در برابر چشمان غرب

آوریل 18, 2008

جان گری

برگردان علی محمد طباطبایی

نگاهی به کتاب « جهان های درگیر در جنگ: مبارزه 2500 ساله میان

غرب و شرق اثر آنتونی پاگدن »

 

  

در زمستان 3 ـ 1822 هگل مجموعه ای سخنرانی های درسی را در دانشگاه برلین به انجام رساند که موضوع آنها فلسفه تاریخ بود. معنای آن در نظر هگل حرکت رو به جلوی روح، یا به تعبیری عقل بود ـ و برای این پیشگوی آلمانی چنین فرآیند در حال تکوینی دارای یک معنای ضمنی بسیار ویژه بود: جذب جهان غیر غرب توسط غرب و البته آن جهان غیر غربی که از نظر او قرن ها بود که دیگر کاملاً راکد و بی رونق مانده بود. شرق اسلامی از زمان خلفا هیچ پیشرفتی نداشت، درحالی که چین و هند « کشورهای ساکن و بی تحرک » بودند که در آنها چیزی که بتوان آن را « پیشرفت به سوی چیزی دیگر » نامید دیده نمی شد. نتیجه گیری از چنین مقدماتی کاملاً روشن بود: « این سرنوشت محتوم امپراتوری های شرقی است که تحت انقیاد اروپایی ها درآیند و چین بالاخره یکروز از تسلیم شدن به چنین سرنوشتی سپاسگزار خواهد بود ».

باور هگل به پیروزی جهانشمول غرب مدت ها همچنان به قوت خود باقی بود. مارکس دیدگاه هگل از جوامع غیر غربی را به ارث برد، کسی که نظر مساعدی نسبت به استعمارگرایی غربی داشت و آنهم با این دلیل که سکون و بی تحرکی زندگی شرقی را درهم می ریزد. میراث خواران دیگر هگل نسل هایی از دانشگاهیان بودند که تلاش زیادی برای تبیین استبدادگرایی کمونیسم شوروی به خرج داده و آن را با اصطلاح بازگشت به « استبداد شرقی » توضیح می دادند. هنگامی که نظام شوروی فروریخت این عقیده که غرب تجسم واقعی پیشرفت است تقویت شد، یعنی رویدادی که به عنوان اثبات نهایی برای آن که نهادها و ارزش های غربی یقیناً بر نهادها و ارزش های غیر غربی غلبه خواهند یافت با استقبال بسیار مواجه گردید. همانگونه که البته می شد پیش بینی کرد این سرور و شادمانی زودگذر بود. پیشرفت ظاهرا اجتناب ناپذیر قدرت غرب پس از پایان جنگ سرد بر نفت ارزان و دستمزد ارزان مبتنی بود. و اکنون که این منابع دیگر در دسترس نمی باشند و سرمایه های چینی، روسی و عربی در حال خریدن ملک و اموال در غرب هستند ما دیگر کمتر از این رجزخوانی ها می شنویم. پول سخن می گوید حتی اگر به هنگام صحبت خود از این که چه می کند چیز زیادی تعریف نکند. و امروز بالاخره به نظر می رسد که این واقعیت که برتری غرب به پایان خود رسیده است جاافتاده، هرچند پیامدهای دامنه دار آن باید موردی برای بررسی های دقیق و عمیق ما در غرب باشد.

مرزهایی که غرب را از غیر غرب جدا می کند هرگز برای مدت طولانی ثابت و قطعی نبوده است. آنها همراه با تغییرات در جغرافیای سیاسی و شیوه های فرهنگی جابجا شده اند و کتاب آنتونی پاگدن هدفش نشان دادن آن است که چگونه تمدن ها به جایگاهی که امروز در آن قرار دارند رسیده اند. حکایت پاگدن با یونانی ها آغاز می شود، کسانی که اولین افرادی بودند که جدایی اروپا از آسیا و این دو به عنوان رقیب هم را مطرح کردند.  یونانیان نسل هرودوت جنگ ترویا را به همان شکلی که در اشعار هومر آمده است به عنوان تولد یونان یا Hellas و سپس تولد اروپا و همین طور به عنوان پیروزی بر آسیا می نگریستند. آن گونه که پاگدن نیز اشاره می کند علت آن جهان بینی هومر نبود ـ یونانی ها و ترویایی ها هردو خدایان واحدی را می پرستیدند و به ارزش های مشترکی باور داشتند ـ بلکه موضوع اصلی، ادراک یونانی ها از یک اروپا و البته آنهم در تقابل با ضدش آسیا بود که برای آنها معنا و مفهوم می یافت، آنچه در نوشتارهای هرودوت نیز بیان شده بود و حتی هنوز هم دیدگاه ما از جهان را تحت تاثیر خود قرار می دهد. این ادراک در تمامی دوره ظهور روم، سرآغاز مسیحیت، رویارویی با اسلام و طلوع اندیشه روشنگری همچنان دوام آورد. هرکدام از این تحولات، ادعای غرب برای شکل بخشیدن به یک تمدن جهانشمول را تقویت کردند، در حالی که در عین حال مفهوم غرب از متفاوت بودن از بقیه جهان را نیز تحکیم بخشیدند.

از نزاع تعین کننده یونانی ها با ایران گرفته تا واقعه یازده سپتامبر و پیامدهایش، از اسکندر در هند تا ناپلئون در مصر و از چنگیزخان تا صدام حسین حکایت پاگدن از تاریخ جهان به طور خوشایندی به رشته تحریر درآمده است و پیوسته جالب توجه است. مطالب او به ویژه در مورد دینی (debt) که اسلام گرایی به غرب دارد بسیار قابل توجه است و با ذکاوت تمام ستایشی را که اسلام گرای مصری سید قطب برای علوم جدید غربی قائل بود یادآوری می کند. هرچند درکتاب او بعضی رخنه های وسیع و نگران کننده ای هم به چشم می خورد. درواقع عجیب است که تاریخی درباره نزاع میان غرب و شرق بدون اشاره به ژاپن نوشه شود، یعنی اولین کشور غیر غربی که در دوره اخیر شکست ویران کننده ای را به یک قدرت مطرح غربی وارد نمود و این هنگامی بود که ژاپن در نبرد Tsushima در 1905 ناوگان امپراتوری روسیه را نابود کرد و این ژاپن همان کشوری است که در آغاز قرن 21 مدرن ترین کشور در جهان است در همان حالی که در مقایسه با کشورهای صنعتی دیگر از همه کمتر غربی است. کتاب پاگدن از روسیه تقریباً در حاشیه و به عنوان موردی کلاسیک از کشوری که یک پای آن در آسیا و پای دیگرش در اروپا است ذکری به میان می آورد. بررسی این نکته بسیار ارزشمند خواهد بود که چگونه نهادهای بین المللی برای فریب خود در این مورد تلاش نمودند که روسیه پساکمونیستی در مسیر تبدیل شدن به یک دموکراسی مدل غربی گام برمی دارد و چرا مدت ها به طول انجامید تا غرب به این نکته پی برد که سقوط شوروی در واقع یک شکست تاریخی برای غربی شدن بود.

این رخنه ها در کتاب پاگدن پرسش هایی را در باره ی ایده هایی که آن را شکل بخشیده و تحت تاثیر قرار داده اند ایجاد می کند. برای او نیز مانند بسیاری از تاریخ نگاران پس از جنگ سرد هویت غرب مدرن با فرآیند سکولاریسم معین می شود و او این فرآیند را به عنوان جریانی اساساً خوش خیم و بی خطر در نظر می گیرد. او می نویسد: « اکثریت جمعیت جهان به علت آنچه غرب سکولار برای آنها به ارمغان آورده بهتر از گذشته زندگی می کنند ». البته شاید نیازی به وارد شدن به بحثی در باره هزینه ها و سودهای امپراتوری و جهان گرایی جهت مورد تردید قرار دادن اطمینانی که پاگدن در این خصوص دارد نباشد. آیا کاملاً بدیهی است که روس ها و چینی ها برای تجربه کمونیسم ارجح تر از بقیه بوده اند؟ یعنی برای یک پروژه سکولارگر غربی ـ اگر هرگز چنین پروژه ای اصلاً وجود داشته باشد. از نقطه نظر دیگری آیا سخن گفتن از « غرب سکولارگر » معقول و پذیرفتنی است، آنهم هنگامی که برجسته ترین کشور غرب همانقدر که همیشه شدیداً مذهبی بوده است همچنان نبز مذهبی باقی مانده است؟ و آیا سیاست خارجی همین کشور در سالهای اخیر بیشتر بر عقاید کلیسای انگلیکن مبتنی بوده است یا در گذشته؟ شاید پاگدن بر این باور باشد که قدرت بنیادگرایی مسیحی در خط و مشی های آمریکا لکه ی کوچکی بر صفحه ی تاریخ است که به همان سرعتی که ایالات متحده همواره سکولارتر می شود آن نیز محو می گردد. لیکن برای این اندیشه که چنین تحول و دگرگونی در قرن 21 در حال روی دادن است دلیل زیادی در دست نیست و آنهم درست به مانند داشتن دلیل قانع کننده ای برای باور به این که در آمریکای اوایل قرن نوزدهم و زمانی که توکویل از آن بازدید می کرد دین در حال زوال است.  

اگر سکولاریسم به طور بارزی یک اندیشه غربی است علت آن تا اندازه ای این است که اصل و منشا آن در مسیحیت قرار دارد. این یک دلیل برای این اعتقاد است که چرا سکولاریسم نمی تواند به عنوان ویژگی جهانشمول جوامع مدرن مطرح باشد. سکولاریسم در هر حال با جابجایی فعلی در قدرت جهانی رابطه ای ندارد، آنچه کشورهایی مانند چین که درک آنها از دین همیشه بسیار متفاوت از ادراک غربی ها از دین بوده است را مساعدت بسیار نموده است. قرائت پاگدن از غرب سکولارگر در مقایسه با بسیاری از تاریخ نگاری های جدید دیگر با نکته سنجی بیشتری صلاحیت مطرح شدن را دارد. با این حال این نیز در نهایت تاریخ دیگری از پیروزی غرب است و تاریخی که رویدادهای فعلی پذیرش آن را بسیار دشوار می سازند.    

 

 

John Gray

UNDER WESTERN EYES

http://www.literaryreview.co.uk/index.html

        

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: