فیلســوفان و سبك نوشــتاری (3)

مه 16, 2008

برایــان مگــــی

بخش سوم و پایانی

برگردان علی محمد طباطبائی

 

             برایان مگی این پرسش را مورد بررسی قرار می دهد كه آیا سبك نوشتاری در فلسفه اهمیت دارد؟ اگر چه تنی چند از فیلســوفان بزرگ نویسندگان ضعیــفی بودند، اما پیچیدگی متن نباید هرگز با فكری عمیــق و نكته ای حكیمانه برابر دانسته شود. لیکن حرفه ای كردن فلسفه و نیاز برای تاثیر گذاردن بر دیگران روشن می كند كه چرا بسیاری از فیلســـــوفان اكنون نـثـــرهای غیــر قابل فهم می نویسند.

 

شوپنهاور در همان آغاز این جریان پی برد كه قطعاً نتایج نامیمونِ بخصوصی در پی خواهد آمد. معمولاً انتظار نمی رود كه هیچگاه در هر دوره ی زمانی مفروض بیش از تعداد اندکی متفكر اصیل و واقعی در فلسفه وجود داشته باشد ـ  انسان وسوسه می شود كه بگوید در هر قرن مفروض. بنابراین عجیب است كه چگونه تمامی سایر اعضای یك مجموعه در كار خود به كامیابی خواهند رسید؟ به عنوان صاحبان مشاغل دانشگاهی آنها برای هزینه زندگی خود به حقوق ماهیانه و بازنشستگی از دانشگاه وابسته اند كه سطح چنین حقوقی به نوبه خود بستگی به سطح ترفیع شغلی آنها دارد. اكثر چنین اشخاصی دارای همسر و فرزندانی هستند كه باید مخارج زندگی آنها را تامین کنند. در هر حال آنها نیز مانند سایر انسانها با فزون خواهی معمول مایل به پیشرفت شغلی و نیل به شناسائی توسط دیگران و كسب موقعیت و عنوانهای ممتاز هستند. اما با توجه به امر مسلم استعداد طبیعی مبنی بر اینكه فقط بعضی از آنها دارای فكری خلاق هستند، چگونه چنین چیزی قابل حصول خواهد بود؟

      در همین خصوص است که باید به مورد دوم از تحولات در هم آمیخته ای که شوپنهاور به آنها اشاره کرده بود بازگردیم. شوپنهاور مایل بود چنین بپندارد كه كانت ـ البته احتمالاً به استثنای افلاطون ـ بزرگترین فیلسوف همه ایام بوده است. اما فلسفه او چنان برای درك و فهم دشوار است كه تقریباً هیچ كس با یک بار مطالعه آن چیزی دستگیرش نخواهد شد. این واقعیت عموم خوانندگان فهیم و آگاه آنروز آلمان  و دوره ای كه بلافاصله پس از آن آغاز گردید را برای اولین بار به پذیرش این نكته عادت داد كه گویا اثر فلسفی می تواند برای آنها نامفهوم باشد و با این وجود حقیقتاً عمیق، و اینكه اگر آنها قادر به درك آن اثر نیستند این خطای نویسنده نیست بلكه اشكال از خود آنهاست. این وضعیت نوظهور فرصتی مضاعف را به استادان بی وجدان دانشگاهی عرضه داشت: اكنون او می توانست در روشی شبیه به كانت بنویسد که در نتیجه اگر متن به حد كافی نامفهوم بود، این امکان وجود داشت که آن اثر به عنوان نوشتاری عمیق و پر محتوا مورد قبول واقع شود، در حالیكه آن پیچیدگی که به دقت ایجاد شده بود می توانست از خوانندگانش این حقیقت را مخفی نگاه دارد كه در اینجا چیز زیادی برای عرضه وجود ندارد. اولین شخصی كه به این ترفند متوسل شد طبق نظر شوپنهاور فیشته بود، كسی كه اثری فلسفی ـ اولین اثرش ـ به نام نقد مكاشفات منتشر ساخت و آنرا توسط ناشر كانت در سال 1792 به عنوان نویسنده ای ناشناس منتشر نمود. به علت سبك آن اثر، خود موضوع، عنوان اثر، تاریخ و یكسانی ناشر و اینكه نویسنده ناشناس بود این كتاب سهواً به عنوان نقد چهارم كانت پذیرفته شد و از این رو به نام او تلقی گردید. هنگامی كه مشخص شد نویسنده ی ناشناس فیشته است او به ناگهان به شهرت رسید ـ و كرسی استادی فلسفه در دانشكاه ینا را ازآن خود کرد. این رویداد به نسل بعدی از دانشگاهیانِ آینده راه را نشان داد. شوپنهاور رویدادی كه به راه افتاده بود را بدین گونه توصیف می كند: « فیشته اولین شخصی بود كه چنین حق ویژه ای را به چنگ آورد و از آن استفاده كرد. شلینگ حد اقل  در این مورد با او به برابری برخاست و بزودی فوجی از پرت و پلا نویسانِ بی تاب، کم عقل و بی صداقت از هر دوی آنها پیشی گرفتند. اما سرانجام بزرگترین وقاحت و گستاخی در خدمت به یاوه گوئی ناب به همراه پرت و پلانویسی جمله های نا مفهوم و شبكه ای زجر آور از كلمات كه مانند آن را فقط در دیوانه خانه ها می توان شنید نزد هگل ظاهر شد ».

     آن فلاسفه یقیناً آنچه را انجام می دادند كه شوپنهاور به آنها نسبت داده بود: نوشتن در روشی مبهم، رازورزانه و طلسم شده كه برای افسون كردن خوانندگانشان ترتیب داده شده بود تا آنها به سهم خود مطلبی ساده و سطحی را به عنوان دشوار تلقی كنند. اما در قضاوت من آنها فیلسوفان ارزشمندی بودند كه چیزی برای گفتن داشتند اما آنرا در چنین روش نادرستی بیان كردند. این بقیه اعضای این حرفه بودند كه در همان روش نوشتند اما هیچ چیز برای گفتن نداشتند، كسانی كه به طور بی كم و كاست سزاوار نكوهش شوپنهاور هستند. 

     ما هرگز نباید گمان بریم كه چنانچه كسی نیرنگهای یك شیاد را به خدمت می گیرد نمی تواند استعدادی اصیل داشته باشد. در زندگی مشاغلی وجود دارد كه در آنها این هر دو بطور معمول در كنار یكدیگر قرار می گیرند: بازیگری، رهبری کردن [ارکستر] و هنرها در مجموع، و البته رهبری سیاسی ـ در حقیقت رهبران پرهیبت از تمامی قشرها. من فیشته، شلینگ و هگل را به عنوان چنین انسانهائی تلقی می كنم. در واقع فیشته در نقطه ای از دوره ی زنگی اش این بازی را رها كرد. او شغل خود را در دانشگاه ینا از دست داد و بر این باور بود كه مخارج زندگانیش را توسط نوشتن برای مخاطبین غیر دانشگاهی كسب خواهد كرد. از اینرو او كتابی نوشت تا مردم را با اندیشه های اصلی فلسفه اش آشنا سازد. این كتاب به سال 1800 با عنوان آلمانی Die Bestimmung des Menschen یا تقدیر انسان منتشر گردید كه در زبان انگلیسی با نام‌The Vocation of Man یا رسالت انسان ترجمه گردید. این كتابی است پر محتوا که در روشی كاملاً بی شباهت به اثر قبلی اش به طرزی عالی نوشته شده است، دارای نثری است واضح و روشن و بدون آنكه تاثیری از دیگران پذیرفته باشد كاری است عمیق. به عقیده من كتابی است بزرگ و برای آنكه فیشته را در صف مقدم فلاسفه قرار دهد كفایت می كند و دارای ارزش ادبی برجسته ای است. بنابراین اگر او مایل بود می توانست مانند آن اثر قبلی اش بنویسد. چنین به نظر می رسید كه همه چیز وابسته به آن كسی بود كه مخاطب قرار می گرفت، و آنچه او با این طرز نگارش خود می توانست از انجام آن شانه خالی کند.

     نمونه ی فیشته به ما یاری می دهد تا یكی از تحولات كلیدی در زندگی فرهنگی و دانشگاهی غربِ قرن بیستم را درك كنیم ـ در واقع غرب از زمان جنگ جهانی دوم به بعد. قشر افراد دارای تحصیلات بالا از نظر ابعاد چندین برابر افزایش یافته و این رویداد آموزش در سطوح بالا را به یكی از حرفه هائی تبدیل نموده است كه اعضایش از صدها هزار فزونی یافته اند. هركدام از موضوعاتی كه در دانشگاه ها تدریس می شود تعداد بسیاری از افراد حرفه ای را بوجود آورده كه تقریباً همه آنها نیز نگران پیشرفت شغلی خود هستند، لیکن بیشتر آنها بر خلاف فیشته دارای استعداد برجسته نمی باشند. متوقع بودن از استادان دانشگاهی رشته ی فلسفه مبنی بر اینكه شخصاً فیلسوفان خوبی هم باشند همانند این اشتباه است كه از تمامی استادان دانشگاهی رشته ی ادبیات انتظار داشته باشیم كه همزمان شاعران، نویسندگان و نمایشنامه نویسان خوبی باشند. البته در هر رشته چندتائی وجود خواهند داشت، اما این غیر منصفانه است توقع داشته باشیم كه همه ی آنهای دیگر بدان گونه باشند. لیكن در این ایام از حاكمیت شعار « منتشر كن یا بمیر » تمامی آن دیگران چگونه در موقعیت شغلی خود كامیاب خواهند بود؟ در برابر آنها انتخاب های بسیار اندکی قرار دارد. آنها می توانند در باره ی كارهای انسانهای برجسته ی دیگر بنویسند، و این همان مسیری است كه اغلبشان طی می كنند. اگر مایل باشند كه از خود اثری بدیع برجای گذارند می توانند حوزه ای را برگزینند كه تا آن زمان مورد توجه و بررسی دیگران قرار نگرفته است، به نحوی كه تقریباً هرچیز در آن موارد بگویند تلاش های قابل قبولی خواهد بود. یا آنكه می توانند در حوزه ای كه با آن سر و كار دارند بمانند و ویژگی های تا آن زمان دست نخورده را بیرون بكشند: نتیجه ی آن نوشتن بیشتر و بیشتر در باره ی موضوعاتی است که همواره تعداد آنها کمتر و کمتر می شود، و این همان فزونی تخصص گرائی است كه با آن ما به خوبی آشنا هستیم. تمامی اینگونه انتخاب ها و امكان ها در اصل نه به خاطر ارزش ذاتی خود، بلكه جهت ترفیع موقعیت شغلی نویسنده تعقیب می گردند. هم اكنون كتابها و مقالات بسیاری نوشته می شوند به این امید كه به تضمین پیشرفت شغلی یاری رسانند، یا حداقل اعتبار و آوازه ی نویسنده را افزایش دهند. موضوعات مورد نظر بدین خاطر انتخاب می شوند كه مد روز هستند یا برای آنكه استادان یا بخش ها و رشته های بخصوصی را از خود خشنود سازند. پروژه های تحقیقاتی برای جلب توجه سرمایه گذاران صورت بندی می شود. در هر مورد بخصوص هدف ایحاد تاثیری مطلوب بر افراد بخصوص برای منظورهائی در راه پیشرفت های شغلی است. این میل و اشتیاق شدید برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران به بلائی برای نوشته های دانشگاهی تبدیل شده است ، و این همان بالاترین تباه كننده ی سبك نوشتاری است. 

     آنچه یك نویسنده به خاطر آن مایل است خوانندگانش را تحت تاثیر قرار دهد حداقل تاحدی مربوط به موضوعی است که انتخاب کرده است. برای مثال تاریخ نگاران گاهی مایل هستند دیگران چنین تصور كنند كه آنها بسیار می دانند و دارای مهارت و استادی در پرداختن به جزئیات هستند، از این رو آنها می توانند به نحوی بنویسند كه چنین احساساتی را در خوانندگان خود برانگیزانند. از طرف دیگر دانشجویان ادبیات اغلب مایلند دیگران اینگونه در باره ی آنها اندیشه كنند كه پاسخ آنها نسبت به متن های نوشته شده نکته سنجانه و عالمانه است و اینكه آنها در یك متن چیزهائی می بینند كه دیگران از دیدن آنها عاجزند. كلید سبك انگیزش است. یك نویسنده برای چه می نویسد؟ این عمل او هر دلیلی هم كه داشته باشد نه تنها روشی را كه او در آن می نویسد معین می كند، بلكه آنچه او در باره اش می نویسد را نیز شامل می گردد. اما فیلسوفان نیز اكثراً مایلند در باره ی آنها اینگونه اندیشه شود كه افرادی بسیار باهوش و زیرك هستند و از این رو آنها در سبكی می نویسند كه مهارت و استعدادهایشان به نمایش گذارده شود: آنها به حد كافی سریع الانتقال هستند تا نابسنده بودن ویژه گی هایشان را خنثی سازند، این توانائی را دارند كه بر پیچیدگی استدلال هایشان غلبه کنند و می توانند بصیرت تحلیل هایشان را با مهارت به اتمام رسانند. اما همانگونه كه شوپنهاور نیز به ما یادآوری می كند، انگیزش همیشه خود را به نمایش می گذارد. انگیزش های یك نویسنده حتی آنگاه كه او تلاشهائی حیله گرانه برای مخفی كردن آنها انجام می دهد پیوسته از میان سطور نوشته هایش دزدكی به خواننده می نگرد. سامرستموام گفته بود كه یك نویسنده همانگونه که نمی تواند از روی سایه خود بپرد، نمی تواند تاثیری را که بر خوانندگانش می گذارد معین كند. علاوه بر آن تردیـدی نباید داشت كه بعضی از انگیزش های آنهائی كه می نویسند بصورت ناخودآگاه است. نتیجه ی آن این است كه بدون آن که از دست ما کاری برآید ارزش های ما فاش می شوند.

     بسیاری از فیلسوفان هرگز نمی خواهند روشن و واضح بنویسند. آنها از انجام آن ناتوانند، زیرا از وضوح می ترسند. آنها از آن بیم دارند كه اگر آنچه می نویسند روشن و قابل فهم باشد، دیگران به سهولت متوجه آنها خواهند شد، در حالی که مایلند در باره ی شان اینگونه تصور شود كه استاد در متن های دشوار هستند. هنگامی كه من مشغول تهیه مجموعه سه قسمتی در باره تاریخ فلسفه بودم، دوبخش برای تلویزیون و یك بخش برای رادیو، دریافتم كه فقط تنی چند در این حرفه ـ اغلب بزرگترین چهره ها مانند كواین، چامسكی، پوپر، برلین و آیر ـ مشتاقانه حاضر بودند مخاطبین بسیار عمومی را در روشی مستقیم و ساده طرف صحبت قرار دهند. بیشتر فیلسوفان دیگر از آن بیم داشتند كه اگر چنین كنند موقعیت خود را میان همكارانشان از دست بدهند. برای آنها این همواره مسئله مهمی باقی ماند كه آنچه آنها به عنوان كار حرفه ای انجام می دهند می بایست به نظر دشوار بیاید.

     تمایز مابین دشواری و عدم وضوح بسیار ضروری است. هنگامی كه فلاسفه ای مانند افلاطون، هیوم و شوپنهاور در باره دشوارترین مسائل فلسفی در نثری روشن مطلب می نویسند، روشنی و وضوح آنها باعث نمی گردد كه خود مسائل به نظر ساده آیند، یا آنكه حل آنها ساده باشد: كاملاً برعكس، روش آنها به طور كامل، دشواری هایی که باید به آنها پی برد را نمایان می سازد. این که چون مسئله ای خود بسیار پیچیده و دشوار است پس باید در نثری پیچیده و دشوار به آن پرداخته شود خود خطائی منطقی است. همانگونه كه دكتر جانسون به طنز می گوید: « كسی كه بر گاو نر چاقی سوار است لزومی ندارد كه خود نیز چاق باشد ». البته نثر می تواند به دلایل گوناگون ناروشن باشد. یكی از دلایل بسیار متداول این است كه نویسنده شخصاً سردرگم است. دلیل دیگر می تواند این باشد كه نویسنده كم كاری كرده و مسائل را از پیش برای نگارش با خود حلاجی نكرده است. علت دیگر که از روی ناشكیبائی انجام می شود این است كه او چیزی را منتشر كرده كه می بایست به عنوان طرح ماقبل آخر تلقی می گردید ـ هیوم در زندگی خود نوشت اش این را به عنوان اشتباهی ویژه و متداول شاهد می آورد ـ موردی كه به گمان او خود نیز مرتكب شده است. عملاً این همان اشتباهی است كه توسط كانت در مجموعه نقد هایش انجام گردید. در این مورد بخصوص علت آن بود كه كانت بیم آن داشت كه قبل از به پایان بردن       آنها عمرش به آخر رسد. اما نكته ی اصلی اینجاست كه هیچكدام از این دلایل موجبی برای تمجید       و ستایش نیستند. تمامی آنها مایه تاسف اند. این واقعیت كه چیزی گنگ و نامفهوم است         هرگز و هرگز و هرگز نباید تحسین ما را برانگیزاند. هرچند ممكن است كه به دلیل پیچیده    بودنش آن را مورد توجه قرار دهیم، اما گنگ و نامفهوم بودن همیشه نكته ای منفی است و   هیچگاه مثبت نیست. 

     سبك نگارش خوب هنگامی بوجود می آید ـ و همانگونه كه كانت نیز نشان می دهد همیشه حتی نه در این صورت ـ  كه نویسنده عمدتاً توجه خود را به موضوع مورد نظرش معطوف كند و نه به خود و به آنچه دیگران در باره ی او خواهند اندیشید. فقط در این صورت است كه آنچه او برای نوشتن در اختیار دارد مهم تر از خود سبک خواهد بود. از این رو سبك با صداقت و منظور های نویسنده سروكار دارد: یك صاحب سبك در فلسفه كسی است كه پیوسته با عدم توجه به خودش، خود را تماماً صرف آنچیزی كند كه در باره اش می نویسد. این حقیقت كه او می نویسد نشانه ای است از اینكه او مایل است بنا به دلایلی مربوط به موضوع مورد نظرش و نه مربوط به خودش با دیگران ارتباط برقرار كند. نثـر او تـوسـط تمامـی آن علامات ها و نشانه های كوچكی كه هدف اصلی از وجود آنها مشخص كردن چیزهائی در باره ی آنها است ساده و بی پیرایه خواهد بود. اگر او در اشتباه باشد در پی این خواهد بود تا این حقیقت را دریابد، و از این رو مایل است در روشی بنویسد كه فهمیدن و كشف كردن تسهیل شود. گیلبرت رایل كه در بین فیلسوفان فردی صاحب سبك است می گوید: « اگر یک فیلسوف در اصطلاحات فنی صحبت نکند، گرفتن مچ او ساده تر است، و مهمترین چیز در باره استدلال های یک فیلسوف این است كه باید برای دیگر انسان ها و البته برای خودش مچ گیری او کار بسیار ساده ای باشد، اگر اصلاً بتوان مچ او را گرفت ».

   سبك محصول جانبی از انگیزه های ما است. از این رو بی ثمر است كه آگاهانه در صدد برآئیم تا به سبكی خوب نائل شویم به این عنوان كه گویا سبكِ خوب غایتی در خود محسوب می شود. هنگامی كه چنین بیندیشیم نتایجش پیوسته نگران كننده خواهد بود، شاید تا حدی بدین خاطر كه این اكنون راه دیگری است از نگرانی ما در این خصوص كه دیگران در باره ما چه می اندیشند و نه اینكه ما شخصاً در باره آنچه خود می نویسیم چه می اندیشیم. ماتیو آرنولد یكی از معدودترین منتقدین ادبی كه تمدن ما هرگز به بار آورده است می گوید: « مردم تصور می كنند كه من می توانم به آنها سبك نگارش را آموزش دهم ـ چه مهارتی برای آن لازم است؟ پاسخ من این است كه شما باید حرفی برای گفتن داشته باشید و آنرا تا آن حد كه در توان  دارید به وضوح بیان كنید. این تنها راز سبك نگارش خوب  است ». من از صمیم قلب با این فكر موافقم. نظر اوهمه ی آن چیزی هایی را در خود خلاصه می كند كه من بیش از سایر موارد دیگر مورد تاکید و تمجید قرار می دهم. هم همه ی ما باید شخصاً برای انجام آن تلاش کنیم و اگر آن را در دیگران کشف کردیم ارج بسیار نهیم. هرگز چیزی ننویسید مگر چیزی برای گفتن داشته باشید و سپس تمام توان خود را بطور كامل صرف آن كنید كه تا حد ممكن نوشته شما واضح و روشن باشد و همیشه صداقت خردمندانه و شجاعت لازم را برای كسب آموزش و شایستگی در خود تقویت كنید. اما چنانچه در این کار بس خطیر مضایقه نمائید، هرچقدر هم که محصول کار شما با ارزش باشد، در محافل روشنفکران به آنها توجه چندانی نخواهد شد.

 

 

این متن ترجمه ای است از مقاله ای با نام sense and nonsense نوشته برایان مگی كه در نشانی اینترنتی که به دنبال می آید منتشر شده است:

http://www.prospect-magazine.co.uk/article_details.php?id=3782

Advertisements

یک پاسخ to “فیلســوفان و سبك نوشــتاری (3)”

  1. shervin said

    فقط تنی چند در این حرفه ـ اغلب بزرگترین چهره ها مانند كواین، چامسكی، پوپر، برلین و آیر ـ مشتاقانه حاضر بودند …
    inha ke esme bordid yek kodoumeshoun ham filsouf nistand che berese be inke begim bozorgtarin…..
    zaheran shoma raje be zabanshenasi ya falsafeye siasi sohbat mikonid??!!.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: