود را در جهانی كه توسط موجودات برتر خلق شده است سپری می كند. چنین دیدگاهی به لحاظ منطقی می تواند به توسل جویی به عدم مسئولیت در مواجه با مشكلات به ظاهر غیر قابل حل و اسرار آمیز ختم شود. با این حال چنانچه انسان از پذیرفتن مسئولیت فزاینده ی آن چه انجام  می دهد كوتاهی كند، چه به شكل فردی و چه جمعی، به نظر نا محتمل می آید كه بعضی قدرت ها یا موجودات بالاتر این وظیفه را تقبل كرده و با او را برایش حمل كنند. علاوه بر آن به نظر نمی آید كه اكنون زمان مناسبی در تاریخ بشر برای تیره و تار كردن مسئولیت او در قبال آنچه انجام می دهد باشد و آن هم با پنهان كردن مسئولیت انسان در پشت پیراهنی از مفهوم بیماری روانی كه   ادعا می شود همه چیز را می تواند توضیح دهد.

 

نتیجه گیری پایانی

من سعی نمودم نشان دهم كه مفهوم بیماری روانی هر فایده ای را هم كه می توانست داشته باشد دیگر پشت سر گذارده است و این كه اكنون صرفاً به عنوان یك افسانه راحت و بی درد و سر عمل می كند. این مفهوم به معنای واقعی كلمه در كل وارث راستین افسانه های دینی است و به طور اخص وارث اعتقاد به جادوگری. نقش تمامی چنین نظام های اعتقادی عمل كردن به عنوان مسكن و آرامبخشی اجتماعی بود. از این رو این امید را میدان می داد كه تسلط بر بعضی مسائل خاص ممكن است به كمك فعالیت های جایگزین (نمادین ـ جادوگرانه) بدست آید. بدین ترتیب مفهوم بیماری روانی بیشتر برای پنهان ساختن این واقعیت هرروزه به خدمت گرفته شده است كه زندگی اغلب مردم در واقع نوعی مبارزه ی مداوم است، و آن هم نه مبارزه ای برای بقای زیست شناختی، بلكه بیشتر برای داشتن « مكان كوچكی در آفتاب » و « آرامش روان » یا برای بعضی ارزش های دیگر انسانی. زیرا انسانی كه دارای آگاهی از خود و جهانی پیرامونی است، همین كه نیازهای تنی (و شاید نژادی) بیش و كم ارضا گردند، این مسئله سر بر می آورد كه او اكنون با این زندگی چه باید بكند. تبعیت مستمر از افسانه ی بیماری روانی برای انسان ها این امكان را فراهم می كند كه از رویارویی با مسائل شخصی پرهیز كنند، و اعتقاد بیاورند به این كه سلامتی روانی كه به عنوان غیبت بیماری روانی تصور می شود، به طور خودكار انجام انتخاب درست و مطمئن را در رفتار فردی در زندگی تضمین می كند. اما واقعیت ها تماماً راه دیگری را نشان می دهند. انجام انتخاب های درست در زندگی است كه دیگران آن را در بازاندیشی و مرور به گذشته به عنوان سلامت روانی مطلوب به شمار می آوردند!

علاوه بر آن افسانه ی بیماری روانی ما را به باور به پیامدهای طبیعی و منطقی آن ترغیب می كند: این كه مراوده ی اجتماعی میان انسان ها همواره عملی دوستانه و ارضا كننده خواهد بود و مبنای مطمئنی برای یك « زندگی مطلوب »، آن هم چنانچه نفوذ بنیان كن بیماری روانی یا « آسیب روانی » در كار نباشد. ظرفیت و آمادگی برای سعادت جهانشمول انسانی، حد اقل در این شكلش، به نظر من كه مثال دیگری است از نوعی خیالبافی مبتنی بر امید كاذب.

من اعتقاد دارم كه سعادت انسانی یا بهروزی او در مقیاسی آن هم به طور باورنكردنی وسیع تر از همیشه، نه فقط برای چند تایی انسان برگزیده كه برای همه میسر است. هرچند البته این هدف به بهای شركت انسان های بسیاری می تواند مورد دستیابی واقع شود و نه فقط چند تایی كه حاضر و مستعد حل جدی مجادله های شخصی، اجتماعی و اخلاقی خود هستند. معنای آن داشتن شجاعت و صداقت است برای چشم پوشیدن از به راه اندازی جنگ هایی در جبهه های دروغین و یافتن راه حل هایی برای مسائل جایگزین است ـ برای مثال شركت در جنگ اسید معده و خستكی مزمن به جای مواجه شدن با یك نزاع زناشویی.

دشمنان ما اشباح، جادوگران، سرنوشت یا بیماری رانی نیستند. ما دشمنی نداریم كه بتوانیم با او به جنگ بپردازیم، یا چون یك جن از جسم خود بیرونش كنیم، یا توسط معالجه از میان برداریمش. آنچه ما داریم مسائل زندگی است ـ چه این ها جنبه ی زیست شناختی داشته باشند، چه اقتصادی ـ سیاسی یا روانی ـ اجتماعی. در این مقاله من به مسائلی پرداختم كه به آخرین مورد متعلق هستند و در داخل این گروه در درجه ی اول با آنهایی كه به ارزش های اخلاقی مربوط می باشند. حوزه ای كه روان شناسی معاصر آن را مخاطب قرار می دهد بسیار عظیم است. و من تلاشی برای در برگرفتن تمامی آنها به خرج ندادم. استدلال من محدود بود به این حكم كه بیماری روانی یك افسانه است، و نفش آن پنهان كاری است و تلخ داروی نزاع های اخلاقی در روابط انسانی را خوشایند تر كردن.

 

 

 —————————————–

1: به دیگر سخن بیماری های روانی میان قشرهای وسیعی از مردم مشترك هستند، مانند بیماری های معمولی، لیكن همانگونه كه علت بیماری های معمولی عوامل بیماری زای شخصی نیست پس در مورد بیماری های روانی هم باید به همین گونه باشد. مترجم.

 

Advertisements

یک پاسخ to “افسانه ي بيماری روانی”

  1. احمد said

    ترجمه روان نبود…بین تمام انسانها و ادیان و اعتقادها یک وجه مشترک وجود دارد که عبارت از خمیر مایه اولیه انسانی است.که به آن فطرت میگوییم.طبق آن همه مردم عالم خوبی و بدی و زشتی و زیبایی و خیانت و وفاداری را میشناسند.مثلا همه مردم دنیا از دروغ ناراحت و از خیانت منزجر میشوند .پس ارزشهای متفاوت در مقابل اشتراکات ارزشی بسیار اندک میباشد..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: