رسوایی در بوهم (2)

مارس 10, 2008

سر آرتور کانن دویل

بخش دوم

برگردان علی محمد طباطبایی

من راس ساعت سه درخیابان بیکر بودم، اما هولمز هنوز بازنگشته بود. خانم صاحبخانه به من اطلاع داد که او کمی قبل از ساعت هشت صبح خانه را ترک کرده است. با این حال من با نیت به انتظار ماندن او، حال هر چقدر هم که به طول انجامد، در کنار آتش بخاری نشستم. علاقه و توجه من به تحقیقات او شدیداً برانگیخته شده بود، هرچند این مورد جدید مانند دو جنایتی که در باره ی آنها در جای دیگری گزارشی نوشته ام هیچگونه جنبه ی ناگوار و عجیبی نداشت، اما ویژگی بخصوص این قضیه ی اخیر و مقام رفیع موکل هولمز به آن خصلتی از نوع خود بخشیده بود. در واقع، با صرف نظر از سرشت تحقیقاتی که دوست من مشغول به انجام آنها شده بود، چیزی در نحوه ی استادانه ی دریافت موقعیت توسط او و در نحوه ی اندیشیدن قاطع و برنده اش وجود داشت که باعث علاقه ی من به مطالعه ی نحوه ی کار او و تعقیب روش های زیرکانه و ماهرانه ی او می گردید که به کمک آنها او می توانست گره ی پیچیده ترین معماها را هم بگشاید. من چنان به موفقیت همیشگی او عادت کرده بودم که احتمال ناکام ماندنش هرگز به ذهنم خطور نمی کرد. 

کمی مانده به ساعت چهار بود که در اتاق باز شد و یک مهتر ظاهراً مست با پاچکمه های بسیار نامرتب و شانه نکرده و با چهره ای برآشفته و لباس های بسیار کهنه و مندرس به داخل اتاق قدم گذارد. با وجودی که من به مهارت های مبهوت کننده ی دوست خود در استفاده از تغییر چهره و لباس کاملاً عادت داشتم، اما لازم بود که سه بار به این تازه وارد نگاهی بیندازم تا مطمئن شوم که او همان خود هولمز است. او در حالتی که با حرکت سر به من سلام می کرد در اتاق خواب از نظر ناپدید شد و هنگامی که پنج دقیقه بعد دوباره بیرون آمد مانند همیشه کت و شلواری از پارچه ی پشمی پیچازی و بسیار آبرومندانه به تن داشت. در حالی که دستانش در جیب هایش بود پاهایش را در برابر آتش بخاری دراز کرد و چند دقیقه ای از ته دل خندید. 

سپس گفت: « که اینجور! » و باز خاموش شد و دوباره به خنده افتاد تا آن که بالاخره بی حال و ناتوان مجبور به نشستن بر روی صندلی راحتی گردید.

« موضوع از چه قرار است هولمز؟ ».

« خیلی مضحک است. مطمئن هستم که هرگز نمی توانی حدس بزنی چگونه روز خود را سپری کرده ام یا من مشغول به چه کارهایی بوده ام ».

« هیچ اطلاعی از آنها ندارم، اما حدس می زنم که مشغول زیر نظر گرفتن روال روزمره ی زندگی و شاید خانه ی خانم ایرنه آدلر بوده ای ».

« بله، دقیقاً. اما آنچه بعداً پیش آمد بسیار نامعمول بود، هرچند برای شما تعریف خواهم کرد. امروز صبح کمی قبل از ساعت هشت خانه را ترک کردم، آنهم در حالی که خود را به شکل یک مهتر بی کاره درآورده بودم. در میان کسانی که به طریقی با اسب سروکار دارند همدلی و همبستگی حیرت آوری وجود دارد. اگر یکی از آنها باشید، آنگاه هرچه را که برای دانستن از آنها وجود داشته باشد شما هم به دست خواهید آورد. طولی نکشید که من Briony Lodge را پیدا کردم. آنچه دیدم یک ویلای بسیار زیبا و جمع و جور بود با باغی در پشت آن. اما در قسمت جلو تقریباً تا کناره ی خیابان ادامه داشت و ساختمانی بود با دوطبقه. در ورودی مجهز به یک قفل اطمینان بود. در قسمت راست آن یک اتاق نشیمن بزرگ وجود داشت با مبلمان بسیار شیک و پنجره های بلند تا تقریباً کف اتاق و به آن چفت و بست های مزخرف انگلیسی مجهز بود که حتی یک بچه هم  می تواند آنها را باز کند. در داخل چیر قابل توجه دیگری نبود مگر این که می توان از سقف کالسکه خانه خود را به پنجره ی هال رسانید. من دور تا دور خانه را قدم زدم و آن را به دقت از هر نقطه نظری مورد بررسی دقیق قرار دادم اما نکته ی جالب توجه دیگری به دست نیاوردم.

من سپس پرسه زنان خیابان را رو به پائین طی کردم و همانگونه که حدس می زدم متوجه شدم که در یک کوچه در امتداد یکی از دیوارهای آن باغ اسطبلی وجود دارد. سپس به مهتر آنجا در تمیز کردن اسب هایش کمک کردم و در عوض دو پنی دریافت کردم، البته به اضافه ی یک شیشه شراب مخلوط و به اندازه ی دو پیپ توتون تند و به حد کافی اطلاعات در باره ی خانم آدلر و البته اطلاعات در باره ی نیم دوجین همسایه های دیگر او که کمترین علاقه ای به شنیدن آنها نداشتم اما مجبور به گوش دادن به آنها بودم ».

من پرسیدم: « و در باره ی خود ایرنه آدلر چه به دست آوردید؟ ».

« اوه، او فکر و ذکر تمامی مردان آن ناحیه را بدجوری متوجه خود کرده است. او ظریف ترین موجود زیر سقف این جهان است. در هر حال این آن چیزهایی است که کارگران اصطبل سرپنتین در باره ی او می گویند. او زندگی آرامی دارد، در کنسرت ها آواز می خواند، هر روز ساعت پنج بعد از ظهر به گردش می رود و سر ساعت هفت برای صرف شام باز می گردد. در ساعت های دیگر به ندرت پیش می آید که از خانه بیرون رود، مگر مواقعی که به کار خوانندگی خود می پردازد. خانم آدلر فقط یک ملاقات کننده ی مذکر دارد، اما آن مرد مرتب به دیدار او می آید. او دارای موی مشکی، خوش چهره و بی باک است و روزی یک بار به طور مرتب به دیدار خانم آدلر می آید و گاهی هم البته دوبار. نام وی گودفری نورتون است و ساکن   Inner Temple. حالا می بینید که یک درشکه چی را به عنوان محرم اسرار خود داشتن چه موهبتی است. آنها او را از اصطبل سرپنتین بارها به خانه اش برده اند و همه چیز را در باره ی او می دانند. وقتی که من همه ی آنچه را که آنها برای گفتن داشتند به دقت شنیدم دوباره به دور Briony Lodge بالا و پائین رفتم و در باره ی نقشه ی عملیاتی خود اندیشیدم.

این گودفری نورتون ظاهراً عامل مهمی در این قضیه بود. او یک وکیل بود که به نظر تهدید آمیز می آمد. رابطه میان آن دو چه بود و هدف از دیدارهای مرتب او چه می توانست باشد؟ آیا خانم آدلر موکل او بود، یا دوست او و یا معشوقه اش؟ اگر او موکل آقای گودفری بود یقیناً عکس را برای نگهداری و مخفی کردن به او منتقل می کرد. اما اگر معشوقه او بود احتمال چنین چیزی بسیار کمتر می شد. فعالیت بعدی من به پاسخ این سوال بستگی داشت، یعنی این که آیا می بایست کار خود را در Briony Lodge  ادامه دهم یا ادامه تحقیقات را به خانم آن مردم محترم در Temple متوجه سازم. این نکته ی ظریفی بود و گستره ی تحقیقات مرا وسیع تر می کرد. البته می ترسم که حوصله ی شما را با این جزئیات سر ببرم، اما لازم است که دشواری های کوچک کارم را با شما در میان بگذارم تا موقعیت را به نحو بهتری درک کنید ».

من پاسخ دادم: « من به دقت متوجه وضعیت موجود هستم ».

« من هنوز هم مشغول سنجیدن موضوع بودم که یک درشکه ی زیبا در جلوی Briony Lodge  توقف کرد و مرد متشخصی از آن پائین پرید. او به نحو قابل توجهی مرد خوش چهره ای بود با موهای مشکی، صورتی باریک و سبیل ـ ظاهراً همانی که من در باره اش شنیده بودم. به نظر می رسید که آن مرد عجله ی بسیار دارد. او با صدای بلند به درشکه چی گفت که منتظرش بماند و چنان با عجله از کنار دختر خدمتکاری که در را برایش باز کرد گذشت که گویی به خانه ی خودش وارد می شود ».

« او نیم ساعت در خانه ماند و من توانستم چند باری او را در پشت پنجره اتاق نشیمن ببینم که بالا و پائین می رفت و با هیجان سخن می گفت و دستانش را حین صحبت تکان می داد، اما نتوانستم چیزی از خانم آدلر هم ببینم. بالاخره او از خانه بیرون آمد و حتی از دفعه ی قبل آشفته تر هم به نظر می رسید. هنگامی که به طرف درشکه می رفت یک ساعت طلا از جیب خود بیرون آورد و با چهره ی بسیار جدی به آن نگریست. سپس با صدای بلندی گفت: « مثل شیطان درشکه را برانید. اول به Gross and Hanky  در خیابان Regent و سپس به کلیسای سنت مونیکا در Edgware Road . اگر بتوانید ظرف مدت بیست دقیقه موفق به انجام این کار بشوید نیم گینی انعام می گیرید! ».

« آنها دور می شدند و من با خود می اندیشیدم که آیا بهتر نیست آنها را تعقیب کنم که در این بین سروکله ی یک کالسکه ی کوچک زیبا از دور پیدا شد. نیمی از تکمه های کت کالسکه چی باز بود و کراوات او زیر گوشش قرار گرفته بود، در حالی که تمامی سربندهای یراق های اسب هایش از سگک ها بیرون زده بود. او هنوز هم کاملاً متوقف نشده بود که خانم آدلر با عجله از در خانه اش بیرون آمد و به سرعت به درون کالسکه رفت. من فقط توانستم در آن لحظه نگاه سریعی به او بیندازم، اما او را یک زن بسیار جذاب یافتم، با چهره ای که یک مرد برایش حتی حاضر است جانش را فدا کند. او با صدای بلند گفت: « جان به کلیسای سنت مونیکا می رویم. اگر بتوانی تا بیست دقیقه دیگر آنجا باشی نیم ساورین انعام می گیری ».

« واتسون این موقعیت چنان مطلوب بود که به هیچ قیمتی نمی بایست آن را از دست می دادم. من در آن لحظه مشغول سنجیدن این فکر بودم که آیا بهتر است خود را هر چه زودتر از آنجا دور کنم و یا می بایست خود را به پشت آن کالسکه آویزان کنم و همراه آنها بروم که در همان لحظه یک درشکه کرایه ای وارد آن خیابان شد. درشکچه چی مسافر ژنده پوشش را چند بار ورانداز کرد اما من قبل از آن که او بتواند مخالفتی بکند به دورن درشکچه پریدم. من گفتم: « کلیسای سنت مونیکا و نیم ساورین اگر بتوانید ظرف مدت بیست دقیق مرا به آنجا برسانید ». در آن لحظه ساعت یازده و سی پنج دقیقه بود و البته کاملاً روشن بود که چه چیزی در شرف وقوع قرار داشت ».

« درشکه چی حقیقتاً با سرعت زیادی حرکت می کرد و من فکر می کنم که هرگز سریع تر از آن با درشکه حرکت نکرده باشم. در هر حال آن دوی دیگر قبل از ما به مقصد رسیده بودند. درشکه و کالسکه با اسب هایی که بخار تنفس آنها به خوبی مشهود بود در برابر کلیسا توقف کرده بودند. هنگامی که به آنجا رسیدیم من کرایه ی درشکه را پرداختم و با سرعت به درون کلیسا رفتم، اما به غیر از همان دو نفر و یک کشیش در لباس سفید که به نظر می رسید در حال سرزنش کردن آن دوی دیگر است شخص دیگری در کلیسا نبود. آن سه در کنار هم و در برابر محراب کلیسا ایستاده بودند. من پرسه زنان مانند هر آدم عاطل و باطلی که با داخل کلیسا می آید طول راهروی جانبی را طی کردم. به ناگهان و با تعجب بسیار متوجه شدم که آن سه نفر در کنار محراب صورت خود را متوجه من کرده اند و گودفری نورتون با تمامی سرعتی که می توانست به طرف من آمد ».   

« او با صدای بلندی گفت: خدا را شکر. شما برای منظور ما کافی هستید. بیا! بیا! ».

من پرسیدم: « یعنی چی؟ ».

« بیائید مرد، بیائید. فقط برای سه دقیقه، در غیر این صورت قانونی نخواهد بود ».

« من را تقریباً کشان کشان به سوی محراب بردند و قبل از آن که بفهمم کجا هستم خود را در شرایطی یافتم که پاسخ های نامفهومی بر زبان می آوردم که در گوش من زمزمه می کردند و مواردی را تائید می کردم که از آنها چیزی نمی دانستم و به طور کل به بستن پیوند زناشویی میان دوشیزه ایرنه آدلر و گودفری نورتون که مرد مجردی بود کمک می نمودم. انجام این مراسم بلافاصله به پایان خود رسید و از یک طرف آن مرد متشخص بود که از من تشکر می کرد و از طرف دیگر آن بانوی محترم و آنهم در حالی که کشیش در برابرم و با صورت خندانی به من می نگریست. این مضحک ترین وضعیتی بود که من در تمامی عمرم در آن قرار گرفته بودم و در واقع به خاطر آوردن آن لحظات بود که باعث شد من چند لحظه قبل آن گونه به خنده بیفتم. به نظر می رسید که در نظر کشیش در اجازه نامه ی ازدواج آنها نوعی اشکال وجود دارد که او حاضر نمی شد بدون حضور یک شاهد آنها را به عقد هم درآورد و وجود اتفاقی من باعث گردید که داماد دیگر نیازی به پیدا کردن یک شاهد عقد از خیابان نداشته باشد. عروس به من یک ساورین داد و می خواهم آن را به یاد این ماجرا برای همیشه به زنجیر ساعتم ببیندم و نگهدارم ».

من گفتم: « این حقیقتاً یک چرخش غیر قابل انتظار در این موضوع است. اما بعداً چه پیش آمد هولمز؟ ».

« خب، حالا دیگر احساس می کردم که طرح قبلی من در وضعیت بسیار نامطلوبی قرار گرفته. به نظر می رسید که به احتمال زیاد آنها بلافاصله به مسافرت بروند و به این ترتیب از طرف من انجام اقدامات سریع و جدی کاملاً ضروری می نمود. در کنار کلیسا آنها از یکدیگر جدا شدند، گودفری به منزل خودش در Temple  بازگشت و خانم آدلر هم به خانه ی خودش. او در حالی که از شوهرش جدا می شد گفت: « من مثل همیشه ساعت پنج به پارک می روم ». من چیز دیگری نشنیدم. هرکدام از آنها در مسیر مخالف حرکت کردند و من برای انجام اقدامات بعدی خود آنجا را ترک کردم ».

« و این اقدامات چه باشند؟ ».

او پاسخ داد: « کمی کباب سرد و یک لیوان آبجو » و سپس زنگ را به صدا درآورد. آنگاه چنین گفت: « من ییش از اندازه گرفتار بودم که بتوانم به فکر غذا باشم و امشب احتمالاً گرفتارتر هم خواهم بود. اما در هر حال به همکاری شما دکتر نیازمندم ».

« از این بابت بسیار خوشوقتم ».

« آیا از این که قانون را زیر پا بگذارید ناراحت نمی شوید؟ ».

« به هیچ وجه ».

« یا این که در مخاطره ی دستگیر شدن توسط پلیس قرار گیرد؟ ».

« اگر برای یک هدف خوب باشد خیر ».

« آه. هدف آن که عالی است ».

« پس من همانی هستم که شما می خواهید ».

« من مطمئن بودم که می توانم بر روی کمک شما حساب کنم ».

« اما چه کاری در این میان به عهده ی من خواهد بود؟ ».       

 ادامه دارد . . .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: