زيبائي شناسيِ نوين

فوریه 1, 2008

اسكار وایلد

برگردان علی محمد طباطبائی

   

ویویان: تمامی آنچه مایلم در اینجا به آنها اشاره كنم این اصل كلی است كه زندگی بسیار بیشتر از آنكه هنر از آن تقلید كند خود از هنر تقلید می كند و من مطمئنم كه اگر در باره ی آن به طور جدی اندیشه كنی خواهی دید كه این سخن درستی است. تفسیر زندگی در آینه ی هنر است كه تجلی می یابد. زندگی، بعضی انواع عجیبی كه توسط نقاش یا مجسمه ساز به تصور در آمده را باز سازی می كند و یا در حقیقت آنچه كه در داستان و قصه به تصور در آمده  است را جامه ی عمل می پوشاند. به منطق علمی بگویم، مبنای زندگی ـ یعنی انرژی حیات، آنگونه كه ارسطو شاید آنرا خطاب می كرد ـ صرفاً اشتیاق برای بیان است و هنر همیشه شكل های بیشماری عرضه می كند که از طریق آنها می توان به این بیان نائل گردید. زندگی وجود آنها را غنیمت می شمرد و از آنها بهره می برد، حتی اگر وجودشان برای زندگی زیان آور باشد. انسان های جوان دست به خودكشی زدند زیرا رولا (Rolla) (1) چنین كرده بود، به دست خود جان باخته اند زیرا ورتر (Werther) (2) با دست خودش از جهان رخت بر بست. بیندیش به این كه ما چه چیزهائی را مدیون تقلید كردن از مسیح  هستیم و یا مدیون تقلید از سزار.

 

سریل: این نظریه قطعاً نظریه ی غریبی است، اما برای آنكه آنرا كامل كنید باید نشان دهید كه طبیعت به همان اندازه ی زندگی تقلیدی از هنر است. آیا برای اثبات آن آمادگی دارید؟

ویویان: دوست عزیزم. من آمادگی اثبات هرچیزی را دارم.

سریل: آیا طبیعت از نقاش منظره تبعیت می كند و سپس جلوه ها و تاثیرات بصری خود را از او  به وام می گیرد؟

ویویان: یقیناً اینطور است. ازكجا مگر از امپرسیونیست ها می توانیم چنان مه گرفتگی های قهوه ای رنگ اعجاب آور را بدست آوریم كه بر كف خیابانهایمان می خزند، و فانوس های خیابانی از ورای آنها سوسو می زنند و خانه هایمان را به سایه های هولناكی تبدیل می كنند؟ به چه كسانی مگر غیر از آنها واستادانشان آن مه رقیق و نقره فام را مدیونیم كه بر روی رودخانه هایمان سایه انداخته اند و به اشكال مبهمی از زیبائی رنگ باخته ی پلی خمیده و قایقی در حال تاب خوردن تبدیل می شوند؟ تغییرات غیر عادی كه طی ده سال گذشته در شرایط اقلیمی لندن روی داده است بطور كامل به علت وجود مكتب هنری خاصی است. دوست عزیز تو لبخند میزنی. موضوع را از نقطه نظری علمی یا ماوراء طبیعی در نظر آور، آنوقت خواهی دید كه حق با من است زیرا مگر طبیعت چیست؟ طبیعت مادرِ بزرگی كه ما را به دنیا آورده نیست. او خود مخلوق ماست.

این در مغز ماست كه او جان می گیرد. اشیاء بدین خاطر وجود دارند كه ما آنها را می بینیم و آنچه ما می بینیم و چگونه آنها را می بینیم بستگی دارد به آن هنری كه ما را تحت تاثیر قرار داده است. نگاه كردن به یك شئ بسیار متفاوت است از دیدن همان شئ . انسان تا زمانی كه زیبائی چیزی را درك نكند آنرا نمی بیند، زیرا آنگاه و فقط آنگاه است كه آن چیز هستی می یابد. در حال حاضر مردم مه را می بینند، نه بدین خاطر كه  كه در آنجا مه وجود دارد، بلكه بدان سبب كه شعرا و نقاشان به آنها زیبائی اسرارآمیزی از  چنین جلوه ها و تاثیرات بصری را آموخته اند. از قرنها پیش احتمالاً در لندن مه وجود داشته است. من به جرئت می توانم بگویم چنین بوده است. اما كسی آنرا ندید و بدین ترتیب ما چیزی در باره آن نمی دانستیم. مه ابداً وجود نداشت تا آنكه بالاخره هنر آنرا اختراع كرد. اكنون باید تصدیق كنیم كه بیش از اندازه در همه جا وجود دارد. مه به شیوه ی رفتار فرقه تبدیل گردیده است، و واقع گرائی غلو شده ی شیوه هایش مردم خسته را به بیماری برنشیت مبتلا می کند. آنجا كه فردی فرهیخته می تواند به معنی و مفهومی برسد، فرد بی فرهنگ دچار سرماخوردگی می شود. و بنابراین بگذار انسان باشیم و هنر را فراخوانیم كه چشمان اعجاز آمیزش را به جای دیگری بیفكند. در حقیقت او همین حالا چنین كاری را انجام داده است. آن نور خورشید سفید رنگ و لرزان كه اكنون می توان آنرا در فرانسه دید، با آن لكه رنگهای غریب ارغوانی و آن سایه ی ناآرام بنفش، آخرین خیال پردازی اوست، و در مجموع، طبیعت آنرا  به نحو كاملاً تحسین برانگیزی بازتولید می كند. جائی كه هنر سابق بر این نقاشانی چون كوروها و دابینگی ها به ما اعطا می كرده است اكنون مونه های بی نظیر و پیساروهای جذاب به ما می بخشد. در واقع لحظاتی وجود دارد كه هرچند البته نادر هستند، اما گاه و بیگاه هنوز نیز قابل مشاهده می باشند كه طبیعت كاملاً امروزی می شود. البته همیشه نمی توان به طبیعت متكی بود. واقعیت این است كه او در چنین موقعیت ناگواری قرار گرفته. هنر تاثیری غیر قابل قیاس و بی نظیر می آفریند و وقتی چنین كرد آن تاثیر را به چیزهای دیگر منتقل می کند. از طرف دیگر طبیعت در حالی كه فراموش می كند تقلید می تواند صادقانه ترین شكل از اهانت باشد همچنان به تكرار آن ادامه می دهد تا زمانی كه ما همگی به طور كامل از آن خسته شویم. برای مثال در روزگار ما فرد بافرهنگ به غروب خورشید دیگر توجهی نمی كند. غروب خورشید امروزه دیگر از مد افتاده و درواقع متعلق به زمانی بود كه ترنر (Turner) (3) حرف اول را می زد. اكنون ستایش از غروب خورشید نشانه ی روشنی است از دهاتی پسندی در طبع و منش فرد. وانگهی غروب های خورشید همچنان ادامه دارند. شب گذشته خانم آروندل اصرار داشت كه به كنار پنجره بروم و به اصطلاح خودش به آسمان باشكوه نظری بیفكنم. البته من می بایست می رفتم و نگاهی می انداختم. او از جمله ی آن افراد نافرهیخته ی كاملاً تهی است كه كسی نمی تواند چیزی از او مضایقه كند. و آن چه بود؟ فقط ترنری بود كاملاً دست دوم، ترنری از دوره ای بد، كه با تمامی بدترین اشتباهات نقاشان در آن اغراق و مبالغه شده بود. التبه من کاملاً حاضرم اعتراف كنم كه زندگی اغلب همان خطا را تكرار می كند. او رنه ی (Rene’) (4) دروغین و وترن ( (Vautrins(5) جعلی خود را بوجود می آورد، درست به همان شكلی كه طبیعت در صبح یكروز یك كوپ (Cuyp) (6) مشكوك و در صبح روز بعد یك روسو (Rousseau) (7) بسیار پرسش برانگیز به ما می دهد. با این وجود هنگامی كه طبیعت چنین می كند انسان را بیشتر می رنجاند. این مسئله به نظر كاملاً احمقانه، روشن و غیر ضروری    می آید. یك وترن (Vautrins) دروغین شاید خوشایند و مطبوع باشد. یك كوپ (Cuyp) مشكوك غیر قابل تحمل است. با این وجود من نمی خواهــم در خصوص طبیعت بسیار سختــگیر باشــم. من آرزومـندم كه برجستگی های دریای مانش، بخصوص در Hastings (8) همیشه شبیه به یك هنری مور نباشد، مروارید های خاكستری با پرتوهای زردرنگ، اما بعد هنگامی كه هنر متنوع تر و متلون تر است طبیعت نیز بدون هر گونه شكی متنوع تر و متلون تر خواهد بود. فكر نمی كنم كه بدترین دشمن طبیعت بخواهد تكذیب كند كه طبیعت از هنر تقلید می كند. این همان چیزی است كه طبیعت را در تماس با انسان فرهیخته نگاه می دارد. آیا توانستم نظریه ام را در حد رضایت به تو ثابت كنم؟

سریل: بهتر است بگویم تو نتوانستی مرا قانع كنی. اما حتی با فرض قبول این غریزه ی تقلیدگرایانه ی عجیب در زندگی و طبیعت، مطمئناً تو خواهی پذیرفت كه هنر خلق و خوی زمانه اش و روح دوره اش را بیان می کند، هنر شرایط اخلاقی و اجتماعی را ابراز می کند كه آن را احاطه کرده و تحت نفوذ و تاثیرات آن گونه از شرایط است كه نوع بخصوصی از هنر بوجود می آید.

ویویان: البته كه نه! هنر هرگز چیزی بغیر از خودش را بیان نمی كند. این اصول زیبائی شناسی نوین من است. و یقیناً همین است که موسیقی را به الگوی تمامی هنر تبدیل کرده است، یعنی چیزی به مراتب فراتر از آن ارتباط ضروری و زندگی بخش میان سبک و جوهر که آقای پاتر انگشت روی آن می گذارد. یقیناً ملیت ها و افراد با آن خودبینی طبیعی و ذاتی که رمز وجود است پیوسته در این تصور هستند که الهه های هنر در باره ی آنها است که دائم در حال صحبت اند و همیشه سعی شان این بوده است كه در شأن آرام هنرِ پر از خلاقیت برخی انعكاسات احساسات آشفته ی خود را بیابند، و پیوسته فراموش می كنند كه خواننده ی ترانه ی زندگی آپولو نیست كه مارس است. دورافتاده از واقیعت و باچشمانی برگرفته از سایه های غار، هنر كمال خود را برملا می سازد و جماعت شگفت زده ای كه به باز شدن گل رُزی حیرت انگیز با گلبرگهای بسیارش می نگرد گمان می برد كه این تاریخ خود اوست كه تعریف شده است و روح خود او است كه در شکلی جدید ابراز شده است. اما این گونه نیست. والاترین هنر مسئولیت روح انسانی را نمی پذیرد و آنچه به دست می آورد بیش از هر چیز از واسطه های جدید یا جنس و ماده ای تر و تازه است نه از شور واشتیاقی برای هنر یا از هر احساس رفیع یا از هر بیداری بزرگ از خودآگاهی بشری. هنر فقط بر مسیر شخصی خودش تكامل می یابد. او (هنر) سمبل هر عصر و دوره نیست بلكه این عصر ها هستند كه سمبل اویند.

حتی آنها كه معتقدند هنر مظهری از زمان و مکان و مردم است نمی توانند انکار کنند كه هرچقدر یك هنر واقعگراتر باشد به همان میزان كمتر معرف روح عصر و دوره ی خودش است. چهره های شریر و شیطانی امپراتوری روم از درون سنگ پورفور پرنقش و نگار و سنگ ژسپی لك دارد به ما می نگرند كه از كار كردن با آن مواد هنرمندان واقع گرای آن روزگار شادمان بودند و ما تصور می كنیم كه در آن لب های بیرحم و آرواره های شهوانی می توانیم اسرار خرابه های امپراتوری را بیابیم. اما این گونه نیست. زشتی ها و شرارت های تیبریوس نتوانست آن والاترین تمدن را بیشتر از آن ویران كند كه فضیلتهای آنتونی ها از جلوگیری کردن از سقوط آن ناکام ماندند. سقوط آن به دلایلی دیگر و نه چندان جالب توجه بود. زنان غیب گو و پیغمبران حاضر در نماز خانه ی سیستین شاید در عمل تا حدی به تفسیر تولد جدید روح آزاد شده ای خدمت كنند كه ما آنرا رنسانس می خوانیم، اما بی ادبان مست و دهقانان نزاع گر در هنرِ سرزمین هلند چه چیزی به ما در باره ی روح بزرگ هلند می گویند؟ هرچقدر هنر انتزاعی تر باشد، آرمانی تر نیز خواهد بود و به همان اندازه مقدار بیشتری از خلق و خو و مشرب عصرش را برای ما تعریف می کند. اگر ما مایلیم كه ملتی را توسط هنرش درك كنیم، باید به موسیقی و به هنر معماری اش بنگریم.

سریل: در این مورد با تو كاملاً موافقم. روح هر عصری شاید به بهترین وجه در هنرهای آرمانی و انتزاعی بیان شود، زیرا روح به شخصه انتزاعی و آرمانی است. از طرف دیگر برای جلوه های قابل رویت یك عصر و به اصطلاح برای سیمای آن ما باید به سراغ هنرهای تجسمی برویم.

ویویان: من كه اینگونه فكر نمی كنم. بالاخره این که، آنچه هنرهای تجسمی واقعاً به ما ارزانی می دارد یا صرفاً سبكهای گوناگون از هنرمندانی معین است یا از سبک های گوناگون مکتب های بخصوص از هنرمندان. یقیناً تو بر این اندیشه نیستی كه انسانهای قرون وسطا هیچ گونه شباهتی با آن فیگورها در شیشه های رنگین پنجره های کلیساهای قرون وسطا، با حجاری ها و كنده كاری های روی چوب آن دوران یا آثار فلزی آن ایام یا با فرش های دیواری شان دارند. انسان های قرون وسطا احتمالاً مردمی بودند با قیافه هائی كاملاً معمولی و عادی، بدون هرگونه حالت مضحك (گروتسك) یا عاری از حالتهای استثنائی و عجیب در ظاهر چهره ی شان. قرون وسطائی كه ما آن را از آثار هنری می شناسیم فقط شكل مشخص و معینی از یك سبك است وابداً هیچگونه دلیلی وجود ندارد كه چرا هیچ هنرمندی با این سبك نباید در قرن نوزدهم بوجود آید. هیچ هنرمند بزرگی چیزها را به همان گونه كه هست نمی بیند.اگر چنین می كرد به هنرمند بودنش خاتمه می داد. از روزگار فعلی خودمان مثالی در نظر آور. می دانم كه تو به چیزهای ژاپنی بسیار علاقمندی. خوب، آیا تو واقعاً تصور می كنی ژاپنی هائی كه ما آنها را از آثار هنرهای ژاپنی می شناسیم وجود واقعی دارند؟ اگر چنین فكر می كنی هرگز هنر ژاپنی را درك نكرده ای. آن انسانهای ژاپنی آفریده هائی هستند از قصدی آگاهانه و حساب شده توسط بعضی هنرمندان منفرد. اگر تو تصویری از هوکوسای یا هوکای (9) یا هر نقاش بومی بزرگ را در كنار یك آقا یا خانم ژاپنی قرار دهی خواهی دید كه در آنجا كمترین شباهت بین آنها وجود دارد. انسانهای واقعی كه در ژاپن زندگی می كنند بی شباهت به نوع عادی و معمولی انسانهای انگلیسی نیستند. به عبارت دیگر، آنها در حد نهایت معمولی بودن قرار دارند و هیچ چیز عجیب یا غیر عادی در باره ی آنها وجود ندارد. در واقع تمامی آنچه در باره ی ژاپن گفته می شود یك اختراع خالص است. چنین كشور و مردمی در جهان وجود ندارد. یكی از جذاب ترین نقاشان به این امید واهی كه ژاپنی ها را ببیند اخیراً سفری به سرزمین گلهای داوودی كرد. اما تمامی آنچه او مشاهده كرد و تمامی موقعیت هائی كه برای نقاشی بدست آورد فقط چند تائی فانوس و بادبزن بود. او كاملاً از كشف ساكنین آنجا ناتوان ماند، به همان شكلی كه از نمایشگاه دل انگیز او در گالری Messers Dowdeswell به خوبی می توان دید. او نمی دانست كه ژاپنی ها، همانگونه كه گفتم، صرفاً حالتی از یك سبك هستند، یعنی تخیلی بی نقص و استادانه از هنر. و به همین نحو، اگر آرزومندی كه یك اثر ژاپنی را ببینی نباید مثل یك توریست عمل كنی و به توكیو بروی. بر عكس باید در میهنت اقامت گزینی و خود را در آثار بعضی هنرمندان ژاپنی مستغرق سازی و آنگاه وقتی كه روح سبك آنها را جذب نمودی و شیوه ی خلاقه ی بصری آنها را كسب كردی می توانی در بعضی از عصر ها به پارك رفته و بنشینی و یا پیكادلی را قدم بزنی و آنگاه اگر نتوانی در این مکان ها یك اثر ژاپنی را ببینی آنرا هیچ كجای دیگر هم نخواهی دید. یا در بازگشتی دوباره به گذشته و به عنوان مثالی دیگر یونان باستان را در نظر گیر. آیا فكر می كنی كه هنر یونان هرگز به ما می گوید كه یونانی ها چه شكل و شمایلی داشته اند؟ آیا گمان داری كه زنهای آتنی شبیه به آن فیگورهای تشریفانی و موقر در فریز های پانتنون ویا شبیه به آن خدایان شگفت انگیزی كه در سنتوری مثلثی شكلِ همان بنا نشسته اند بوده اند؟ اگر از دیدگاه هنری قضاوت كنی آنها مطمئناً چنین بوده اند. اما قطعاتی از شخصیتی مانند آریستوفان را بخوان. خواهی دید كه خانم های آتنــی بند كفششان را سفت می بستند، كفش پاشنه بلند به پا می كردند، موهایشان را رنگ می كردند ، صورتهایشان را سرخاب و لب هاشان را قرمز می كردند و كاملاً مانند هر كدام از مخلوقات ابله مد روز از زمانه ی خود ما بودند. واقعیت این است كه ما به دوره های گذشته كاملاً از میان واسطه ی هنر چشم می دوزیم و هنر خوشبختانه هرگز یكبار هم به ما حقیقت را نگفته است.

سریل: اما برای آنكه از هر خطائی مصون بمانیم از تو می خواهم به طور خلاصه اصول زیبائی شناسی نوین خودت را به من بگوئی.

ویویان: به طور خلاصه، و آن از این قرار است. هنر هرگز چیزی جز خودش را بیان نمی كند. هنر مانند فکر دارای زندگی مستقلی است و كاملاً بر مسیر خودش تكامل می یابد. در عصر واقع گرائی لزوماً واقع نما و در عصر ایمان، همیشه مذهبی و معنوی نیست. هنر آفریده ای از زمان خودش نیست و چنین چیزی در تعارض مستقیم با آن است و تنها تاریخی كه هنر برایمان محفوظ می دارد همان تاریخ پیشرفت خودش است. گاهی از همان مسیر رد پاهای خودش باز می گردد و بعضی اشكال قدیمی و كهن را از نو به زندگی فرا می خواند، به همان نحوی كه در نهضت هنر باستانی یونان روی داد، و در نهضت پیش رافائلی ها از روزگار خودما. در دوره های دیگر كاملاً به عصرش پیشدستی می كند، و در یك قرن اثری می آفریند كه به قرنی احتیاج دارد تا درك گردیده و مورد لذت و بهره مندی معنوی قرار گیرد. در هیچ حالتی عصرش را باز تولید نمی كند. گذر از هنر یك دوره به خودِ همان دوره اشتباه بزرگی است كه تمامی تاریخ نگاران مرتكب می شوند.

دومین آموزه بدین قرار است. تمامی هنر نازل و بد در اثر بازگشت به زندگی و طبیعت و ارتقاء آنها به آرمانها حاصل می شود. زندگی و طبیعت شاید در بعضی مواقع به عنوان بخشی از مواد خام هنر به مصرف رسند اما قبل از آنكه آنها به خدمت هنر درآیند باید به سنتهای هنری ترجمه شوند. به محض اینكه هنر از واسطه ی خلاقه اش صرف نظر كند از همه چیز دست می كشد. واقع گرائی به عنوان یك روش در حكم شکست کامل است و آن دو چیزی كه هر هنرمندی باید از آنها پرهیز كند نوگرایی در شكل و در مضمون است. برای ما كه در قرن نوزدهم زندگی می كنیم هر قرنی به استثنای قرنی كه در آن هستیم  موضوع مناسبی برای هنر است. تنها چیزهای زیبا آنهائی هستند كه فكر و ذكر ما را به خود مشغول نمی دارند. اگر نخواهم لذت نقل قول از خودم را از دست بدهم باید بگویم که دقیقاً بدین خاطر كه هکوبا (10) برای ما بی اهمیت است، غم های او به عنوان مضمون یك تراژدی بسیار مناسب است. علاوه بر آن این فقط چیز مدرن است كه از مد می افتد. آقای زولا خود را وقف مصور ساختن امپراتوری دوم برای ما می كند. اكنون دیگر برای چه كسی امپراتوری دوم اهمیت دارد؟ این دیگر از مد افتاده است. زندگی با گامی سریع تر از واقع گرائی به پیش می تازد، اما رمانتیسم پیوسته جلوتر از زندگی است.

سومین اصل این است كه زندگی بسیار بیش از آنكه هنر از آن تقلید كند خود از هنر به تقلید می پردازد. این صرفاً از غریزه ی تقلیدگرایانه ی زندگی ناشی نمی شود، بلكه از این حقیقت مایه می گیرد كه هدف خودآگاهانه ی زندگی یافتن بیان است و اینكه هنر آن شكل های مشخص و زیبا را كه از طریق آنها آن انرژی می تواند به واقعیت تبدیل گردد عرضه می دارد. این نظریه ای است كه هرگز پیش از این مطرح نشده اما فوق العاده ثمربخش است و نوری كاملاً تازه بر تاریخ هنر می افشاند.

به عنوان پیامد طبیعی آن چه گفتم نتیجه می شود كه طبیعت بیرونی نیز از هنر تقلید می كند. تنها حاصل و نتیجه ای كه طبیعت می تواند به ما نشان دهد آنهائی هستند كه ما از طریق شعر یا نقاشی دریافت كرده ایم. این هم راز و رمز افسون طبیعت است و هم توصیفی است از نقاط ضعف آن.

رازگشائی نهائی این است كه دروغگوئی یعنی گفتن چیزهای غیرواقعی و زیبا هدف كامل هنر است. اما در این باره تصور می كنم كه به اندازه ی كافی صحبت كرده باشم. و اكنون بگذار كه به تراس برویم، جائی كه طاووس سفید شیری رنگ همچون شبحی آویزان است. در حالی كه ستارگان شب، تاریکی را با نقره می شویند. در هوای تاریك و روشن، طبیعت تبدیل به اثری فوق العاده وسوسه انگیز می شود كه خالی از جذابیت نیست، هرچند كه شاید مهمترین استفاده اش مصورسازی نقل قولهای شاعر است. بیا، ما به اندازه ی كافی صحبت كردیم.

منبع مقاله: Aesthetics,Oxford University Press 1997 ، فصل اول صفحات 40 الی 45.

1: احتمالاً منظور قهرمان شعری است از آلفرد دو موسه. مترجم.

2: منظور قهرمان رمان مشهور گوته است (رنجهای جوانی ورتر). مترجم.

3: نقاش انگلیسی از قرن نوزدهم که به خاطر مناظر مخصوص به خود و رمانتیکش مشهور است. مترجم.

4: اثری غم انگیز از شاتوبریان. مترجم.

5: شخصیتی در « کمدی انسانی »، یکی از رمان های بالزاک است. مترجم.

6: آلبرت یاکوب کیوپ یکی از معروفترین نقاشان منظره کش از قرن هفدهم. مترجم.

7: منظور هنری روسو نقاش پسا امپرسیونیسم است. مترجم.

8: شهری در جنوب شرقی انگلستان. مترجم.

9: هر دو نقاشان ژاپنی از قرن هژدهم هستند. مترجم.

10: شخصیت افسانه ای یونان باستان که زندگی غم انگیزی داشت. مترجم.

 

Advertisements

یک پاسخ to “زيبائي شناسيِ نوين”

  1. محمد said

    دلم می خواهد به صدق این نظریه در سینما هم توجه کنید. به جرات می توان گفت که همه ما قبول داریم که آنچه که سینمای امروز بیان می کند کمترین تاثیر را از واقعیت گرفته و بیشترین تاثیر را روی واقعیت می گذارد. من همیشه به این موضوع فکر می کردم که آیا واقعا این سینما است که واقعیت ها را بازگو می کند یا این حقیقت است که از آفرینش های سینما الهام می گیرد. به نظر من نظریه «ویویان» بسیار زیبا، منطقی و قابل قبول و در مورد تمام هنرها صادق است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: