رسوایی در بوهم (3)

مارس 14, 2008

سر آرتور کانن دویل

بخش سوم

برگردان علی محمد طباطبایی

     

« همین که خانم ترنر سینی غذا را بیاورد من برای شما توضیح بیشتر خواهم داد ». او در حالی که با گرسنگی تمام توجه خود را به غذای ساده ای جلب کرد که صاحب خانه ی ما برایش آورده بود ادامه داد: « من مجبورم که به هنگام صرف غذا موضوع را با شما در میان بگذارم، زیرا وقت زیادی ندارم. ساعت اکنون حدود پنج بعد از ظهر است. دو ساعت دیگر باید در محل عملیات خود حاضر باشیم. دوشیزه ایرنه آدلر یا بهتر است که اکنون دیگر بگوئیم مادام آدلر ساعت هفت از گردش روزانه خود باز می گردد. بنابراین باید برای استقبال او در Briony Lodge حاضر باشیم ». « و بعد چه؟ ».

« این را دیگر باید به من محول کنید. من ترتیب همه ی آنچه را که باید پیش آید از قبل داده ام. فقط یک نکته است که باید روی آن تاکید داشته باشم. شما نباید هیچ دخالتی بکنید، حال هر چه هم که پیش آید. متوجه هستید؟ ».

« من باید بی طرف بمانم؟ ».

« خود را کاملاً از آنچه روی می دهد کنار نگه دارید. احتمالاً یک حادثه ی کوچک ناخوشایند روی خواهد داد. در آن هیچ دخالتی نکنید. این موضوع این گونه خاتمه خواهد یافت که مرا به داخل خانه می برند. چهار یا پنج دقیقه پس از آن پنجره اتاق نشیمن باز خواهد شد. شما باید خود را تا آنجا که می توانید نزدیک آن پنجره قرار دهید ».

« بله ».

« شما باید مراقب من باشید، زیرا من برای شما قابل رویت خواهم بود ».

« بله ».

« و وقتی دست خود را این گونه بلند کردم، شما باید آنچه را که الان به شما می دهم داخل اتاق پرتاب کنید و بلافاصله با صدای بلند هشدار آتش بدهید. آیا تا اینجا را خوب متوجه شده اید؟ ».

« کاملاً ».

او در حالی که یک لوله ی بلند شبیه به یک سیگار برگ را از جیب خود بیرون می آورد گفت: « این چیز چندان عجیبی هم نیست. یک بمب دودزای لوله کش ها است که در دوطرفش چاشنی مخصوص کار گذاشته شده است تا به طور خودکار روشن شود. تمامی وظیفه شما همین است. وقتی شما هشدار آتش را با صدای بلند اعلام کنید تعدای دیگر از افراد هم آن را تکرار خواهند کرد. شما در آن صورت بهتر است که به انتهای آن خیابان بروید و من هم ده دقیقه بعد به شما محلق می شوم. امیدوارم که نکته ی مبهمی باقی نمانده  باشد ».

« من باید بی طرف بمانم، خود را در کنار پنجره قرار دهم، مواظب شما باشم و هنگامی که علامت دادید این شیء را به داخل بیندازم و سپس فریاد هشدار آتش سوزی را سر دهم و آنگاه منتظر شما در انتهای خیابان بمانم ».

« دقیقاً ».

« شما می توانید کاملاً روی من حساب کنید ».

« عالی است. خب فکر می کنم وقت آن باشد که من یواش یواش خود را برای نقشی آماده کنم که قرار است ایفا کنم ».

او دوباره در اتاق خواب از نظر ناپدید شد و پس از چند دقیقه در شکل شخصیت یک کشیش مهربان و ساده دل ظاهر گردید. کلاه سیاه و پهن او، شلوار شل و ولش، کروات سفیدش، خنده ی شفقت آمیزش و حالت کلی او که حکایت از نوعی کنجکاوی خیراندیشانه و نجیب زادگی می داد چنان متقاعد کننده بود که فقط می توانست کار آقای جان هر (1) باشد و بس. مسئله فقط این نبود که هولمز یک لباس دیگر به تن کرده بود. حالت و رفتار او و تمامی روحش به نظر می رسید که با هر نقش جدیدی که انتخاب می کند تغییر می نماید. می شد گفت که وقتی او به یک متخصص جنایی تبدیل گردید صحنه ی تئاتر از نعمت یک هنرپیشه ی ماهر و علم از یک متفکر دقیق و تیزهوش محروم گردید.

ساعت شش و ربع بود که ما خیابان بیکر را ترک کردیم و هنوز ده دقیقه به یک ساعت تمام مانده بود که ما به خیابان سرپنتین رسیدیم. هوا تقربیاً تاریک شده بود و تازه چراغ های خیابان ها را روشن می کردند که ما در برابر Briony Lodge مشغول بالا و پائین رفتن بودیم و منتظر آمدن صاحب آن. آن خانه دقیقاً همان گونه بود که من از توصیفات کوتاه شرلوک هولمز در ذهن خود مجسم کرده بودم. اما موقعیت آن به نظر می رسید که از آنچه من انتظار دیدنش را داشتم شلوغ تر بود. حتی برعکس، برای یک خیابان کوچک در منطقه ای ساکت به نحو قابل توجهی پرجنب و جوش بود. در گوشه ای از خیابان گروهی از مردان در لباس مندرس مشغول خندیدین و دودکردن سیگار های خود بودند. یک چاقو تیر کن با چرخ مخصوص خود و دو سرباز گارد در حال لاس زدن با یک پرستار بچه دیده می شدند. چندین مرد خوش لباس با سیگار های برگ بر لبهای  خود گردش می کردند.

در حالی ما هنوز در برابر آن خانه بالا و پائین می رفتیم هولمز گفت: « میدانید، این ازدواج مسئله را تا حد زیادی ساده تر کرد. این عکس اکنون به یک شمشیر دو لبه تبدیل شده است. به احتمال بسیار همانقدر برای خانم آدلر مایه بیزای است که برای موکل ما، زیرا حالا ممکن است که چشمان گودفری نورتون نیز مانند پرنسس موکل ما به آن عکس بیفتد. اکنون پرسش این است که آن عکس را در کجا می توانیم پیدا کنیم؟ ».

« واقعاً در کجا؟ ».

« احتمال این که او آن عکس را همیشه همراه خود داشته باشد بسیار کم است. آن عکس در اندازه ای نیست که یک زن بتواند آن را در لباس خود مخفی کند. او می داند که شاه می تواند جایی در خیابان جلوی او را بگیرد و بدن او را جستجو کند. تا بحال دوبار چنین تلاشی انجام شده، بنابراین می توانیم به این نتیجه برسیم که او آن عکس را همراه خود ندارد ».

« پس چه جای دیگری می تواند باشد؟ ».

« در بانک یا نزد وکلیش. هر دوی این ها محتمل هستند. اما من بیشتر مایلم تصور کنم که هیچ کدام از آن دو فرض درست نیست. زنان به طور طبیعی مرموز و پنهان کار اند و بیشتر مایل هستند که اسرار خود را نزد خودشان مخفی کنند. بنابراین چرا او می بایست آن را به کس دیگری بسپرد؟ او می تواند به خودش کاملاً اطمینان داشته باشد، اما نمی تواند پیش بینی کند که چه تاثیرات مستقیم و غیر مستقیم سیاسی ممکن است بر یک تاجر وارد شود. گذشته از آن توجه کنید که او تصمیم به آن گرفته بود که طی چند روز آینده از آن عکس استفاده کند. بنابراین آن عکس باید جایی باشد که او بتواند هر لحظه به آن دسترسی داشته باشد. و به عبارت دیگر باید در همین خانه ی خودش باشد ».

« اما تا به حال دوبار به این خانه دستبرد زده شده است ».

« خب که چه؟ آنها نمی دانستند که کجا باید به دنبال آن بگردند ».

« اما شما کجا را خواهید گشت؟ ».

« من نمی گردم ».

« پس چه کس دیگری؟ ».

« من می گذارم که خود خانم آدلر جای آن را به من نشان دهد ».

« اما او چنین کاری را نخواهد کرد ».

« او جز آن کار دیگری نمی تواند بکند. اما من سر و صدای چرخ می شنوم. این باید کالسکه خود او باشد. اکنون مو به مو سفارشات مرا انجام دهید ».

در حالی که او هنوز مشغول صحبت بود نور چراغ های کالسکه ای از پیچ خیابان نمایان شد. آن یک کالسکه ی چهار چرخ کوچک و زیبا بود که تلق تلق کنان جلوی در Briony Lodge متوقف شد. در این میان یکی از آن مردان ولگرد از گوشه ی خیابان به جلو آمد و در کالسکه را با این امید که بتواند پول خردی به دست آورد باز کرد اما توسط یک ولگرد دیگر که به همان نیت جلو آمده بود به کناری پرتاب شد. یک کش مکش تند آغاز گشت که با دخالت دو سرباز گارد از یکی از آن دو ولگرد و چاقو تیز کن از آن دیگری شدیدتر شد. بالاخره یکی از آنها اولین مشت را زد و بلافاصله آن بانوی محترم که از کالسکه پائین آمده بود خود را در میان جمع کوچکی از مردان مست و در حال نزاع یافت که وحشیانه با مشت و چوب دستی به جان هم افتاده بودند. هولمز با عجله به میان آن جمع رفت تا از آن بانوی محترم محافظت کند. اما همین که به او رسید فریادی کشید و در حالی که خون از صورتش جاری بود به روی زمین افتاد. پس از به زمین خوردن او دو سرباز گار از یک طرف و چاقوتیز کن از طرف دیگر پا به فرار گذاشتند، در حالی که تعدادی از مردم با لباسهای مرتب تر که ناظر آن درگیری بودند و بدون آن که در آن دخالتی کنند به دور او جمع شدند تا به آن بانو کمک کرده و به مردی که زخمی شده بود رسیدگی کنند. ایرنه آدلر که ترجیح می دهم هنوز هم او را با همین نام بخوانم با عجله از پله های در ورودی بالا رفت، اما در همان بالا ایستاد، در حالی که اندام فوق العاده او در تصویر سایه نمایی که حاصل نوری بود که از داخل می آمد جلب نظر می کرد و به داخل خیابان می نگریست.

او از همان بالا پرسید: « آیا آن آقای بینوا بدجوری صدمه دیده است؟ ».

چند نفر فریاد کشان گفتند: « او مرده است ».

اما یکی دیگر گفت: « نه، نه، او هنوز هم زنده است. اما تا بیمارستان را دوام نمی آورد ».

زنی گفت: « او مرد شجاعی است. اگر او نبود آنها یقیناً کیف پول آن خانم محترم و ساعت او را دزدیده بودند. آنها یک باند بودند و البته از نوع بسیار خطرناکش. آه، او دارد دوباره نفس می کشد ».

« او را در خیابان نمی توان همین جوری رها کرد. خانم، آیا ممکن است او را به درون خانه بیاوریم؟ ».

« البته. او را به اتاق نشیمن بیاورید. در آنجا یک کاناپه راحت وجود دارد. لطفاً از این طرف ».

آهسته و با تشریفات او را به داخل Briony Lodge و به اتاق اصلی حمل کردند، در حالی که من از جایی که کنار پنجره ایستاده بودم تمام جریان را زیر نظر داشتم. چراغ ها را روشن کرده بودند اما کرکره ها هنوز بالا بودند، به طوری که من می توانستم ببینم که چگونه هولمز بر روی کاناپه قرار گرفته بود. من نمی دانم که در آن لحظه آیا او برای نقشی که به عهده گرفته بود دچار عذاب وجدان هم شده بود، اما می دانم که من هنگامی که آن موجود زیبا را که بر علیه او در حال توطئه بودم دیدم که چگونه با ملاطفت و مهربانی توجه خود را به آن مرد مجروح جلب کرده بود هرگز در زندگی ام صمیمانه تر از آن از خود خجالت نکشیدم. 

و البته صرف نظر کردن از وظیفه ای که هولمز به من محول کرده بود به منزله ی بدترین خیانت نسبت به او بود. من به خود قوت قلب دادم و بمب دودزا را از زیر بالاپوش خود بیرون آوردم. در هر حال می اندیشیدم که ما قصد هیچ گونه آزاری نسبت به خانم آدلر را نداریم. ما فقط می خواستیم که او را از رساندن صدمه به فرد دیگری بازداریم.

هولمز بر روی کاناپه قرار گرفته بود و من حرکات دست و سر او را می دیدم که درست مانند مردی بود که نفس کم آورده است. خدمتکاری با عجله پنجره را باز کرد و در همان لحظه با علامتی که او داد من بمب دودزا را به داخل اتاق انداختم و فریاد کشیدم « آتش ». هنوز آن سخن از دهان من بیرون نیامده بود که تمامی تماشاچی ها، خوب و بد لباس پوشیده ـ مردان محترم، مهترها و دختران خدمتکار ـ همگی با هم فریاد « آتش » را سردادند. دود غلیظی همه جای اتاق را فراگرفته بود و از پنجره ی باز به بیرون سرایت کرد. من فقط توانستم پیکره های در حال دویدن را تشخیص دهم و لحظه ای بعد صدای هولمز را از دورن شنیدم که به آنها اطمینان می داد آن هشدار اشتباهی است. با داخل شدن به جمعیتی که همچنان فریاد میکشید من مسیر خود را به گوشه ی خیابان باز کردم و ده دقیقه بعد، از این که می دیدم دوستم دست مرا گرفته است و از آن صحنه ی شلوغ دور شده ایم بسیار خوشحال بودم. برای مدت چند دقیقه او به چابکی و در سکوت قدم زنان حرکت کرد تا آن که ما به درون یک خیابان ساکت پیچیدیم که به Edgware Road می رسید.

  ادامه دارد . . . 

1: جان هر  (John Hare)هنرپیشه مشهور انگلیسی (1921 ـ 1844) که در سال 1907 موفق به دریافت لقب « سر » گردید. مترجم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: