رسوایی در بوهم (1)

مارس 8, 2008

سر آرتور کانن دویل

بخش اول

برگردان علی محمد طباطبایی

  

برای شرلوک هولمز او همیشه آن « زن » بود. من هرگز نشنیدم که هولمز به اسم دیگری از او نام برد. در چشمان او شخصیت آن زن تمامی جنسیت زنانه اش را تحت شعاع قرار داده و در واقع از هر نظر بر آن مسلط بود. این گونه نبود که او نوعی حس عاشقانه نسبت به ایرنه آدلر (Irene Adler) احساس کند. برای ذهن بی اعتنا، دقیق اما به طور ستایش آمیزی متوازن او تمامی احساسات، به ویژه همین یک نوعش مشمئز کننده بود. در نظر من او کامل ترین دستگاه تعقل و مشاهده بود که جهان به خود دیده است. اما هولمز به عنوان یک عاشق هرگز نمی توانست نقش اصلی خود را به درستی ایفا کند. او هرگز از هیجانات لطیف سخن نمی گفت، مگر به کنایه و پوزخند. چنین چیزهایی برای مشاهده گر موضوعات قابل تحسینی هستند ـ عالی برای کنار کشیدن حجاب از انگیزه ها و اعمال انسان ها. اما برای یک متفکر تعلیم دیده اجازه ی ورود دادن به این قبیل دخالت ها به طبیعت حساس و باظرافت تنظیم شده اش به معنای گنجاندن یک عامل مزاحم است که می تواند تمامی نتایج تفکراتش را مورد تردید قرار دهد. وجود سنگ ریزه در دستگاهی حساس یا ترک در یکی از ذره بین های قوی او آن اندازه نگران کننده نیستند که هیجانی قوی در طبیعتی مانند آنچه هولمز دارد. و با این وجود فقط همین یک زن برای هولمز وجود داشت و او همان ایرنه آدلر فقید بود، هرچند برای هولمز خاطره ای قابل تردید و نامعلوم. 

 من در این اواخر هولمز را خیلی کم ملاقات کرده ام، در واقع از زمان سلسله ی عجیبی از رویدادهایی که من آنها را به طرزی روشن و تحت عنوان « نشانه ی چهار » روایت کردم. ازدواج من همانگونه که او نیز پیش گویی کرده بود ما را از هم جدا کرد. سعادت تمام عیار من و دلبستگی های خانوادگی که گرداگرد مردی قد علم می کند که برای بار اول است که ارباب مسائل شخصی خود شده است برای جلب تمامی توجهات من کافی بودند. در حالی که هولمز از هر نوع جامعه ای با تمامی روح کولی وار خود (Bohemian soul)  متنفر بود، او در همان اتاق های اجاره ای که در خیابان بیکر داشتیم باقی ماند، در میان کتاب های قدیمی اش پنهان شده بود و از این هفته به دیگری میان کوکائین و نامجویی، رخوت و مستی ماده ی مخدر و انرژی شدید آن طبع پرشورش در نوسان بود. او هنوز هم مانند همیشه عمیقاً شیفته ی تحقیق در جنایت بود و استعدادهای ذهنی سرشار و قدرت های استثنایی خود را برای پی بردن به آن سرنخ ها و نشانه ها به کار می گرفت و معماهایی را بالاخره توضیح می داد که افسران پلیس آنها را به عنوان موارد نومید کننده کنار گذارده بودند. هر از گاهی بعضی گزارشات اندک از کار های او را می شنیدم: از دعوتش به اودسا و آنهم پس از این که موفق به حل معمای جنایت ترپوت گردید، از گشودن نهایی فاجعه ی عجیب بردادران آکتینسون درترینکومالی و بالاخره از ماموریتش که او چنان با ظرافت و به نحو مطلوب برای خانواده ی سلطنتی هلند آن را به اتمام رساند. گذشته از این نشانه های فعالیت او، من نیز فقط با خوانندگان روزنامه های صبح در این فعالیت های اخیر او سهیم بودم و از دوست و همکار پیشینم اطلاعات زیادی نداشتم.  

یک شب در بیستم مارچ 1888 و در شرایطی که مدتی بود دوباره طبابت خصوصی را آغاز کرده بودم، به هنگام بازگشت از منزل یکی از بیماران خود اتفاقاً مسیرم به خیابان بیکر افتاد. هنگامی که از برابر آن در بسیار آشنایی می گذشتم که همیشه در خاطرات من با خواستگاری ام و با حوادث تیره ی « مطالعه ای در قرمز روشن »  (1) مرتبط است، اشتیاقی شدید برای دیداری دوباره با هولمز و دانستن این که او اکنون قدرت های غیرعادی خود را چگونه به کار گرفته بر من غلبه کرد. چراغهای اتاق های او کاملاً روشن بودند و وقتی من به بالا نگاه کردم جثه ی باریک و بلند او را دیدم که دوبار در تصویری سایه نما از برابر پرده کره کره عبور کرد. او به چابکی و با بی صبری مشغول قدم زدن در اتاق بود، در حالی که سرش را به طرف پائین خم کرده بود و دستانش در پشت او به هم قلاب شده بودند. برای من که تمامی حالات و عادت های او را به خوبی می شناختم، رفتار و حرکاتش همه چیز را فاش ساختند. او مشغول به کار جدیدی شده بود. او از رویاهایش که محصول مواد مخدر بودند بیرون آمده و در جستجوی یک رد پای دست اول در یک معمای تازه می گشت. زنگ در را به صدا در آوردم و طولی نکشید که در اتاقی بودم که قبلاً نیمی از آن مال من هم بود. او ابراز احساسات زیادی نکرد. هرچند که البته به ندرت چنین بود. اما از این که مرا می دید، تصور می کنم که خوشحال شده بود. او بدون گفتن کلمه ای اما با نگاهی محبت آمیز مرا به نشستن بر روی یک صندلی راحتی دعوت کرد. جعبه ی سیگارش را جلوی من انداخت و به ویترین مشروبات الکلی و شیشه ی سودا در گوشه ای اتاق اشاره کرد. سپس در جلوی آتش ایستاد و سراپای مرا به همان روش خویشتن دارانه ی مخصوص به خودش ورانداز کرد.

او گفت: « زندگی زناشویی خوب به شما ساخته است واتسون. به گمانم از آخرین باری که همدیگر را دیدیم هفت و نیم پاوند اضافه وزن پیدا کرده اید ».

جواب دادم: « هفت پاوند ».

« واقعا، فکر می کردم بیشتر است. اما فقط یک مقدار بسیار ناچیز بیشتر واتسون. و می بینم دوباره مشغول به کار طبابت شده اید. به من نگفته بودید که قصد دارید دوباره دیدار از مریض هایتان را آغاز کنید.

« پس از کجا می دانید؟ ».

« این ها را می بینم و استنباطم این است. از کجا می دانم که همین اواخر کاملاٌ خیس شده بودید و این که شما دست و پا چلفتی ترین و بی توجه ترین دختر خدمتکار را دارید؟ ».

من گفتم: « اما هولمز عزیز، این دیگر بیش از حد تصور است. اگر چند قرن زودتر از این به دنیا آمده بودید سرنوشت شما زنده زنده سوختن در تل آتش بود. این درست است که من در روز پنج شنبه در اطراف شهر پای پیاده گردشی کردم و وقتی به خانه بازگشتم به طرز افتضاحی خیس و کثیف شده بودم. اما من لباس هایم را عوض کرده ام و نمی توانم بفهمم که از کجا به چنین نتیجه گیری رسیده اید. اما در باره ی خدمت کار ما ماری جین. او درست شدنی نبود و همسرم عذرش را خواست. اما بازهم باید بگویم نمی فهمم چگونه توانستید از آن سردربیاورید ».   

او با دهان بسته خنده ای کرد و دستان باریک و عصبی اش را به همدیگر سائید.

سپس گفت: « از این ساده تر نمی شود. چشمانم به من می گویند. در قسمت داخل کفش پای چپ شما درست همان جایی که آتش بخاری بر روی آن می درخشد، چرم آن شش اثر خراش تقریباً موازی نشان    می دهد. ظاهراً آنها توسط کسی ایجاد شده اند که با بی دقتی تمام سعی داشته گل خشک شده را از لبه ی کف کفش شما بتراشد. بنابراین استنباط مضاعف من در این باره که شما در هوای بسیار بدی بیرون رفته و این که شما به ویژه شرارت بارترین نمونه ی کلفت کفش خراش ده لندنی را استخدام کرده بودید. و اما در باره ی طباب شما، وقتی مرد محترمی به اتاق من می آید که بوی یدوفرم می دهد و یک لکه ی تیره رنگ نیرات نقره بر روی انگشت سبابه ی دست راست خود دارد و یک برآمدگی در طرف راست کلاه سیلندری خود، یعنی جایی که او گوشی پزشکی اش را مخفی می کند، در آن صورت من باید کودن باشم که آن فرد را به عنوان عضوی فعال از حرفه ی پزشکی قلمداد نکنم ». 

من نتوانستم جلوی خنده ی خود را از سهولتی که او توسط آن روند نتیجه گیری خود را توضیح می داد بگیرم. من گفتم: « وقتی می شنوم که شما دلایل خود را بیان می کنید، همه چیز به نظرم چنان به طرز مضحکی ساده می آیند که فکر می کنم خودم هم می توانستم به همان نتیجه گیری برسم. هرچند در هر مورد بعدی از استدلالهای شما من بازهم مبهوت می مانم تا آن که شما روند اندیشه ی خود را توضیح دهید. و با این وجود فکر می کنم که چشمان من به همان خوبی چشمان شما هستند ».

او در حالی که سیگاری آتش می زد خود را بر روی صندلی راحتی قرار داد و پاسخ داد: « در این مورد حق با شما است. شما نگاه می کنید اما مشاهده نمی کنید. تفاوت میان آنها روشن است. برای مثال، شما بارها پله هایی که از در ورودی تا به این اتاق ختم می شود را دیده اید ».

« بارها ».

« چند بار؟ ».

« خب، چند صد بار ».

« حالا بگوئید که تعداد آنها چند تا است؟ ».

» چند تا! من از کجا بدانم؟ ». 

« البته که نمی دانید، زیرا شما مشاهده نمی کنید و با این وجود آنها را دیده اید. این دقیقاً همان نکته ی مورد نظر من است. بر خلاف شما، من می دانم که تعداد آن ها هفده پله است، زیرا من هم آنها را دیده و هم مشاهده کرده ام. در هر حال، از آنجا که شما به این مسائل کوچک علاقه نشان می دهید و چون به اندازه ی کافی مهربان بوده و یکی دو تا از تجربیات کم اهمیت مرا یاداشت کرده اید، شاید این مورد هم برایتان جالب باشد ». او برگه ای از کاغذنامه ای ضخیم و به رنگ صورتی را جلوی من پرتاب کرد که بر روی میز به صورت باز قرار گرفت. او گفت: « این نامه با آخرین پست رسیده است. لطفاً آن را با صدای بلند بخوانید ».

آن یاداشت تاریخی نداشت و در زیر آن از امضا و نشانی فرستنده هم اثری نبود.

 « امشب حدود ساعت یک ربع به هشت مرد محترمی به دیدار شما خواهد آمد. منظور او از این ملاقات موضوعی بسیار مهم است. خدمات اخیر شما به یکی از دربارهای سلطنتی اروپا نشان داده است که شما فردی هستید که می توان به او با اطمینان کامل در باره ی موضوعاتی که در باره ی اهمیت آن ها هرچقدر تاکید شود اغراق نخواهد بود اعتماد داشت. روایتی که در باره ی شما آمد را ما از تمامی محافل در یافت کرده ایم. لطفاً در ساعت مقرر در منزل خود باشید و اگر میهمان شما نقابی بر صورت خود داشت از او دلگیر نشوید ».

من گفتم: « این حقیقتاً خودش یک معما است. برداشت شما از آن چیست؟ ».

« من هنوز اطلاعاتی ندارم. نظریه پردازی قبل از آن که انسان به اطلاعات دسترسی داشته باشد یک خطای بزرگ است. انسان به شکل نامعقولی سعی می کند که داده ها را به نحوی تحریف کند که با نظریه ی او جور درآید. آنهم به جای آن که نظریه های خودش را با داده های موجود تطبیق دهد. اما نظر شما در باره ی خود یاداشت چیست؟ ».  

من به دقت دستخط و همینطور کاغذی را که بر رویش آن متن نوشته شده بود بررسی کردم.

در حالی که سعی می کردم روش کار دوست و همکار خود را مورد تقلید قرار دهم چنین گفتم: « چنین کاغذی را نمی توان ارزان تر از نیم کرون به ازاء هر برگ تهیه کرد. این کاغذ به طرز عجیبی محکم و قوی است ».

هولمز گفت: « به طرز عجیبی ـ بله این همان واژه ی مورد نظر من بود. ضمن آن که در انگلستان نیز چنین کاغذی را نمی توان یافت. لطفاً آن را روبروی نور قرار دهید ».

من چنین کردم و یک حرف E بزرگ در کنار یک g کوچک و یک p کوچک و یک G بزرگ با t کوچک دیدم که به درون تار و پود بافت کاغذ از نظر ناپدید می شدند.

هولمز گفت: « نظر شما در باره ی آن چیست؟ ».

« بدون تردید نام سازنده ی آن است یا بلکه علامت مشخصه ی او ».

« به هیچ وجه. حرف G در کنار t به معنای Gesellschaft  است که در زبان آلمانی به معنای شرکت است یا همان معادل رایج خودمان Co. p البته معادل Papier یا کاغذ است و حالا معادلی برای Eg . بگذارید نگاه کوتاهی به فرهنگ نامه ی اروپایی خود داشته باشیم. او از روی قفسه کتاب یک مجلد قطور قهوی رنگ بیرون آورد. اگلو، اگلونیتس ـ بله، همین جا است. اگریا (Egria) که به آن Eger هم می گویند. این ناحیه ای است در سرزمین آلمانی زبان یعنی در بوهم که از کارلسباد فاصله ی چندانی ندارد. مکانی که اهمیت آن به این خاطر است که والنشتاین در آنجا مرده است و همینطور به خاطر کارخانجات متعدد شیشه و البته کارخانجات کاغذ سازی. هاها، پسرجان، حالا نظر شما در این باره چیست؟ ». چشمان او می درخشیدند و او با سیگار خود یک ابر بزرگ آبی رنگ غرور آمیز از گلوی خود بیرون داد.

من گفتم: « کاغذ ساخت بوهم است ».

« دقیقاً. و مردی که این یاداشت را نوشته آلمانی است. آیا به ساختار غیر معمول جمله توجه کرده اید. وی نوشته است « روایتی که در باره ی شما آمد را ما از تمامی محافل در یافت کرده ایم ». یک روس یا فرانسوی نمی توانست چنین جمله ای را نوشته باشد. این فقط آلمانی ها هستند که نسبت به فعل های خود آداب دان نیستند. حالا فقط باقی می ماند پی بردن به این نکته که این آلمانی که بر روی کاغذ ساخت بوهم می نویسد و ترجیح می دهد به جای آن که صورتش را نشان دهد نقابی به چهره بزند چرا اصلاً می خواهد ما را ببیند. و این هم اگر اشتباه نکرده باشم خود اوست که می آید تا تمامی تردیدهای ما را برطرف کند ».

در حالی که او صحبت می کرد صدای گوش خراش سم اسبان و جیرجیر چرخ های کالسکه بر روی جدول خیابان به گوش رسید. سپس کشیدن عجولانه ی زنگ در شنیده شد و هولمز شروع به سوت زدن کرد.

او گفت: « این صدا مال یک کالسکه ی دو اسبه است » . سپس در حالی که به بیرون از پنجره می نگریست ادامه داد: « بله، یک کالسکه ی زیبای کوچک با یک جفت اسب زیبا که هرکدامشان یک صد و پنجاه گینی می ارزند. واتسون، این قضیه اگر هیچ چیز دیگری هم برای ما نداشته باشد، نوید یک عالمه پول را می دهد ».

« هولمز بهتر است که من دیگر بروم ».

« به هیچ وجه. همانجایی که هستی بمان. من بدون بازول (2) خود کاری از دستم برنمی آید. وانگهی به نظر می رسد که این مورد جالبی باشد. بسیار حیف است که آن را از دست بدهی ».

« اما مراجع شما چه خواهد گفت؟ ».

« از جهت او نگرانی نداشته باش. من احتمالاً به کمک شما نیازمندم و شاید همینطور خود او. او دارد می آید. دکتر لطفاً روی این صندلی راحتی بنشین و تمامی توجه خود را به ما بده ».

صدای گام های آهسته اما سنگینی از پله ها و راهرو به گوش رسید و درست در پشت در اتاق ساکت شد. سپس صدای ضربه های بلند و مقتدارنه ای به در اتاق شنیده شد.  

هولمز گفت: « بفرمائید داخل ».

سپس مردی به داخل اتاق قدم گذارد که حد اقل دو متر قد داشت، با قفسه ی سینه و اندامی همچون یک هرکول. لباس او به نحوی رنگارنگ بود که در انگلستان به عنوان نشانه ای از بی سلیقگی تلقی می شد. نوارهای پهن از پوست هشترخان به دور آستین ها و جلوی نیم تنه ی هشت دکمه اش دوخته شده بود، در حالی که شنلی به رنگ آبی تیره بر روی شانه هایش آویزان بود که با آستری از ابریشم سرخ رنگ پرشده بود و خود شنل به کمک یک سنجاق سینه از جنس زمردی درشت و قرمز رنگ بسته شده بود. چکمه هایش تا نیمه ی ساق پا امتداد داشت و در قسمت بالا با پوست پرپشتی به رنگ قهوه ای دور دوزی شده بود. تمامی این ها در بیننده برداشتی از نوعی توانگری زمخت و خام را ایجاد می کرد که البته از کل ظاهر او نیز چنین چیزی مشهود بود. او در دستان خود کلاهی لبه پهن داشت، در حالی که به صورتش نقاب تیره رنگی زده بود که تا بالای گونه های استخوانی اش امتداد داشت و چنین به نظر می رسید که آن نقاب را درست لحظاتی قبل از وارد شدن به اتاق به صورت خود زده است، زیرا هنگامی که در اتاق باز شد دست او در ارتفاع صورتش قرار داشت. از بخش زیرین چهره اش به نظر می رسید که مردی است با شخصیتی بسیار مقتدر، با لبی پهن و آویزان و چانه ای مستقیم و بلند که حکایت از قاطعیت و عزم راسخ او تا سر حد لجاجت داشت.

او با صدای بم و نخراشیده و لهجه ای به شدت آلمانی گفت: « شما یاداشت مرا دریافت کردید؟ ».

 سپس نگاه خود را از یکی از ما به دیگری انداخت، گویی نمی دانست که کدام یک را مخاطب قرار  دهد.

هولمز گفت: « لطفاً بنشینید. ایشان دوست و همکار من دکتر واتسون هستند که اغلب این محبت را دارد تا در کار ها کمک من باشد. افتخار آشنایی با چه کسی را دارم؟ ».

« شما می توانید مرا کنت فن کرام یک نجیب زاده بوهمی بنامید. من فرض می کنم که این آقای متشخص، دوست شما، مردی محترم و رازدار است. کسی که من باید بتوانم به او موضوعی بسیار با اهمیت را اعتماد کنم. اگر چنین نیست، ترجیح می دهم فقط با شما به تنهایی صحبت کنم ».

من بلند شدم که بروم اما هولمز مچ دستم را گرفت و مرا به صندلی راحتی خودم باز گرداند. او گفت: « یا هر دو یا هیچکدام. شما می توانید در برابر این مرد محترم هرچه را که به من می خواهید بگویید ».

کنت شانه های پهنش را بالا انداخت. سپس گفت: « پس باید ابتدا هر دو نفر شما را برای مدت دو سال متعهد به رازداری مطلق کنم. پس از آن موضوع دیگر اهمیتی نخواهد داشت. در این لحظه البته گفتن آن مبالغه نخواهد بود که این موضوع چنان اهمیت دارد که می تواند بر تاریخ اروپا تاثیر گذارد ».     

هولمز گفت: « قول می دهم ».

« و من هم همینطور ».

مهمان عجیب ما ادامه داد: « شما می بخشید که من این نقاب را بر چهره ی خود زده ام. فرد والا مقامی که مرا استخدام کرده است می خواهد نماینده ی او برای شما ناشناس باقی ماند و من باید اعتراف کنم عنوانی که در مورد خود گفتم لقب اصلی من نیست ».

هولمز با لحن خشکی گفت: « من از این موضوع آگاه بودم ».

« شرایط به سرحد حساسیت خود رسیده است و هر دوراندیشی باید اتخاذ گردد تا از آنچه شاید می رود به یک رسوایی بسیار بزرگ تبدیل شود و از آنچه می تواند یکی از دودمان های اروپا را به طور جدی بی اعتبار سازد جلوگیری به عمل آید. به صراحت بگویم. مسئله ی مورد نظر پای دودمان اورمشتاین را به میان می کشد، یعنی شاهان آبا و اجدادی بوهم ».

هولمز در حالی که روی یگ صندلی راحتی جای می گرفت و با چشمانی بسته زیر لب گفت: « متوجه این مسئله هم شده بودم ».

مهمان ما با کمی تعجب ظاهری به چهره ی خسته مردی که غرق در افکار خود در صندلی راحتی اش لمیده بود و بدون شک برای او به عنوان تیزهوش ترین متفکر و پرانرژی ترین عامل در سراسر اروپا به حساب می آمد نگاه گوتاهی انداخت. هولمز به کندی چشمانش را دوباره گشود و بی صبرانه به مشتری درشت هیکلش نگریست.

هولمز گفت: « اگر اعلیحضرت لطف کرده و مورد خود را شرح دهند من بهتر می توان به ایشان راهنمایی کنم ».

آن مرد از صندلی خود به ناگهان بلند شد و طول اتاق را در اضطرابی غیر قابل کنترل بالا و پایین قدم زد. سپس با حالت درماندگی نقاب را از چهره اش گرفته و آن را بر روی زمین پرتاب کرد. او با صدای بلند گفت: « حق با شما است. من شاه هستم. چرا باید برای مخفی کردنش تلاش کنم؟ ».

هولمز زیر لبی گفت: « واقعاً چرا؟ اعلیحضرت هنوز کلمه بر زبان نیاورده بودند که من مطمئن شدم مخاطب من ویلهلم گوتسرایش زیگیزموند فن اورمشتاین، دوک بزرگ کاسل ـ فلشتاین و ولیعهد شاه بوهم است ».

مهمان عجیب ما که دوباره می نشست و یک دستش را بر روی پیشانی بلند و سفیدش می کشید گفت: « شما متوجه هستید که من عادت نکرده ام یک چنین مسائلی را شخصاً به انجام برسانم. با این وجود مسئله چنان حساس است که نمی توانم به کس دیگری اطمینان کنم، در غیر این صورت خود را به طور کامل در اختیار او قرار داده ام. من به طور ناشناس از پراگ به اینجا آمده ام تا با شما مشورت کنم ».

هولمز در حالی که چشمانش را برای بار دیگر می بست گفت: « لطفاً مشکل خود را با ما در میان گذارید ».

« به طور خلاصه موضوع از این قرار است: حدود پنج سال پیش از این طی یک دیدار طولانی از ورشو من با زن ماجراجوی بسیار مشهوری به نام ایرنه آدلر آشنا شدم. یقیناً با این نام آشنایی دارید ».

هولمز بدون بازکردن چشمانش زیر لب گفت: « دکتر لطفاً در فهرست راهنمای من اسم او را جستجو کنید ».

او برای سال ها بود که به طور منظم خلاصه نویسی از تمامی مقاله های قابل توجه روزنامه ها را که در باره ی انسان ها و چیزهای دیگر بود جمع آوری می کرد به طوری که بعید بود از موضوعی یا از شخصی نامی برده شود و او نتواند بلافاصله اطلاعاتی از آن را تهیه کند. در این مورد من زندگی نامه ی او را در میان یک خاخام یهودی و یک فرمانده کادر که رساله ای در باره ی ماهی های آب های عمیق دریا نوشده بود پیدا کردم.

هولمز گفت: « بگذارید ببینیم. متولد نیوجرسی به سال 1858. کونترآلتو ـ عجب! لا اسکالا، خب! پریمادونا اپرای سلطنتی ورشو ـ بله! بازنشسته از فعالیت خوانندگی اپرا ـ اه! فعلاً ساکن لندن ـ دقیقاً! اعلیحضرت، اگر اشتباه نکرده باشم گرفتار این فرد جوان شده، برای او چندین نامه رسوا کننده نوشته و اکنون خواهان بازپس گیری آن نامه ها است ».

« دقیقاً همین گونه است. اما چه جور . . . ».

« آیا یک ازدواج پنهانی هم در کار بوده؟ ».

« خیر ».

« یا مدارک و گواهی قانونی وجود داشته؟ ».

« به هیچ وجه ».

 « اعلیحضرت، پس من نمی توانم متوجه مشکل شما بشوم. اگر این فرد جوان بخواهد نامه هایش را برای اخاذی یا مقاصد دیگر به جایی ارائه دهد، چگونه می تواند معتبر بودن آنها را به اثبات رساند؟ ».

« دستخط من وجود دارد ».

« خب، جعلی است ».

« بر روی کاغذ مخصوص من نوشته شده ».

« آن را دزدیده اند ».

« مهر شخصی من چی؟ ».

« تقلبی است ».

« عکس من ».

« خریداری شده است ».

« ما هر دو باهم در آن عکس هستیم ».

آه! این دیگر خیلی بد است. اعلیحضرت واقعاً مرتکب یک بی مبالاتی شده است ».

« من دیوانه وار عاشق بودم ».

« شما خودتان را به طور جدی به مخاطره افکنده اید ».

« در آن زمان من فقط یک ولیعهد بودم. جوان بودم. و حالا فقط سی سال دارم ». 

« باید آن عکس را دوباره به دست آورد ». 

« ما سعی کردیم، اما به نتیجه نرسیدیم ».

« اعلیحضرت باید برای آن هزینه کند. باید آن را خرید ».

« او نمی خواهد آن عکس را بفروشد ».

« پس باید آن را دزدید ».

« پنج بار چنین تلاشی به عمل آمده است. دوبار دزدانی که در استخدام من بودند خانه او را زیر و رو کردند. یکبار هنگامی که در سفر بود چمدان هایش را عوض کردیم. دوبار در خیابان به او دستبرد زده شد. اما هیچ کدام از این ها به نتیجه ای نرسید ».

« هیچ نشانه ای از آن به دست نیامد؟ ».

« مطلقاً هیچ ».

هولمز خندید و گفت: « این واقعاً یک مشکل کوچک زیبا است ».

شاه سرزنش کنان به او پاسخ داد: « اما برای من مسئله بسیار جدی است ».

« بله همینطور است. اما او قصد دارد با آن عکس چه کند؟ ».

« می خواهد با آن مرا نابود کند ».

« اما چگونه؟ ».

« من به زودی ازدواج خواهم کرد. »

« بله، شنیده بودم ».

« همسر آینده من کلوتیلده لوتمان فن ساکس منینگن، دومین دختر شاه اسکاندیناوی است. شاید شما از اصول بسیار خشک و جدی خانواده ی آنها مطلع باشید. دختر شاه شخصاً تجسمی واقعی از حساسیت است. حتی سایه ای از تردید بر صداقت من می تواند همه چیز را به هم بزند ».

« و ایرنه آدلر؟ ».

« تهدید به فرستادن آن عکس کرده است و او این کار را انجام خواهد داد. میدانم که چنین خواهد کرد. شما او را نمی شناسید. او قلبی از پولاد در سینه دارد. او چهره ی زیبا ترین زنان و شعور مصمم ترین مردان را دارد. برای این که من نتوانم با هیچ زن دیگری ازدواج کنم او از انجام هیچ کاری واهمه ندارد. مطلقاً هیچ ».

« آیا اطمینان دارید که او هنوز آن عکس را نفرستاده است؟ ».

« بله، کاملاً یقین دارم ».

« و چرا؟ ».

« چون گفته بود آن عکس را روزی خواهد فرستاد که نامزدی من به طور رسمی اعلام شود. یعنی دوشنبه ی آینده ».

هولمز خمیازه کشان گفت: «  پس ما فقط سه روز فرصت داریم. از جهتی بسیار مناسب است زیرا من در حال حاضر مشغول یکی دو کار هستم. اعلیحضرت البته فعلاً در لندن میمانند؟ »

« البته. شما مرا در لانگهام تحت نام کنت فن کرام پیدا خواهید کرد ».

« پس برای آن که شما را از پیشرفت های خود باخبر سازم چند خطی برایتان خواهم نوشت ».

« بله، لطفا. من بی صبرانه منتظر خبر شما می مانم ».

« فقط مسئله ی پول باقی می ماند ».

« از این بابت هیچ محدودیتی ندارید ».

« مطلقاً؟ ».

 « من حتی حاضرم یکی از ایالت های پادشاهی خود را برای به دست آوردن آن عکس هزینه کنم ».

« و برای مخارج فعلی؟ ».

شاه از زیر شنل خود کیسه ای سنگین از چرم بز کوهی بیرون آورد و بر روی میز گذارد. او گفت: « این هم سیصد پوند طلا و هفتصد پوند اسکناس ».

هولمز بر روی برگی از دفتر یاداشت خود رسیدی نوشت وآن را به او داد ».

سپس پرسید: « نشانی مادمازل؟ ».

« برینوی لوج، سرپنتین آونیو، سنت جان وود ».

« هولمز آن را یاداشت کرد. سپس گفت: « یک سوال دیگر. آیا آن عکس در یک قاب شیشه دار در اندازه ی معمول است؟ ».

« بله ».

« پس شب بخیراعلیحضرت و من مطمئن هستم که به زودی خبرهای خوشی برای شما خواهیم داشت ». سپس اضافه کرد: « و شب بخیر واتسون ». در حالی که چرخ های کالسکه سلطنتی به طرف پائین خیابان در حرکت بود ادامه داد: « اگر محبت کنید و ساعت سه بعد از ظهر فردا سری به من بزنید با کمال میل در    باره ی این مسئله کوچک با شما صحبت خواهم کرد ». 

  ادامه دارد . . .           

1 : نام یکی دیگر از ماجراهای شرلوک هولمز نوشه ی سر آرتور کانن دایل. مترجم.

 2: James Boswell زندگی نامه نویس مشهوری بود و در اینجا منظور هولمز دکتر واتسن است که در حکم زندگی نامه نویس اوست. مترجم.  

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: