مادام د استل شهروند جهانی

اکتبر 10, 2008

چگونه مادام د استل در وین دسیسه چینی می کرد

مانفرد کخ

برگردان علی محمد طباطبایی

 

مادام د استل همچون خاری در چشمان ناپلئون بود و قصر او در کوپت (Coppet) در کنار دریاچه ژنو پناهگاهی برای دسیسه چینان و به عبارتی یک رسوایی اخلاقی. هنگامی که ناپلئون در 1808 در ارفورت (Erfurt) خود را برای برپا ساختن یک نظم نوین جهانی آماده می ساخت، مادام د استل به وین مسافرت نمود تا مقاومت در برابر بوناپارت را در راه و روشی هنرمندانه شکل بخشد. 

 

مقدمه مترجم:

بسیار مایل بودم که به عنوان مقدمه ای بر این ترجمه اخیر خود چند کلمه ای با خواننده این مقاله سخن گویم. در این چند دهه گذشته همانگونه که همه میدانیم پرسش از این که چرا ما همچنان و علی رغم یکصد سال تلاش اندیشمندان و مبارزین راه آزادی جامعه ای تقریباً عقب مانده باقی مانده و از دستاوردهای زندگی مدرن بشری بسیار عقب افتاده ایم موضوع کتاب ها و مقاله ها و سخنرانی های بسیار بوده است. بیشتر روشنفکران دینی و غیر دینی ما ترجیح داده اند که پاسخ این عقب ماندگی را در دورماندن تحصیل کردگان ایرانی از نگرش های فلسفی (و فلسفه سیاسی)  و ناآشنایی با فلاسفه غربی بدانند و به همین خاطر هم هست که در این چند دهه آخر سهم قابل توجهی از کتاب ها و مقالات منتشر شده به معرفی فیلسوفان غربی اختصاص یافته است. و سپس از آنجا که احتمالاً تصور بر این بوده است که آشنایی با فلاسفه ی قدیمی تر نتوانسته چاره دردهای ما باشد توجه به انواع جریانات فلسفی جدیدتر غرب به مد روز تبدیل شده است. کتاب ها و مقاله های بسیار اختصاص به آن یافته است که « مدرنیته » را معنا کنند و برای روشن ساختن مفهوم آن از این فیلسوفان جدید کمک بسیار گرفته و به قدری در روشن کردن مفهوم گنگ مدرنیته زیاده روی شده است که بیشتر این نوشتار ها تقریباً غیرقابل فهم و بی نتیجه مانده اند. (خوشبختانه در باره پست مدرنیسم چند سالی است که دیگر چیزی نمی خوانیم و بدون این که کسی از معنا و محتوای درست آن سر در بیاورد بی سروصدا نوشتن در این باره که پست مدرن چیست کنار گذاشته شد).

از مدت ها پیش بر من معلوم گشت که برای شناختن مشکلات خود و یافتن چاره برای حفظ فاصله با جهان اروپایی (و صنعتی) ضروری ترین وظیفه شناخت صحیح از شیوه ها و روال ها و عادت های زندگی مردم در غرب در این چند قرن گذشته است. به جای آشنایی با انواع و اقسام گرایشات فلسفی بهتر آن است که ببینیم این غربی ها چه آداب و رسوم و خوی و خصلت هایی داشته اند و ما در مقابل چگونه بوده و هستیم. مهم تر از شناخت هسته ی درونی اندیشه فیلسوفان آشنایی با سبک و روال زندگی روزمره آنها است. در واقع این چه جهانی بود که به ایجاد چنین طرز فکر هایی اجازه ظهور می داد.

به این ترتیب می توانیم به فاصله ی نجومی میان خود و آنها پی بریم و به این نتیجه گیری بسیار دردناک برسیم که در چنین محیط اخلاقی و با این گونه آداب و رسوم ها و هنجار های اجتماعی نباید انتظار بیشتری از آنچه فعلاً هستیم داشته باشیم. مشکل ما در درجه اول دنیاهای ذهنی ما انسان های خاورمیانه ای است، تصورات و توقعات ما از جهان است. در جهان غرب بیش از نیم هزاره است که تصویر (و تندیس) برهنه انسان نه تنها در محیط های فرهنگی که در فضاهای دینی نیز راه خود را باز کرده است. اجرای کنسرت های موسیقی کلاسیک (آثاری بسیار عمیق مانند قطعات مختلفی از باخ) در مکان های دینی در غرب چندین قرن است که موضوعی بسیار پیش پا افتاده است. اما در ایران و کشورهای خاورمیانه چطور؟ تفاوت میان ذهنیات و آداب و رسوم و توقعات ما و آنها فاصله زمین تا آسمان است.

اکنون باید پرسش خود را به طور معکوس مطرح سازیم. چگونه هرکز جامعه ای انسانی موفق شد به چنین جایگاهی برسد که غربی ها رسیدند. نباید بپرسیم که چرا ما عقب ماندیم بلکه باید ببینیم که چگونه شد که آنها ظرف چندین قرن چنین پیشرفت هایی کردند که امروز همه چیز ما به نوعی وابسته به آنها است. به راستی از این همه امکانات و ابتکارات و اختراعاتی که در گرداگرد ماست و زندگی ما بدون آنها ممکن نیست چه اندازه در شرق بوجود آمده است یا مدیون اندیشه و زحمات ما مردم مسلمان است؟

آشنایی با زندگی مادام د استل می رساند که ما تا چه اندازه از آنها متفاوت هستیم. حتی امروز نیز تصور وجود یک د استل شرقی در خاورمیانه غیر ممکن است، آنچه دویست سال پیش به سهولت در غرب ممکن بود. امثال د استل ها بسیار بودند و زندگی روشنفکری نیمه دوم قرن هژدهم به بعد بسیار مدیون این گونه زنهایی است که بدون هرگونه مزاحمت برای خود سالن هایی را اداره می کردند که در واقع پاتوغ مهمترین روشنفکران و هنرمندان غربی بود. اما نکته جالب و آموزنده آنها این است که در کنار نوعی زندگی بی بندوبار اهمیت و توجه به فرهنگ و هنر سطح بالا همانقدر مهم بود که لذت ورزی های شخصی. برخلاف تصور روشنفکران دینی چون سروش که غرب را نه یک کل به هم پیوسته که گویا می توان به میل خود بخش هایی از آن را گرفته و بقیه را به حال خود بگذاریم، به نظر میرسد که برای تبدیل شدن به یک جامعه صنعتی پیشرفته که به حقوق بشر احترام می گذارد و در آن آزادی بیان و احزاب و فعالیت سیاسی رعایت می شود هیچ راهی جز ایجاد یک سری دگرگونی های اساسی در آداب و رسوم و هنجار هایمان نداشته باشیم. همین جا اشاره شود که بر خلاف باور بسیاری کشورهایی مانند ژاپن یا چین علی رغم حفظ بعضی از سنت ها و آداب و رسوم خود اصولاً شباهت های بسیاری در همان شکل جوامع سنتی خود با غرب داشته اند که در جوامع اسلامی چنین چیزهایی دیده نمی شد و یا اصلاً نمی تواند دیده شود. شخصیت های دینی ـ تاریخی در اسلام بسیار اصول گرا تر و سختگیرتر از آن هستند که به سالن های روشنفکری که از نظر آنها چیزی جز فاحشه خانه نیست بال و پر دهند (1). چه می شود کرد؟ بالاخره برای آن که در آخرت رستگار شویم باید ذهنیت های خود را حفظ کرده و برای رفع مشکلات این جهانی وابسته به فرزندان همان فاحشه ها باقی بمانیم.

     

 

 

در آخرین روزهای سال 1807 مشهورترین نویسنده اروپا وارد وین گردید. گرمینه د استل (Germaine de Staël) 41 ساله نویسنده دو رمان و چندین رساله سیاسی و نقد ادبی بود. گرچه نوشتارهای او جنجال بزرگی به پا کرده بودند، اما شهرت غیرمعمول این زن دلایل دیگری داشت. نام مادام د استل از این جهت بر سر زبانها افتاده بود که گفته می شد وی مهمترین دشمن ناپلئون در اروپا است. حتی میان مردم این شایعه رواج یافته بود که قیصر فرانسه از او بیم دارد. و عملاً خشمی که باعث شده بود ناپلئون سایه به سایه او را تعقیب کند، مخفیانه حرکات او را زیر نظر داشته باشد، بارها او را به دادگاه فراخواند، مورد بازجویی قرار داده و چندین بار از فرانسه اخراج کند چیزی از عقده ی ستم بینی (Verfolgungswahn) را در خود داشت.      

مردی که در 1805 در استرلیتس اتریشی ها و در 1806 در نبرد مشهور ینا و نبرد اورستد پرویسی ها را به شکل ویرانگری شکست داد در اوج قدرت خود نامه های سری به وزیر پلیس فرانسه می نوشت تا به طور کامل خانم نویسنده ای را زیر نظر داشته باشد: « به این مادام د استل فاحشه به هیچ وجه اجازه ندهید که به پاریس نزدیک شود. می دانم که محل اقامتش چندان دور از پاریس نخواهد بود. » سفر د استل در اتریش نیز به طور وسواسی توسط پلیس مخفی فرانسه پی گرفته می شد.     

 

دوران کودکی در سالن

چه خطری می توانست توسط این زن حکومت فرانسه را تهدید کند؟ با کمی اغراق می توان سه عامل را ذکر نمود: ثروت او، جذبه ی او و بدنش. گرمینه به عنوان فرزند ژاک نکر، بانکداری با اصلیتی از شهر ژنو و آخرین وزیر مالیه لودویک شانزدهم یکی از ثروتمند ترین وراث اروپا محسوب می شد. وی در تمامی عمر خود هرگز ناچار نبود که به دلایل مادی و مالی مجبور به تن دادن به انجام مصالحه شود. او می توانست با اتکاء به نفس بسیار بگوید که: « پدر من آقای نکر است » و نه این که « من دختر آقای نکر هستم ». لحن گفتار اولی می رساند که او نه فقط اخلاف آقای نکر که در عین حال تنها نسخه موجود از پدر است. در واقع ادامه زنانه و جوان ترش. دوره کودکی او بیشتر در سالن پاریسی مادرش گذشته بود و این همان مکانی بود که در آن متفکرینی مانند دیدرو، دالامبر و بوفون می بایست جایگزینی برای شادی های کودکانه او فرام کنند. چندان طولی نکشید که وی با هوش سرشار از کنجکاوی و استعداد سخنوری اش دیگران را دچار شگفتی ساخته و نشان داد که روزی به شهرت خواهد رسید. البته در ای میان جذابیت شهوانی او را نیز نباید از نظر دور داشت. 

گفته می شد که او از نظر ظاهری زن زیبایی نیست ـ او تا اندازه ای فربه بود و رنگ پوستی تیره داشت و لبهایی توپر و بیرون زده ـ اما به جای آن یک الهه ی سخن: فقط چند جمله ی او کافی بود تا مردان را از جهت روحی وابسته ی خود گرداند. هرچند که البته ناپلئون یکی از آنها نبود. در آخرین دیدار این دو در 1801 مطابق با یک لطیفه ظاهراً ناپلئون نگاه کوتاهی به لباس سینه باز او انداخته بود تا فقط بگوید: « تردیدی وجود ندارد که کودکانتان را خودتان شیر داده اید. » شوخی زشت بالاترین مقام فرانسه به واقع زبان گرمینه را بند آورد.  

زندگی عاشقانه و پیچ در پیچ مادام د استل یکی از مهم ترین نقل های محافل در اروپا بود. او پنج فرزند از چهار مرد به دنیا آورد و آخری را در 46 سالگی. قدرتی که او در عرصه عمومی اعمال می کرد تا حد زیادی نیز به این دلیل بود که بیش از همه این سیاستمداران و هنرمندان سطح بالا بودند که به سوی او جلب می شدند، یعنی کسانی که از طریق آنها با مسئولین دولتی و دیگر روشنفکران ارتباط هایی بر قرار می کرد. قابل ذکر است که او هرگز برای جلب نظر افراد صاحب نام از روی طرح و نقشه عمل نمی نمود، بلکه بیشتر انسان های استثنایی را می پسندید. مشهورترین سیاست مداری که با او روابطی به هم زده بود تالران (Talleyrand) بود و دوست بسیار صمیمی اهل ذوق ادبی و هم زبانش بنیامین کونستان. پسری از خانواده ای از پروتستانهای فرانسوی (Hugenott) اطراف ژنو نیز ابتدا بدون هرگونه موفقیتی برای جلب محبت او تلاش کرده بود، هرچند که بعدها موفق شد تا به یکی از معشوقه هایش تبدیل شود. مادام د استال در باره ی او می نویسد: « او دیوانه ای است بسیار اهل اندیشه و فوق العاده زشت. هنگامی که از او می خواهم تا اتاق مرا ترک کند، سرخودش را به بخاری دیواری اتاق می کوبد. » 

 

کارخانه اندیشه سازی اروپایی

رابطه او با آگوست ویلهلم شلگل نیز به نحوی مشابه به عنوان ارتباطی دوپهلو آغاز گردید. د استل با این تاریخ نگار ممتاز ادبیات و مترجم شکسپیر در اولین سفر خود در 1804 به آلمان آشنا گشت و او را بدون فوت وقت به عنوان مربی کودکانش به خانه آورد. برای پروژه مادام د استل در این خصوص که بتواند انسان فرانسوی بی اطلاع را به توسط کتابی از خودش (De l’Allemagne) با تحولات مهیج فلسفی و ادبی در کشور همسایه [آلمان] آشنا سازد شلگل در مقام پیشگام در نهضت رمانتیک آغازین، صاحب نظری بسیار مطلوب به حساب می آمد.    

شلگل که با درآمد سالیانه 12 هزار فرانک و جذابیت فریبنده کارفرمایش اغوا شده بود با پیشنهاد او موافقت کرد و به این ترتیب به مدت 13 سال و در واقع تا پایان عمر د استل با صداقتی متاثر کننده در کنار او ماند. هرچند هرگز شلگل را علی رغم تلاش ها و شکایت هایش به عنوان یکی دیگر از خاطرخواه های خود نپذیرفت. مادام د استل پس از آن که از فرانسه بیرون رانده شد بیشتر در قصر خود در کوپت در نیون (Nyon) در کنار دریاچه ژنو زندگی می کرد. به همت میهمان نوازی های او این ملک اربابی به یک کارخانه ی اندیشه سازی و با اعتباری جهانی تبدیل گردید. روشنفکران اروپایی بیشماری و گاهی برای مدت های طولانی میهمان این مکان فرهنگی بودند.

از جمله مهمترین شخصیت هایی که مدتی را در این مکان گذرانده اند تاریخ نگار اهل ژنو کارل ویکتور فن بونستتن، سیمون د سیسموندی و پروسپر د بارانت بودند. نویسنده های فرانسوی چون کلاود هوچت و رنه شاتوبریان، و نویسنده های آلمانی مانند زاخاریاس ورنر و آدلبرت فن چامیسو، نویسنده های دانمارکی مانند آدام اوهلن شلگر و انگلیسی چون لورد بایرون تمامی هفته ها و ماه ها را در ملک خانواده نکر سپری کردند. در میان آنها افرادی دیده می شدند که در جلب نظر گرمینه به عنوان یک عاشق تازه از راه رسیده قرین موفقیت می گردیدند و دیگرانی که از رسیدن به چنین جایگاهی ناکام می ماندند. آنهایی که با دور ماندن از وصال او زجر می کشیدند و دیگرانی که در طول مدتی که روابط عاشقانه ادامه داشت با حسادت تمام برای حفظ چنین موقعیت ممتازی مبارزه می کردند. کوپت در حکم یک محل اجتماعات اروپایی برای بحث و گفتگو بود که به طور دائم شرکت کنندگانش تغییر می کردند و رابطه آنها با صاحب مونث این ملک بر اساس روابط عاشقانه قرار داشت، یعنی ارتباط با شخصی که اعضای گروه را با هم مرتبط نگه می داشت و آنها را به کمک رقابت عشقی و ذهنی در رسیدن به دستاوردهای قابل توجه سوق می داد.     

برای شلگل و کونستان نیز این اصل معتبر بود، یا به عبارتی برای مهمترین سربازان این امپراتوری. می توان گفت که هردوی آنها در کوپت بیشتر احساس افسردگی می کردند. یکی از آنها به این دلیل که مادام د استل او را از خود دور نگاه می داشت ودیگری به این خاطر که او را هرگز از خود دور نمی کرد. هر تلاش کونستان برای فرار از رابطه ی توان فرسا با گرمینه و پناه به آغوش همسر آلمانی اش شارلوته فن هاردنبرگ به حمله های عصبی و پر از تشنج مادام د استال که تنها می ماند ختم می شد. در یاداشت های روزانه کونستان صفحات بسیاری به شرح حمله های خشمگینانه دا استل اختصاص یافته است: « از تمامی آتش فشان های جهان نیز باهم چنین شعله های سوزانی زبانه نمی کشد که از او. »  

شلگل و کونستان نیز در کنار هم احساس خوبی نداشتند. آنها برای این که نفرت مملو از حسادت خود به دیگری را به نوعی توجیه کرده باشند با کمال میل به ویژگی های ملی اشاره می کردند. از نظر کونستان شلگل نمونه ای از یک آلمانی گوشه گیر و نجوش بود که از ایجاد ارتباط با فرهنگ گفتگوی سریع و نکته پردازانه فرانسوی ناتوان بود و به جای آن خودش را با روحیه ای بغ کرده در اتاقش پنهان می ساخت. کنستان می گفت که وقتی شلگل دهان خود را می گشاید، سعی می کند که فلسفه بی معنی و آرمان گرای کشورش را تبلیغ کند که « فقط می تواند در باریک بینی های  تکراری جزمی (اسکولاستیکی) موجودیت داشته باشد. » شلگل از فرهنگ ذهنی گرایی آلمانی دفاع می کرد، از گرایش برای اندیشیدن در انزوا و از شاعرانگی که در خودبیانگری های احساساتی وجود داشت، و در عین حال به تلویح از آن می گفت که در میانه ی « گله » کوپت و جایی که فرانسوی های شهوانی خودنمایی می کنند دیگر امکانی برای رشد چنین خوی و خصلت های آلمانی وجود ندارد.

خطوط مقدم جبهه جنگ روشن بود: فرانسوی ها آلمانی ها را با عبارات مبهم و پیچیده سرزنش می کردند و فرانسوی ها آلمانی ها را با الفاظ سطحی. در میانه ی آن دو مادام د استال قرار داشت که به عنوان یک زن فرانسوی و با منشا سوئیسی خود و معتقد به آئین پروتستان احساس می کرد که وظیفه دارد توازن را برقرار سازد. وی بعدها در کتاب خود De l’Allemagne الگوی یک جامعه فرهیخته اروپایی را طرح کرد که در آن ملت ها یکدیگر را به طور متقابل تحریک و تقویت می کنند و به این ترتیب هر کدام کمبود های خود را جبران: نویسنده های آلمانی می توانند از فرانسوی ها شیوه صورت بندی ساده تر و موجز تر را بیاموزند و فرانسوی ها از آنها ژرف اندیشی را. و به واقع در کوپت علی رغم تمامی غوطه ور بودن ها در تصورات کلیشه ای تاثیرات متقابل پرثمر فرهنگی نیز به جریان افتاد. پسر عموی د استل متن های شلگل را به زبان فرانسوی برمی گرداند و کونستان مشغول نوعی برداشت شخصی (Transposition) اثری از شیلر به نام Wallensteinشده بود. از نظر او برگردان مطابق با اصل چنین اثری به زبان فرانسوی بی فایده بود زیرا آن گونه که وی تصور می کرد هیچ فرانسوی نمی توانست چنین شیوه ی نگارشی را بفهمد کند. آنها با هم نزاع می کردند، دیگری را زیر نظر می گرفتند و مطالب هم را ترجمه و تفسیر می کردند و بالاخره درمی یافتند که در این گفتگوها چه نکات جالب و آموزنده ای هم در جریان است. کوپت برجسته ترین نمونه برای نشان دادن تولد انتقال فرهنگ و آنهم به کمک سوء تفاهم های به عمل آمده میان اهل اندیشه است. 

 

خرد و الهه عشق

از نگاه ناپلئون این قصر مهد توطئه بر علیه خود او و مکانی ننگ آور بود که مایه آبروریزی است. این که در این خانه اشرافی تبادل آزاد اندیشه ها با تبادل شهوانی اندام ها ترکیب شده بود را شاهدان دیگری نیز با لرزشی حاکی از تعجب ثبت کرده اند (و غالباً نیز در آنچه نوشته اند با دخالت تخیلات خود راه مبالغه پیموده اند). واقعیت آن است که گستره ی قابل توجه شبکه های کوپت با بی بند و باری افراد مربوطه در رابطه قرار داشت و بیش از هر چیز با خودداری د استل برای جداکردن امر خصوصی از عمومی و تفاوت گذاردن میان موارد جسمی ـ شهوانی با روشنفکرانه. مسافرت او به وین نیز ماموریتی سیاسی، ادبی و البته به نوعی در رابطه با غریزه جنسی بود. ملاقات او با کنت ادونل جوانی اتریشی جنبه عاشقانه داشت و همزمان به عنوان یک نویسنده به پژوهش برای فصلی از کتاب خود می پرداخت و در مقام یک دیپلومات مشغول دسیسه چینی های جدید بر علیه بوناپارت بود.     

در تابستان 1808 و کمی قبل از آن که گوته (یکی از کسانی که آثار او را به آلمانی ترجمه کرده و به او با توجه احترام بسیاری که برایش قائل بود لقب شهروند جهانی (2) را داده بود) در ارفورت (Erfurt) با ناپلئون ملاقات کند، خانم د استل مشغول تبادل نظر با فردریش فن گنتس باهوش ترین مخالف پادشاه فرانسه شده بود. د استل در کنار این فعالیت های خود، برای شلگل این موقعیت را مهیا نمود که در وین مجموعه ای از درس های نظری دانشگاهی را با عنوان « در باره ی هنر و ادبیات دراماتیک » برگزار کند که سمت گیری سیاسی آنها برای شنوندگان علاقمند کاملاً آشکار بود. به عقیده شلگل [روح] هنرمند رمانتیک از غریزه ی نافرمانی برای ایجاد دگرگونی انباشته است. او « ترکیب های تجزیه ناپذیر و ماندگار » و فراتر رفتن از مرزها را ترجیح می دهد، برای او [هنرمند رمانتیک] « قوانینی که برای همیشه معتبر باشند » وجود ندارد. و این یعنی همان اصل آزادی در هنر ـ و هم زمان فراخوانی ظریف و باریک بینانه برای مقاومت در برابر دیکتاتوری بوناپارتی بود! 

پس از بازگشت از وین د استل کتابش De l’Allemagne را به پایان رساند که به شیوه ای مشابه یکدندگی و لجاجت سرسختانه هنرمند آلمانی را ستایش می کرد. ناپلئون بلادرنگ تهاجم را تشخیص داد: او دستور داد که نشر اول کتاب توقیف و به خمیر کاغذ تبدیل شود.

 

 

1: نکته آموزنده این که در آستانه ظهور اسلام در مکه شخصیتی چون خدیجه را داریم که همچون یک مرد مقتدر برای خود تجارت خانه ای دارد و به سهولت جوانها را برای انجام معاملات تجاری خود استخدام می کند و به نقاط دوردست می فرستد و اکنون 1400 سال پس از آن در عربستان آیا یک زن می تواند همچون او آزادانه و بدون دخالت مردان فامیل و غیر فامیل به زندگی ساده ی خود بپردازد؟

 

2: لقبی که گوته به خانم د استل داده بود دقیقاً « شهروند جهانی » نیست و ظاهراً این واژه بیش از یک و نیم قرن پس از آن رویداد بوجود آمده است. گوته به این خانم لقب dieWeltfrau را داده بود که شاید به فارسی بتوان آن را « جهانی زن یا زن جهانی » ترجمه کرد. در هر حال معادل زیبایی نمی توان برای آن پیدا نمود. اما مفهوم شهروند جهانی با آنچه منظور نظر گوته بوده فرق ندارد.

اما پس از انتشار اولیه این مطلب در سایت ایران امروز یکی از دوستان معتقد بود که معادل صحیح برای این واژه « زن دنیادیده » است و شهروند جهانی چندان مطابقتی با منظور گوته ندارد که من هم این نظر او را می پذیریم اما به لحاظ مسائل روزنامه نگاری به نظرم بازهم همین عنوان فعلی بهتر است. مترجم.

http://www.nzz.ch/nachrichten/kultur/literatur_und_kunst/die_weltfrau_1.932683.html

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: