در باره ی نابرابری

آوریل 25, 2008

رالف داهرن دورف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

  

 

در این دو دهه ی اخیر، جهان در مجموع ثروتمندتر شده است. اما در حالی كه بعضی اقتصادهای ملی شدیداً پیشرفت نموده است، بقیه عقب تر رفته و این افزایش در مجموع ثروت جهان به حذف یا حتی كاهش فقر منجر نشده است.

در داخل كشورهای جهان نیز این تقسیم بندی تا حد بسیاری صادق است. تقریباً در همه جا جهان گرایی باعث ایجاد یك طبقه ی جدید از مولتی میلیونرها و یك طبقه ی پائین جامعه شده است، قشری كه نه فقط درآمد آنها با توجه به مقیاس های آماری فقیرانه است كه از فرصت های شغلی كه قاعدتاً باید برای همه قابل دستیابی باشد مستثنا شده است. پویایی جهان گرایی برای بسیاری سودهای كلان به همران آورده، اما همچنین نابرابری را نیز به شدت افزایش داده است.

آیا باید بپذیریم كه آنچه پیش آمده ضرورتاً چیز بدی بوده است؟ بسیاری البته چنین تصوری دارند. در واقع تمامی كشورها دارای رگه ی درونی از برابری طلبی هستند. آنها از مدیران تجاری كه حتی وقتی از اقبال چندانی در كار و كسب خود برخوردار نیستند بازهم سودهای كلان به جیب می زنند متنفراند و از دیدن مردم فقیر و محروم در میان خود بسیار متاسف.

اما در حالی كه زندگی در كشورهای سوسیال دموكرات چون اسكاندیناوی، آلمان و سایر كشورهای اروپایی بسیار مطبوع است، بسیاری از آنها برابری موجود را به هزینه ی نسل های آینده ابتیاع می كنند. علاوه برآن یك جو برابری طلبانه روح نوآوری و احساس پیشرفت پویا را ترغیب نمی كند. افراد خلاق جوامعی را كه در آنها فشار شدیدی برای یك شكل بودن اعمال می شود ترك می كنند. نابرابری با آزادی نه فقط سازگار است كه اغلب پیامدی از آن است و البته انگیزه ای برای آن.  

پس با این حساب آیا تنها انتخابی كه برای ما باقی می ماند انتخاب میان آزادی و برابری است؟ قضیه به این سادگی ها هم نیست. یك جامعه ی آزاد برای نابرابری اقتصادی و عمومی دو محدوده را به رسمیت می شناسد. باوجودی كه آن دو محدوده از نظر مبنا و اصول كاملاً روشن هستند، اما هردوی آنها پرسش های عملی دشواری را باعث می شوند.

نابرابری، چنانچه فرصت های افراد در شركت در جامعه ی سیاسی، بازار و جامعه ی مدنی را محدود كند با آزادی ناسازگار است. در انتهای پایینی رتبه ی اجتماعی، نابرابری آن پرسش قدیمی و ناراحت كننده از برابری فرصت ها را مطرح می سازد. آنچه مسلم است این كه هركس باید به انتخابات و احزاب سیاسی، آموزش و پرورش و بازاركار و انجمن های جامعه ی مدنی دسترسی داشته باشد.   

به طور خلاصه، شهروندی در گسترده ترین مفهوم خود متضمن حقوق اساسی و توانایی برای عملی ساختن آن حقوق است. علاوه برآن شهروندی مستلزم یك جایگاه بنیادی در اقتصاد است كه از جمله ی آنها یكی هم تضمین درآمد است كه می تواند در مجموعه ای از شیوه ها فراهم آید.

یك پرسش دشوار در این میان تعین محدوده ی آن مقدماتی ترین و اساسی ترین جایگاهی است كه هر شهروندی باید از آن برخوردار باشد. آن محدوده در اغلب كشورها قاعدتاً باید از آنچه اكنون هست بالاتر باشد. پرسش دشوار دیگر این است كه چگونه باید این جایگاه مبنایی را تضمین نمود. در همه جا بحث داغی به جریان افتاده است كه آیا این تضمین باید از طریق افزودن بر درآمدها به انجام رسد و یا از طریق خدمات عمومی بیشتر. پاسخ به آن می تواند به راه حل هایی منوط باشد كه بر شرایط ویژه ی كشورهای جداگانه مبتنی هستند، آنهم با وجودی كه اعتبارهای مالیاتی و اضافه درآمدهایی از این قبیل نسبت به درآمد شهروندان با جوامع آزاد سازگارتر است.

در انتهای بالایی رتبه ی اجتماعی و سطح اقتصادی مسئله ی دیگری سر بر می آورد. بسیاری از مردم با مدیران تجاری كه از شركت های خود حقوق های كلان، پاداش های اضافی و میلیون ها دلار سهام دریافت می كنند به مخالفت می پردازند. در واقع در اینجا پرسش برحقی وجود دارد كه آیا رفتار سرمایه داران امروزی تعهدات كلی سرمایه داری را ارتقاء می دهد یا خیر. اما ثروت شخصی فقط آنگاه به معضل تبدیل می گردد كه در برخورداری دیگران از فرصت ها و امكانات عمومی به مانعی تبدیل شود.

هنگامی كه ثروت به قدرتی غیر قابل كنترل تبدیل شود، باید برای محدود كردن آن در هر حال كاری كرد. یك مثال خوب در این باره عملی است كه به آن اصطلاحاً پول شوئی می گویند و منظور از آن تلاش برای تبدیل كردن درآمدهای غیر قانونی به ثروت مشروع است. البته موارد دیگری هم وجود دارد. مثلاً پرسش از مالیات های ارث كه مدت ها است به عنوان جزء ضروری از یك جامعه ی آزاد در نظر گرفته می شوند.  

اما در حالی كه یك جامعه ی آزاد حد و مرز هایی برای نابرابری قائل است، در عین حال می پذیرد كه نابرابری به خودی خود وجود دارد. زیرا نابرابری به بسیاری از مردم به این ترتیب كه آنها می بینند انسان با شایستگی و اقبال ـ و شاید فقط با اقبال به تنهایی ـ به كجاها كه می تواند برسد امید می دهد. گذشته از آن نابرابری به جوامع تنوع و جلوه می دهد و یكی از نشانه های تحرك، انعطاف پذیری و روح خلاقیت برای هر كشوری است. از این رو نابرابری به خودی خود چیز بدی نیست، حتی هنگامی كه زیاده روی های آن لازم است كه به نام شهروندی همه ی مردم محدود گردد.

محرومیت اجتماعی و قدرتی كه جنبه ی شخصی یافته و بر ثروت تكیه دارد هیچ گاه قابل پذیرش نیست، لیكن اگر ما خواهان آزادی هستیم، پس نابرابری های اجتماعی و اقتصادی بهای موجه و لازمی برای پرداختن هستند.

 تاریخ انتشار اولیه یكشنبه 23 بهمن 1384

 

 

رالف داهرن دورف نویسنده ی كتاب های مورد تحسین قرار گرفته ی بسیاری است. وی نمانیده ی پیشین اتحادیه ی اروپا از آلمان بود و عضو پیشین مجلس عوام انگلستان. داهرن دورف همچنین رئیس قبلی  مدرسه ی اقتصادی لندن و مسئول پیشین كالج سنت آنتونی در آكسفورد می باشد.

 

 

 

1: Inequality and Discontent by Ralf Dahrendorf.

Project Syndicate 2006.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: