چرا انسان از میمون برتر است

مه 9, 2008

هلن گولدبرگ

برگردان علی محمد طباطبایی

 

  

انسان گرایی (اومانیسم) به معنای ایمان به توانایی بشر برای حل مسائل از طریق استفاده از علم و خرد امروزه از شكل اصلی خود تقریباً خارج شده است. آن گونه كه ریموند تالیس (Raymond Tallis) دانشمند بریتانیایی در علوم پزشكی هشدار می دهد نقش و جایگاه ذهن و عامل خودآگاه در مسائل انسانی توسط تجسم انسانی دادن یا « دیسنی سازی كردن » آنچه جانوران انجام می دهند و تجسم حیوانی بخشیدن به آنچه مخصوص انسان ها است مورد انكار قرار می گیرد.

یكی از حادترین موارد تجسم حیوانی بخشیدن در سال های اخیر متعلق است به فیلسوف مشهور جان گری استاد مدرسه ی اقتصادی لندن. وی در كتاب اخیر خود با عنوان « سگ های پوشالی: اندیشه هایی در باره ی انسان ها و سایر جانوران »  استدلال می كند كه باور انسانی به توانایی های ما برای كنترل سرنوشت و آزادكردن خود از قید محدودیت های محیط زیست طبیعی مان همان قدر واهی است كه وعده ی مسحیت به رستگاری.

تصویری كه جان گری به سیمای انسانی می بخشد بهتر از سایر موجودات دیگر نیست ـ حتی در مقایسه با باكتری ها. به عقیده ی او ما نباید خود را بیش از اندازه در باره ی این كه آیا انسان ها در روی این سیاره دارای آینده ای هم هستند مشغول كنیم. آنچه ما باید در واقع دل نگرانش باشیم تعادل اكوسیستم جهان است: « گونه ی انسانی ما فقط یكی از بسیار گونه های موجود روی زمین است، و ظاهراً دیگر ارزش محافظت كردن را هم ندارد، زیرا دیر یا زود بالاخره منقرض خواهد شد. وقتی چنین شود زمین دوباره سلامتی خود را باز خواهد یافت ».

جای شكرش باقی است كه اكثریت مردم با تصویر جان گری از انسان ها به عنوان بلای جان سیاره ی زمین موافقتی ندارند. برای سلامت عقل خودمان هم كه شده ـ حال همه چیز به كنار ـ واقعاً نمی توانیم به یك چنین دیدگاه مردم ستیز و هیچ انگاری صحه گذاریم. آیا اگر چنین می كردیم، یقیناً انتخاب دیگری          می داشتیم مگر به قتل رساندن خودمان ـ به خاطر خیر و صلاح زمین ـ و سعی در همراه خود بردن هرچه می توانیم تعداد بیشتری از انسان های دیگر؟

با این وجود حتی اگر بسیاری از مردم شكل حاد و ضد انسانی جان گری را رد كنند افراد بسیار بیشتری با این تصور كه جانوران در نهایت با ما تفاوتی ندارند موافق خواهند بود. نتیجه ی نهایی در هر حال همان است: یعنی بی اعتباری و كوچك شمردن توانایی های انسان.

امروزه باور به استثنایی بودن بشر به طور بارزی دیگر از مد افتاده است. تقریباً همه روزه ما با كشفیات جدید علمی در این باره كه حیوانات چقدر بیشتر به ما از آنچه پیشتر تصور می شد شباهت دارند روبرو می شویم. در مجموعه ای از عنوان های روزنامه ها می خوانیم كه: « جانوران چگونه یكدیگر را می بوسند و خود را تزئین می كنند »، « تنبیه شدن پرنده های ماده توسط پرنده های نر »، « تجربه ی فشار روحی سگ ها در كریسمس »، « میمون های كاپوچین حقوق برابر مطالبه می كنند »، « دانشمندان هوش ماهی ها را به اثبات می رسانند »، « پرنده ها هم دادگاه خانواده را تجربه می كنند »، « به گفته ی دانشمندان زنبورها نیز فكر می كنند »، « شمپانزه ها موجودات اهل فرهنگ هستند ».

این استدلال ها هنگامی قانع كننده تر است كه نوبت به شمپانزه های بزرگ تر، گوریل ها و اورانگوتن ها برسد. یكی از بزرگترین دشمنان « تقدیس كردن زندگی بشر » ـ آن گونه كه خود وی به كنایه اعتقاد به استثنایی بودن بشر را نام گذاری كرده ـ  پیتر سینگر (Peter Singer) است. وی نویسنده ی كتابی با عنوان  « آزاد كردن حیوانات » است و بنیان گذار Great Ape Project. سینگر بر این نظر است كه ما باید « محدوده ی گونه ها را بشكنیم » و دایره ی حقوق را در درجه ی اول به میمون های رده ی بالا و سپس به سایر گونه های حیوانات وسعت دهیم. میمون های رده ی بالاتر نه فقط نزدیك ترین خویشاوندان زنده ی ما هستند، كه به عقیده ی سینگر آنها همچنین موجوداتی هستند كه بسیاری از خصوصیاتی را دارند كه ما مدت ها است آنها را مختص انسان می دانیم.

آیا موضوع این است كه میمون ها كاملاً شبیه به ما هستند؟ رشته ی نخستی شناسی نشان داده است كه میمون های رده ی بالاتر و حتی میمون های معمولی در طبیعت با یكدیگر ارتباط بر قرار می كنند. مشاهدات جین گودال در باره ی شمپانزده ها نشان می دهد كه آنها نه فقط از ابزار استفاده می كنند كه حتی ابزار سازی هم می كنند ـ مثلاً با استفاده از یك تكه چوب ماهی می گیرند یا مورچه ها را شكار می كنند، سنگ ها را به عنوان سندان یا چكش به كار می برند و برگ درختان را به عنوان فنجان یا اسفنج به كار می گیرند. هركس كه شمپانزه های جوان را در حال بازی و نزاع تماشا كند كه چگونه هم دیگر را قلقلك می دهند و با هم شوخی می كنند، توسط شیوه ی رفتاری و خلق و خوی شبیه به انسانی آنها و حالت های بیانی حاكی از شادی و خوشحالی شان شدیداً تحت تاثیر قرار می گیرد.

اما ما باید برای آن كه محقق گردانیم تا چه اندازه توانایی میمون های رده ی بالاتر با توانایی های انسان ها قابل مقایسه است از اولین تاثیرها فراتر رویم. آیا موضوع این است كه رفتار میمون ها نتیجه ی ظرفیتی از بعضی شكل های اولیه از بینش انسان وارانه است؟ آیا می توان از طریق تكامل داروینی و آموختن تداعی گرا این موضوع را توضیح داد؟ آموختن تداعی گرا یا آموختن آزاد مفاهیمی هستند كه در اوایل قرن بیستم توسط بی اف اسكینر یعنی یكی از بانفوذترین روان شناس ها توسعه یافت تا نوعی از آموختن را توضیح دهد كه نتیجه ی همكاری میان عمل و تقویت كننده ی آن در نبود هر نوع از بینش و فكر است.

بی اف اسكینر به خاطر آزمایش هایش با موش ها، كبوتر ها و جوجه مرغ ها با استفاده از « جعبه ی    اسكینر » بسیار مشهور گشت. در یك آزمایش او جوجه مرغ ها را هنگامی كه یك تكمه ی آبی رنگ را نوك می زدند با مقدار كمی غذا پاداش می داد. چنانچه آنها یك تكمه ی زرد، سبز یا قرمز رنگ را نوك می زدند چیزی دریافت نمی كردند. آموختن تداعی گرا یا آموختن آزاد مفاهیمی هستند كه توسط مكتب رفتارگرایی بوجود آمده است. این مكتب بر این اندیشه بنا شده است كه شیوه ی رفتار حیوانات تحت تاثیر پیامدهای خاصی است كه در گذشته تجربه كرده اند و نه این كه آنها به آنچه انجام میدهند آگاهی دارند.

دوین رامبو (Duane Rumbaugh) كارشناس رشته ی نخستی شناسی و دیوید واشبورن                 (David Washborn)  روان شناس رفتار مقایسه ای در كتاب « هوش میمون ها و سایر موجودات (2003) » بر این نظراند كه رفتار میمون ها نمی تواند بر مبنای فقط آموزش اتفاقی توضیح داده شود. به عقیده ی آنها میمون ها موجودات منطقی هستند و با استفاده از توانایی های بالایی كه در تعقل و استدلال دارند تصمیم می گیرند. اما شواهدی كه چنین ادعایی را تایید كند بسیار ضعیف است و ضعیف تر هم می شود هنگامی كه روش های دقیق تر و قاطع تری برای بررسی توانایی های نخستی ها ایجاد گردیده و مورد استفاده قرار گیرد. در نتیجه بسیاری از ادعاهای قبلی راجع به توانایی میمون ها در آگاهی و درك فعالیت هایی كه خود انجام  می دهند یا در اعمالی كه از میمون های اطرافشان سر می زند مورد تردید قرار گرفته است. 

 

انتقال فرهنگ و یادگیری اجتماعی

در گذشته، انتقال یافتن رفتار به شیوه ی فرهنگی، آن جا كه فعالیت ها از طریق برخی اقسام آموزش، یادگیری یا مشاهده و نه از طریق ژن ها منتقل می شدند به عنوان شاهدی بر توانایی های تعقل و استدلال میمون ها استفاده می شد. این ادعا در حال حاضر مورد تجدید نظر قرار گرفته است.

در نگرشی تاریخی افزایش و رشد نسل اندر نسل توانایی های انسان به عنوان خصوصیت تعین كننده انسان در نظر گرفته شده است. پیشرفت بشر به خاطر توانایی های ما در دقیق شدن و اندیشه كردن بر آنچه ما و انسان های اطراف مان انجام می دهیم  مقدور گشته است ـ و به این ترتیب است كه از یكدیگر می آموزیم و به هم یاد می دهیم. 

اولین گواه بر انتقال از طریق فرهنگ میان نخستی ها در دهه ی 1950 در ژاپن و در مشاهداتی بر شستن سیب زمینی میان میمون های ماكاك یافت شد. یك میمون مونث جوان این عادت را رواج داد و سپس این روش توسط مادرش و نزدیك ترین میمون هم ردیفش دنبال شد. طی یك دهه تمامی جمعیت آن میمون ها كه پائین تر از سن متوسط بودند سیب زمینی هایشان را می شستند. یك بررسی كه توسط اندرو ویتن و همكارانش در رشته ای از مطالعات عملی و مستقیم انجام گشته نشانه هایی را مبنی بر حداقل 39 شكل از الگوی رفتاری به انضمام استفاده از ابزارها، ارتباطات و آئین های نظافت در میان شمپانزه ها آشكار می سازد ـ رفتاری كه در بعضی از منطقه ها متداول هستند و در بعضی دیگر وجود ندارند. به این ترتیب به نظر می رسد كه حیوانات به آموختن مهارت های جدید و انتقال دادن آنها به دیگر همنوعان خود قادر می باشند.

اما پرسشی همچنان باقی می ماند: در باره ی ظرفیت های ذهنی آنها این نتایج چه می گویند؟ وجود انتقال فرهنگی اغلب به عنوان نشانه ای برای این كه حیوانات قادر به بعضی از شكل های یادگیری اجتماعی (از قبیل تقلید كردن) و حتی احتمالاً آموختن هستند تلقی می گردد. اما در اینجا در واقع هیچ گواهی بر این كه میمون ها قادر به آموزش دادن نوزادان خود هستند وجود ندارد. مایكل توماسلو مدیر مركز تحقیقاتی ولفگانگ كوهلر در باره ی نخستی ها در آلمان اشاره می كند كه « نخستی های غیر انسان به چیزهای در فاصله ی دور در محیط پیرامون خود اشاره نمی كنند، آنها اشیاء را برای سایر میمون ها از زمین برنمی دارند و به نحو فعالی به سایر موجودات هم گروه خود چیزی نمی دهند یا پیشكش نمی كنند ». 

با این وجود حتی اگر میمون ها نتوانند به طور جدی به یكدیگر چیزی یا دهند، چنانچه استعدادی برای یادگیری اجتماعی داشته باشند ـ در شكل تقلید كردن (یعنی آنچه مدت هاست كه فرض می شود آنها انجام می دهند) ـ این عمل هنوز هم حكایت از آن دارد كه آنها به فرآیندهای پیچیده ی شناختاری قادر هستند. تقلید كردن متضمن آن است كه شخص نه تنها قادر به درك كردن و آگاه بودن از این امر باشد كه یك عمل هنگامی كه توسط دیگری انجام می شود چه معنا می دهد بلكه همچنین باید بتواند بفهمد كه وقتی خودش آن عمل را انجام می دهد منظور از آن چیست. به دیگر سخن باید بتواند خودش را در نقش شخص دیگری قرار دهد.

هرچند كه بنت گالف روان شناس تطبیقی پس از بررسی دقیق داده های ماكاك های ژاپنی اشاره می كند كه سرعتی كه آن رفتار در میان میمون های ماكاك گسترش یافت هم بسیار كند بود و هم ثابت، و آن گونه كه شاید بعضی ها از عمل تقلیدی انتظار داشتند شتاب پیدا نكرد. آنچه در اصطلاح انسانی می تواند به عنوان گروه خیلی كوچكی از موجوداتی كه عادت « مبتكر » را كسب كردند توصیف شود در جامعه ی میمون ها به طول انجامید. این را مقایسه كنیم با توانایی های انسان برای آموزش مهارت های جدید و شیوه ی اندیشیدن و آموختن از آنچه دیگران دریافت كرده اند: یعنی آنچه در حقیقت سنگ بنای انقلاب های كشاورزی و صنعتی را نهاد، و همچنین باعث تكامل و توسعه علم و تكنولوژی و انتقال شیوه های جدید زندگی گشت.

در بررسی و مطالعه منابع نوشتاری در باره ی رفتار نخستی ها، آشكار می شود كه در حقیقت هیچ اتفاق نظری در میان دانشمندان در این باره وجود ندارد كه آیا میمون ها قادر به ساده ترین شكل یادگیری اجتماعی یا تقلید كردن هستند. برخلاف آن تفاوت هایی كه در مجموعه ی رفتاری آنها وجود دارد می تواند نتیجه ی آن چیزی باشد كه به عنوان محرك خوشحالی (انگیزه ی شیفتگی) معروف شده است. برای مثال در پرندگان نشان داده شده است كه انگیزه ی شیفتگی از یك محل غذاخوری ممكن است رخ دهد چنانچه پرنده ی الف ببیند كه پرنده ی ب از آنجا غذایی بدست می آورد. به دیگر سخن توجه آنها به یك محرك بدون هرگونه آگاهی یا درك اهمیت از خود آن محرك جلب شده است.

دیگران چنین استدلال می كنند كه تفاوت های محلی احتمالاً به علت شرطی سازی مشاهداتی است، یعنی وقتی یك حیوان در باره ی نتایج مثبت یا منفی اعمالش ممكن است نه بر مبنای تجربه ی پیامدهای مربوط به خودش چیزی بیاموزد بلكه بر مبنای مشاهده ی واكنش سایر حیوانات. این امر شكلی از یادگیری تداعی گرا را در بر می گیرد (یادگیری از ارتباط میان یك عمل و تقویت كننده اش) و نه از طریق هرگونه دریافت شخصی.

مایكل توماسلو طبیعت ویژه یادگیری انسان را مورد تاكید قرار می دهد. به عقیده ی او انسان ها  برخلاف حیوانات می فهمند كه در قلمروی اجتماعی ارتباط ها میان مردم متضمن قصد قبلی است و در قلمروی جهان مادی ارتباط ها میان اشیاء متضمن رابطه ی علت و معلولی. ما گرایش به واكنش كوركورانه به آنچه دیگران انجام می دهند یا می گویند نداریم، بلكه تا درجه ی معین انگیزه های آنها را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهیم. به همین شكل ما تا حدی دارای این آگاهی و شناخت هستیم كه فرآیندهای مادی چگونه عمل می كنند، كه در نتیجه ما می توانیم در جهان مادی به نفع خود دخل و تصرف كنیم و برای این منظور به طور مدام ابزارهایی بسازیم و آنها را كامل تر كنیم.

یادگیری اجتماعی و آموختن به این توانایی ها وابسته است و كودكان انسان در پایان اولین سال زندگی خود آغاز به انجام چنین تكلیفی می كنند. از آنجا كه سایر نخستی ها دركی از قصد قبلی یا رابطه ی علت و معلولی ندارند در یادگیری فرهنگی از این نوع نیز وارد نمی شوند.

این واقعیت كه برای شمپانزه ها به چهار سال زمان نیاز است تا مهارت های لازم برای جداكردن و استفاده به قدر كفایت از ابزارها و مثلاً برای مغز كردن دانه های گیاهی را فرا گیرند حكایت از آن دارد كه آنها قادر به تقلید واقعی نیستند، آموختن كه دیگر بماند. شمپانزه های جوان برای مغز كردن دانه های گیاهی زمان زیادی را صرف می كنند و تلاش بسیاری به خود هموار می نمایند، دانه هایی كه در هر حال بخش مهمی از رژیم غذایی آنها را تشكیل می دهد. آهنگ كند تكامل آنها پرسش های جدی را در باره ی توانایی های آنها در خصوص اندیشه كردن نسبت به آنچه خودشان و حیوانات همگروهشان انجام می دهند مطرح می سازد. 

 

زبان

اما آیا میمون ها می توانند از زبان استفاده كنند؟ تحقیقات اساسی رابرت سیفارت (Robert Seyfarth) و دوروتی چنی (Dorothy Cheney) در دهه ی 1980 بر روی نوعی از میمون ها به نام  vervet نشان دادند كه تولید آوا توسط آنها فراتر از صرفاً بیان عواطفی از قبیل خشم یا وحشت بود. تولید آوای آنها را می شد به عنوان « ارجاعی » توصیف نمود ـ كه در آن آنها به اشیاء و رویدادهایی اشاره می كردند. اما از این مطالعات نمی شد ثابت نمود كه آیا گوینده ی آن اصوات با قصد روشنی چیزی را بیان می كند یا ارجاع مستقیمی به یك شیء یا یك حادثه می دهد، برای مثال اشاره به فاصله ی یك حیوان شكارچی.  

سیفارت و چنی در اشاره كردن به این واقعیت كه هیچ گونه گواهی وجود ندارد كه میمون ها نسبت به آنچه انجام  می دهند آگاهی درستی داشته باشند محتاطانه برخورد كردند. تولید آوای آنها می توانست صرفاً   نتیجه ی شكلی از یادگیری تداعی گرا باشد. تجربیات دیگری برای اصلاح نتایج اولیه انجام گردید تا آشكار كند كه آیا در اینجا قصد و غرض روشنی برای ارتباط برقرار كردن وجود دارد یا خیر: مثلاً حالتی كه در آن شخصی احتمالاً از یك وضعیت بخصوص برداشت دیگری نسبت به بقیه دارد و با استفاده از ارتباط برقرار كردن می خواهد برداشت دیگران را نسبت به آن قضیه تغییر دهد.

هنوز بسیار زود است كه در باره ی پرسش مطرح شده در تحقیقاتی كه تا به حال انجام شده است نتایج قطعی اخذ شود. هیچ گونه نشانه ای وجود ندارد كه نخستی ها در ارتباط هایی كه با یكدیگر برقرار می كنند بر روی یكدیگر نوعی تاثیر از دركی شبه انسانی ـ حتی از نوع اولیه اش ـ بگذارند. اما نشانه ی روشنی نیز وجود ندارد كه عكس آن صدق كند. آنچه روشن است این كه نخستی ها همچون همه ی حیوانات غیر انسانی فقط در باره ی رویدادهایی كه مربوط به زمان حاضر است با یكدیگر ایجاد ارتباط می كنند. آنها در باره ی رویدادهای آینده ی احتمالی یا آنچه پیشتر از این با آن مواجه شده اند با یكدیگر ارتباط برقرار نمی كنند.

ارتباط های میان میمون ها از این رو نمی تواند به جایگاه زبان انسانی ارتقا یابد. انسان ها با یكدیگر در    باره ی ایده هایشان بحث و گفتگو می كنند، استدلال می سازند، به تجربیاتی كه در گذشته داشته اند مراجعه می كنند و احتمالات آینده را برای تغییر نظر و رای دیگران در ذهن خود به تصویر می كشند. این موضوع از هشدار دادن حیوانات به یكدیگر در باره ی خطری مشخص و حاضر بسیار فراتر می رود.

 

نیرنگ و نظریه ی ذهن

در باره ی این واقعیت چه باید گفت كه دیده شده است یك میمون دست به فریب میمون های دیگر می زند؟ آیا این واقعیت به آنچه به عنوان هوش ماكیاولی توصیف گشته اشاره نمی كند؟ نخستی شناسان مشاهده كرده اند كه میمون ها در زندگی طبیعی هنگامی كه هیچ خطری متوجه آنها نیست صداهای هشدار دهنده از خود ایجاد می كنند تا بدین ترتیب میمون های دیگر را از غذا یا جفت منحرف كنند. اما باز هم همواره این سوال مطرح است كه آیا آنها از آنچه انجام می دهند آگاهی روشنی دارند؟ برای آنكه شخصی بتواند دیگران را از روی قصد فریب دهد، باید دارای بعضی شكل های « نظریه ی ذهن » باشد ـ یعنی تشخیص این كه دیدگاه ها و باورهای او از دیدگاه ها و باورهای دیگران كمی متفاوت است.

با وجودیكه ریچارد برن بر این نظر است كه توانایی های میمون های رده ی بالاتر در مقایسه با حتی انسان های بسیار كم سن و سال بسیار محدود تر است، اما وی مدعی بعضی « نظریه ی ذهن » در میمون های رده ی بالاتر است و البته نه در میمون های معمولی. با این وجود آن گونه كه مارس هاوزر (Marc Hauser) محقق علم عصب شناسی شناختاری اشاره می كند، اغلب مطالعات انجام شده در باره ی فریب در میمون ها پرسش از قصد و عمل آگاهانه را بدون پاسخ می گذارد. مطالعاتی كه داشتن « عقیده در باره ی عقیده دیگران » را به میمون ها نسبت می دهند به حكایت های بسیار فریبنده گرایش دارند، اما آنها فاقد ادله ی لازم برای پشتیبانی هستند. آن گونه كه پروفسور باستان شناسی استیون میتن (Steven Mithen) اشاره دارد « حتی قانع كننده ترین مثال ها می تواند در چهارچوب احتمال های رفتاری آموخته شده (یادگیری تداعی گرا) و بدون توسل به قصد و نیت سطح بالا توضیح داده شود ». 

حتی چنانچه معلوم شود كه میمون ها همنوعان خود را فریب می دهند لزوماً حكایت از آن ندارد كه آنها نسبت به آنچه انجام می دهند آگاهی روشنی دارند. شاید میمون ها فقطً قابلیت انطباق زیادی دارند و در انتخاب گام های مفیدی كه برای آنها غذا، جنس مخالف یا امنیت به همراه می آورد زبر دست هستند، بدون آن كه لزوماً در آنچه واقعاً انجام میدهند دریافت یا بصیرتی داشته باشند.

 

خودآگاهی

باوجودیكه هیچ گواه قابل توجهی وجود ندارد كه میمون ها دارای یك نظریه ی ذهن هستند اما ممكن است كه آنها دارای شكلی نخستین از آگاهی باشند ـ یعنی یك خودآگاهی آغازین. این نظریه توسط این واقعیت تقویت می شود كه جدا از انسان ها، میمون ها تنها گونه ای هستند كه قادر به تشخیص تصویر خود در آینه هستند. در نوشتار های مربوط به رشد لحظه ای كه نوزاد انسان برای اولین بار خودش را در آینه به جا می آورد (چیزی بین سن 15 تا 21 ماهگی) به عنوان نقطه ی عطف مهمی در ظهور تصور از « خود » تلقی می گردد. اما واقعاً چقدر اهمیت دارد كه میمون ها نیز می توانند همین نوع از بازشناسی را در آینه   انجام دهند؟ تكامل خودآگاهی فرآیندی پیچیده است كه در آن عناصر متفاوتی كه در زمان های متفاوت ظاهر می شوند دخالت دارند. در انسان ها تشخیص چهره ی شخص در آینه فقط صورت اولیه ی ظرفیت تكاملی مداوم برای آگاهی از خود و خود ارزیابی كردن است. خودآگاهی اولیه كودكان كم سن وسال تر بر مشخصه های فیزیكی متمركز می گردد. با بالاتر رفتن سن نوبت به توجه بیشتر به ویژگی های روان شناختی می رسد. به هنگام پرسش از « من كیستم؟ » بچه های كوچك تر به مشخصه های بیرونی قابل رویت مانند جنس و رنگ مو اشاره می كنند در حالی كه بچه های بزرگتر به ویژگی های درونی از قبیل احساسات و توانمندی ها.   

توانایی میمون ها در شناختن خود در آینه ضرورتاً متضمن خودآگاهی شبه انسانی یا تجربه های ذهنی در آنها نیست. چنین به نظر می رسد كه میمون ها قادرند بدن های خودشان را به لحاظ ظاهری تجسم كنند اما هرگز فراتر از مرحله ای كه كودكان انسان در دومین سال زندگی خود به آن می رسند نائل نمی شوند. 

 

كودكان

تحقیقات جدید، تصویری تقریباً  مبهم از آنچه نخستی ها به انجامشان توانا هستند یا نیستند ارائه می دهد. مطالعات انجام شده در طبیعت شاید به طور قاطع نشان نداده باشند كه میمون ها از درك قصد و نیت در قلمروی اجتماعی یا علت و معلول در قلمروی جهان مادی ناتوان هستند، اما چنانچه به طور منطقی به قضیه نگاه كنیم مورد آنها باید به همین گونه باشد. درك و دریافتی از این قسم منجر خواهد شد به نوع انعطاف پذیرتری از یادگیری. ممكن است موضوع از این قرار باشد كه میمون های رده ی بالاتر از بعضی از شكل های مقدماتی بینش شبه انسانی برخوردار باشند. اما محدودیت های این بینش مقدماتی (اگر اصلاً چنین چیزی وجود داشته باشد) چنانچه ظهور و طبیعت متغیر بینش در كودكان كم سن و سال مورد تحقیق و بررسی قرار گیرد روشن خواهد شد.

ما با فكر و اندیشه خلاق، انعطاف پذیر و دارای تخیل قوی كه مشخص كننده ی نوع انسان است به جهان پای نمی گذاریم. چنین خصوصیت هایی در مسیر تكامل به ظهور می رسند: انسان ها از موجودات زیستی عاجز به موجودات آگاه با مفهومی از خود و استقلال فكری تكامل پیدا می كنند.   

مطالعه در خصوص كودكان از این رو می تواند به ما دانش زیادی نسبت به ذهن انسانی ببخشد. آن گونه كه پیتر هابسون (peter Hobson) استاد در آسیب شناسی روانی تكاملی و نویسنده ی كتاب « زادگاه فكر: تحقیقی در منشا فكر » اظهار نظر میكند: « همیشه دشوار است كه چیزها را به صورت انتزاعی مورد توجه قراردهیم و این به ویژه هنگامی كه ما چیزی فرار مانند تكامل فكر را مورد ملاحظه قرار می دهیم می تواند دقیقاً صادق باشد. یكی از بزرگترین مزیت های مطالعه كودكان بسیار كم سن و سال این است كه می توان به وقوع پیوستن فكر را، هنگامی كه در رفتار قابل مشاهده ی كودك به عنوان یك عمل جان میگیرد، مورد بررسی قرار داد. فكر  كردن در كودكان سن بالاتر و افراد بالغ بیشتر مسئله ای داخلی است و از این رو پنهان از دید ما، اما در كودكانی كه تازه آغاز به صحبت می كنند بیشتر موضوعی برونی است و نزدیك تر به سطح.

هابسون برای اندیشه، زبان و تكامل خود آگاهی در انسان « در زادگاه پیكار عاطفی میان نوزاد و كسی از او پرستاری می كند » مسئله ی قانع كننده ای را مطرح می سازد. پیكار عاطفی و ایجاد ارتباط به عقیده ی او زیربناهایی هستند كه بر روی آنها فكر نمادین و خلاق تكامل می یابد.

هابسون از طریق مرور و بررسی مجموعه ای از مطالعات بالینی و تجربی جنبه هایی از مبادله انسانی را كه قبل از عمل اندیشیدن به وقوع می پیوندد بدست می آورد. او نشان می دهد كه حتی در كودكان تازه به دنیا آمده توانایی و استعدادی برای واكنش نشان دادن به احساسات دیگران وجود دارد. به عقیده ی او چنین امری به تمایل درونی كودك به درگیركردن خود با انسان های نزدیكش اشاره دارد، هرچند كه با بزرگتر شدن گرایش درونی انسان به چیزی كه از نظر كیفی به طور كامل متفاوت است تغییر شكل می دهد.    

بدین ترتیب برای مثال در حدود سن 9 ماهگی نوزاد آغاز به شركت در تجربه هایی از اشیاء یا اعمال با دیگران می كند. آنها شروع می كنند به زیر نظر گرفتن واكنش های عاطفی بزرگسالان از قبیل واكنش به حالت های چهره یا لحن صدا. نوزادان هنگامی كه با شرایط جدیدی روبرو میگردند به چهره ی پرستار خود نگاه می كنند و علامت های عاطفی را دنبال می كنند كه با اعمال خود در آنها باعث می شوند. هنگامی كه آنها علامت های مثبت و دلگرم كننده ای دریافت می كنند به همكاری خود ادامه داده و وقتی به نشانه های منفی نگران كننده ای برخورد كنند عقب می نشینند. در اواسط سال دوم این همكاری های متقابل احساسی  به تبادلات بیشتر آگاهانه از احساس ها، دیدگاه ها و باورها تغییر شكل می یابند.

هابسون قادر است نشان بدهد كه توانایی و استعداد برای نماد سازی از همكاری ها و درگیرنمودن های عاطفی از بدو طفولیت آغاز می شود. با‌ آگاهی به این كه مردمی كه دارای ذهن شخصی هستند دارای تجربیاتی شخصی خودشان نیز می باشند و می توانند به اشیاء معنا ببخشند این آگاهی همراه می شود كه چنین معانی می توانند در نمادها تثبیت گردند. این تثبیت گشتن برای هابسون سرآغاز فكر و اندیشه است و سپیده دم زبان: « در این مرحله (كودك) طفولیت را پشت سر می گذارد. او كه اكنون به كمك زبان و سایر شكل های كاركرد نمادین مجهز گشته به قلمرو های فرهنگ پرواز می كند. طفل از گهواره به اندیشه بالا كشیده می شود. همكاری و درگیر شدن با دیگران به روح او پرواز را می آموزد ». 

روان شناس روسی لو ویگوتسكی   (Lev Vygotsky)نشان داد كه یك لحظه ی بسیار مهم در تكامل فرد انسانی هنگامی رخ می دهد كه زبان و هوش كاربردی با هم تلاقی می كنند. این هنگامی است كه فكر و كلام با هم در كودكان همراه می گردد و تفكر كردن كودك به سطوح جدیدی ارتقاء می یابد و كودكان آغاز به كسب كردن واقعی ویژگی های انسانی می كنند. زبان به ابزار تفكر تبدیل می شود و به كودكان اجازه   می دهد كه به نحو فزاینده ای رفتار خودشان را كنترل كنند.

همانگونه كه ویگوتسكی اشاره می كند كودكان كم سن اغلب هنگامی كه تكالیف خاصی را باید انجام دهند ـ در ظاهر با خودشان ـ بلند صحبت می كنند. این « گفتار خودمحورانه » ناپدید نمی شود، بلكه به مرور خاصیت درونی پیدا می كند و به گفتارهای خصوصی درونی تبدیل می شود ـ یعنی آنچه اندیشیدن خوانده می شود. ویگوتسكی و لوریا نتیجه می گیرند كه « تلاقی میان گفتار و اندیشه رویدادی عمده در تكامل فرد است. در واقع همین ارتباط است كه اندیشه انسانی را به جایگاه های خارق العاده بالا می برد ». در میمون ها هرگز یك چنین توانایی برای استفاده از زبان جهت تنظیم افعال خود و در چنین شیوه هایی به منصه ظهور نمی رسد، یعنی آنچه حتی كودكان نوپا قادر به انجامش می باشند.    

با تكامل زبان درك و دریافت كودكان از ذهن خود و سایرین دگرگون می شود. بدین ترتیب در حدود سن سه یا چهار سالگی اغلب كودكان یك نظریه ذهن را برای خود بوجود آوره اند، یعنی آنچه متضمن درك و دریافت زندگی روانی خود و دیگران است، به انضمام درك و دریافت این واقعیت كه دیگران ممكن است عقاید اشتباه داشته باشند و این كه آنها خودشان نیز ممكن است دچار عقاید اشتباه شده باشند.

هنگامی كه برادرزاده ی من استفان به سن سه سالگی رسیده بود یكروز با هیجان به من گفت: « این دست راست من است (در این حال دست راستش را بلند كرد) و این یكی هم دست چپ من (و حالا دست چپش را بلند كرد). اما امروز (امروز شیوه ی بیانی بود كه او برای هر چیزی كه در گذشته رخ داده بود به كار می برد) من به بابا گفتم كه این دست چپ من است (او دست راست خود را بلند كرد) و این دست راستم (استفان دست چپ خود را بلند كرد) ». او از این واقعیت خوشش آمده بود كه در دانایی خود در باره ی دست چپ و راست دچار اشتباه شده بود. او به وضوح به این درك و دریافت در خودش رسیده بود كه مردم دیگر به انضمام خودش در باره ی چیز ها دارای عقاید و دانستنی هایی بودند و این كه این عقاید و دانش ها همانقدر می توانند درست باشند كه اشتباه. كودكان همینكه در باره ی افكار به این شیوه قادر به فكر كردن می شوند، دیگر اندیشه ی آنها به یك سطح دیگری ارتقاء پیدا كرده است. نظام آموزش رسمی انتظار دارد كه كودكان در متوجه ساختن زبان و فكر نسبت به خودشان از این هم فراتر بروند. كودكان باید بیاموزند كه جریان های فكر خود را در شیوه ای آگاهانه هدایت كنند. مخصوصاً این كه آنها باید بتوانند به طور آگاهانه نمادها را به بازی بگیرند. سواد خواندن و نوشتن و توانایی در شمردن و حساب كردن به وظایف مهمی در كمك به ارتباط گیری و بازی و دست كاری با اعداد یاری می رساند. اما مهمتر از آن این كه این ها دارای تاثیرات دگرگون كننده ای بر اندیشه ی كودكان هستند، به ویژه بر تكامل فكر مجرد و جریان های متفكرانه.

در كتاب پرنفوذ « ذهن كودكان » روان شناس كودك مارگارت دونالدسون (Margaret Donaldson) نشان می دهد كه « آن ویژگی هایی از كلام نوشتاری كه آگاهی از زبان را مورد تشویق قرار می دهد ممكن است آگاهی از اندیشه ی شخص را نیز مورد ترغیب قرار داده و برای تكامل تسلط بر نفس روشنفكرانه در اشخاص مناسب باشد و همچنین دارای پیامدهای غیر قابل محاسبه بر آن نوع از فكر كردن كه مختص منطق، ریاضیات و علوم است.

تفاوت ها در زبان، استفاده از ابزار و دانایی میان میمون ها وانسان ها بسیار وسیع است. یك كودك كه حتی سنش به دو سال هم نمی رسد یك سر و گردن از هر میمونی بالاتر است.    

 

تحقیر انسان

آن گونه كه انسان شناس زیست شناختی كاتلین ار گیبسون (Kathleen R Ginson) می گوید: « سایر حیوانات دارای ویژگی هایی هستند كه در رفتار انسان ها امری عادی است، اما هیچ كدام از این حیوانات به سطوحی از كمال كه انسان نائل می شود دست پیدا نمی كنند ـ منظور ویژگی ها آوایی، حالتی، تقلیدی، فنی یا اجتماعی است. همچنین سایر گونه ها نمی توانند رفتارهای اجتماعی، فنی و زبانی را در یك تركیب شناختاری غنی، دارای تاثیرات متقابل و خود پیش برنده تلفیق كنند. 

از شش میلیون سال پیش بدین سو كه مسیر های انسان و میمون برای بار اول از یكدیگر جدا گردید رفتار و سبك زندگی میمون ها تغییر اندكی داشته است. اما رفتار، پیوندها، سبك زندی و فرهنگ انسانی به وضوح دچار تغییرات شگرفی شده است. انسان ها قادر بوده اند كه دستاورد نسل های پیش از خود را نیز به كار گیرند. در همین یك قرن گذشته ما از طریق ابداعات دائمی پیشرفت های عظیمی در زندگی خود ایجاد  كرده ایم: از جمله سلامتی بهتر، انتظار طول عمر بیشتر، استانداردهای بالاتر سطح زندگی و وسایل پیچیده تر ارتباط و حمل و نقل.

شش میلیون سال از تكامل میمون ها ظاهراً به ظهور 39 الگوی رفتاری محلی انجامیده است ـ در استفاده از ابزار، نحوه ی ارتباط گیری و آئین های نظافت. با این حال این رفتار ها میمون ها را نه فرا تر از هستی بخور و نمیری كه دارند دگرگون كرده و نه آنها را به تغییرات مهم در شیوه های زیستی راهنمایی نموده است. زندگی ما در یك دهه ی گذشته بسیار بیشتر از گذشته دگرگون شده ـ از نظر فن آوری هایی كه مورد استفاده قرار می دهیم، این كه چگونه با یكدیگر ارتباط بر قرار می كنیم، و این كه چگونه روابط شخصی مان را شكل می دهیم و تداوم می بخشیم. اگر تفاوت های عظیم در شیوه هایی كه ما و میمون ها زندگی می كنیم را مورد توجه قرار دهیم خوایم دید كه وارد دانستن این ادعا كه میمون ها « كاملاً مثل ما هستند » بسیار دشوار خواهد بود. آنچه به نظر می رسد كه در پس دیدگاه مد روز ما در باره ی هم سنگ بودن میمون و انسان قرار دارد، دست كم گرفتن و تحقیر توانایی ها و ابتكارهای انسان است. غنای تجربه ی انسان      بی اهمیت است زیرا تجربیات انسانی به سطح تجربیات حیوانی تقلیل یافته و با آنها برابر فرض می شود.

دكتر راجر فوتس (Roger Fouts) از موسسه ی تحقیقاتی ارتباطات انسانی و شمپانزه ها این دیدگاه ضد انسانی را در یك اظهار نظر به زیبایی تمام چنین بیان می كند: « هوش انسانی نه فقط ما را از بدن هایمان دوركرده كه حتی از خویشان، جامعه ها و حتی از خود سیاره ی زمین. در آینده ی دور این احتمالاً خطای بزرگی برای گونه ی ما است ».

تحقیقات انجام شده در رفتار میمون ها توانسته است بعضی حقایق مفید را در باره ی این كه آنها چگونه به ما شباهت دارند روشن كند، و ما را تا حدی با گذشته ی تكاملی كه چندین میلیون سال پیش از این داشته ایم آشنا تر كند. با تكامل علمی كه نسبت به موضوعات اصلی خود مطابفت درستی دارد می توانیم آگاهی های زیادی در این مورد بدست آوریم كه رفتار میمون ها را چه چیزی شكل می دهد.

كتاب مسحور كننده ی استفان بودیانسكی (Stephan Budiansky)  با عنوان « اگر شیر می توانست سخن گوید » نشان می دهد كه چگونه زیست بوم شناسی تكاملی (مطالعه ی این پدیده كه انتخاب طبیعی چگونه حیوانات را مهیای آن نوع از زندگی كرده كه اكنون مشغول آن هستند) برای ما روشن می سازد كه حیوانات به چه طریقی اطلاعات را در شیوه هایی كه به طور منحصر به فردی مخصوص گونه های آنها است پردازش می كنند و ما تنها كاری كه در برابر آنها می توانیم انجام دهیم شگفت زده شدن از آنها است. اما آن گونه كه در اواخر قرن نوزدهم كارل ماركس اشاره كرده است: « آنچه بدترین معمار را از بهترین زنبور جدا می كند این است كه معمار ساختمانش را قبل از آن كه در واقعیت بنا كند در ذهنش مجسم می سازد. در انتهای هر فرآیند كاری ما نتیجه ای بدست می آوریم كه از پیش در تجسم كارگر از همان ابتدا موجود بوده است ».

بسیاری از رفتار های حیوانی خیره كننده هستند، اما همانگونه كه بودیانسكی نشان می دهد این هم بخشی از حقیقت است كه حیوانات كارهای به طور چشمگیر احمقانه ای در موقیعت هایی انجام می دهد كه بسیار شبیه به وضعیت های دیگری است كه در آنها به نظر می رسید حیوانات درجه ی قابل قبولی از هوش از خود نشان می دهند. این تا حدی به این خاطر است كه آنها بسیاری از كارهای برجسته ی خود را توسط حادثه ی ناب می آموزند. اما همچنین به این خاطر كه یادگیری حیوانات به مقدار بسیاری جنبه ی تخصصی دارد. توانایی آنها برای یادگیری نتیجه ی فرآیند شناختارای كلی نیست بلكه متضمن كانال های تخصصی شده ای است كه با رفتارهای مبنایی جانوری و از قبل معین شده هماهنگ گشته. 

ربط دادن ویژگی ها و انگیزه های انسان به حیوانات نتیجه گیری كاملاً سرهم بندی شده ای بیشتر نیست. چنین نسبت دادنی درك و دریافت ما را از آنچه ویژگی رفتار حیوانی است باز می دارد و آنچه در انسانیت ما بی نظیر است را كوچك و حقیر جلوه می دهد.

بسیار تمسخر آمیز است كه ما یعنی كسانی كه دارای خصوصیاتی هستیم كه هیچ موجود دیگری ندارد ـ یعنی توانایی در ارزیابی این حقیقت كه ما « كه هستیم، از كجا می آییم و به كجا می رویم » و همینطوردر باره ی جایگاه طبیعی خود ـ به نحو فزاینده ای به نظر می رسد كه این توانایی بی نظیر را برای كم بها دادن طبیعت استثنایی ظرفیت ها و دستاوردهایمان مورد استفاده قرار می دهیم.

 

تاریخ انتشار اولیه شنبه 3 دی 1384

 

 

Why humans are superior to apes by Helene Gulberg

Spiked-online 24 february 2004

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: