شادكامی كافكا

ژوئیه 12, 2008

نگاهی به كتابی در باره ی آخرین عشق كافكا اثر كاتی دیامانت

جان گراس

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

در جولای 1923 فرانتس كافكا دورا دیامانت را ملاقات نمود. این هنگامی بود كه كافكا در استراحتگاهی ساحلی در شمال آلمان اقامت داشت و دورا در اردوی تفریحی مخصوص كودكان یهودی در همان اطراف مشغول كمك بود. كافكا در آن زمان 47 ساله بود و دورا 25 سال داشت. آنها بلافاصله مجذوب یكدیگر شدند: در ماه سپتامبر در كنار یكدیگر در برلین به زندگی پرداختند و چهار سال بعدی را در حال برنامه ریزی ازدواجشان سپری كردند. اما سرنوشت مسیر دیگری پیمود. بیماری سل كه كافكا از مدت ها پیش دچارش شده بود بر او غلبه می كرد تا این كه سرانجام وی در جون 1924 درگذشت.

كاتی دیامانت كه آموزگاری در كالیفرنیا است هیچ گونه ارتباط قوم و خویشی با دورا ندارد یا این كه حد اقل نمی تواند چنین خویشاندی را در گذشه های دور به اثبات رساند. اما این احتمال كه ممكن است چنین رابطه ای وجود داشته باشد علاقه ی اولیه او را به موضوع برانگیخت. سپس در دهه 80 قرن بیستم او در جریان بعضی جزئیاتی قرار گرفت كه پس از مرگ كافكا برای دورا روی داده بود و تمامی آنها كافی بودند تا کاتی را قانع كنند كه دورا استحقاق یك زندگی نامه ی شخصی را دارد. بدین ترتیب خانم كاتی دیامانت در صدد تعقیب زندگی او برآمد.

روابطی كه كافكا پیش از آشنایی با دورا با زن های دیگر داشت رابطه هایی شدیداً پیچیده و نامنظم بودند. در كنار دورا او خود را به مراتب به سعادت وخوشكامی نزدیك تر حس می كرد. اما پیوند میان آن دو نوعی رابطه ی فرهنگی و البته شخصی بود ـ اگر البته بتوان چنین تمایزی قائل شد.

دورا در خانواده ای یهودی كه نسبت به ارزش های دینی سختگیری زیادی اعمال می كردند و در شهر کوچکی در لهستان بزرگ شده بود. او بر علیه ی جنبه های بازدارنده از چشم اندازهای زندگی خود كه به ویژه برای بانوی جوانی چون او مأیوس كننده بود به مبارزه برخاست. بدین ترتیب بود كه او با وعده ی آزادی رهسپار برلین شد. اما در آنجا نیز شدیداً به سنت های دین یهود وابسته ماند.

در این بین كافكا احساس می كرد كه باید به منشاء یهودی خود بازگردد كه پدری سلطه جو برای دور نمودنش از آن ریشه ها تلاش بسیار نموده بود. یكی از رابطه های کافکا با دورا کمک گرفتن از وی برای آموزش زبان عبری بود. درعین حال آنها پیوسته در باره ی آغاز زندگی جدید در فلسطین صحبت می كردند: تصمیم بسیار عجیب و یقیناً  نه چندان جدی آن دو باز كردن رستورانی در تل آویو بود.

در رابطه ی میان آن دو این كافكا بود كه نقش غالب را داشت. او به دورا آموخت كه ادبیات را در نگاهی نو و به عنوان چیزی « مقدس، مطلق و فاسد نشدنی » تلقی كند. او كتاب های مورد علاقه اش را به طور مرتب برای دورا می خواند. اما نوشته های شخصی کافکا (كه دورا در این زمان در باره ی آنها اطلاع اندكی داشت) در مقایسه با توانایی های كه به عنوان یك مرد داشت ـ یعنی بصیرت او، جدی بودنش و بازیگوشی و قوه ی درك او ـ اهمیت بسیار كمتری داشتند. 

عظمتی كه دورا نسبت به او احساس می كرد نه تنها هرگز در نوسان نبود كه در هر حال با گذشت سال ها بر بزرگی اش نیز افزوده می شد. اما پس از مرگ كافكا ـ كه در فاصله ی تقریباً یك سوم اول از حجم كتاب روی می دهد ـ زندگی او را به مسیری دیگر می برد. این ماجرایی است كه به تاریخ قرن بیستم در بعضی از ملتهب ترین لحظه ها و ویژگی هایش باز می گردد.

دورا همیشه نسبت به تئاتر شیفتگی عمیقی احساس می كرد. در 1926 در مدرسه ی هنرپیشگی مشهوری در دوسلدورف پذیرفته شد. پس از فارغ التحصیل شدن از آنجا به دنبال زندگی حرفه ای به روی صحنه تئاتر و به برلین بازگشت. در این حال دچار بیماری افسردگی شد و علاقه ی او به كار روی صحنه خشكید. در اواخر 1929 به حزب كمونیست آلمان یعنی KPD پیوست. دو سال بعد با یكی از رفقای حزبی اش ازوداج نمود، اقتصاد دانی به نام لوتس لاسك.

دقیقاً روشن نیست كه دورا چگونه پایبندی و علاقه خود به كافكا را با كیش جدیدش تطبیق می داد، اما به نظر می رسید كه هیچ گونه مشكلی در تمكین و اطاعت از امور حزبی نداشت. وی در حالی كه در بخش تبلیغات در حزب كمونیست به فعالیت مشغول بود به خاطر بازی در تئاتر خیابانی مورد اتهام قرار گرفت. سپس نازی ها به قدرت رسیدند و او خود به خود در وضعیت مخاطره آمیزی قرار گرفت. لوتس توقیف شد و پس از بازجویی وحشیانه ای به زندان افتاد. پس از آزادی، لوتس ترتیبی داد كه به طور مخفیانه از كشور خارج شده و به روسیه برود. دورا و دختر نوزادشان ماریانه نیز در 1936 به او پیوستند.

مادر لوتس قبلاً در حزب كمونیست آلمان شخصیت برجسته ای بود و در آن زمان وی نیز در مسكو بود. لیكن در 1938 و در اوج تصفیه های معروف، لوتس نیز به اتهام جاسوسی به اردوگاه كار اجباری فرستاده شد. ده سال طول كشید تا آزاد شده و از آنجا بیرون آید، در حالی كه سلامتی اش كاملاً تحلیل رفته بود و هنوز هم به حزب كمونیست وفادار بود. اما دورا هرگز او را برای باردیگر ندید.

به نظر می رسید كه قبل از آن كه دورا نیز به گولاك فرستاده شود همه چیز فقط به زمان بستگی دارد. اما علی رغم تمامی مخالفت ها بالاخره به او اجازه داده شد كه روسیه را به همراه دخترش ترک كند. بعضی ها این نظر را مطرح ساخته اند كه بهایی كه دورا برای بدست آوردن ویزای خروجی پرداخت وعده برای فعالیت ضد اطلاعاتی به نفع شوروی و پس از رسیدن به غرب بود. اما حتی اگر چنین قولی هم در كار بوده باشد هیچ گونه شواهدی وجود ندارد كه نشان دهد او به وعده اش عمل كرده است.

در آن زمان جنگ جهانی در حال سربرآوردن بود و به نظر می رسید كه مطمئن ترین جایی كه او می توانست برود انگلستان است. پس از گذشت چندین ماه و در حالی که از  خطر زندان های هیتلر و استالین گریخته بود بالاخره خود را به انگلستان رسانید.

پس از آزادی دورا به لندن رفت، جایی كه او اقبالش را در انواع شغل های گوناگون آزمایش كرد. منزل مسكونی او آپارتمان كوچكی در خیایانی فرعی از فینچلی رود بود، اما مركز اصلی فعالیت های او ناحیه ای در لندن موسوم به وایت چپل بود جایی كه او با مردی به نام ای. ان. استنسل آشنا شد. وی شاعری بود كه به زبان یدیش (1) شعر می سرود. خانم دورا با وی كه در تلاش برای زنده نگه داشتن زبان و فرهنگ یدیش بود همكاری می كرد. در این زمان اكثر اقوام او در قتل عام یهودی ها كشته شده بودند. در 1949 وی از باقی مانده ی اقوامش در اسرائیل دیدار كرد. وی عاشق این سرزمین شد و تصمیم به ادامه ی زندگی در آنجا گرفت. اما پس از بازگشت به انگلستان متوجه شد كه به بیماری غیر قابل علاج كلیوی دچار شده است. خانم دورا دیامانت در 1952 درگذشت، در حالی كه فقط 54 سال سن بیشتر نداشت. سفر پرماجرایش سرانجام در قبرستان East Ham  به پایان رسید.

می توان كتاب كاتی دیامانت را به عنوان قسمی حاشیه به زندگی كافكا محسوب نمود اما چنانچه خواننده این كتاب را به آخر برساند احتمال اندكی وجود دارد كه در باره اش چنین قضاوتی بكند. زندگی شخصی دورا آن قدر جالب توجه و به اندازه ی كافی قابل ملاحظه است كه صرفاً پانوشتی بر زندگی نویسنده ای بزرگ نباشد. داستان زندگی او این ارزش را دارد كه روایتی باشد از خودش و كاتی این داستان را به نحو احسن به توصیف كشیده است.

 

 

 

 

_________________________

Kafka’s Happines

John Gross reviews Kafka’s last Love by Kathi Diamant

http://www.telegraph.co.uk/arts/main.jhtml?xml=/arts/2003/08/10/bodia10.xml

1: Yiddish یا زبان یهودیان اروپا كه آمیزه ای از عبری و آلمانی و لهستانی و روسی و غیره است و به الفبای عبری نگاشته می شود. فرهنگ پیشرو آریان پور

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: