چرا به خدا ایمان داریم؟

مه 23, 2008

گاردین اكتبر 2005

برگردان علی محمد طباطبایی

   

اعتقاد به وجودی والاتر به قدمت خود بشریت است. اما چه چیزی باعث ایجاد  ایده ی الهی شده است؟ آیا اولین اجداد ما از طریق احساسات مشترك دینی  خود به نوعی مزیت تكاملی دست یافته بودند؟ رابرتس وینستون در این قطعه از كتاب اخیر خود آن پرسش بزرگ را مورد تامل قرار می دهد

 

 

 

كلیسایی با نام عجیب و طولانی (1) در 1909 در تنسی توسط شخصی به نام جورج ونت هنسلی ساخته شد. این قاچاقچی پیشین مشروبات الكلی در اجتماعی روستایی در منطقه ی Grasshoper Valley بود كه به وعظ روی آورد. در یكی از روزهای یكشنبه، هنگامی كه او در بالای منبر مشغول یك موعظه ی آتشین بود تنی چند از عبادت گنندگان جعبه ی بزرگی كه محتوی مارهای زنگی بود را به داخل منبر رها كردند (البته در تاریخ نیامده است كه آنها از روی خشم چنین كردند یا آن كه حوصله شان سررفته بود). هنسلی بدون از دست دادن رشته ی كلام و در میان جمله ای كه در آن لحظه بر زبان می آورد خم شد و یك نمونه ی 3 فوتی از آن سمی ترین مارها را در دستان خود گرفته و بلند كرد و آن را در حالی كه مار تكان تكان می خورد در بالای سر خود نگه داشت. او بدون آن كه از مار سمی دچار آسیبی شود از عبادت كنندگان خواست كه عیناً همان كار او را انجام دهند و سخنی از مسیح را ذكر كنند: و این نشانه را كسانی دنبال خواهند كرد كه به من ایمان دارند . . . به نام من  . . . آنها مار ها را قبول خواهند كرد.

اخباری از موعظه ی هنسلی در سراسر Grasshoper Valley  منتشر شد. دیگران نیز در به دست گرفتن و بلند كردن مار ها به او پیوستند و این عمل بلند كردن مارها متداول شد. از آن زمان تا به امروز 120 نفر در این كلیساها در اثر نیش مار جان خود را از دست داده اند. اما اكثر عبادت كنندگان چنانچه گزیده شوند از پذیرش كمك پزشكی صرف نظر می كنند و ترجیح می دهند باور داشته باشند كه دخالت الوهی برایشان سودمندتر خواهد بود. متاسفانه خود هنسلی نیز در 1955 توسط نیش مار جان باخت، و كمی پس از آن دولت ایالات متحده عملی عاقلانه انجام داد و این روال را ممنوع گردانید ـ هر چند كه در بعضی از بخش های آمریكا هنوز هم این رسم ممنوع نشده است. 

امروزه در دست گرفتن و بلند كردن مار بیشتر از هرجا در جوامع كوچك روستایی تنسی و كنتاكی و در سایر ایالت های جنوبی ادامه دارد. شركت كنندگان در مراسم احساس می كنند هنگامی كه آنها جعبه های محتوی ما را باز می كنند « روح خدا » از بالا به سوی آن ها می آید. آنها غالباً در حالی كه سه یا چهار عدد از آن مارها را همزمان در دست دارند، و آنها را بالای سرهای خود گرفته اند تا آن موجودات به دور دستان و بدن آنها حلقه زنند، در حالت به وجد آمده و هیجان زده ای به حمد و ثنای خداوند می پردازند.

برای بسیاری از ما چه دیندار و چه بی دین، این نوع فعالیت به نظر می رسد كه با دیوانگی محض چندان فرقی نداشته باشد و یقیناً این كه دین و بیماری روحی همیشه با هم مرتبط دانسته شده اند به هین خاطر باید باشد. شخص پریشانی كه تصور می كند مسیح است یا از خداوند پیامی به او ابلاغ می شود در جامعه ی ما تقریباً مطلب پیش و پا افتاده ای است. از زمان زیگموند فروید به بعد بسیاری از انسان ها تعصب دینی را به روان رنجوی و بیماری روحی مربوط دانسته اند.

سالها پیش از این، تیمی از محققین در گروه انسان شناسی دانشگاه مینه سوتا تصمیم گرفت كه این رابطه را مورد آزمون قرار دهد. آنها بعضی اقلیت های دینی بخصوص مانند بابتیست های بنیادگرا، پنتكونتالیست ها (یكی از فرقه های اصول گرای مسیحی) و ماربازان ویرجینیای غربی را مورد مطالعه قرار دادند تا ببینند آیا آنها آن نوع بخصوص از آسیب روانی را كه با بیماری های روحی همراه است نشان می دهند یا خیر. برای انجام مقایسه اعضای گرایش اصلی در كلیسای پروتستان با پس زمینه های مشابه اجتماعی و مالی گروه شاهد مناسبی بودند. بعضی از بنیادگرایان از مناطق دورافتاده تر در حالی دعا می خواندند كه می توان آن را خلسه ی بزرگ و فراتجربی توصیف نمود، اما در هر حال هیچ نشانه ی كاملاً واضحی از هر گونه آسیب روانی بخصوص در میان بیشتر افراد مورد مطالعه قرار گرفته مشاهده نشد. هرچند كه پس از بررسی های بیشتر گرایشی ظاهر گشت كه فقط می توان آن را به عنوان بی ثباتی ذهنی در یك گروه بخصوص توصیف نمود. مطالعه ی مورد نظر در اختیار همه گان قرار نداشت به طوری كه بیشتر تیم تحقیقاتی كه به پر كردن پرسش نامه ها مشغول بودند به داده های نهایی دسترسی نداشتند. هنگامی كه از آنها پرسیده شد كه به نظر آنها كدام گروه نگران كننده ترین آسیب های روانی را نشان می دهد، پاسخ تیم همان ماربازان بود. اما هنگامی كه داده ها آشكار شدند، عكس آن صحیح از آب درآمد: در میان پیروان كلیسای متداول پروتستان بیماری های روحی بیشتری دیده می شد ـ یعنی كسانی كه به طور عرضی (بیرونی) دیندار بودند ـ در مقایسه با كسانی كه به طور پرشور و با حرارت دین را قبول كرده بودند.

یك روان شناس از دانشگاه هاروارد به نام گوردون آلپورت در دهه ی 1950 تحقیقات كلیدی را در انواع متنوعی از تعصب انسانی انجام داد و تعریفی از دینداری ارائه كرد كه هنوز هم اعتبار خود را حفظ كرده و مورد استفاده قرار می گیرد. او بر این نظر بود كه دو نوع از تعهد دینی وجود دارد ـ درونی و بیرونی. مطابق با تعریف او دینداری بیرونی خودمداری دینی است. یك چنین شخصی به عنوان وسیله ای برای رسیدن به یك هدف به كلیسا یا كنیسه می رود تا ببیند كه از آن چه حاصلی می تواند داشته باشد. آنها شاید به این خاطر به كلیسا می روند تا دیده شوند، زیرا كلیسا رفتن در آن جامعه خودش هنجاری اجتماعی است و به شخص اعتبار اعطا كرده و باعث بهبود موقعیت او می شود. به این ترتیب رفتن به كلیسا یا به كنیسه تبدیل به یك سنت می شود.   

آلپورت بر این اندیشه بود كه دینداری درونی چیزی كاملاً متفاوت است. او گروهی از انسان ها را كه به طور درونی تعهد دینی دارند به عنوان كسانی معین نمود كه دین را به عنوان هدفی در خود برگزیده اند. آنها ترجیح می دهند كه خود را عمیق تر تسلیم دین كنند. دین به آن اصلی اساسی تبدیل می شود كه همه چیز را در زندگی آنها تنظیم می كند، یعنی تجربه ای مركزی و شخصی. آلپورت در تایید این تحقیقات خود به این نتیجه رسید كه تعصب بیشتر در افرادی رواج دارد كه بیشتر به دین بیرونی اهمیت می دهند. شواهد كلی حكایت از آن دارند كه دینداری درونی با درجه های پائین تری از اضطراب و تنش روحی، سازگاری بهتر با جامعه، آزادی از گناه و افسردگی كمتر همراه است. از طرف دیگر احساسات مبتنی بر دینداری بیرونی ـ یعنی آنجا كه دین به عنوان راهی به سوی تعلق داشتن به یك گروه و موفقیت در آن نگریسته می شود ـ به نظر می رسد كه با آمادگی فزاینده برای گناه، نگرانی و اضطراب همراه باشد.

احتمال دارد كه اعتقادات عمیق تر و جدی تر به خدا، خداها، ارواح یا نیروهای ماوراء طبیعی به اجداد دور ما مزیت ها و آسودگی خاطر قابل توجهی می بخشیدند. بسیاری از انسان شناس ها و نظریه پردازان اجتماعی به واقع این دیگاه را اختیار می كنند كه دین از درون احساسی از عدم اطمینان و سردرگمی سربرمی آورد ـ یعنی توضیحی است برای بداقبالی و بیماری انسان، مثلاً به عنوان پیامدهای اراده ی یك خدای خشمگین، یا اطمینان مجدد بخشیدن به این كه ما پس از مرگ همچنان به زندگی خود ادامه می دهیم. مناسك و تشریفات دینی می توانند، هرچند به صورت پنداری، به ما تسكین خاطر دهند كه می توانیم آن چیزی را به كنترل خود درآوریم كه در واقع و اساساً خارج از كنترل ما قرار دارد ـ مثلاً وضعیت جوی، بیماری، حمله های حیوانات وحشی یا گروه های انسانی دیگر. هرچند این عمل به همان اندازه معقول است كه بگوئیم ایده ی الوهی در وجود پیشاتاریخی و پرفرازونشیب ما فایده ی اندكی می توانست در بر داشته باشد. زندگی در   علفزار ها احتمالاً در فضای باز سپری می شد، اما در هر حال با پیك نیك رفتن بسیار متفاوت بود. اولین انسان ها قاعدتاً می بایست كه به طور دائم مواظب باشند كه طعمه ی حیوانات شكارچی مانند گرگ ها و ببرهای دندان خنجری نشوند. شكاركردن یا به دنبال مردار گشتن برای تضمین غذای كافی از جمله احتیاجات اولیه ی روزمره بود و مردها یحتمل به طور روزانه در حال نزاع با یكدیگر بودند تا بتوانند با زیباترین دخترها رابطه ی جنسی برقرار كنند یا بهترین قسمت های گوشت لاشه ها را برای خود جدا كنند. چرا      می بایست در چنین شرایطی ضروری می بود كه در تلاش دشوار هرروزه برای زنده ماندن فرصتی هم برای چنین مشغولیت های نرم و ملایمی مانند دین كنارگذاشته شود؟  

ریچارد داوكینز مشهورترین داروینیست و منتقد بی رحم هر نوع دین تشكل یافته اشاره می كند كه دین علی الظاهر به نظر می رسد كه به جای داشتن فایده فقط هزینه است: « رفتار دینی در میمون های دوپا مقدار قابل توجهی وقت آنها را اشغال می كند و منابع عظیمی را می بلعد. یك كلیسای جامع از قرون میانه صدها نیروی انسانی را برای چندین قرن در یك ساختمان به كار می گرفت. موسیقی دینی و نقاشی های مذهبی عموماً استعدادهای مردم در قرون میانه و رنسانس را به انحصار خود درآورده بودند. هزار ها بلكه میلیون ها انسان مردند، اغلب در وفاداری به یك دین و در برابر جایگزین دیگری كه به دشواری تفاوتی نشان می داد شكنجه را پذیرا شدند. انسان های مومن برای خدایان خود مردند، یا برای آنها دیگران را به قتل رساندند، برای آنها  روزه گرفتند، تازیانه ها را تحمل كردند، یك عمر زندگی بدون همسر را پذیرا شدند و برای خاطر دین، خود را به خاموشی غیر اجتماعی و مردم گریزانه متعهد نمودند ». 

در نظر اول چنین به نظر می رسد كه داوكینز بر این عقیده است كه دین یك عرصه ی مصیبت زده به لحاظ تكاملی است: اعتقاد دینی به نظر می رسد كه به خاطر شایستگی های خودش نیست كه از چنگ انتخاب طبیعی قسر در رفته است. اما شاید تفسیر داوكینز از دین بعضی فواید دیگری را كه دین می تواند در جستجوی انسان برای بقاء و ایمنی عرضه كند نادیده می گیرد. 

دیوید سلوآن ویلسون پروفسور زیست شناسی و انسان شناسی در دانشگاه بینگهامتون در ایالت نیویورك در كتابش « كلیسای جامع داروین » چنین اظهار می كند كه دینداری به عنوان « خصوصیت ژنتیكی مفید » ظاهر شده است، زیرا بر گروه های اجتماعی این اثر را داشته كه همشكل تر شوند. سرشت جمعی و اجتماعی دین یقیناً باید به گروه های شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك درك و مفهومی قوی تر از همبستگی اعطا كرده باشد. نتیجه ی آن ایجاد دستگاهی كوچكتر و كاراتر برای بقاء بود، گروهی كه احتمال بیشتری داشت كه در دفاع از منابع آبی خود توانا باشند، یا بتوانند تعداد بیشتری گوزن شكار كنند یا در اسیر كردن دختران دشمنان خود موفق تر باشند. هرچقدر دین در ایجاد یك گروه متشكل و منضبط موفق تر بود، آنها نیز در زنده ماندن موثر تر و كاراتر بودند و بنابراین در انتقال دادن ژنهای خود به نسل بعدی. این دقیقاً همان منظور ما از « انتخاب طبیعی » است: سازگاری كه بقاء را میسر می گرداند و تولید مثل كه از طریق آن ژنها به نسل های بعدی منتقل می شود. چنانچه نظرهای افزوده شده ای را در نظر گیریم كه از مطالعات متعدد انجام شده در باره ی دوقلوها به دست آمده است و مطابق با آنها می توانیم بگوییم كه انسان ها احتمالاً دارای ویژگی ارثی در داشتن ایمان به دین هستند، آیا هیچ گونه شواهدی هم وجود دارد كه ایده ی الوهی      می تواند به توسط ژنها منتقل شود؟      

در حالی كه هنوز هم كسی ژن مخصوصی برای دین را پیدا نكرده است، اما یقیناً بعضی از ژنهای مناسب دیگری وجود دارد كه شخصیت انسانی را مورد تاثیر قرار داده و به او تمایل و كشش برای احساسات دینی اعطا كند. بعضی از ژنهایی كه احتمالاً در این فرایند دخالت دارند آنهایی هستند كه سطوح متفاوت مواد شیمیایی را كنترل می كنند كه به آنها فرستنده های عصبی می گویند. دوپامین یكی از فرستنده های عصبی است كه می دانیم نقش بسیار تعین كننده ای در احساسات ما از سعادت و خوشبختی بازی می كند. این ماده همچنین احتمال دارد كه در احساس آرامشی كه انسان ها طی بعضی تجربه های روحی احساس می كنند نقش داشته باشد. یك ژن بخصوص كه در فعالیت دوپامین شركت دارد ـ اتفاقاً تنها ژنی نیست كه در این شیوه مورد مطالعه قرار گرفته ـ ژنی است به نام ژن دریافت كننده ی دوپامین D4 . در بعضی از انسان ها به علت تغییرات جزیی در بازسازی كاملاً دقیق ترادف DNA (به اصطلاح پلیمورفیسم) به هنگام ساختن این ژن، ژن ایجاد شده می تواند از جهت زیست شناختی فعال تر شده و همچنین می تواند برای داشتن گرایش بیشتری به دین تا حدی نقش داشته باشد. و به فكر خطور كردن سازوكاری كه توسط آن باورهای دینی    می توانند در انتقال ژن ها به ما كمك كند دشوار نیست. پیوند و مقررات اخلاقی جدی تر مستعد ایجاد همكاری بیشتر خواهند بود و همكاری بیشتر هم به این معنا است كه شكار و جمع آوری خوراك احتمالاً غذای بیشتری فراهم می آورد. شكم های پر تر نیز به نوبه ی خود قدرت و هوشیاری بیشتر و مصونیت بالاتری در برابر بیماری های عفونی ایجاد می كند و چنانچه فرزندان با سرعت بیشتری رشد و تكامل یافته و به استقلال رسند احتمال بیشتری وجود دارد كه اعضای گروه نیز بیشتر از یكدیگر مواظبت كنند، به ویژه از كسانی كه بیمار اند یا زخمی شده اند. بنابراین در طولانی مدت دین مشترك به لحاظ تكاملی به نظر می رسد كه سودمندتر باشد و انتخاب طبیعی آن گروه هایی را كه دارای باورهای دینی محكم تری هستند احتمالاً مورد لطف خود قرار دهد.

اما این تمام ماجرا نیست. باوجودی كه دین می تواند در ایجاد و بالندگی یك چهارچوب اخلاقی استوار و یكپارچه مفید باشد ـ و آن را به اجرا درآورد ـ به سهولت می توانیم به طور كامل نهادهای اخلاقی را بدون اتكاء به دین ایجاد كنیم. الیوت توریل (روان شناس) مشاهده كرده است كه حتی كودكان سه یا چهارساله  می توانند میان قواعد اخلاقی (برای مثال كتك نزدن كسی) و قواعد قراردادی (از قبیل سخن نگفتن به هنگام درس و صحبت آموزگار) تفاوت قائل شوند. افزون بر آن كودكان می توانند درك كنند كه نقض یك دستور اخلاقی مانند كتك زدن كسی، چه قبلاً به آن كودك در این خصوص تذكری داده شده یا نشده باشد، كار غلطی است در حالی كه نقض یك قاعده ی قراردادی مانند صحبت در كلاس درس فقط هنگامی از نظر آنها اشتباه است كه از قبل آشكارا منع شده باشد. آن كودكان همچنین به وضوح میان قواعد احتیاط و دوراندیشی ( مانند این كه كامپیوتر كیفی را نباید كنار آتش قرار داد) و قواعد اخلاقی قادر به تفكیك بودند.

این تحقیقات حكایت از آن دارد كه قسمی « مدول اخلاقی » باید در مغز وجود داشته باشد كه در سال های كودكی فعال می شود. شواهد به دست آمده از علم اعصاب این نظریه را تا اندازه ای مورد تایید قرار می دهد. من در آخرین كتاب خود « ذهن انسان » اشاره كردم كه نواحی معینی از مغز هنگامی فعال می شوند كه ما مشغول به همكاری با دیگران می شویم، و این كه این نواحی از مغز با ادراك احساسات ما از مسرت و پاداش مربوط هستند. همچنین به نظر می رسد كه نواحی خاصی از مغز در شرایطی به فعالیت واداشته می شود كه ما در خودمان گذشت و همدلی را احساس می كنیم. به این ترتیب به نظر نمی رسد كه دین توسط بخش بخصوصی از تركیب روانی ما ایجاد شده باشد، بلكه احتمال بیشتر آن است كه ایده های دینی چیزی شبیه به پیامدهای فرعی و اتفاقی هستند كه توسط بخش های دیگر نقشه ی كلی ما انسان ها ایجاد شده اند، یعنی در فرآیندهایی كه عمیقاً در ذهن ناخودآگاه جای دارند و به بقای ما كمك می كنند.  

 

باورهای مشترك

آنچه از دوقلوهای همانند در باره ی دین می توان آموخت

در ایالات متحده آمریكا طی دهه های 50 و 60  تصور بر این بود كه بهترین موقع جداكردن دوقلوهای همانند جهت فرزندخواندگی بلافاصله پس از تولد آنها است. نتیجه آن شد كه تعدادی از این كودكان توسط خانواده هایی بزرگ شدند كه حتی نمی دانستند نوزادی كه به فرزندی پذیرفته اند دارای جفت دیگری است و خود كودكان نیز در شرایطی بزرگ می شدند كه از داشتن لنگه ی دیگر بی خبر بودند.

دوقلوهای همانند در زهدان توسط دو نیم شدن جنین به وجود می آیند و بنابراین دارای DNA كاملاً مشابه هستند. دوقلوهای غیر همانند ـ كه توسط دو تخمك جداگانه و اسپرم های متفاوت بارور می شوند ـ دارای ژن های همانند نیستند، اما در بسیاری از صفت های ژنتیكی خود مشابه اند، به همان ترتیبی كه هر برادر یا خواهر در یك خانواده ی واحد می باشد.

توماس بوچارد استاد روان شناسی در دانشگاه مینه سوتا متوجه شد كه این دوقلوها چنانچه در دوره ی رشد خود با یكدیگر مقایسه شوند، شیوه ی مهمی از ارزیابی تاثیرات ژنتیكی و محیطی را فراهم می آورند. كار بسیار تاثیرگذار او در دهه های 1980 و 1990 باعث ایجاد بعضی دریافت های شگفت آور شد كه نشان     می داد كدام ویژگی های وضعیت انسان بیشتر احتمال دارد كه وابسته به طبیعت درونی باشد و كدام به شرایط بیرونی او. بوچارد در یكی از مطالعات خود بر 72 جفت دوقلو متمركز شد كه به سن بلوغ رسیده بودند. او ابتدا این مسئله را توسط آزمون های ژنتیكی مورد بررسی قرار داد كه كدام یك از آن دوقلو ها (35 جفت در مجموع) از نظر ژنتیكی همانند هستند. سپس آنها به تكمیل كردن آزمون هایی در بررسی خصوصیت های شخصی دعوت شدند. چنین پرسش نامه هایی كه به طور گسترده توسط روان شناس ها استفاده می شود سوال هایی را در شكل اظهاریه هایی مطرح می سازد كه كه پاسخ دهندگان باید پایه ی موافقت خود را در مقیاس یك به هشت مورد ارزیابی قرار دهند. آنچه به دنبال می آید نمونه ی كوچكی است از بسیاری از اظهاریه های مربوط به دین:

0 من از مطالعه در باره ی دین خود لذت می برم.

0 دین من برایم مهم است زیرا بسیاری از پرسش ها در باره ی معنای زندگی را پاسخ می دهد.

0 صرف وقت برای دعا و تفكر دینی برای من اهمیت دارد.

0 تازمانی كه من خوبم عقاید دینی برای من اهمیتی ندارد.

0 من در درجه ی اول برای آن دعا می كنم كه به آسودگی خیال و ایمنی برسم.

0 من به كلیسای (كنیسه، معبد) خود می روم تا با دوستانم باشم.

0 با وجودی كه من اهل ایمانم، نمی گذارم كه زندگی روانه ی من تحت تاثیر آن قرار گیرد.

هنگامی كه بوچارد و همكارانش پاسخ های داده شده به این پرسش نامه ها و سایر پرسش نامه های مربوط به بررسی خصوصیت های شخصی را مقایسه كردند به شواهد محكم آماری رسیدند مبنی بر آن كه دوقلوهای همانند و غیر همانند هركدام به شكل دیگری پاسخ داده اند. هنگامی كه یك دوقلوی همانند  نشانه ای از رفتار و اندیشه ی دینی نشان می داد، احتمال به مراتب بیشتری وجود داشت كه جفت دیگرش نیز پاسخ مشابهی دهد. دوقلوهای غیر همانند به همانگونه كه انتظار می رفت (هرچند كه به هر حال خویشاوند نزدیك یكدیگر) بعضی مشابهت ها را در اندیشه نشان می دادند، اما نه حدوداً با همان درجه ی مشابهی كه در دوقلوهای همانند وجود داشت. مورد دیگر آن كه درجه ی دینداری رابطه ی شدیدی با محیط زندگی كه در آن دوقلوها بزرگ شده بودند نشان نداد. حتی چنانچه یكی از دوقلوهای همانند در خانواده ای بی خدا بزرگ شده بود و جفت دیگرش در خانواده ای با دین كاتولیك، هنوز هم آنها گرایش به آن داشتند كه همان نوع از احساسات دینی یا فقدان آنها را نشان دهند.

تحقیقات چندین دانشمند دیگر یافته های بوچارد را تقریباً تایید می كند. در یك مطالعه كه توسط تیمی    بین المللی در موسسه روان پزشكی لندن به مدیریت دكتر هانس آیسنك انجام گردید، اطلاعاتی از دوقلوهایی كه در بریتانیا و استرالیا زندگی می كردند مورد بررسی قرار گرفت. این محققین دریافتند كه طرز برخورد و نگرش به شركت در مراسم دعای روز یكشنبه، قواعد الهی، مرجعیت كلیسا و صدق انجیل نشان   می دهند كه انطباق زیادی در دوقلوهای همانند در مقایسه با غیر همانند وجود دارد، آنچه كه برای بار دیگر تصور از نقش و تاثیر ژنها را مورد تایید قرار می دهد.

بوچارد در بسیاری از مطالعات خود پیوسته به این نتیجه رسید كه دینداری درونی ـ كه به نظر می رسد مفهومی از معنویت را در بر داشته باشد ـ احتمال به مراتب بیشتری دارد كه ارثی باشد. دینداری بیرونی گرایش به آن دارد كه محصولی از محیط زندگی و تاثیر والدین باشد. بوچارد همچنین دریافت كه گرایش ها به سوی بنیادگرایی احتمال بیشتری دارد كه صفتی ارثی باشد.

در نهایت آنچه توجه به آن از اهمیت زیادی برخوردار بود آن كه در جمعیت هایی كه بوچارد و همكارنش مورد مطالعه قرار دادند زنها در مقایسه با مردها آمادگی بیشتری در به ارث بردن نگرش و اندیشه دینی نشان دادند. 

 

تاریخ انتشار اولیه پنج شنبه 10 آذر 1384  

 

 

 

Why do we believe in God?

Guardian, Thursday October 13, 2005.

 

1: The Dolly Pond Church of God With Signs Following.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: