تبانی در ایران (3)

اکتبر 25, 2008

اچ . دی . اس . گرین وی

نگاهی به كتاب « تمامی مردان شاه: كودتای آمریكایی و ریشه های ترور در خاور میانه »

اثر استفان كینزر

بخش سوم

برگردان علی محمد طباطبایی

در اوایل دهه ی پنجاه استفان پن روز رئیس وقت دانشگاه آمریكایی بیروت چنین نوشت: « تا همین اواخر اقدامات که آمریكایی ها در خاورمیانه انجام می دادند تقریباً به طور كامل ارتباطی با دولت این کشور نداشت و این آن چیزی بود از بیشتر سوابق دولت های دیگری كه می شناسیم متفاوت بود. آمریكایی ها هرگز به عنوان استعمار گر یا قیم تلقی نشده اند و حتی امروز نیز برای اغلب اعراب دشوار است كه آنها را به این چشم ببینند ».

كینزر می نویسد كه معدود آمریكایی هایی كه ایرانی ها « با آنها آشنا شده بودند افرادی سخاوتمند و از خود گذشته بودند و علاقمند به ثروت یا قدرت نبودند بلكه دوستدار كمك به ایران بودند ». اما همه ی این ها در دهه ی پنجاه تغییر كرد، یعنی هنگامی كه آمریكا جای بریتانیا را به عنوان ضامن « امنیت و ثبات » خلیج فارس گرفت. كینزر ادامه می دهد كه: « آمریكایی ها در واقع دیر به خاورمیانه رسیده بودند. بریتانیایی ها آنها را به این بهانه که خام و بی تجربه هستند حقیر می شمردند. تا درجه ای هم البته آنها چنین بودند. آنها به طور غریزی از تكبر استعماری بریتانیایی ها به ویژه در ایران بیزار بودند. لیكن شخصاً به اندازه ی كافی اعتماد به نفس نداشتند تا به نحو قاطعی به شیوه ی خود عمل كنن». 

در اوایل 1953 CIA هنوز هم در حد شریكی زیر دست SIS  یعنی سازمان سری ضد اطلاعات بریتانیا یا همان MI6 بود. اما كودتای ضد مصدق پایان سلطه ی بریتانیایی ها را در موارد مربوط به مسائل ضد اطلاعاتی رقم زد. تحول از شریكی كوچكتر به موقعیت مافوق را دونالد ویلبر یكی از اعضای سازمان ضد جاسوسی آمریكا چنین شرح می دهد: « خیلی زود روشن گردید كه SIS كاملاً از پیروی هر نقش اصلی كه سازمان (CIA) به عهده می گرفت راضی بود . . . انگلیسی ها از این که اکنون چنین همکاری فعالی با سازمان دارند بسیار خشنود بودند و تصمیم گرفته بودند که از هر كاری كه مشاركت با ایالات متحده را به مخاطره بیندازد بپرهیزند. در عین حال حسادت نامحسوسی در باره ی این واقعیت به چشم می خورد که سازمان از جهت بودجه، کادر و امکانات  بسیار مجهز تر از SIS  بود ».

اکنون بریتانیا این نگرش را به آهستگی می پذیرفت که نسبت خودش با ایالات متحد مانند نسبت یونان به روم در عهد باستان بود، یعنی فرهیخته تر، با تجربه تر و مكارتر، اما در عین حال تصدیق می کرد كه قدرت واقعی اكنون در جای دیگری است.

 

در 1946 فیلیپین كه تنها مستعمره ی آمریكا بود استقلال خود را بدست آورد. حدود 1950 سیاست خارجی آمریكا در شیوه ی برخورد خود به ملیت گرایی جهان سومی در مستعمره های سابق بریتانیا و فرانسه چند شاخه شده بود. هاری ترومن از بعضی نهضت های ملی گرا حمایت و پشتیبانی می كرد، با این امید كه آنها ایالات متحده را به عنوان حامی واقعی خود به شمار آورند و نه شوروری را. لیكن در اواخر دهه ی چهل ایالات متحد فرانسه را در هندوچین مورد حمایت قرار داد و توجه خود را بیشتر بر تلاش های نظامی فرانسه در آنجا متمركز كرد تا بر انجام طرح مارشال در خود فرانسه. به همین ترتیب نیز ایالات متحد مشتاق محافظت از منافع بریتانیا در خلیج فارس شده بود.

در 1954 آیزنهاور از به تعویق انداختن شكست فرانسوی ها در دین بین فو خودداری كرد و دو سال بعد وزیر امور خارجه ی او جان فوستر دالاس به فرانسوی ها، انگلیسی ها و اسرائیلی ها گفت كه تلاش آنها برای سرنگون ساختن ناصر به توسط اشغال كانال سوئز از پشتیبانی آمریكا برخوردار نخواهد بود و آنها نیز نتیجتاً نیروهای خود را عقب كشیدند. اما با جنگ كره كه در 1953 هنچنان ادامه داشت، و تازه كار بودن آیزنهاور در شغل جدیدش دیدگاه انگلیسی ها نسبت به ایران غلبه كرد، یعنی این عقیده كه ایران بدون داشتن پناه مناسب در معرض فشار شوروری قرار دارد.

جنگ كره یقیناً چشم اندازها و خط و مشی های سیاسی آمریكا را به همان نحوی تغییر داد كه امروز 11 سپتامبر نسبت به دولت فعلی. تهاجم از جناح شمال و در جون 1950 آغاز شد و ایالات متحده را قانع ساخت كه كابوس غرب از كمونیسم ستیزه جو و در حال گسترش احتمالاً ممکن است درست از آب درآید. جنگ كره با بحران روبه گسترش ملی كردن صنعت نفت ایران هم زمان شد و تاثیری كه روی آمریكا داشت این بود كه اختلافات واشنگتن و انگلیس را به هم نزدیك تر كرد و آن هم البته به هزینه ی ایران. تاثیر دیگر جنگ كره بر تصمیم آمریكا این بود كه مخالفت های قبلی اش نسبت به كودتای مصدق را وارونه كرد. بر حسب اتفاق جنگ كرده در جولای 1953 خاتمه یافت در حالی كه روزولت مشغول طراحی كودتای خودش بود. دولت ترومن در برابر هر گونه تلاش برای خلع مصدق از قدرت مقاومت كرده بود و هنوز هم معتقد بود كه او به عنوان یك فرد لیبرال و سكولار و با حمایتی كه از طرف مردم خود دارد نیرومند ترین مانع در برابر خطر كمونیسم خواهد بود تا آن كسی كه آلت دست انگلیس باشد. ترومن و آچسن بارها و بارها مصدق را برای ایجاد توافقی با انگلیس بر سر نفت تشویق كرده اما همنچنان ناكام ماندند.

كینزر نقل قولی از روزنامه ی نیویورك تایمز می آورد: « بسیاری از متخصصان خاورمیانه مصدق را به عنوان یك شخصیت آزادی خواه كه با توماس جفرسون و تام پین قابل مقایسه بود به شمار می آوردند ». بر خلاف آن روزنامه ی همیشه لیبرال آبزرور لندن مصدق را یك « روبسپیر متعصب » و یك « فرانكشتاین مصیبت بار . . . كه دچار وسواس شدید در سوء ظن های بیگانه ستیزی شده » توصیف میكردند، به عبارت دیگر كسی كه می خواست  بریتانیایی ها را از تجارت نفت ایران بیرون اندازد.  

در 1951 در حالی كه مصدق در حال بازدید از واشنگتن بود آمریكایی ها تلاش آخری نیز به خرج دادند تا او را به مصالحه با انگلیس راضی كنند. وقتی به او متذكر شدند كه ممكن است با دستان خالی به كشورش باز گردد وی چنین پاسخ داد: « آیا متوجه نیستید كه اگر من با دستان خالی به ایران باز گردم با موضعی به مراتب مستحكم تر باز می گردم در مقایسه با هنگامی كه با قراردادی باز می گشتم كه می بایست آن را به متعصبین خودم بقبولانم؟ ». پاسخ مصدق برای آمریكایی ها همان قدر دلسرد كننده بود كه كه خودداری یاسر عرفات از سازش با پرزیدنت كلینتن و اسرائیل در سال 2000. هرچند به نظر می رسید كه عرفات نیز دارای احساسات مشابهی بوده است. آن چه در جهان غرب بدیهی به نظر می رسد به ندرت ممكن است كه در شرق سوئز نیز بدیهی باشد.

 

انتخاب شدن وینستون چریل و قرار گرفتن او در جای كلمنت آتلی در 1952 برای مصدق ضربه ی مهلكی بود. به همین ترتیب نیز جایگزینی ترومن و آچسن توسط دوایت آیزن هاور و برادران دالاس، یعنی جان فوستر دالاس در وزارت امور خارجه و آلن دالاس در CIA . چرچیل این اتهام بر ضد آتلی را مطرح ساخته بود كه « وقتی می شد با سر و صدای تیر اندازی كار را خاتمه داد او همه چیز را خراب كرد و سپس در رفت ». آیك بی میلی بیشتری برای دخالت نظامی در ایران داشت، اما چرچیل تهدید كمونیست ها را خیلی بزرگ كرد و به یاد آیزن هاور آورد كه او به خاطر اعزام نیروهای آنها به كره مدیون بریتانیایی هاست. اعتقادات جزم گرای چرچیل در باره ی ایران نیم قرن پس از آن دوباره توسط تونی بلر و این بار در مورد عراق تكرار شد. 

در روایت كینزر از كودتا، برادران ناشكیبای دالاس برای انجام كودتا از آیزن هاور كه به شخصه علاقه ای به دانستن جزئیات نداشت اختیارات لازم را كسب كرده بودند. ریچارد هلمز در كتاب خودش چنین می نویسد: « در مدت زمانی بسیار كوتاه و از نظر من بدون نعمق کافی عملیات مخفی به ابزار مطلوبی تبدیل شدند. دیپلوماسی هم فایده های خودش را داشت، اما در آن سال ها دولت ناشكیبای آیزن هاور خود را قانع ساخته بود كه حتی موثر ترین دیپلوماسی ها هم به زمان زیادی نیازمند است و تازه نتیجه ی آن هم معلوم نیست كه چه می شود ».

سیاست خارجی ایالات متحد در برابر ایران كه در  سالهای حكومت ترومن دنبال می گردید اكنون معكوس شده بود. وجود خطوط موازی میان دیدگاه های محافظه كاران جدید در دولت جورج دبلیو بوش و دیدگاه های برادران دالاس در آن ایام بسیار واضح است.  هلمز عملیات سری مطلوب برادران دالاس را « نوش داروی سیاست خارجی » می نامید. محافظه كاران جدید در دولت بوش « تغییر رژیم » را در همان مفهوم درك می كنند. اما یك تفاوت بزرگ میان این دو این است كه طی دوره ی جنگ سرد آمریكا در جستجوی متحدینی برای رویارویی خود با اتحاد شوروی بود در حالی كه امروزه كه از شوروری اثری وجود ندارد. محافظه كاران جدید كه بر سیاست خارجی مسلط هستند به نظر می رسد كه متحدین را به دیده تحقیر می نگرند.

برای من تنها نقل قولی كه  در گزارش كینزر بیش از بقیه افشاگرانه بود آن جاست كه جان فاستر دالاس برای آیك كه جهت دخالت در امور داخلی ایران بی میل بود توضیحات لازم را می دهد. سخنان او به آن نحوی كه توسط منشی رسمی یاداشت برداری شده چنین است: « نتایج احتمالی برای دست روی دست گذاشتن . . . دیكتاتوری در یران و تحت حكومت مصدق خواهد بود. تا زمانی كه او در قید حیات است خطر چندانی ما را تهدید نمی كند اما اگر او ترور شود یا از قدرت بر كنار گردد خلاء سیاسی در ایران روی خواهد داد و كمونیست ها به احتمال زیاد قدرت را در دست خواهند گرفت ».

به طور خلاصه می توان نتیجه گرفت كه مصدق به شخصه معضل اصلی نبود. اما او باید می رفت و آنهم به دلیل وقایع احتمالی دوره ای که ممکن بود کمونیست ها او را کنار زده وخود به قدرت رسند. این كه مصدق ملی گرای محبوبی بود كه در برابر قیمومیت غربی ها مقامومت می كرد در ایتجا دردی را دوا نمی كرد. می بینیم که دكترین بوش مبتنی بر پیشدستی ـ یعنی به راه انداختن جنگی پیشگیرانه یا بازدارنده با توجه به تهدید های احتمالی و نه خطر های موجود ـ به هیچ وجه چیز جدیدی نیست.

انجام كودتا نیز آن گونه كه كینزر اذعان دارد در اصل توسط SIS انگلیسی ها طراحی شده بود. بعضی خوانندگان انگلیسی ممگن است بگویند كه كینزر نقش بسیار ناچیزی به CIA می دهد. در حقیقت نقشه انگلیسی ها استراتژی اجاره كردن اوباش و ارازل بود. آنها می خواستند كه بدین ترتیب دارو دسته ی ولگردها را اجیر كنند، یعنی كسانی كه می بایست نظم عمومی را از طریق تحریك كردن مردم در میتینگ های دولتی به هم بزنند. آنها همچنین می بایست كسانی را بیابند كه حاضر باشند بر علیه مصدق تظاهرات كنند و باز كسانی دیگر به سود مصدق. نقشه ی انگلیسی ها این بود كه با این كارها ایجاد آشوب و هرج و مرج كنند به طوری كه ارتش به بهانه ی برقراری نظم و آرامش مجبور به دخالت شود. اما مصدق انگلیسی ها را بیرون كرد و بنابراین آنها ماموران ایرانی خود را به CIA تحویل دادند. مصدق هنوز هم به آمریكایی ها اطمینان داشت و تغییری را كه با آمدن دولت جمهوری خواهان ایجاد شده بود درك نمی كرد. كرمیت روزولت در واقع دستی را بازی كرد كه كارت هایش را انگلیسی ها به طورماهرانه برایش جور كرده بودند و تمام آنچه او انجام داد همان كودتای دوم بود.

 

بخش اول

بخش دوم

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: