فیلسوفان و سبك نوشـتاری (1)

آوریل 28, 2008

برایان مگی

بخش اول

برگردان علی محمد طباطبائی

 

 

 

             برایان مگی این پرسش را مورد بررسی قرار می دهد كه آیا سبك نوشتاری در فلسفه اهمیت دارد؟ اگر چه تنی چند از فیلســوفان بزرگ نویسندگان ضعیــفی بودند، اما پیچیدگی متن نباید هرگز با فكری عمیــق و نكته ای حكیمانه برابر دانسته شود. لیکن حرفه ای كردن فلسفه و نیاز برای تاثیر گذاردن بر دیگران روشن می كند كه چرا بسیاری از فیلســـــوفان اكنون نـثـــرهای غیــر قابل فهم می نویسند.

 

     در گذشته بسیار بیشتر از امروز به این پندار بر می خوردم كه فلسفه شاخه ای از ادبیات است. در حقیقت وقتی كه جوان بودم اغلب با انسانهای روشنفكر و تحصیلكرده اما بی تجربه در فلسفه روبرو می گشتم كه فكر می كردند فیلسوف كسی است كه در مجموع نگرش خود در برابر سایر چیزها را در همان طریقی ابراز می كند كه ممكن است یك مقاله نویس یا حتی یك شاعر انجام دهد، اما او این عمل را به طرزی حساب شده تر و شاید در مقیاسی وسیع تر، یعنی با تعصبی كمتر از یك مقاله نویس، كمتر عاطفی و احساسی نسبت به یك شاعر، با جدیتی بیشتر از هردوی آنها و شاید با بی طرفی بیشتر به انجام می رساند. كیفیت آثار مکتوب نزد فیلسوف همچون مقاله نویس و شاعر بخشی ضروری محسوب می گردید و از همه ی چیزهای دیگر واجب تر بود. فیلسوف نیز مانند شاعر و مقاله نویس سبك نگارشی متمایز و مشخص برای خود داشت و بخش تفكیك ناپذیری از آنچه بیان می نمود محسوب می شد. و همانگونه كه آشکارا بی معنی خواهد بود گفتن اینكه شخصی نویسنده ی بدی است اما مقاله نویسی خوب، یا نویسنده ای بد و شاعری خوب، این سخن نیز یاوه است كه  بگوئبم فردی نویسنده ی بدی بود اما فیلسوف خوبی.

     البته این نگرش كاملاً بی مورد است، زیرا توسط بعضی از بزرگترین فلاسفه ابطال گردیده. ارسطو به عنوان یكی از بزرگترین فیلسوفان تمامی ایام شناخته شده است، اما همه آنچه كه از آثارش باقی مانده، یاداشت هائی است برای سـخنرانی كه یا توسط خودش و یا یكی از شـاگردانش به نگارش در آمـده است. و همان اندازه كه ممكن است از یاداشت هائی برای سخنرانی انتظار داشته باشیم همگی آنها ثقیل و بی بهره از ارزش ادبی هستند، اما علی رغم همه ی اینها جملگی فلسفه ای هستند بی نظیر كه ارسطو را به یكی از چهره های كلیدی تمدن غرب تبدیل كردند. عقل سنتی برای مدتهای مدید بر این باور بود كه  برجسته ترین فیلسوف از زمان یونان باستان امانوئل كانت است، اما من باور ندارم كه كسی كانت را به عنوان نویسنده ای خوب و چیره دست مورد توجه قرار داده است تا چه رسد به یک نویسنده ی صاحب سبک: برای آن كس كه در واقع اثری از او را خوانده باشد یك چنین تصوری به دشواری دركِ بعضی از بخش های استنتاج استعلائی مقولات اوست. پایه گذار تجربه گرائی و نظریه   سیاسی لیبرالی جدید یعنی جان لاك شخصیت برجسته ی  دیگری در فلسفه غرب است. اما او به نحوی می نوشت كه اغلب انسانها به نظر می رسد آنرا كسل كننده و بی روح می یابند.

     این مثالها كه هركدامشان از یكی از سه غنی ترین زبان در فلسفه انتخاب شده اند برای اثبات این نكته كافی خواهند بود كه كیفیت نثر آثار فلسفی ارتباط ضروری با ارزش آن متن از جهت فلسفی بودن ندارد. قانونی وجود ندارد كه بگوید فلسفه نمی تواند به خوبی به رشته تحریر در آید، و بعضی از فلاسفه نویسندگان خوبی بوده اند ـ حتی نیم دوجین از آنها نویسندگان بسیار بزرگی. اما این  موضوع باعث آن نمی شود كه ادعا كنیم آنها فلاسفه بهتری هم بودند. افلاطون توسط بسیاری از صاحب نظران به عنوان عالی ترین نویسنده ی نثر زبان یونانی كه تا به امروز باقی مانده شـناخته شده است، با این وجود سبک نوشتاری بهتر او نتوانست وی را به فیلسوف بهتری از ارسطو تبدیل کند، و كسانی كه ارسطو را به این عنوان قبول دارند، او را صرفاً به خاطر سبك نوشتاری اش مورد تحسین قرار نمی دهند. از قضا آثاری از ارسطو كه در زمان حیاتش منتشر شد در سراسر دنیای باستان به سبب زیبائی اش مورد ستایش قرار گرفت. سیسرو متن ارسطو را به عنوان «  نهری از طلا » توصیف می كند. اما همه ی آنچه به دست ما رسیده یاداشتهائی از مجموع یك چهارم كل آثار او هستند. با این حال محتوای آن یاداشتها است دارای اهمیت بی حد و حصری است. در جهان آلمانی زبان شوپنهاور و نیچه جزو نویسندگان بسیار خوب نثر در میان سایر نویسندگان خوب آلمان شناخته شده اند، و حتی شاید به استثنای گوته از جمله بهترین آنها هم باشند. اما همه ی اینها باعث نگردید كه این فیلسوفان در جایگاهی بالاتر از كانت ارزیابی شوند.

     این البته طبیعی است که كیفیت نوشتار برای خوانندگان مهم باشد. مطالعه آثار بعضی از فیسوفان خود نوعی مایه ی وجد و شعف است: علاوه بر آنها كه نامشان را آوردم ما در زبان انگیسی باركلی و هیوم را داریم، در زبان فرانسوی دكارت، پاسكال و روسو و در لاتین سنت آگوستین. مطالعه آثار تمامی اینها حتی در متنی که ترجمه است مایه مسرت و انبساط خاطر است. در قرن بیستم ما فلاسفه ای داریم که به حق موفق به دریافت جایزه ی نوبل در ادبیات شده اند ـ برتراند راسل، ژان پل سارتر و هنری برگسون. روشن است که تحقیق و پژوهش در آثار این فیلسوفان جالب توجه تر است تا فیلسوفی که مطالعه ی آثارش به کندی به جلو می رود. اما آنها را نمی توان تنها به به همین دلیل فیلسوفان بهتری دانست. 

     آیا از آنچه گفتم چنین نتیجه گرفته می شود كه سبك نوشتاری در فلسفه اهمیتی ندارد؟ من نمی توانم خود را به گفتن چنین چیزی راضی كنم. دلیل آن این است من هم وضوح و هم مفاهمه را به عنوان موضوعاتی بسیار پراهمیت می دانم. این به نظر من یك فاجعه است كه آثار كانت توسط چنین تعداد اندكی از انسانها به استثنای البته دانشجویان و استادان فلسفه خوانده می شود. آن آثار راه رسیدن به عرصه های بالاتری از فلسفه هستند ـ نه چندان بی شباهت به حساب دیفرنسیال که مدخلی است برای رسیدن به عرصه ی بالاتری در ریاضیات. اما حتی خواننده ای که به طور استثنایی با هوش است غیر محتمل به نظر می رسد كه از آنها مطلب زیادی دستگیرش شود، مگر آنكه او پیشینه سرشاری در فلسفه داشته باشد. زمانی كه برای  مكوالی (Macualay) اولین ترجمة انگیسی از نقد عقل محض كانت فرستاده شد  او در خاطراتش چنین اظهار نظر می كند: « سعی كردم آنرا بخوانم، اما آنرا كاملاً غیر قابل درك یافتم، انگار كه در زبان سانسكریت نوشته شده بود. . . باید تبین نظریه حقیقی از متافیزیك در كلماتی كه من آنها را بفهمم ممكن باشد. من می توانم لاك و باركلی، هیوم و راید، و استوارت را بفهمم. من می توانم آكادمیای سیسرو را بفهمم، و اغلبِ آنچه كه افلاطون نوشته. . . ».

     هركس كه زمانی دانشجوی جدی فلسفه بوده باشد با وضع بغرنج مكوالی همدردی نشان خواهد داد. و این توضیح می دهد چرا ما هرگز نباید بر این نظر باشیم که فلسفه ی کانت باید بخشی از اسباب ذهنی هر انسانِ فرهیخه باشد آنهم به همان ترتیبی كه فلسفه دكارت بخشی از وسایل ذهنی هر انسان فرهیخته ی فرانسوی است.

     در چنین مفهوم از روشنی و قابلیت درك به نظر می رسد در فلسفه چرخه ها یا نوسانات آونگی وجود دارد. پس از دوره ای كه در آن پیچیدگی و ابهام مد روز است، بطور معمول عكس العملی در برابر آن ظاهر می شود، و نسل جدیدی از فلاسفه تلاشی آگاهانه برای نوشتن با روشنی و وضوح بیشتر به خرج می دهند. اما پس از آن و با گذشت زمان، وضوح و روشنی به سوی پیچیدگی و ابهام زوال می یابد تا آنكه برای بار دیگر واکنش بعدی ظاهر شود. بیشتر زندگی بزرگسالی من در یکی از همین چرخه ها سپری شده است. البته می دانم كه انگلستان جزیره كوچكی بیش نیست، و اینكه مثال آوردن از یك كشور به تنهائی كوته نظرانه خواهد بود. اما محدود بودن چنین تمركز و دیدگاهی شاید مطلب را آشكار تر سازد. هنگامی كه من در سال 1949 دانشجو بودم، فیلسوفانی كه در انگلسـتان زندگی می كردند و آثارشـان توسط كسانی كه به موضوعات فلسفی علامند بودند خوانده می شد شامل  برتراندراسل، جی ای مور، ویتگنشتاین، كارل پوپر، آیزابرلین، جی ال آستین، گیلبرت رایل و ای جی اِیر بود. همه ی اینها به استثنای ویتگنشتاین و آستین در سبكی می نوشتند كه طرف توجه و علاقه هر شخص فهیم و آگاه قرار داشت و اغلب آنها بیشتر در خارج از جهان دانشگاهی خوانده می شدند تا در درون آن. بخصوص راسل بر نظرات لیبرالی تاثیرات عظیمی گذارد و در سالهای بعد به سمبلی برای جوانان تندرو تبدیل گردید. راسل و اِیر هر دو مقالات بسیاری در روزنامه ها منتشر كردند و به معروفیت مجریان تلویزونی در آمدند، نه فقط برای بیان نظرگاه هایشان در باره ی مسائل و موضوعات کلی روزگار خود كه همچنین برای حمایت از شیوه ی بخصوصی برای برخورد به موضوعات مورد بررسی. مور احتمالاً بزرگترین نفوذ فردی و آگاهانه بر گروه Bloomsbury را داشت. پوپر نفوذ زیادی بر نسل بعدی از سیاستمداران داشت و همچنین بر بسیاری از دانشمندان مشغول به كار تحقیقاتی كه از میان آنها بعضی نیز موفق به دریافت جایزه نوبل شدند.

     امروز جانشینان این فیلسوفان، یعنی دارندگان همان كرسی ها و بورسیه ها ابداً نقشی با چنان دامنه گسترده ای به عهده ندارند. نوشته های آنها در مجموع نه گیرا و جذاب است، و نه حتی برای غیر فیلسوفان قابل درک. اگر قرار باشد که بی طرفی را رعایت کرده باشیم باید مد نظر داشت كه گسترش بسیار متنوع که در تعلیم و تربیتِ بالا كه طی پنجاه سال گذشته در سراسر جهانِ پیشرو بوقوع پیوسته است، به آنها شنوندگان حرفه ای اعطا نموده كه چندین برابر وسعت آن چیزی است كه سابق بوده است. اما این واقعیت همچنان پابرجا است كه به نظر نمی رسد آنها انتظار داشته باشند یا اصلاً علاقمند باشند که نوشته هایشان توسط هر كس بغیر از همکاران حرفه ای و دانشجویانِ جدی و پی گیر خوانده شود. افزون بر آن، كسانی از میان ما كه قادر به فهم آنچیزی هستند كه آنها می نویسند به عبث به دنبال ویژگی های سبك شناختی مانند آثار افلاطون یا هیوم هستند. حقیقت این است كه بسیاری از فیلسوفان برجسته و مطرح در روزگار ما به جهت عدم استقبال از نوشته هایشان بطور خصوصی مورد انتقاد همكاران حرفه ای خود قرار می گیرند. آن گونه که دانیل دنت (Daniel Dennet) در دائره المعارف فلسفه كه هنوز بطور رسمی انتشار نیافته اما بطور گسترده دست به دست گشته می گوید، یكی از همان فیلسوفان نام خود را روی روشی از نوشتن قرار داده كه در آن هرچقدر نویسنده درون یک جمله پیش می رود، به همان نسبت به نظر می رسد كه پایان آن دورتر می شود.

 

ادامه دارد . . .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: