گفتار مختصری در باره نبرد فرهنگ ها (3)

اکتبر 24, 2008

یا: چرا اسلام یک مبارزه طلبی است

بخش سوم

استفان وایدنر

برگردان علی محمد طباطبایی

  

 نبرد فرهنگ ها چیز بدی هم نیست، نکته منفی در آن هنگامی بروز می کند که در یک طرف این نبرد یک فاتح تمام و کمال وجود داشته باشد. این که تا چه اندازه (و این که اصلاً آیا) غرب می تواند به وعده های خود پایبند باشد: این به آن بستگی خواهد داشت که نزدیکی به غرب برای مسلمانان تا چه اندازه ارزشمند می نماید. 

3

از جهت خاصی غرب نبردفرهنگی را برده است، زیرا این جنگ به زمین دشمن منتقل شده و در آنجا و نه در خاک ما است که ویران گری هایش را به راه می اندازد: نه فقط ما در غرب، بلکه در درجه اول مسلمانان خودشان در این باره به نزاع می پردازند که اسلام اساساً چیست یا باید باشد.

بیائید و یک بار هم که شده مسئله را از سمت دیگرش مورد ملاحظه قرار دهیم و از خود بپرسیم که غرب چیست و « ما » در اصل کیستیم. من در واقع دچار این سوء ظن شده ام که در پشت این نبرد برای تصویر واقعی از اسلام و به ویژه آن هنگام که توسط رسانه ها و نهادهای غربی که افکار مردم را سمت و سو می دهند هدایت می شود نبردی برای تصویر حقیقی و درست از غرب مخفی شده است. به دیگر سخن: هنگامی که ما در این باره که اسلام چیست مناظره می کنیم، هم زمان مشغول منازعه در باره ی استنباط از خود هستیم. و به همان اندازه ای که خود را از دیگران جدا می کنیم و یا برعکس در برابر آنها غیر قابل عبور نیستیم خود را نیز تعریف کرده ایم.   

در این میان ثابت شده است که در منازعه با اسلام و برای استنباط از خود مفهوم روشنگری بسیار مهم است، آنچه شاید به نظر بسیاری یک کم غافلگیر کننده بیاید. زیرا همین ده سال پیش چه کسی برای آن اهمیتی قائل بود؟ لیکن امروز ادعای آن که اسلام روشنگری را نمی شناسد به جایگاه استدلالی برای نبردفرهنگی تمار عیار ارتقاء یافته است و نه فقط توسط روشنفکران که تا ستون نامه های وارده ی خوانندگان روزنامه ها. اخیراً در یکی از این نامه ها در باره ی مسئله ی ساختن مساجد در روزنامه ی NZZ (Neue Zürche Zeitung) آمده بود که: « آیا آزادی دین باید شامل آن مرام و مسلک هایی هم بشود که وظیفه خود می دانند تا با دستاوردهای روشنگری مبارزه کنند و آنهم به این دلیل که با متن های مقدسشان جور در نمی آید؟ » همچنین در قضیه ی ساختن مسجد جدید در شهر کلن معلوم شد که برای بسیاری آزادی دین به اسلام که می رسد باید به نام روشنگری خاتمه یابد یا محدود شود! 

ابتدا به این پرسش بپردازیم که آیا این ادعا که می گوید اسلام روشنگری را نمی شناسد صحت دارد یا نه. پاسخ به این بستگی دارد که ما روشنگری را چگونه تعریف کنیم. چنانچه آن را به پدیده هایی محدود کنیم که پیدایی آن را در اروپا همراهی کرده اند یقیناً دشوار خواهد بود که مشابه آنها را در جهان اسلامی نیز بیابیم: یک روشنگری اسلامی فقط هنگامی با توقعات ما سازگار می افتد که در واقع با روشنگری اروپایی مشابه باشد. 

با محدود کردن مفهوم روشنگری به یک پدیده ی ناب اروپایی، اسلام به طور بنیادی و یکبار برای همیشه تعین می شود: در این صورت اسلام همان چیزی خواهد بود که گفته می شود با روشنگری بیگانه است ـ و البته همراه با آن با هر فرهنگ غیر اروپایی دیگر نیز. استنتاج نادرستی که در یک چنین اظهار نظری قرار دارد چنان بدیهی است که به سهولت نادیده می ماند. زیرا چنانچه مفهوم روشنگری را به عنوان آنچه  فقط در اروپا بوجود آمده است محدود کنیم دیگر چه نیازی به جستجوی یافتن آن در مکان هایی غیر از اروپا خواهد بود. اگر در مکان هایی خارج از اروپا به دنبال روشنگری باشیم باید اعتراف کنیم که ممکن است شکلی از روشنگری هم وجود داشته باشد که نمی توان آن را به جدایی دین از دولت یا به نقد دین به طور کل فروکاست.   

در عین حال باید متوجه بود که حتی روشنگری برحسب منشائی که در اروپای قرن هژدهم دارد به مراتب بیشتر از نقد دین به تنهایی است. بر اساس سخن بسیار نقل قول شده از کانت روشنگری « جدا شدن انسان از صغر سن خودکرده ی خویش است. صغر سن یعنی ناتوانی آدمی در بهره مند شدن از خرد انسانی خود بدون راهنمایی دیگری. » علی رغم آن که منظور کانت نیز نوعی نقد دینی بود و راه خروج برای صغر سن بر اساس دین در اندیشه او در نظر گرفته نشده بود، تعریف او از دین در بررسی دقیق به عنوان اخلاق نقد از خود (Ethik der Selbstkritik) به نظر می رسد.      

چنانچه روشنگری صرفاً به جایگاه نقد دینی فروکاسته شود، آنگاه می تواند به عنوان ابزاری در خدمت نبرد فرهنگی در برابر اسلام مفید واقع شود و در چنین صورتی نتیجه گیری که به دنبال می آید محتمل خواهد بود: در اسلام روشنگری جایی ندارد. در نتیجه مسلمانان دارای صغر سن هستند. از این رو آنها نیازمند یک قیم می باشند. همین منطق است که حکومت قدرت های استعمارگر اروپایی را موجه جلوه می داد و به همین نحو امروز قیمومیت آمریکایی ـ اروپایی را در عراق و افغانستان.  

به مخاطراتی که یک چنین برداشت سطحی و جدا شده از زمینه و شرایط واقعی می تواند در بر داشته باشد مدت کوتاهی پس از جنگ دوم جهانی هورکهایمر و آدورنو در نوشتار مشهور خود « دیالکتیک روشنگری » اشاره کرده اند. کسی که غرب وموضع شخصی را بلادرنگبا روشنگری برابر گیرد علاوه بر یک چنین اشتباهی از درک آن بخش از تاریخ اروپا نیز که تا همین قرن بیستم اثری از روشنگری در آن دیده نشده نیز غافل مانده است.  

در این حال به هیچ وجه نیازی نیست که تا اعماق روشنفکرانه « نظریه انتقادی » آدورنو فرورویم تا پرده از روی این تصور تا اندازه ای خودخواهانه برداریم که ما روشنگران هستیم و برخلاف ما آن دیگران کسانی هستند که هنوز هم درگیر جهل و خرافات اند. فقط کافی است که یک نگاه کوتاه دیگر به نوشتار کانت در باره روشنگری بیفکنیم: « انسان چقدر راحت است هنگامی که صغیر است و به سن قانونی نرسیده. چنانچه کتابی در اختیار داشته باشم که به جای من فکر کند، یک مرد روحانی که وجدانش به جای وجدان خودم باشد، یک پزشک که به جای من در باره پرهیز غذایی قضاوت کند وغیره و غیره. در چنین حالی دیگر نیازی ندارم که برای خودم زحمتی بکشم. اگر بتوانم که از عهده هزینه آنها برآیم اندیشیدن برایم دیگر عملی اضافی است. دیگران این کار های آزارنده را برای من انجام خواهند داد ». و من با اجازه خودم برای تاکید بر اهمیت سخنان کانت برای روزگار خود ما این دو نیم جمله را هم اضافه کنم: « اگر تلویزیونی می داشتم که به جای من مزخرف ببافد، و یک روان کاو که در باره ی من به اندیشه فرو رود ».        این از کانت، و تا چه اندازه از این صغر سن ها در باره ی خود ما صدق می کند را هرکس به بهترین وجه می تواند برای خودش تعین کند. بنابراین جرئت به خرج داده و ادعا کنیم که استفاده از مفهوم روشنگری در رابطه با مسائل روشنفکری مهمل است و بس. در واقع انسان می تواند در نام روشنگری هرکس و هر چیز را مورد نقد قرار دهد، اسلام را به همان اندازه پاپ، سرخ پوستان را به همان اندازه همسایگان ـ و یا آنچه در مفهوم اندیشه روشنگری به مورد ترخواهد بود خودش را.     

این که به مذاق ما خوش می آید یا نه: تلاش برای آن که خود را در برابر اسلام مرزبندی کنیم، حتی اگر قرار باشد با ایده ی زیبایی چون روشنگری باشد کمکی به ما نمی کند بفهمیم ما در غرب چه کسانی هستیم. با این وجود در این غیر ممکن بودن تعریف خود و دیگری به کمک شعار ها یک تسکین خاطر بزرگ وجود دارد. اگر از این موضوع صرف نظر کنیم که دائم خودمان را در برابر دیگری با مرزبندی جداسازیم، دیگر چه نیازی به شناخت از [ماهیت] خود خواهیم داشت. آنگاه ما همه هستیم و کسی با دیگری فرقی ندارد.

ادامه دارد . . .

URL dieses Artikels
http://www.perlentaucher.de/artikel/4940.html

    

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: