تاريخ طبيعي براي صلح

آوریل 8, 2008

رابرت ام. ساپولسكي

بخش اول

برگردان علي محمد طباطبايي

  

خلاصه: انسان ها ترجيح مي دهند اين گونه تصور كنند كه موجوداتي منحصر به فرد هستند، اما مطالعه ي ساير نخستي ها اين استثنايي بودن گونه ي ما را به زير سوال برده است. اما رشته ي نخستي شناسي در باره ي جنگ و صلح چه دارد كه  بگويد؟ بر خلاف آنچه چند دهه پيش از اين تصور مي شد، انسان ها « ميمون های قاتل » نيستند كه طبيعت آنها را براي نزاع هاي خونين طراحي كرده باشد بلكه مي توانند مسير آينده ي تاريخ را خود تعيين كنند.

 

 

 

ميمون برهنه

زيست شناس تكاملي تئودوسيوس دوبسانكسي (Theodosius Dobzhansky) يك بار چنين اظهار نظر كرده بود كه « تمامي گونه هاي جانوري منحصر به فرد هستند، اما گونه ي انسان منحصر به فرد تر است ». ليكن مطالعه ي نخستي هاي ديگر به طور فزاينده باعث ايجاد ترديد در اين تصور از استثنايي بودن انسان شده است. بعضي از اين نظريه هاي جديد نسبتاً قابل قبول اند، مثلاً آنچه در باره ي كاركرد بدن هاي ما گفته   مي شود. اين گونه است كه اكنون مي دانيم وقتي قلب يك بابون (نوعي بوزينه) به بدن انسان پيوند زده شود مي تواند براي مدت چند هفته به كار طبيعي خود ادامه دهد و اين كه گروه هاي خوني انسان كه با كد هاي Rh  بيان مي شود بر اساس نام ميمون هاي رزوس نام گذاري شده است كه داراي همان تنوع گروه خوني هستند.

آنچه گيج كننده تر است تسلسلي است كه در قلمروي شناخت به اثبات رسيده است. ما اكنون مي دانيم كه مثلاً بعضي گونه هاي نخستي ها نيز ابزارهايي ابداع مي كنند و آنها را با مهارت تمام و با بعضي تغيرات از يك ناحيه به ناحيه ي ديگر مورد استفاده قرار مي دهند. نخستي هاي ديگري نيز وجود دارند كه مي توانند نمادها را در ارتباط هاي معمول خود و براي اشاره به بعضي اشياء و افعال به گونه اي استفاده كنند كه هر زبان شناس تحت تاثير قرار مي گيرد. اين همان چيزي است اصطلاجاً به آن Semanticity گفته مي شود. آزمايشات همچنين نشان داده است كه بعضي از نخستي ها داراي «‌نظريه ي ذهن » هستند كه منظور از آن اين است كه آنها اين توانايي تشخيص را دارند كه موجودات جدا از هم مي توانند افكار و دانش متفاوت از يكديگر داشته باشند.

هرچند كه منحصر به فرد بودن ادعايي ما بيش از هر حوزه اي در بازگشت به زندگي اجتماعي ما است كه مورد چالش قرار مي گيرد. همچون گوشه گيري گاه و بيگاه ما انسان ها، در ميان نخستي ها چند گونه اي هم وجود دارد كه به شكلي ويژه غير اجتماعي اند (مانند اورانگوتان ها). البته روشن است كه نمي توان يك نخستي را جدا از گروه اجتماعي كه به آن تعلق دارد به درستي شناخت. در ميان 150 گونه از اين موجودات، هر چقدر ميانگين گروه اجتماعي آنها بزرگتر باشد، به طور نسبي مقدار قشر مخ آنها نيز نسبت به ساير بخش هاي مغز بيشتر است. به سخن ديگر ممتاز ترين بخش مغز نخستي ها به نظر مي رسد كه توسط تكامل به نحوي شكل گرفته است كه ما را قادر به غيبت كردن و تيمار كردن، همكاري نمودن و نيرنگ زدن، و اهميت زياد دادن به آن كه چه كسي با كدام فرد رابطه ي جنسي دارد مي سازد. به طور خلاصه انسان ها بر اساس دانش فعلي نوعي نخستي هستند كه داراي زندگي اجتماعي غني تر و جدي تراند ـ واقعيتي كه اين پرسش را ايجاد مي كند كه آيا نخستي شناسي مي تواند به ما چيزي هم در باره ي تقريباً بخش مهمي از زندگي اجتماعي ما انسان ها يعني در باره ي جنگ و صلح بياموزد.

سابق بر اين تصور مي شد كه انسان ها تنها نخستي هايي هستند كه دست به اعمال خشونت آميز و وحشيانه مي زنند. براي مثال چند دهه پيش از اين ممكن بود كه در پايان فيلم هاي مستند از زندگي واقعي حيوانات در طبيعت با لحن ترسناكي گفته شود كه « ما انسان ها تنها گونه اي هستيم كه همنوعان خود را به قتل  مي رسانيم ». اما در دهه ي 1960 هنگامي كه روشن شد بعضي از ساير نخستي ها نيز همنوعان خود را به حد وفور مي كشند آن ايده كنار گذاشته شد. در ميان نخستي ها چه نر ها و چه ماده ها دست به كشتار ديگر جانوران همنوع خود مي زنند. حتي بعضي ها نوزادان يكديگر را با چنان نيرنگ هاي خونسردانه اي به قتل مي رسانند كه شايد فقط شايسته ي ريچارد سوم باشد. بعضي از آنها مهارت هاي ابزار سازي خود را به كار مي گيرند تا چماق هاي بهتر و بزرگتري بسازند. بعضي از نخستي هاي ديگر حتي درگير آنچيزي مي شوند كه تنها مي توان نام جنگ واقعي بر روي آن گذارد، جنگي كه در آن خشونتي كه به نحو مبتكرانه سازماندهي شده بر ضد ميمون هاي گروه هاي ديگر به كار گرفته مي شود.

با افزايش مطالعات علمي بر روي نخستي ها آنچه قابل ملاحظه تر از ساير يافته ها بود اين كه در ميان گونه ها تنوعات بسياري در عادت هاي اجتماعي مشاهده مي شود. با جوديكه بعضي از گونه هاي نخستي ها زندگي شان كاملاً با خشونت پي در پي و گوناگون همراه است، اما نخستي هاي ديگري هم وجود دارند كه زندگي آنها سرشار از نوعي نظام اشتراكي، برابري طلبي و همكاري متقابل براي نگهداري و بزرگ كردن بچه ها است.            

الگو ها شكل مي گيرند. در گونه هاي كمتر تهاجمي مانند گيبون ها يا مارموزت ها گروه ها ترجيح مي دهند كه در جنگل هاي باراني سرسبز جايي كه غذا به فراواني يافت مي شود زندگي را به راحتي بگذرانند. ماده ها و نرهايي كه با هم جفت مي شوند معمولاً اندازه ي برابري دارند. نرها فاقد نشانه هاي ثانوي از قبيل دندان هاي نيش دراز و تيز يا رنگ آميزي هاي تند و آشكار هستند. جفت ها تمام عمر در كنار هم مي مانند و نر ها در نگهداري از بچه ها به نحو قابل ملاحظه همكاري مي كنند. از طرف ديگر در گونه هاي خشن مانند بابون ها و ميمون هاي رزوس اوضاع بر عكس است.

نگران كننده ترين واقعيت (در تحقيقات به عمل آمده) در باره ي گونه هاي خشن اجتناب ناپذيري آشكار رفتار آنها بود. در مورد گونه هاي بخصوصي به نظر مي رسيد كه طبيعت آنها دقيقاً همان چيزي است كه بايد باشد، يعني محصولات ثابت و معين از تاثير متقابل تكامل و بوم شناسي. و با وجوديكه انسان هاي مذكر به طور تغيير ناپذير براي چند همسري و با نشانه هايي به رنگ سرخ روشن و دندان هاي نيش شش اينچي براي نبرد تن به تن به وجود نيامده اند اما روشن بود كه گونه ي ما حد اقل همان اندازه به نخستي هاي اهل خشونت نقاط اشتراك داشت كه با گونه هاي آرام. « در جهان آنها » به « در جهان ما » تبديل گشت. اين همان نظريه ي انسان ها به مثابه ميمون هاي قاتل بود كه رابرت آردري (Robert Ardery) آن را به زبان ساده بيان كرد، نظريه اي كه مطابق با آن احتمال اندكي وجود دارد كه انسان ها بتوانند تبديل به موجوداتي كه به طور ذاتي صلح طلب هستند بشوند.

آن ديدگاه پيوسته براي محققين از جهت دقت و جديت علمي فرقي با فيلم سياره ي ميمون ها نداشت، اما تحقيقات عملي بسياري انجام پذيرفت تا پي برده شود كه چه چيزي مي تواند جايگزين آن نظريه ي شود. اكنون پس از چندين دهه كار بيشتر تصوير به دست آمده واقعاً جالب توجه است. به اين ترتيب معلوم گرديد كه بعضي از گونه هاي نخستي ها واقعاً يا اهل خشونت هستند و يا صلح طلبند، آنهم در حالي كه رفتار آنها تحت تاثير ساختار اجتماع و موقعيت بوم شناختي آنها قرار دارد. اما آنچه مهمتر است اين كه بعضي از گونه هاي نخستي ها مي توانند علي رغم ويژگي هاي خشونت طلبانه اي كه در سرشت آنها جاي دارد، رفتار صلح آميز نيز داشته باشند. كار بزرگتري كه اكنون بايد انجام گيرد اين است كه معلوم گردد تحت چه شرايطي چنين رفتار صلح طلبانه مي تواند ظاهر شود، و اين كه آيا انسان ها مي توانند از عهده ي اين شگرد در مورد خودشان نيز برآيند.

 

شمايل بونوبو

پريماتولوژي يا علم شناسايي نخستي ها مدت هاي طولاني به مطالعات بر روي شمپانزه ها محدود بود. علت آن نيز تا حدي تحقيقات شديداً مهم جين گودال بود، كسي كه يافته هايش از چندين دهه مشاهدات علمي در طبيعت به طور گسترده منتشر شده بود. ويژه نامه هاي نشريه نشنال جوگرافي در مورد نخستي ها كه بر تحقيقات گودال مبتني بودند هميشه داراي اين يادآوري بودند كه شمپانزه ها نزديك ترين خويشاوندان ما هستند، تصوري كه با اين واقعيت مورد تاكيد قرار مي گيرد كه ما در 98 درصد از « دي ان اي » خود با آنها مشترك هستيم. گودال و ساير محققين شمپانزه ها جريان بي پاياني از قتل ها، هم جنس خواري ها و خشونت هاي سازمان يافته ي گروهي را در ميان آنها با شواهد دقيق به اثبات رسانده بودند. از اين رو سرنوشت تكاملي انسان كه به نظر مي رسيد از قبل تعين شده است به زياده روي هاي اين نزديك ترين عموزاده هاي ما آلوده شد.

اما پيوسته گونه ي ديگري نيز از شمپانزه ها وجود داشته است كه هم به علت تعداد اندك و هم از اين جهت كه زيستگاه هاي اصلي آنها در نقاط دوردست از جنگل هاي باراني غير قابل نفوذ قرار داشت و تا حدي هم به اين خاطر كه اولين شرح حال هاي آنها در ژاپن منتشر شده بود ناديده گرفته شدند. اين موجودات نحيف و كوچك در ابتدا « شمپانزه هاي كوتوله » ناميده مي شدند و به عنوان نوعي شمپانزه ي معمولي و زير گونه اي كه نسبت به شمپانزه هاي واقعي سير قهقرايي پيموده بودند در نظر گرفته مي شدند. اكنون به آنها بونوبو مي گويند و به عنوان گونه اي جدا و متمايز نگريسته مي شوند. اما آنها واقعاً نوع ديگري از ميمون هستند.

بونوبوهاي نر حالت تهاجمي بخصوصي ندارند و برخلاف گونه هاي ديگر كه در گير نزاع هاي روزانه اند (مانند شمپانزه هاي معمولي) فاقد دستگاه عضلاني قابل ملاحظه هستند. علاوه بر آن در نظام اجتماعي بونوبوها جانوران ماده نقش اصلي را به عهده دارند. غذا غالباً ميان همه تقسيم مي شود و شيوه هاي به خوبي تكامل يافته براي آشتي دادن خصومت هاي اجتماعي ميان آنها شكل گرفته و سكس در ميان آنها از جايگاه بخصوصي برخوردار است.

سكس در ميان بونوبوها غير عادي ترين نكته ي برجسته در سيمنارهاي نخستي شناسي است و والدين به هنگام پخش فيلم هايي از زندگي آنها در طبيعت مجبور مي شوند كه جلوي چشمان كودكان خود را بگيرند. بونوبوها در هر وضعيت قابل تصور با يكديگر داراي روابط جنسي هستند، در حالي كه به راستي تصور بعضي از آنها دشوار است زيرا آنها چه به صورت جفت و چه گروهي، چه ميان جنس هاي مخالف و چه هم جنسان داراي روابط جنسي هستند و اين اعمال براي خوشامد گفتن به يكديگر، براي فرونشاندن درگيري ها، براي كاستن از هيجان پس از وحشت حضور دشمني طبيعي، براي جشن گرفتن، يافتن محل جديدي براي غذا يا براي متقاعد كردن ديگر همنوعان جهت سهيم شدن در غذاي آنها، يا فقط براي آنكه دلشان مي خواهد انجام مي گردد. مي توان گفت كه شمپانزه ها اهل مريخ اند و بونوبو ها اهل زهره. 

البته در جامعه ي بونوبوها همه چيز كامل و بي نقص نيست و آنها همان سلسله مراتب ها و نزاع عاي معمول را دارند (زيرا در غير اين صورت ابداع راه حل هايي براي فرونشاندن نزاع چه معنا مي داد؟). با اين وجود آنها در حال حاضر در ميان مدروزترين گونه ها براي تحقيقات علمي هستند، پادزهري بي نظير در برابر خويشاوندان بي رحم خود. در حالي كه ما در باره ي شيوه ي زندگي آنها اطلاعات دقيقي داريم، اما مشكل اينجاست كه نمي دانيم چگونه به چنين راه و رسم ها رسيده اند. علاوه بر آن تمامي بونوبو ها اساساً به همين شكل هستند ـ موردي كلاسيك از در طبيعت خود بودن. حتي به تازگي شواهدي از مولفه اي ژنتيكي براي اين پديده به دست آمده است كه مطابق با آن بونوبوها (و نه شمپانزه ها) بايد داراي نسخه اي از يك ژن باشند كه باعث مي شود رفتار حاكي از وابستگي گروهي (affiliative behavior يا رفتاري كه پيوند گروهي را مورد حمايت قرار مي دهد) براي بونوبوهاي نر خوشايندتر باشد. به اين ترتيب بونوبوها گونه اي شگفت انگيز هستند و احتمالاً گونه اي كه در يك قدمي انقراض خود قرار گرفته اند. اما بونوبوها با صرف نظر از آن كه از جهت مقابله با كساني كه انسان ها را نوعي شمپانزه به شمار مي آورند موثر واقع شدند، اما كار ديگري از آنها در اين مورد ساخته نبود. در هر حال ما نه بونوبو هستيم و نه هرگز مي توانيم كه چنين باشيم. 

 

جنگجو ها از پرده بيرون مي آيند

برخلاف زندگي اجتماعي بونوبوها، زندگي اجتماعي شمپانزده ها، ميمون هاي رزوس و بابون هاي علف زاري  چندان زيبا نيست. بابون علف زاري گونه اي است كه در گروه هاي 50 تا 100 تايي در علف زارهاي آفريقا زندگي ميكند و من براي مدت نزديك به 30 سال آنها را مورد مطالعه قرار داده ام. سلسله مراتب ها در ميان بابون ها جدي و سختكيرانه است و البته به همان ترتيب پيامدهاي آن. در ميان نرها مرتبه و مقام بالا نوعاً از طريق مجموعه اي از هماوردجويي هاي خشونت طلبانه به دست مي آيد. غنايم مانند گوشت شكار به طور نابرابر تقسيم مي شود. بيشتر نرها در نتيجه ي خشونت ميان گروهي از بين مي روند و تقريباً نيمي از رفتار پرخاشگرانه ي آنها متوجه ي طرف سوم مي شود (بعضي از نرهاي رده ي بالا كه در خلق و خوي بدي قرار دارند تلافي اين حالت خود را بر سر يك بابون تماشاگر بيگناه مثلاً ميموني ماده يا نري زير دست در مي آورند).

علاوه بر آن بابون هاي نر مي توانند به طرز حيرت آوري در گير نزاع هاي هولناك شوند. من چنين چيزي را در يكي از گروه هايي كه روي آن مطالعه مي كردم مشاهده كردم: دو نر با هم درگير شده بودند. يكي از آنها كه شديداً در هم كوبيده شده بود حالت قوز كرده و در هم رفته اي به خود گرفته بود و كفلش را رو به بالا قرار داده بود. در ميان بابون هاي علف زاري اين ژست عموماً به عنوان حالتي عاجزانه از سرسپردگي تلقي  مي شود و علامتي است براي پايان دادن به نزاع. متعاقب آن واكنش مرسوم نر پيروز، مطيع ساختن ديگري درحالت آئيني شده ي سلطه است (يعني به اين ترتيب كه نر فاتح بر پشت نر مغلوب سوار مي شود). هرچند كه در آن مورد بخصوص برنده ي نزاع در حالي كه به بازنده نزديك مي شد تا بر روي او سوار شود به جاي آن و به طور غير منتظره با دندان هاي نيش خود زخم عميقي بر او وارد كرد. 

به طور خلاصه بسيار بعيد است كه گروهي از بابون ها بتواند زمينه ي مساعدي براي رشد صلح دوستي باشد. هر چند كه البته بعضي استثناهاي جالب نيز در اينجا وجود دارد. براي مثال در سال هاي اخير مورد تاييد قرار گرفته است كه اين تفكر مبتني بر تكامل دارويني كه در آن ميمون ها همواره در شكل جانوراني مطرح     مي شوند كه بر سينه ي خود مشت مي كوبند و حريف مي طلبند كاملاً بر خطا است. مطابق با منطق متعارف، نرها با يكديگر به طور تهاجمي براي رسيدن به جايگاه بالاتر در گروه به رقابت مي پردازند، و چنانچه در چنين جايگاهي قرار گيرند مي توانند در توليد مثل نقش مسلط داشته و تعداد نسخه هاي مشابه از ژنهاي خود را كه به نسل بعدي منتقل مي شود به حد اكثر رسانند. ليكن با وجودي كه رفتار تهاجمي در ميان بابون ها به واقع با رسيدن به مرتبه ي بالاتر در گروه تا حد زيادي مرتبط است، اما روشن شده است كه اين رفتار در عمل با حفظ آن مقام ارتباط ندارد. نرهاي مسلط به ندرت ممكن است كه رفتار به ويژه تهاجمي داشته باشند و آنها كه نوعاً چنين رفتاري دارند و به استفاده از رفتار تهاجمي وابسته اند غالباً بابون هايي هستند كه در حال از دست دادن جايگاه مسلط خود مي باشند. در عوض موقعيت برتر در گروه نيازمند هوش اجتماعي و سائقه ي مراقبت از ديگران است ـ يعني توانايي براي شكل گيري اتحادهاي سنجيده و نشان دادن مقداري بردباري در برابر جانوران زير دست و ناديده گرفتن بيشتر تحريك ها.

علاوه بر آن تحقيقات علمي جديد ثابت كرده است كه ماده ها نيز در اين خصوص كه كدام يك از نرها ژنهاي خود را به نسل بعدي منتقل مي كنند بدون نقش نيستند. ديدگاه سنتي براي توليد مثل بر الگوي « دستيابي خطي » مبتني بود: چنانچه يك ميمون ماده آماده ي جفت گيري است، نر رده ي اول با او نزديكي مي كند. چنانچه دو جانور ماده فحل باشند، نر رده ي اول و دوم فرصت را غنيمت مي شمرند و به همين ترتيب. اما اكنون مي دانيم كه بابون هاي ماده اگر بخواهند در قسر در رفتن از حتي شمپانزه هايي كه در نبرد تن به تن فاتح شده اند بسيار زيركانه عمل مي كنند و مي توانند به جاي آن با جانور نر ديگري كه به او تمايل دارند فرار كنند. و اين نر كدام يكي است؟ طبق معمول اين نري است كه در ايجاد روابطي كه به وابستگي مي انجامد تدبير ديگري را سرمشق خود قرار داده است ـ يعني جانور ماده را به دفعات تيمار كرده، در نگهداري از بچه هاي او به او كمك نموده و او را كتك نزده است. اين نر هاي دوست داشتني به همان اندازه ي همانند هاي تهاجمي خود نسخه هاي مشابه از ژنهايشان را به نسل بعدي منتقل مي كنند و نه كمتر از آنها. زيرا آنها مي توانند اين شيوه ي خود را براي سال هاي طولاني ادامه دهند بدون آن كه زندگي شان در اثر نبردهاي معمول كوتاه شود يا دچار آسيب ديدگي هاي بدني جنگجويان شوند.

به اين ترتيب تصوير ناپخته از نبرد به مثابه تنها راهي كه به موفقيت تكاملي ختم مي شود غلط است. بابون نر به طور معمول مسير مبارزه را انتخاب مي كند، اما يقيناً در زندگي او دوره هايي هم وجود دارد كه در آنها تهاجم اهميت كمتري خواهد داشت از هوش اجتماعي و دست به مخاطره نزدن و جلوي خود را گرفتن و در مسير زندگي او شيوه هاي جايگزين تكاملي و سودمند براي كنش هم پيدا مي شود.

حتي در ميان جهان پر از برخورد و خشونت تهاجمي نرها نسبت به يكديگر، تازه اكنون است كه بعضي پايگاه هاي شگفت انگيز فرهنگ نخستي ها را مي يابيم. نخستي ها مي توانند مثلاً پس از يك نبرد دوباره با يكديگر آشتي كنند و دعواهاي خود را فيصله دهند. چنين سازش هايي اول بار توسط فرانس د وال از دانشگاه Emory و در اوايل دهه ي 1980 توصيف شده است. در حال حاضر در تقريباً 27 گونه ي متفاوت از   نخستي ها از جمله شمپانزه هاي نر چنين رفتاري مشاهده شده است. اين رفتار به نحوي كار مي كند كه گويي وظيفه اش كاستن از احتمال رفتار تهاجمي بيشتر ميان دو جنگجوي پيشين است. بسياري از نخستي ها از جمله بابون هاي نر گاهي با يكديگر همكاري مي كنند، مثلاً براي حمايت از يكديگر در يك نبرد.  

ائتلاف ها مي توانند وقتي كه موجب آن چيزي شوند كه به نظر مي رسد مفهومي از عدالت يا انصاف است در بر دارنده ي عمل متقابل هم باشند. در يك بررسي قابل توجه توسط د وال و يكي از دانشجويانش ميمون هاي كاپوچين در قفس هاي مجاور هم جاي داده شدند. يك ميمون مي توانست خودش به غذا دسترسي يابد (به توسط كشيدن سيني غذا به طرف قفس خودش) و يا او مي توانست اين عمل را با كمك همسايه اش انجام دهد (به اين طريق كه يكي سيني سنگين تر را او و همسايه با هم به يك سو مي كشيدند). در حالت دوم فقط به يكي از ميمون ها امكان دستيابي به آن غذا داده مي شد. در اين آزمون ثابت شد كه آن ميمون هايي كه با هم همكاري متقابل انجام مي دهند احتمال بيشتري دارد كه در غذاي ديگري (يا همان همسايه ي خود) خود سهيم باشند.

اما آنچه هنوز هم شگفت انگيز تر بود اثبات وجود الگوهاي مادام العمر از همكاري متقابل در ميان بعضي از شمپانزه ها است، از قبيل آنهايي كه دست به ايجاد گروه هاي اخوت مي زنند. در ميان گروه هاي بخصوصي از نخستي ها اعضاي يك جنس در حدود سن بلوغ گروه هاي خودي را ترك مي كنند و به اين ترتيب احتمال جفت گيري هاي درون گروهي كه از جهت ژنتيكي زيان بار است كاهش مي يابد. در ميان شمپانزه ها ماده ها خانه ي خود را ترك مي كنند و در نتيجه شمپانزه هاي نر نوعاً زندگي خود را در همراهي با خويشان نزديك تر خود مي گذرانند. محققين رفتار شناسي جانوري كه شديداً در نظريه ي بازي ها در گيراند بخش قابل توجهي از زندگي حرفه اي خود را در تلاش جهت سردرآوردن از اين كه چگونه همكاري متقابل و دوسويه در ميان غير خويشاوندان آغاز مي شود سپري كرده اند، اما روشن است كه همكاري دوسويه ي پايدار در ميان خويشاوندان به سادگي ظاهر مي شود.

بنابراين حتي نخستي هاي اهل خشونت نيز به همكاري متقابل و آشتي جويي وارد مي شوند ـ البته فقط تا نقطه ي معيني. براي تازه واردين همانگونه كه در خصوص بونوبو ها ديديم، بدون نزاع و خشونت كه در درجه ي اول اهميت قرار دارند از آشتي جويي هم اثري نخواهد بود. علاوه بر آن آشتي جويي موردي همه جايي نيست: بونوبو هاي علف زاري ماده به راحتي به آن مبادرت مي كنند اما نر ها نه. از همه مهمتر اين كه حتي در ميان گونه هايي كه با هم آشتي مي كنند اين پديده اي از روي تصادف و غير انتخابي نيست: افراد يك گروه احتمال بيشتري وجود دارد كه با آنهايي آشتي كنند كه مي توانند برايشان مفيد واقع شوند. اين همان موردي است كه در پژوهش بسيار درخشان مارينا كوردس (Marina Cords)  از دانشگاه كلمبيا به اثبات رسيد كه در آن ارزش بعضي روابط خويشاوندي ميان نوعي از ميمون هاي ماكاكو براي همكاري متقابل به طور ساختگي افزايش يافت. در اين آزمايش نيز حيوانات دوباره در قفس هاي مجاور هم جاي داده شدند به طوري كه آنها مي توانستند يا به طور انفرادي و يا به كمك ميموني از قفس مجاور به غذا دسترسي يابند. اما روشن شد كه آن جفت هايي كه امكاني براي همكاري متقابل ايجاد مي كردند سه برابر احتمال بيشتري داشت كه پس از يك پرخاشگري كه آزمايش كننده آن را به طور ساختگي ايجاد مي كرد نسبت به آنهايي كه با هم هيچ همكاري نداشتند دوباره آشتي كنند. به عبارت ديگر آشتي جويي هايي كه تنش ها را كاهش مي دهد احتمال بيشتري دارد كه در ميان حيواناتي رخ دهد كه به طور معمول با هم همكاري مي كنند و براي ادامه دادن به آن داراي مشوق و انگيزه اند.

البته در اين تحقيقات نكته هايي نيز آشكار گرديد كه به ادعاي همكاري متقابل خدشه وارد مي ساخت، مانند اين واقعيت كه ائتلاف ها به نحو بارزي ناپايدار بودند. در يك گروه از بابون ها كه من در اوايل دهه ي 1980 مورد بررسي قرار دادم ائتلاف ميان جانوران قبل از آن كه از هم گسسته شود به طور ميانگين كمتر از دو روز به طول مي انجاميد و در بيشتر موارد از اين قبيل گسست ها موضوع اصلي اين بود كه يكي از طرف ها در همكاري خود كوتاهي كرده يا حتي آنچه شگفت انگيز تر بود در يك نزاع به طرف مقابل پيوسته بود. و سرانجام مايوس كننده تر از هر چيز استفاده اي است كه اغلب ائتلاف ها و پيند ها براي آن ايجاد مي شوند. به لحاظ نظري همكاري متقابل مي تواند فردگرايي را براي مثلاً بهبود در جمع آوري خوراك يا دفاع در برابر دشمنان طبيعي سست كند. اما در عمل دو بابون كه با هم نوعاً در حال همكاري متقابل هستند، چنين مي كنند تا يك بابون ديگر را به روز سياه بنشانند.

گودال (Goodall) اولين كسي بود كه اين واقعيت عميقاً نگران كننده را گزارش داد مبني بر آن كه گروه هايي از نر هاي خويشاوند در همكاري با هم « گشت هاي مرزي » انجام مي دهند. آنها در امتداد خطوط مرزي با گروه هاي ديگر به جستجو مي پردازند و چنانچه به نرهايي از گروه هاي همسايه برخورد كنند به آنها حمله ور مي شوند، حتي تا حد قتل عام كامل آنها. بنابراين همكاري متقابل درون گروهي مي تواند سرآغازي براي صلح و آرامش نبوده و بلكه بيشتر شيوه اي براي قلع و قمع كامل باشد.  

به اين ترتيب مورد مشاهده قرار گرفت كه گونه هاي نخستي ها كه داراي تهاجمي ترين و لايه بندي شده ترين نظام اجتماعي هستند در بر دارنده ي  همكاري متقابل و حل نزاع هاي داخلي هستند ـ همكاري هايي كه پابرجا نيستند و نه لزوماً براي مقاصد دوستانه و نه در مسيري انباشتي كه به بعضي پيامدهاي اجتماعي اساساً غير هابزي منتهي شود. آنچه مي توان از اين تحقيقات آموخت اين نيست كه نخستي هاي خشونت طلب مي توانند سرشت خود را استعلا دهند، بلكه صرفاً اين كه سرشت اين گونه هاي جانوري هوشمندانه تر و متنوع تر از آنچيزي است پيشتر تصور مي شد. حد اقل اين درسي تا همين اواخر بود.

ادامه دارد . . . 

 

تاریخ انتشار اولیه در سایت ایران امروز چهارشنبه 3 اسفند 1384

 

 

1: A Natural History of Peace by Robert M. Sapolsky.

Foreign Affairs, January/February 2006.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: