آخرین امپراتوری

مه 3, 2008

ریچارد پایپس

برگردان علی محمد طباطبایی

  

ممكن است تاریخ نگاران در این باره كه چرا اتحاد شوروی تا این اندازه زود فروپاشید به بحث و مجادله ی خود ادامه دهند، اما به عقیده ی ریچارد پایپس پرسش اصلی این است كه چگونه این امپراتوری چنین طولانی دوام آورد

 

تمامی امپراتوری ها دیر یا زود به پایان خود می رسند، معمولاً در اثر پیامدی از یك زوال طولانی كه بالاخره به شكست نظامی منتهی می شود. زوال و سقوط امپراتوری روم دو قرن به درازا كشید. حتی پس از فروپاشی آن امپراتوری، وارث شرقی اش یعنی بیزانس باز هم برای مدت یك هزار سال دیگر دوام آورد. امپراتوری تزاری بیش از چهارونیم قرن به طول انجامید اما احتضارش كه با رشته ای از شكست های نظامی و ظهور یك جنبش ستیزه ی جوی انقلابی همراه گردید بیش از نیم قرن ادامه نیافت. با این وجود اتحاد شوروی در شرایطی كه از جهت نفوذ و اهمیت جهانی به طور آشكار در اوج خود بود، بدون شلیك حتی گلوله ای و تقریباً در یك چشم به هم زدن متلاشی گردید.

از آنجا كه این حوادث بسیار سریع تر از آنكه بتوان آن ها را پیش بینی نمود روی دادند، تعجبی هم ندارد كه چگونه اكثر محققین به حیرت و تعجب واداشته شدند. توافق عمومی در نظریه های اهل فن حكایت از آن داشت كه اتحاد شوروی ماندگار خواهد بود، رژیمی با ثبات و پابرجا كه می تواند از عهده ی هر چالشی به خوبی برآید. این برداشت شالوده ی نظری سیاست تشنج زدایی را فراهم آورد. گفته می شد كه چه خوشمان بیاید و چه نیاید، باید خود را به بهترین وجهی كه می توانیم با وجود اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و اقمارش تطبیق دهیم. 

قبل از ادامه ی بحث در باره ی توضیحات گوناگون پیرامون سقوط شوروی باید سخنانی چند در خصوص مسئله ی « علت های »  تاریخی گفته شود. به احتمال بسیار برای تاریخ نگاران پرداختن به هیچ موضوعی دشوار تر از این نیست، زیرا علت ها معمولاً بسیار متفاوت هستند: آنها ممكن است كه جنبه ی فرعی داشته باشند، یا ممكن است اساسی و مهم باشند و یا آن كه در دراز مدت تاثیر خود را نشان دهند. در هر حال، در هركدام از این حالت ها انسان ها نقش تدریجاً تقلیل یافته تری بازی می كند.       

در بررسی آثار نوشته شده ی جنبی در باره ی سقوط اتحاد شوروی، پی می بریم كه هر نویسنده ای برای آن پیامد توجه خود را بر علت بخصوصی متمركز می كند: بعضی عوامل جانبی را مورد تاكید قرار می دهند، دیگران عامل های اساسی مهم می یابند و باز هم بعضی دیگر بر عامل های سیستماتیكی كه در طبیعت رژیم شوروی جای گرفته بود انگشت می گذارند. همانگونه كه بعداً خواهیم دید، مجموعه ای از علت ها در سرنگونی نهایی آن رژیم نقش داشتند. هر چند كه در نهایت اتحاد شوروی از این جهت فروریخت كه به طور ذاتی ضعیف، بی ثبات و به طور مهلكی به ضربه های داخلی و خارجی حساس شده بود، ضربه هایی كه رژیمی سالم به خوبی از عهده ی آنها برمی آمد.

 

موانعی كه باعث لغزش و سقوط اتحاد شوروی شدهد

از میان عوامل جانبی سه عامل برجسته تر هستند: افغانستان، چرنوبیل و میخائیل گوروباچف. یك ناظر چنین استدلال می كند كه شكست شوروی در افغانستان همان علت اصلی برای سرنگونی نهایی بود، زیرا حمایت از سیاست های خارجی تهاجمی شوروی را متزلزل كرده و مسكو را از بازگردانیدن نیروی نظامی خود برای درهم كوبیدن ضدانقلاب لهستان كه از هم پاشیدن و شكاف در امپراتوری اروپای شرقی را تسهیل نمود بازداشت.

انفجار رئاكتور هسته ای در چرنوبیل در آوریل 1986 اقتدار دولت را شدیداً تضعیف نمود، نه فقط از این جهت كه عدم كفایت ایمنی در رئاكتورهای هسته ای شوروی را آشكار ساخت، بلكه به این خاطر كه با وجودیكه شوروی به گلاسنوست متعهد شده بود اما در باره ی این رویداد به تزویر متوسل گردید. روزنامه ی پراودا ده روز طول كشید تا از این فاجعه گزارشی منتشر كند، و بالاخره چنین كرد زیرا دیگر بیش از آن نمی توانست طفره رود ـ آن فاجعه به طور گسترده توسط رسانه های غربی منتشر شده بود. تاخیر به بهای جان بسیاری تمام شد زیرا تلاش برای تخلیه مردم آن ناحیه را كند تر كرد و به این ترتیب باعث بی آبرویی دولت گشت.

دخالت نظامی در افغانستان و حادثه ی چرنوبیل نمونه های بسیار خوبی هستند از علت های جنبی ـ یعنی آن نوع از عللی كه می تواند زنجیره ای از رویدادهای مصیبت بار به راه اندازد، اما البته فقط در صورتی كه مردم كشور در وضعیت بدی به سر برند. چنانچه اتحاد شوروی به همان بی نقصی بود كه اكثریت كارشناسان ادعا می كردند، جلوی هر دوی این رویدادها به احتمال بسیار گرفته می شد و تحت كنترل در می آمدند. با این همه دخالت پرهزینه تر و بحث انگیزتر ایالات متحده در ویتنام نه باعث سقوط آمریكا شد و نه حتی صدمه های ماندگار به آن كشور وارد ساخت.

مثال سوم برای یك علت جانبی شخصیت میخائیل گورباچف است. از وی كه پس از سلسله ای از رهبری حزب و حكومت انتخاب گردید انتظار می رفت كه خونی تازه به رگ های رژیمی دچار بیماری كم خونی تزریق كند، البته بدون آن كه خصوصیت های اصلی آن رژیم را تغییر دهد. اما گورباچف سیاستمداری ضعیف و مردد از آب درآمد و كسی كه نمی توانست میان پیشرفت و ثبات یكی را انتخاب كند. سرانجام وی برخلاف تمایل خودش آن رژیم را به شكلی مثله كرد كه باز هم جانی در آن باقی ماند.  

 

علت های اصلی

هنگامی كه ما به سطح دیگر و عمیق تر علیت روی آوریم، با عواملی مواجه می گردیم كه اگر چه از دخل و تصرف در امان نبودند، اما دست و پنجه نرم كردن با آنها دشوارتر بود، زیرا آنها یا در نظام تثبیت شده بودند و یا خارج از كنترل حاكمان قرار داشتند. حل آنها هر جا كه امكانش بود فقط به توسط دستكاری خود سیستم می توانست عملی گردد، یعنی آنچه مخاطرات آشكاری در بر داشت. در میان آنها سه عامل برجسته تر بودند: ركود اقتصادی، آرزوها و آرمان های اقلیت های ملی و مقاومت و مخالفت روشنفكری.

این كه اقتصاد شوروی در دهه ی 1980 دچار دردسرهای بسیار زیاد بود را همه می دانستند. سازمان سیا در اصل پیش بینی رشدی در حد صفر كرده بود، و حتی در میان خود اتحاد شوروی صداهایی به گوش می رسید كه خواهان تغییرات عمده ای در شیوه های اقتصاد جاری بودند. یك ضربه ی غیر منتظره كاهش ناگهانی قیمت نفت بود، یعنی مهمترین كالای صادراتی كشور و نان آور اصلی برای تهیه ی ارز پرقدرت خارجی. كاهش درآمدها از این منبع، مسكو را واداشت كه به تهیه ی وام های سنگین از خارج متوسل شود.

تلاش هایی برای لیبرالیزه كردن و معقول ساختن شیوه های فعالیت اقتصادی با مقاومت سرسختانه ی دیوان سالاری رو برگرشت، یعنی همان كسانی كه وسیله ی امرار معاش آنها وابسته به وجود چنین امتیازاتی بود. مخالفت دیوان سالاری چه به شكل منفعل و چه فعال، گورباچف را به جستجوی حمایت عمومی از طریق نهادهای انتخابی سوق داد. این عمل او به نحو موثری اعضای حزب را از جهت قدرت سیاسی نابود كرد ـ یعنی همان ویژگی اصلی رژیمی كه توسط لنین تشكیل شده بود ـ و در نهایت باعث شد كه كل بنا به زودی فروریزد.

اتحاد شوروی امپراتوری بود كه طی جنگ داخلی ـ و بلافاصله پس از آن ـ در كامل ترین معنای كلمه ساخته شده بود، حتی با وجودیكه در مقایسه با امپراتوری های اروپایی كه مستعمارتشان در بیرون از مرزهای خود قرارداشت، قلمروی آن متصل به پایتخت و مركز امپراتوری بود. پس از جنگ جهانی دوم اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی جهت الحاق بیشتر قسمت های اروپای شرقی به خاك خود توسعه یافت. در مقایسه با امپراتوری های اروپایی، كه منحصراً سرزمین های غیر اروپایی را تابع حكومت استعماری خود می ساختند، امپراتوری شوروی، كشورهای اروپایی را به انقیاد خود در آورد. در زمانه ای كه تمامی امپراتوری های دیگر چه داوطلبانه و چه به زور از هم پاشیده بودند، امپراتوری روسیه نتوانست دوام آورد. به نظر نمی رسید كه تاریخ بخواهد نسبت به فرآیند جهانی استعمارزدایی یك استثنای منحصر به فرد انجام دهد.

اما مقامات بالای شوروی ترجیح دادند كه این واقعیت را نادیده گرفته و چنین وانمود كنند كه آنها نه یك امپراتوری كه « آش در هم جوش » دیگری هستند كه در آن گروه های قومی كوناگون هویت های قومی خود را در یك ماهیت « شورایی » ی مشترك حل و محو نموده اند. البته این خیالی بیش نبود. بر خلاف ایالات متحده آمریكا كه جمعیتش همگی از مهاجرین تشكیل می شد، ساكنین اتحاد شوروی در سرزمین های مادری خود زندگی كرده و آن را به تصرف درآورده بودند. اجازه ی رشد بیشتر دادن به امپراتوری بیش از اندازه برای روس ها دشوار بود، زیرا دولت های ملی آنها به طور همزمان با امپراتوری به نقطه ای رشد كرده بودند كه این دو دیگر  قابل تشخیص از یكدیگر نبودند. علاوه بر آن، آنها بنا به سنت فقر و عقب ماندگی خود را با آگاهی غرور آفرین از این كه بزرگترین كشور جهان بودند ترمیم می كردند.

به این ترتیب آنها دست روی دست گذاشتند و به زودی همه چیز از كنترل خارج شد. به محض این كه سیاستمداران جمهوری های غیر روس به وضعیت متزلزل در مركز پی بردند، به ایجاد جنجال برای حقوق ملی خود آغازیدند. گرجستان، لیتوانی و استونی در مارچ 1991  لاتویا در می و روسیه، ازبكستان و مولداوی در ژوئن همان سال استقلال خود را اعلام نمودند. اوكراین بزرگترین و پرجمعیت ترین جمهوری غیر روس و بلاروس خود را در جولای 1991 مستقل اعلام نمودند، تصمیمی كه در 1 دسامبر همان سال توسط بیش از 90 درصد جمعیت اوكراین به تصویب نهایی رسید. گورباچف در تلاشی از فرط استیصال برای حفظ اتحادیه منشور جدیدی برای قانون اساسی طراحی نمود كه موجودیت امپراتوری قدیم را حفظ می نمود، در حالی كه بعضی امتیازهای صوری را به ملت های زیر سلطه روا می داشت. لیكن سیر رویدادها بر طرح او پیشی جستند. انحلال رسمی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در 1991 به عنوان پیامد توافقی میان سران حكومت روسیه، بلاروس واوكراین به وقوع پیوست. از این رو علت فروریختن اتحاد شوروی در مفهوم تحت اللفظی اش به طور مستقیم به همین ملیت ها باز می گشت.

اما در كجای سلسه ی علت ها باید مخالفت روشنفكری را قرار دهیم؟ لنین به خوبی نیاز برای تضمین كنترل كامل رسانه ها را درك كرده بود. اولین حكم دیكتاتوری او كه در 26 اكتبر 1917 صادر گردید، انحصار حزب كمونیست بر مطبوعات را مورد تاكید قرار می داد. در بازگشتی به حكومت نیكولای اول، دولت او در ابتدا برای به موقع اجرا گذاردن چنین اقداماتی ضعیف بود، ، اما در خلال چند سال بعدی كنترل كمونیستی بر مطبوعات كامل شد. برداشت من كه طی سفرهای متعدد به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از 1957 به بعد انجام گردید، این بود كه مقامات شوروی اهمیت چندانی به افكار و اندیشه های اتباع خود نمی دادند، بلكه تمامی نگرانی آنها منحصراً به آنچه مردم می گفتند متوجه بود. تلاش آنها ایجاد یك وحدت كلمه ی جعلی در باورهای عموم بود تا به این ترتیب بتوانند این احساس را افاده كنند كه مخالفت با سیاست رسمی یك انحراف و لغزشی است كه تاثیر آن درونی ساختن اندیشه ی مستقل است و ایجاد شرایطی شبیه به روان گسیختگی روشنفكری. رژیم پیوسته فاصله بسیاری با موفقیت در انجام چنین وحدت نظری در باروهای عمومی داشت، اما در حذف هر سخن عمومی از مخالفت با « سیاست » های مورد تایید قرار گرفته و رسمی بسیار موفق بود. 

بلافاصله پس از مرگ استالین هنگامی كه جانشین های او به شل تر كردن بندهای سانسور آغاز نمودند، اطلاعات در باره ی كشور و جهان به طور گسترده به داخل نفوذ كرد، ابتدا به صورت قطره چكانی، سپس در جریانی معمولی و در نهایت به صورت سیلابی. این كه چرا از دامنه ی سانسور كاسته شد روشن نیست، اما باید پذیرفت كه آنها تصور می كردند كه می توانند بدون به مخاطره افكندن اقتدار خود چنین كنند. برای مدتی اوضاع بر همین منوال بود. اما به طور غیرمنتظره در دهه ی 1960 صداهای مستقل مخالف به گوش می رسید كه به طور مستقیم سران رژیم را مخاطب قرار می داد. در دهه ی 1970 در پی امضای پیمان هلسینكی كه مطابق با آن اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی خود را متعهد به رواداشتن مقدار معینی آزادی در عوض تضمین های خارجی برای امپراتوری شرقی خود می ساخت، این صداها جسور تر شد. آن صداهای مخالف كه توسط رادیوهای خارجی تقویت می شد، علی رغم پارازیت های شدید در داخل دریافت می شد، و بالاخره طلسم سانسور را شكاند. در اواخر دهه ی 1980 سانسور به كلی بی نتیجه شده و از كار افتاد و    دامنه ی بسیار  وسیعی از انواع عقاید به ناگهان و به طور عمومی آشكار گردید. در اینجا ما سه علت دیگر برای فروریختن اتحاد شوروی را مشاهده می كنیم كه هركدام از آنها سهم خود را ادا كرده اند، هرچند كه تعیین این كه سهم هركدام از آنها چقدر است بی فایده است.

آخرین، اما نه كمترین عامل در میان آنها كه باید ذكری از آن به میان آید سیاست مهار است كه به طور مشترك توسط ایالات متحده و هم پیمان هایش از 1947 تا انتهای عمر رژیم شوروی ادامه یافت كه البته فقط تا حدی موفقیت آمیز بود. با چیرگی كمونیست ها در چین (1949) امپراتوری كمونیستی از قلمروی  بسته ی شوروی ها خارج گشت. بعد ها رژیم های حامی شوروی كه توسط مسكو كمك مالی دریافت كرده و سرپا نگه داشته می شدند در بخش های دیگر آسیا، آفریقا و آمریكای لاتین جوانه زدند و با این وجود عزم و اراده ی قدرت‌ های غربی به ویژه ایالات متحده در خنثی كردن این توسعه برای مسكو بسیار گران تمام شد. مقادیر قابل توجهی كه برای تامین هزینه های رژیم های نمایندگی پرداخت می شد باعث لطمات شدید به بودجه ی شوروی گردید، و آسیب به اقتصاد كشور را از آنچه بود بیشتر كرد، آنهم در حالی كه جدایی از چین ادعای اتحاد كمونیستی و پیشرفت گریزناپذیر آرمان كمونیستی را شدیداً دچار تردید قرار داد.

 

آرمان شهری گمراه

هرچند كه پس از تامل و بررسی بیشتر آن كاتالیزور تعین كننده ـ یعنی علت العلل یا علتی كه سقوط دیر یا زود رژیم كمونیستی را قطعی می ساخت، چه آهسته و به مرور یا ناگهانی، آنهم قطع نظر از آن كه رژیم چه می كرد یا چه برایش پیش می آمد ـ این گونه آشكار شد كه طبیعت آرمان گرایانه (یوتوپیایی) اهداف خودش است.

هنگامی كه ما صفت « آرمان گرایانه » را استفاده می كنیم منظورمان چیزی است كه « خوب تر از آن است كه واقعی باشد »، یا به زبان فرهنگ نامه ای « چیزی به طرزی باورنكردنی آرمانی یا ایده آل ». لیكن در حقیقت و در اصل تمامی آرمان شهرها فضایی از اجبار و فشار ملال آور را ترسیم می كنند كه در آن شهروندان در زیر نظارتی بی وقفه زندگی كرده و در صورت تمرد و نافرمانی با مجارات های هولناك مواجه می شوند.

این كه چرا آرمان شهر ها اهل سركوب اند خود یك معما نیست. تلاش مشترك همگی آنها حل افراد انسانی در جامعه است برای رسیدن به برابری واقعی. تجربه نشان می دهد كه رسیدن به چنین وضعیتی غیر ممكن است مگر به توسط اعمال زور و حتی در چنین صورتی نیز فقط برای مدت محدود پابرجا خواهند ماند. معضل اصلی طرح های آرمان گرایانه این است كه آنها تعیین آنچه مردم « باید » بخواهند را فرض مبنایی خود قرار می دهند و نه آنچه مردم در واقع « خود » ترجیح می دهند. باید زور و فشار از بالا اعمال گردد تا همه ی آنها چیزی واحد را بخواهند. به همین علت است كه جوامع آرمان گرایانه پیوسته ناكام می مانند و این كه چنین جوامعی از بالا تحمیل می شوند و به طور داوطلبانه شكل نمی گیرند باعث می شود كه آنها بیشتر مستعد شكست خوردن باشند. 

آزمایشی كه در روسیه در اكتبر 1917 برای ایجاد یك آرمان شهر به راه افتاد، بزرگترین و جسورانه ترین تلاش در تاریخ بشر بود برای آن كه به طور كامل جامعه و فرد فرد انسانی از نو ساخته شده و « انسان    نوین » ایجاد گردیده و عملاً تمامی میراث بشری واژگون شود. در اینجا این پرسش سربرمی آورد كه چرا این تلاش اصلاً انجام گردید و چرا در میان تمامی كشورهای جهان در روسیه؟

اندیشه ی لیبرالی اعتماد خود را بر قانون و دستورات قرار می داد و بر شیوه های صلح آمیز برای تغییردادن خصوصیت ها و رفتار انسانی. سوسیالیسم اما مستعد اعتماد كردن به خشونت بود زیرا فرض مقدماتی اش این بود كه عامل تعیین كننده در تاریخ مناسبات مالكیت است و این كه هیچ تغییرات ماندگاری بدون الغای مالكیت خصوصی در شیوه های تولیدی نمی تواند به سرانجام رسد. و البته لازمه ی چنین امری فشار است زیرا مالكین از روی رضایت دست از دارایی های خود بر نمی دارند. در غرب جایی كه سنت رفتار قانونی و مالكیت قوی بود، سوسیالیسم با گذشت زمان به از دست دادن خصلت انقلابی خود و تبدیل به دموكراسی های تكاملی اجتماعی گرایش داشت.

لیكن وضعیت در روسیه و سایر كشورهای غیر غربی متفاوت از این بود، جایی كه این سنت ها یا پا نگرفته و یا بسیار ضعیف بودند. در روسیه سوسیالیسم بی درنگ خصلتی زورگویانه پیدا كرد، و میراث حكومت اقتدارگرایانه و همراه با خشونت را با مالكیت در هم آمیخت. هیچ سوسیالیست اروپایی حاضر نمی شد كه     « دیكتاتوری پرولتاریا » را آن گونه تعریف كند كه لنین آن را به عنوان « آن قدرتی كه هیچ چیز و هیچ قانونی نمی تواند آن را محدود كند، قدرتی كه مطلقاً توسط هیچ قاعده ای مهار نمی شود و آنچه به طور مستقیم بر زور تكیه دارد » تعیین می كرد. در روسیه برای بلندپروازی های بلشویك ها هیچ حدود و ثغوری وجود نداشت زیرا در آنجا نه فرهنگ اعتدال و میانه روی وجود داشت و نه انجمن هایی كه بتوانند به نحوی كارآمد در برابر برنامه های آنها جهت دوباره سازی كشور از راس تا به انتها ایستادگی كنند.

لنین آگاه بود كه خشونتی كه او در نظر داشت به كار گیرد تا به طور بنیادی سرشت انسان را تغییر دهد حد و مرز های خودش را داشت. در مكاتبه ای سری با پولیت بورو كه در مارچ 1922 به نگارش در آمده و در آن لنین اعدام دسته جمعی كشیش های ارتدوكس را فرمان می دهد، متذكر می شود كه: « نویسنده ای فرزانه (ماكیاولی) در باره ی آئین كشورداری به درستی می گوید كه اگر ضرورت حكومت بر آن است كه به بعضی قساوت ها متوسل شود، باید آنها را در شدیدترین شیوه و در كوتاه ترین زمان ممكن به كار گیرد، زیرا توده ها استفاده ی طولانی مدت از قساوت را تحمل نخواهند كرد ».

بدبختانه برای او و جانشین هایش به كارگیری سركوب و خشونت هرگز در ایجاد انسان نوین یا جامعه ی نوین كه هدف اعلام شده ی او بود كامیاب نگشت. از این رو ترور به جزئی همیشگی از دستگاه حكومتی شوروی تبدیل گردید و به ایجاد شرایط تنش دائمی میان حكومت و جامعه دامن زد. 

كمونیست ها در تعقیب آرمان شهر خود همه ی آنچه را كه ما توسط انسان شناسی آموخته ایم كه انسان ها حتی در ابتدایی ترین شرایط ممكن در زندگی خود آرزومند آنها هستند یا به آنها عمل می كنند زیر پا گذاشتند. آنها عملاً دین، مالكیت و آزادی بیان را ممنوع اعلام كردند، یعنی آن چیزهایی كه در تمامی جوامع انسانی ـ بدون توجه به سطح تمدنی موجود ـ میان آنها مشترك بود. هر رژیمی كه از روی عمد در صدد سركوب این نهاد ها برآید، به طور درونی دوامی نخواهد داشت و از این رو مستعد آن است كه به طور مهلكی به رویدادهای مخالف مبتلا گردد، رویدادها و تحولاتی كه كه چه دارای سرشتی ضمنی و یا ذاتی باشند، اما در هر حال آنچه كه جوامع بهنجار بی درنگ آنها را در خود مستحیل می سازند.

 

تاریخ انتشار اولیه جمعه 5 آذر 1384

 

 

The last Empire by Richard Pipes

Hoover Digest 2000 No.1.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: