تاريخ طبيعي براي صلح (2)

آوریل 13, 2008

رابرت ام. ساپولسكي بخش دوم و پاياني

 برگردان علي محمد طباطبايي

  

خلاصه: انسان ها ترجيح مي دهند اين گونه تصور كنند كه موجوداتي منحصر به فرد هستند، اما مطالعه ي ساير نخستي ها اين استثنايي بودن گونه ي ما را به زير سوال برده است. اما رشته ي نخستي شناسي در باره ي جنگ و صلح چه دارد كه بگويد؟ بر خلاف آنچه چند دهه پيش از اين تصور مي شد، انسان ها « ميمون هاث قاتل » نيستند كه  طبيعت آنها را براي نزاع هاي خونين طراحي كرده باشد بلكه مي توانند  مسير آينده ي تاريخ را خود تعيين كنند.

 

 

نخستي هاي قديمي و ترفند هاي جديد

بحث ديرين « طبيعت يا تربيت » تا اندازه اي بي معني است، زيرا كاركرد و نقش ژنها به طور كامل با كاركرد و نقش آن محيط زيستي كه ژنها در آن عمل مي كنند در هم تابيده است. از جهتي حتي بي نتيجه است كه مثلاً آنچه ژن ايكس انجام مي دهد مورد بحث قرار گيرد. به جاي آن ما بايد فقط آنچه ژن ايكس در محيط ايگرگ انجام مي دهد را مورد توجه قرار دهيم. با اين حال اگر شخصي در نظر دارد كه رفتار بعضي سازواره ها را بر مبناي فقط يك واقعيت پيش بيني كند، شايد آن شخص هنوز هم بخواهد بداند كه آيا آن مفيدترين واقعيت در باره ي ژنتيك خواهد بود يا در باره ي محيط زيست.  

اولين دو پژوهش براي نشان دادن اين كه نخستي ها تا حدي به « طبيعت هاي خود » وابسته اند متضمن يك فن آوري سنتي در ژنتيك رفتاري بود كه به آن « پرورش ضربدري » مي گفتند. حيواناتي را به تصور در آوريد كه براي نسل هاي متوالي گرفتار يك رفتار مختص به خود هستند ـ نام اين رفتار را A  بگذاريم. ما بايد بدانيم كه آن رفتار به علت ژنهاي مشترك است يا به علت محيط زيست مشترك طي نسل هاي متوالي. محققين تلاش دارند كه اين پرسش را با انجام « پرورش ضربدري » بر روي حيوانات پاسخ دهند. منظور از آن جايگزين كردن يا تعويض مادر آن حيوان در لحظه ي تولد است به طوري كه آن جانور توسط مادري پرورش يابد كه داراي رفتار B است. و سپس رفتاري مورد مشاهده قرار گيرد كه اين جانور به هنگام بزرگتر شدن از خود نشان مي دهد. يك دشواري در انجام اين شيوه ي برخورد به موضوع اين است كه محيط زيست يك جانور به هنگام توليد او آغاز به بودن نمي كند ـ جنين ها با مادر خود در يك محيط زيست كاملاً شخصي مشترك هستند، يعني در جريان خون كه اين نيز خود از هورمونها و مواد غذايي انباشته است. اين ها موادي هستند كه مي توانند تغيرات مادام العمري بر طرز كار مغز و رفتار ايجاد كنند. از اين رو اين شيوه ي حل مسئله مي تواند فقط به نحو نا متقارن به كار بسته شود: اگر يك رفتار در محيط زيست جديد همچنان ادامه يابد، نمي توان نتيجه گرفت كه ژنها باعث آن هستند، اما اگر يك رفتار در محيط زيست جديد تغير كند، مي توان به اين نتيجه رسيد كه ژنها عامل آن نبوده اند. اين همان جايي است كه اين دو طرح تحقيقاتي باهم تلاقي مي كنند.

در اوايل دهه 1970، محقق نخستي شناسي و بسيار مشهور به نام هانس كومار (Hans Kummar) در اتيوپي كار مي كرد، در منطقه اي كه داراي دو نوع گونه از بابون هايي بود كه نظام اجتماعي آنها به طور كامل از هم متفاوت بودند. بابون هاي علفزاري در گروه هاي بسيار بزرگ زندگي مي كنند، با تعداد قابل توجهي جانوران نر ماده و بالغ. بابون هاي هامادرياس بر خلاف آنها داراي جامعه اي پيچيده تر و متنوع تر از جهت سطوح اجتماعي هستند. از آنجا كه آنها در منطقه ي خشك تر و به مراتب خشن تر زندگي مي كنند، اين بابون هاي هامادرياس داراي يك معضل بوم شناختي مختص به خود هستند. بعضي منابع مورد نياز تك و كمياب اند ـ مانند يك حفره آب ناياب يا صخره اي مناسب كه مكان مناسبي است براي استراحت در شب و محفوظ ماندن در برابر خطر دشمنان طبيعي، و بنابراين حيوانات زيادي هستند كه بخواهند در استفاده از آنها سهيم باشند. ساير منابع مانند گياهاني كه از آنها تغذيه مي شود بسيار پراكنده اند و در نقاط دور از يكديگر قرار دارند به طوري كه براي رسيدن به آنها حيوانات بايد به گروه هاي كوچك و جدا از هم تقسيم شوند. در نتيجه هامادرياس ها يك ساختار « حرم سرايي » را شكل داده اند كه در آن يك نر بالغ با تعدادي ماده بالغ و كودكانشان احاطه مي شود. اين حرم هاي جدا از هم كه در تعداد زياد و در نواحي نزديك به هم پراكنده اند به طور صلح آميزي براي دوره هاي كوتاه در كنار حفره هاي اتفاقي كه براي شرب آب مناسب هستند و در سطح صخره هاي بلند با هم زندگي مي كنند.  

كومار يك آزمايش ساده طراحي كرد. وي يك ماده بالغ از بابون هاي علفزاري را به دام انداخت و آن را در ميان گروه هاي هامادرياس ها رها كرد و يك ماده بالغ از هامادرياس ها را گرفته و ميان بابون هاي علفزاري رها نمود. در ميان هامادرياس ها چنانچه يك نر، ماده اي را در معرض تهديد و خطر قرار دهد تقريباً قطعي است كه اين جانور نري است كه بر حرم خود مسلط است. تنها راهي كه جانور ماده مي تواند از آسيب بدني اجتناب كند نزديك شدن به آن جانور نر است ـ به عبارت ديگر بازگشتن به خانه. اما در ميان بابون هاي علفزاري اگر يك نر ماده اي را در معرض خطر و تهديد قرار دهد راهي كه ماده براي پرهيز از آسيب بدني در برابر خود دارد فرار كردن است. در آزمايش كومار ماده هايي كه در ميان گونه هاي ديگر رها شدند به همان رفتار مخصوص گونه ي اصلي خود بازگشتند، در واقع يك افتضاح واقعي در منطقه ي جديد. اما به مرور آنها قواعد جديد را پذيرفتند. اين آموزش به چه مقدار زمان نياز داشت؟ به حدود يك ساعت. به ديگر سخن با وجود هزاره هايي از تفاوت هاي ژنتيكي كه آن دو گونه را از هم جدا كرده بود و عمري از تجربه با قواعد سرنوشت ساز براي هر جانور ماده اما در نهايت مقدار بسيار اندكي زمان براي معكوس كردن كامل مسير  كافي بود. 

آزمايش دوم توسط د وال و دانشجوي او دنيس يوهانوويچ در اوايل دهه 1990 انجام گرديد كه در آن دو گونه از ميمون هاي ماكاكو به كار گرفته شدند. رزوس ماكاكوهاي نر در سنجش با تمامي استانداردهاي انساني به عنوان حيوانات ناخوشايند به حساب مي آيند. سلسله مراتب در ميان آنها انعطاف ناپذير است. كساني كه در راس قرار دارند سهم خارج اندازه اي از غنائم را تصرف مي كنند. آنها اين نابرابري را با رفتار تهاجمي بي رحمانه به ديگران تحميل مي كنند و به ندرت پس از نبرد با يكديگر آشتي مي كنند. ماكاكوهاي نر دم كوتاه بر خلاف آنها به مقدار قابل توجهي كمتر از خود حالت هاي تهاجمي نشان مي دهند و داراي رفتار دوستانه اي هستند. سلسله مراتب آنها سست تر است و برابري طلبي بيشتري ميان آنها رعايت مي شود، اما آنها تقريباً در تمامي ژن هاي خود با رزوس ماكاكوها مشترك هستند.

د وال و يوهانوويچ كه با نخستي هاي به اسارت گرفته شده كار مي كردند تشكيل يك گروه اجتماعي مختلط از نوجوان هاي ماكاكوها، تركيبي از رزوس ها و دم كوتاه ها دادند. اما شگفت آن كه به جاي آن كه رزوس ماكاكوها دم كوتاه ها را مورد اذيت و آزاد قرار دهند با گذشت چندين ماه نرهاي رزوس سبك اجتماعي دم كوتاه ها را كسب كردند و حتي سرانجام آن كه به مقدار بسياري نظير رفتار آشتي جويانه دم كوتاه ها را پيدا نمودند. علاوه بر آن چنين پيشامد نمود كه دم كوتاه ها و رزوس ماكاكوها به هنگام آشتي كردن، هركدام ژست متفاوتي را نشان مي دادند. روزس ماكاكوها در اين بررسي از ژست مخصوص دم كوتاه ها به هنگام آشتي كردن استفاده نكردند، بلكه به جاي آن ميزان ژست و حالتي كه مخصوص گونه ي خود آنها بود افزايش يافت. به سخن ديگر كار آنها صرفاً تقليدي از رفتار دم كوتاه ها نبود. آنها مفهوم آشتي جويي دائمي را به درون شيوه هاي اجتماعي خودشان افزوده بودند. هنگامي كه در نهايت رزوس ماكاكوها مهربان به گروه تماماً تشكيل شده از رزوس ها بازگردانده شدند، مشاهده گرديد كه رفتار جديد خود را حفظ كردند.

اين يافته به نحو قابل توجهي شگفت انگيز است، اما خود باعث ايجاد يك پرسش نهايي مي شود: هنگامي كه آن رزوس ماكاكوها به جهاني كه در آن تمامي اعضايش ميمون هاي رزوس بودند بازگردانده شدند، آنها آن دريافت و رفتار خود را به ديگران هم سرايت دادند؟ دريغا كه نه. به همين خاطر ما بايد اكنون به سراغ آن نهايي ترين مورد برويم. 

 

فراموش شده ها

در اوايل دهه 1980 « گروه جنگلي » يا گروهي از بابون هاي علف زاري كه من سال ها بر روي آنها مشغول پژوهش بودم ـ يا در واقع با آنها زندگي مي كردم ـ در پارك ملي كنيا در حال زندگي معمول و روزانه ي خود بودند تا آن كه گروهي از بابون هاي همسايه شانسشان گل كرد: ناحيه ي آنها محل اسكان توريست ها را در بر گرفت و فعاليت آنها افزايش يافت و به همين ترتيب مقدار خوراكي كه به جايگاه زباله هاي آن محل ريخته مي شد. بابون ها جانوران همه چيز خوار هستند و « گروه زباله اي » خوشحال بودند از اين كه مي توانند با باقي مانده هاي غذاي انساني از همه نوع جشن بگيرند. طولي نكشيد كه آنها محل خواب شبانه خود را در بالاي درخت هايي انتخاب كردند كه در كنار آن گودال زباله ها قرار داشت و هر روز صبح درست در لحظه ي تخليه ي زباله از درخت ها پائين مي آمدند (البته طولي نكشيد كه آنها در اثر مصرف زياد غذاهاي انساني و كمي تحرك اضافه وزن پيدا كردند كه اين خود داستان ديگري است).

اين تغير و تحولات در رفتار اجتماعي « گروه جنگلي » خود باعث تغييرات چشمگيري شد. هر روز صبح تقريباً نيمي از نرهاي بالغ آنها به ناحيه ي متعلق به « گروه زباله اي » رخنه مي كردند و درست در وقت تخليه ي زباله به داخل گودال مربوطه مي رفتند و با نرهاي ساكن براي رسيدن به زباله ها به نبرد مي پرداختند. نرهاي « گروه جنگلي » كه دست به چنين كاري مي زدند در دو ويژگي سهيم بودند: آنها شديداً جنجگو بودند (يعني آنچه براي به چنگ آوردن غذا از دست بابون هاي ديگر ضروري بود) و آنها چندان اجتماعي نبودند (حمله ها در صبح زود انجام مي گرفت، يعني طي ساعاتي كه بيشتر بابون هاي علفزاري مشغول به تميز كردن و تيمار كردن همديگر بودند).

به زودي پس از آن، بيماري سل كه معمولاً در ميان نخستي هاي غير انساني با سرعت و شدت ويران كننده اي شيوع مي يابد در ميان « گروه زباله اي » شايع شد. طي سال بعد بيشتر اعضاي اين گروه در اثر بيماري مردند و به همين ترتيب تمامي نرهاي « گروه جنگلي » كه از آن گودال تغذيه مي كردند. نتيجه اين شد كه در « گروه جنگلي » نرهايي باقي ماندند كه چندان حالت تهاجمي نداشتند و نسبت به ميانگين بابون هاي معمولي بيشتر اجتماعي بودند و اكنون نسبت ماده ها به نرها دوبرابر شده بود.  

پيامدهاي اجتماعي اين تغييرات تعين كننده بود. در ميان نرهاي « گروه جنگلي » يك سلسله مراتب باقي ماند، هرچند كه نسبت به گذشته بسيار سست تر بود: در مقايسه با ساير گروه هاي بابون هاي علفزاري، نرهاي بالاتر گروه به ندرت حيوانات رده ي پائين را اذيت مي كردند و حتي گاهي منابعي را كه با زدوخورد به دست آمده بود به آنها وامي گذاردند. حالت هاي تهاجمي كمتر ديده مي شد، به ويژه در برابر طرف سوم و ميزان رفتاري كه ايجاد وابستگي و دوستي مي كرد (مانند تميز كردن و تيمار كردن متقابل يا در كنار هم نشستن) به شدت افزايش يافت. حتي گاهي ديده مي شد كه نرهاي بالغ به طور متقابل همديگر را تميزمي كنند ـ رفتاري كه در ميا بابون ها بسيار بي سابقه بود.   

اين محيط اجتماعي بي نظير صرفاً به عنوان كاركردي از نسبت دو جنس به يكديگر و فرواواني ماده ها قابل توضيح نبود. ساير نخستي شناسان گاهي به گروه هايي برخورده اند كه نسبت جنسيت ها مشابه بود آنهم بدون آن كه فضاي اجتماعي آنها با مثال مورد نظر ما قابل مقايسه و مشابه باشد. كليد حل معما نه غلبه و برتري ماده ها، بلكه نوع نرهاي باقي مانده بود. فاجعه ي جمعيت شناختي ـ آنچه زيست شناسان تكاملي آن را « تنگناي گزينشي » مي خوانند ـ باعث ايجاد گروهي از بابون هاي علفزاري شده بود كه از آنچه اغلب متخصصين انتظارش را داشتند كاملاً متفاوت بود.

اما بزرگترين مايه ي شگفتني تاچند سال پس از آن آشكار نشد. ماده هاي بابون هاي علفزاري زندگي خود را در همان گروهي مي گذرانند كه در آن به دنيا مي آيند، در حالي كه نرها گروه خود را در حدود سن بلوغ ترك مي كنند. بنابراين تمامي نرهاي بالغ از يك گروه در گروه هاي ديگر ادغام مي شوند. در حدود اوايل دهه ي 1990 هيچ كدام از نرهاي اصلي گروه جنگلي ها از دوره ي بيماري سل كه كمتر تهاجمي بوده و رفتار دوستانه تري داشتند زنده نبود. تمامي نرهاي بالغ پس از شيوع بيماري به گروه ملحق شده بودند. با اين وجود محيط اجتماعي بي نظير گروه باقي مانده بود ـ به همان ترتيب كه تا به امروز به همان شكل باقي مانده است، يعني حدود 20 سال پس از آن تنگناي گزينشي. به سخن ديگر، نرهاي بالغ كه به گروه جنگلي وارد شدند پس از آن كه در جاي ديگري بزرگ شده بودند به آن گروه وارد شده و آن شيوه ي رفتاري بي نظير را از نر هاي مقيم كسب كردند. همانگونه كه هم انسان شناسان و هم رفتارشناسان جانوري « فرهنگ » را تعريف كرده اند، فرهنگ از تغييرات رفتاري محلي تشكيل مي شود كه علت آن مسائل غير ژنتيكي و غير بوم شناختي است و حتي پس از دوره اي دوام مي آورد كه متداول كنندگان آن رفتار، خود ديگر وجود ندارند. جامعه ي گروه جنگلي با حالت تهاجمي اندك و رفتار دوستانه ي بالا چيزي را تشكيل مي دهد كه در واقع فرهنگ آرام و مهربانانه اي است كه طي نسل هاي متوالي ادامه مي يابد. 

بررسي مستمر گروه مورد نظر باعث دريافت هاي جديد از اين كه فرهنگ چگونه به تازه واردين منتقل     مي شود گرديد. به نظر مي رسيد كه در آن رويداد ژن ها ظاهراً نقش چنداني ندارند و به همين ترتيب خودگزينشي: نرهاي بالغ كه به درون گروه منتقل شدند فرقي با آن نرهايي كه به گروه هاي ديگر رفته بودند نداشتند و به هنگام ورود همان ميزان بالا از خوي تهاجمي و ميزان اندك از رفتار دوستانه را نشان مي دادند. شواهدي هم وجود ندارد كه نشان دهد نرهاي جديد در اثر يادگيري است كه در برابر بابون هاي ديگر رفتار دوستانه پيدا كرده اند. اين احتمال را نمي توان منتفي دانست كه بعضي آموزش ها از طريق مشاهده رخ داده باشد، اما كشف آن دشوار است با فرض اين كه خصلت متمايز كننده ي اين فرهنگ انجام يك رفتار نادر نيست بلكه انجام رفتار هاي نمونه (مطابق با قاعده) در ميزاني نامعمول و غير عادي است. 

تا به امروز جالب توجه ترين نكته در باره ي سازوكار انتقال، همان شيوه اي است كه در آن ماده هاي مقيم  در گروه جنگلي نرهاي تازه وارد را مورد پذيرايي قرار دادند. در يك گروه نمونه از بابون هاي علفزاري، نرهاي بالغ تازه وارد سال ها به طول انجاميد تا توانستند به كندي راه خود را به درون ساختار اجتماعي باز كنند. آنها از جايگاه بسيار نازلي برخوردار بودند، يعني توسط ماده ها ناديده گرفته مي شدند و براي نرهاي بالغ مقيم صرفاً هدف هاي راحتي براي خالي كردن حالت هاي تهاجمي بودند. بر خلاف آن در گروه جنگلي نرهاي تازه وارد مدت كوتاهي پس از ورودشان شديداً مورد توجه ماده ها قرار گرفتند. ماده هاي مقيم ابتدا خود را براي جفت گيري به آنها مي سپردند و اين در حدود 18 روز پس از ورود آنها به گروه بود و جدا از آن، ماده هاي مقيم ابتدا اين نرهاي تازه وارد را تميز و تيمار مي كردند، و اين حدود 20 روز پس از آن بود كه به گروه وارد شده بودند (ماده هاي بابون هاي علفزاري معمولي چنين رفتاري را به ترتيب 63 و 78 روز پس از ورود نرهاي تازه وارد آغاز كردند). علاوه بر آن، اين ژست هاي محبت آميز در گروه جنگلي با فراواني بيشتري طي روزهاي اول پس از ورود آنها روي دادند و در گروه جنگلي دفعات تميز كردن نرها توسط ماده ها نسبت به گروه هاي ديگر 4 برابر بيشتر بود. به بيان ديگر، تقريباً از لحظه ي ورود، اين نرهاي تازه وارد در يافتند كه در گروه جنگلي همه چيز به شكل متفاوتي است.    

در حال حاضر به باور من معقول ترين و پذيرفتني ترين توضيح اين است كه اين فرهنگ بخصوص گروه به نحو فعال منتقل نمي شود بلكه صرفاً پديد مي آيد، يعني توسط فعاليت هاي اعضاي مقيم تسهيل مي شود. ماده هاي گروه جنگلي با زندگي در گروهي كه تعداد نرهاي نمونه آن پنجاه درصد كمتر از معمول است و علاوه بر آن اين نرها نيز بچه هاي خوبي هستند، از آرامش بيشتري برخوردار بوده و نگراني كمتري دارند. در نتيجه آنها در مغتنم شمردن فرصت ها و رفتن به سراغ اين تازه واردين آمادگي بيشتري دارند. نرهاي تازه وارد نيز كه با برخورد مهربانانه مواجه مي شوند سرانجام آرام تر مي شوند و رفتار اين محيط اجتماعي متمايز را كسب مي كنند.

 

جاني هاي مادرزاد؟

آيا از آنچه شرح داده شد درسي هم مي توان گرفت كه حتي بتواند شامل خشونت ميان انسان ها هم بشود؟ البته به استثناي مطلوبيت انتقال بيماري سل كشنده به افراد پرخاشگر.

هر انسان شناس زيست شناختي كه در باره ي رفتار انسان نظريه پردازي كند بايد با توجه به سنت ديرينه مورد ملاحظه قرار دهد كه در 99 درصد از تاريخ انسان، اين موجود در گروه هاي كوچك و ثابت از شكارچي ـ جمع آوري كننده هاي خوراك كه از اقوام خويشاوند تشكيل شده بود زندگي مي كرده است. نظريه پردازان تئوري بازي ها نشان داده اند كه يك گروه كوچك و همبسته زمينه ي ايده آلي براي ظهور همكاري و تعاون است: هويت شركت كننده ها معلوم است، فرصت براي تكرار چند جانبه ي بازي ها وجود دارد (و از اين رو امكان تنبيه فريب كاران) و بازيكن ها مي توانند شهرت و اعتبار كسب كنند. و به همين خاطر است كه آن گروه هاي شكارچي ـ جمع آوري كننده هاي خوراك شديداً برابري طلب هستند. همچنين داده هاي تجربي و آزمايشگاهي مزيت هاي فعاليت دسته جمعي در گروه هاي كوچك را در منتهااليه عكس انساني آن يعني در جهان همگاني نشان داده اند.

اما فقدان خشونت در ميان گروه هاي كوچك مي تواند به بهاي گزافي تمام شود. گروه هاي كوچك همگون و متشابه كه داراي ارزش هاي مشتركي هستند مي توانند كابوسي از تعبد و دنباله روي باشند. آنها همچنين  مي توانند براي خارجي ها بسيار خطرناك باشند. نيروهاي مسلح كه در سراسر تاريخ و به طور ناخودآگاه از گشت هاي بومي و بي رحم مرزي شمپانزده هايي كه از موجوداتي با رابطه ي خويشاوندي تشكيل مي شد تقليد مي كردند همواره در جستجوي تشكيل واحدهاي كوچك پايدار بوده اند و هرگاه كه ذهن آنها با آيين هاي شبه خويشاوندي انباشته شده است به دستگاه كشتار جمعي بسيار كارآمد تبديل گشته اند.

راه ديگر، عبور از ساختار اجتماعي انشقاق ـ امتزاج است كه در آن مرزهاي ميان گروه ها قطعي و نفوذتاپذير نيست. مدل مورد نظر جامعه ي چند سطحي بابون هاي هامادرياس نيست، هم از اين جهت كه واحدهاي اجتماعي پايه در حرم (harem) مستبدانه است و هم به اين خاطر كه امتزاج آنها مبتني است بر نه چيزي بيشتر از تعدادي حيوان كه هر از گاهي به دور هم جمع مي شوند تا يك منبع غذا را به طور صلح آميز مورد استفاده قرار دهند. شكارچي ـ جمع آوي كنندگان خوراك مثال بهتري براي دنبال كردن هستند، گروه هايي كه در آنها دسته هاي كوچك اغلب با هم يكي مي شوند، از هم جدا مي شوند يا اعضاي آنها با يكديگر مبادله مي شود. آنها براي مدتي و با چنان ملايمتي نه فقط به حل معضلات مربوط به منابع زيست بومي كه حتي معضلات اجتماعي كمك مي كنند. نتيجه اين است كه به جاي جهان همه يا هيچ شمپانزه هاي نر كه در آن يك گروه خودي و يك گروه دشمن وجود دارد، شكارچي ـ جمع آوري كننده هاي خوراك مي توانند از گراديان هاي خويشاوندي و تعاوني كه بر نواحي بزرگ گسترده است برخوردار باشند.   

   

همكاري متقابل ميان شكارچي ـ جمع آوري كننده هاي خوراك شباهت به آن شبكه هايي دارد كه در آنها گره ها (در اينجا گروه هاي كوچك) و اكثريت روابط متقابل ميان گروه ها از نوع محلي هستند و در چنين جايي فراواني روابط متقابل با ازدياد فاصله كاهش مي يابد. رياضي دان ها نشان داده اند كه هنگامي كه نسبت ها ميان روابط متقابلي با فواصل كوتاه، متوسط و طولاني در حد مطلوبي قرار دارند، شبكه ها نيز مقاوم و سالمند: در چنين حالتي در آنها شاخه هايي شديداً اهل كار تعاوني داراي روابط متقابل محلي مستولي هستند، اما در عين حال آنها ظرفيت براي ارتباط ها و هماهنگي هايي با فاصله ي زياد را كه از فرواواني كمتري برخوردار هستند حفظ مي كنند. 

به حد مطلوب رساندن روابط متقابل انشقاق ـ امتزاجي شبكه هاي شكارچي ـ جمع آوري كننده هاي خوراك ساده است: همكاري كردن در درون دسته، برنامه ريزي كردن پي در پي براي شكارهاي مشترك با دسته هاي مجاور، انجام شكارهاي گاه و بيگاه با دسته هايي كه كمي دورتر واقع شده اند، داشتن يك اسطوره از شكاري مشترك و يگانه با دسته اي اسطوره اي در آن طرف دنيا. به حد مطلوب رساندن روابط متقابل انشقاق ـ امتزاجي در شبكه هاي انساني امروزي بسيار دشوار است، اما اصول آنها دقيقاً هماني است كه آمد.    

در كاوش اين موضوعات، انسان غالباً به اين بدبيني برمي خورد كه انسان ها به عنوان نخستي ها از پيش براي بيگانه هراس بودن برنامه ريزي شده اند. بعضي مطالعات علمي در خصوص تصوير برداري از مغز چنين به نظر مي رسد كه اين ديدگاه را در شيوه اي بسيار دلسردكننده  مورد حمايت قرار مي دهند. ساختار بسيار عميقي در درون مغز وجود دارد به نام amygdala كه داراي نقش كليدي در وحشت و پرخاشگري است. آزمايشات نشان داده اند كه هنگامي كه به فرد مورد آزمايش چهره اي انساني از نژادي متفاوت نشان داده  مي شود متابوليسم amygdala فعال مي شود كه نتيجه ي آن احساس تحريك شدگي، احساس اعلام خطر و احساس آماده باش براي انجام عمل است. حتي هنگامي كه آن چهره به طور پنهاني نشان داده مي شود، يعني به قدري سريع كه فرد مورد آزمايش قرار گرفته اصلاً متوجه آن نمي شود باز هم آن حالت ايجاد مي شود.

هرچند كه البته تحقيقات جديدتر اين بدبيني ها را كاهش مي دهد. چنانچه فردي مورد آزمايش قرار گيرد كه داراي تجربه هاي زيادي با افرادي از نژادهاي متفاوت است، ديگر amygdala فعال نمي شود. مورد ديگر آزمايش حيرت انگيز سوزان فيسك از دانشگاه پرينستون است. وي با ظرافت تمام و به طرزي نامحسوس آزمايش شونده را از پيش چنان تحت تاثير قرار مي داد كه انسان ها را به عنوان افراد و نه اعضاي گروه بخصوصي به شمار آورد و در او amygdala نيز فعال نمي شد. شايد انسان ها از قبل به گونه اي برنامه ريزي شده اند كه نسبت به « ديگري » عصبي باشند، اما ديدگاه هاي ما در اين باره كه چه كسي در اين مقوله ها مي گنجد به طور بارز قابل تغير و تاثير پذير است.

در اوايل دهه ي 1960 ستاره اي در حال ظهور در علم نخستي شناسي يعني Irven De Vore از دانشگاه هاروارد اولين ديدگاه كلي در باره ي اين موضوع را منتشر ساخت. او در اين اثر در حالي كه تخصص اصلي خود را مورد بررسي قرار مي داد نوشت: « ميمون ها به عنوان دفاع در برابر دشمنان طبيعي خود سرشت تهاجمي كسب كرده اند و خوي پرخاشجويي را نمي توان مانند شيرآب باز و بسته كرد. اين بخش جدانشدني از خصوصيت ميمون ها است و چنان عميق در سرشت آنها ريشه دوانده كه باعث مي شود آنها در هر وضعيتي به مهاجمين بالقوه تبديل شوند ». از اين رو بابون هاي علفزاري به معناي واقعي كلمه به نمونه ي بارزي از زندگي در يك جامعه ستيزه جويانه و شديداً لايه بندي شده كه در آن نرها غالب هستند تبديل شده اند. با اين وجود طي فقط چند سال اعضاي همين گونه ي حيواني براي تبديل جامعه ي قديمي خود به يك آرمان شهر بابوني به حد كفايت از خود شكل پذيري رفتاري نشان داده اند.

نيمه ي اول قرن بيستم در خون هاي ريخته شده در تهاجم هاي آلماني ها و ژاپني ها غرق شد، با اين حال چند دهه پس از آن هردوي آنها به كشورهاي بسيار صلح جو تبديل شدند. سوئدي ها قرن هفدهم را با تاخت و تاز در سراسر اروپا سپري كردند، اما اكنون سوئد نمادي است از صلح و آرامش.

انسان ها هم دسته هاي كوچك چادر نشين و هم ابرحكومت هاي قاره اي را ابداع كردند و نشان دادند كه داراي قابليت انعطاف زيادي هستند، يعني در حالي كه از اعقاب آواره ي اولي هستند، اما مي توانند به نحو موثري در نوع دومي عمل كنند. ما فاقد آن نوع از فيزيولوژي و اندام شناسي هستيم كه در پستانداران ديگر نظام جفت گيري را تعين مي كند و ما با جوامعي همراه شده ايم كه بر تك همسري، چند همسري و چند شوهري مبتني بوده است. و ما دين هايي را به وجود آورده ايم كه در آنها انجام اعمال خشونت آميز در حكم دريافت  اجازه ي ورود به بهشت است و همين طور اديان ديگري را ايجاد كرديم كه انجام همين اعمال و رفتار مي تواند فرد را به جهنم بفرستد. آيا جهاني تشكيل شده از انسان هاي گروه جنگلي كه در صلح و آرامش در كنار يكديگر زندگي كنند هرگز ممكن خواهد بود؟ هركس كه به اين پرسش جواب منفي داده و آن را با طبيعت ما ناسازگار بداند، نه در باره ي نخستي ها چيزي مي داند و نه در باره ي خود ما.

تاریخ انتشار اولیه پنج شنبه 18 اسفند 1384

 

 

1: A Natural History of Peace by Robert M. Sapolsky.

Foreign Affairs, January/February 2006.  

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: