شکنجه گاه قذافی

ژانویه 27, 2008

خاطرات هشت سال زندگی در اسارت

برگردان علی محمد طباطبایی

اشرف حجوج پزشک 37 ساله بلغاری و فلسطینی الاصل اسارت 8 ساله ی خود در زندان های لیبی را به خاطر می آورد و از شکنجه ها و بلاهایی سخن می گوید که آدمکشهای قذافی به سر او و پنج پرستار زندانی آوردند

بدترین لحظه طی این هشت سال شکنجه، تحقیر و وحشت از مرگ چه بود؟ این درست همن لحظه ی آزادی ما بود.

هنگامی که نگهبان ها در ساعت سه و سی دقیقه ی نیمه شب 24 جولای وارد سلول من شدند بر خلاف معمول نه صدای جرنگ و جرنگ کلیدهای آنها به گوش رسید و نه سروصداهای معمول و همیشگی آنها. به جای آن نگهبان درگوشی به من چنین گفت: « اشرف، اشرف، بیدار شو!  باید خودت را برای یک دیدار آمده کنی ».

من با عجله از جای خود پریدم. به ساعت نگاه کردم و احساسی ترسناک از نابودی و مرگ وجودم را فراگرفت. چه کسی می خواست در این ساعت از نیمه شب مرا ملاقات کند؟ به ناگهان این فکر در ذهنم جرقه زد که شاید آنها می خواهند مرا اعدام کرده و بعداً ادعا کنند که به هنگام فرار مرا با تیر زده اند.

چند دقیقه بعد من در دفتر سرپرست زندان بودم. به من گفته شده که اثر انگشت خود را در زیر تکه کاغذی بگذارم و تائید کنم که مایل به ترک لیبی به سوی بلغارستان هستم. در عین حال از تمامی آنچه در حال رویدادن بود فیلم ویدئویی گرفته می شد. سپس آنها مرا به بخشی از زندان منتقل کردند که پنج پرستار بلغاری در آنجا نگه داری می شدند و همگی را به فرودگاه رساندند.

 برای بار دیگر در آنجا از من پرسیده شد که آیا مایل به اقامت درلیبی یا رفتن به غزه هست. من پاسخ دادم:  « می خواهم به بلغارستان بروم. شما زندگی من، زندگی خانواده ام و زندگی این پنج پرستار را نابود کردید. حتی برای لحظه ای حاضر به ماندن در چنین کشوری نیستم ». مقام مسئول عصبانی شد. او به نمایندگان فلسطینی و بلغاری با فریاد گفت: « شما شاهد هستید ».

سپس من در هواپیما نشستم، با حالت بسیار خوش و هیجان زده و این احساس که برای بار دیگر به دنیا آمده ام، همراه با پنج پرستار، کمیسر عالی اتحادیه اروپا (روابط خارجی) بنیتا فرروـ والدنر و سسیلیا سارکوزی، همسر رئیس جمهور فرانسه. هنگامی که هواپیما از زمین بلند شد، دریافتم که روزی بالاخره آن روز خواهد رسید که من دیگر قادر به درک این که چگونه توانسته ام این هشت سال را دوام آورم نخواهم بود ـ و آنگاه حتی نمی توانم این تجربه را به کس دیگر تعریف کنم.

زندگی من در جهنم هشت سال پیش در آگوست 1998 آغاز گردید. من تازه امتحانات پزشکی خود را در لیبی به پایان برده بودم و به عنوان یک انترن در بیمارستان کودکان بسیار بزرگ در بنغازی مشغول به کار شده بودم و ابتدا در بخش بیماری های داخلی فعال بودم. بخش بیماری های عفونی بسته بود. علامتی که روی آن نوشته شده بود « مبتلا به HIV » بر روی دیوار در پشت یکی از تخت های منطقه ی من نصب شده بود. کسی که در آن تخت قرار داشت یک نوزاد هفت ماه بود که در مصر به ناچار و برای اصلاح یک نقص استخوانی روی او عمل جراحی انجام شده بود. آلودگی آن کودک به HIV در همان بیمارستان مصر روشن شده بود. این اولین مورد از کشف ویروس ایدز بود که من دیدم.

هنگامی که در 13 دسامبر 1998 از من خواسته شد در مقر پلیس حاضر باشم و پس از آن بود که مرا دستگیر کردند، مدتی بود که در بخش دیگری از بیمارستان کار می کردم. من سه روز بعدی را در یک سلول کوچک سپری کردم. دلیلش، آن گونه که بعداً به من گفته شد، انتظار برای نتایج آزمایش ویروس ایدز بود که جواب آن منفی بود.

صد ها کودک آلوده

یکی از مقامات رسمی به من گفت: « ما صدها کودک آلوده به ایدز داریم و می دانیم که شما مقصر هستید. شما آنها را انتخاب کرده و با ویروس آلوده می ساختید ». من پاسخ دادم: « اگر این درست است پس مرا بی درنگ در برابر مردم در میدان مرکزی بنغازی تیرباران کنید ». البته من هرکدام از بچه ها را قبل از معاینه درآغوش می گرفتن، لیکن این به آن خاطر بود که ترس آنها بریزد.

افسر پلیس ادامه داد: « شما با یک زن خارجی رابطه ی جنسی داشتید ». من تازه فهمیدم که در اینجا سناریویی شکل می گیرد که توسط شخصی در سلسله مراتب بالا تر طراحی شده که در آن من به عنوان بلاگردان انتخاب شده ام ـ من پناهنده ای فلسطینی که به همراه پدر و مادرم در اینجا زندگی می کنم و برای آن دو این کشور حکم خانه را داشت.

خانواده ی من بسیار محافظه کار است. نامزد فلسطینی من سال پیش از آن درگذشته بود و من تازه زندگی جدیدی را با یک زن دیگر آغاز کرده بودم. از آنجا که می دانستم پرستاران بلغاری در بیمارستان ما هم مورد بازجویی قرار گرفته اند، حدس زدم که اتهام « رابطه ی جنسی » باید در رابطه با یکی از آنها مطرح باشد. اما بعد پلیس مرا آزاد کرد و بمن گفته شد که من فقط برای پرسش های معمول به آنجا آورده شده بودم.

بنغازی عملاً در ان زمان یک منطقه ی جنگی بود، همراه با گروهی از اسلام گرایان تندرو که در خیابانها مبارزه می کردند. بیمارستان ما انباشته از زخمی ها بود و شرایط بهداشتی آن فاجعه آمیز. ما سوزن برای بخیه نداشتیم و دستگاه های ضدعفونی همگی خراب بودند. تنها از یک قیچی برای بریدن بند ناف نوزادان استفاده می شد. هفتاد درصد کودکان آلوده به ویروس HIV به هپاتیت بی نیز مبتلا بودند.

مقامات لیبی از آلودگی های ویروس ایدز بسیار نگران بودند. دولت در مواجهه و پرداختن به افزایش نرخ ایدز که به علت رابطه ی آزاد جنسی و رویدادهای بسیار دیگری که دور از چشم آنها انجام می شد خود را کاملاً ناتوان می دید. اپیدمی هپاتید بی بعداً مورد تایید قرار گرفت، هم توسط دادگاه و هم پسر قذافی سیف الاسلام که در خارج تحصیل می کرد و فرد سکولاری بود. اما اراده ی پدر او در لیبی در حکم قانون بود. او بر نظام قضایی و جزایی کشور نظارت می کرد. قذافی می بایست کسی را پیدا می کرد که تقصیر ها را به گردن او بیندازد، کسی که والدین خشمگین کودکان آلوده به ویروس را خشنود سازد. هرگز نمی توان کسی را برای  نظام فاسد بهداشتی که خود حکومت با غفلت خود آن را بوجود آورده بود مسئول دانست.

ناپدید شدن از صحنه ی روزگار

هنگامی که من در 29 ژانویه ی 1999 به محل اقامت خو بازگشتم و پس از ملاقات والدینم در ماه رمضان، یاداشتی به دستم رسید که در آن بار دیگر دستور داده شده بود جهت ارائه ی گزارش به رئیس پلیس مراجعه کنم. طی ده ماه بعدی اوضاع از این قرار بود که گویا من از صحنه ی روزگار ناپدید شده بودم، زیرا والدینم فهرست درگذشتگان را در تمامی بیمارستان ها جستجو کرده و مرا در هیچ کجا نیافته بودند. مدتی طول کشید تا بالاخره آنها دریابند که من برای باردیگر بازداشت شده ام.

در 29 ژانویه در ساعت یازده و سی و پنج دقیقه ی شب در مقر پلیس به من دستبند زده، صورتم را با نقاب تیره ای پوشاینده و مرا در صندوق عقب اتوموبیل پلیس جا دادند. برای مدت چهار ساعت آن اتوموبیل با سرعت زیاد از میان نواحی بیرون از شهر عبور می کرد. سپری شدن آن چهار ساعت برای من به مانند چهارسال به نظر می رسید. هنگامی که ما به ساختمانی در تریپولی رسیدیم هنوز هم آسمان تاریک بود و سرمای سختی همه جا را فرا گرفته بود. آنها به جز پیراهن و شلوارم بقیه چیز های مرا گرفتند.

روز بعد دو مرد مرا به باد کتک گرفتند و هم زمان فریاد می کشیدند: « تو بچه ها را با ویروس ایدز آلوده کرده و آن دستورات را از سازمان سیا و موساد گرفته ای. تو با آن زنهای خارجی که با آنها همبستر می شوی. تو به این کشور به عنوان یک جاسوس قدم گذاشته ای. تو چیزی نیستی مگر گند و کثافت ».

سپس آنها مرا به ساختمانی در چهارکیلومتری شهر تریپولی منتقل کردند. این مزرعه ای مخصوص تربیت و نگهداری سگهای پلیس بود. از نظر آنها جایگاهی ایده آل، زیرا کسی نمی توانست فریادهای قربانی را بشنود. طی چند روز اول مرا در اتاقی به همراه سه سگ زندانی کردند. آنها به سگها دستور می دادند که به من حمله کنند. پای من از جای زخم دندانهای آنها پر شده بود. در روی زانوی من یک حفره ی بزرگ ایجاد شده بود. آنها غذای مرا در همان کاسه ای می ریختند که برای غذای سگها مورد استفاده قرار می دادند. پنج پرستار بلغاری نیز در همان شکنجه گاه نگهداری می شدند. هر روز شکنجه گر به ما می گفت: « انقدر شما را زجر می دهم تا بالاخره اعتراف کنید ». دوره ی شکنجه ها از ساعت پنج بعدازظهر تا پنج صبح طول می کشید. چهار ماه به همین ترتیب گذشت.

یکی از کارهایی که آنها بر روی من انجام دادند، بستن سیم لخت به دور آلت تناسلی من و سپس کشاندن من به دور یک اتاق 40 در 40 متر بود. من از درد فریاد می زدم. اما یکی از طاقت فرسا ترین شکنجه ها آزار با دستگاه شوک الکتریکی بود. جعبه ای شبیه به یک ژنراتور بود که قطب منفی را به یک انگشت و قطب مثبت آن را به گوش یا به آلت تناسلی وصل می کردند. دردآورترین بخش آن خود جریان دائم نبود، بلکه تغییر شدت آن بود که برای همان هم درست شده و به کار برده می شد. من چنان از شدت درد بیهوش می شدم که روی بدن برهنه ی من آب سرد می ریختند تا به هوش آمده و شکنجه ها را ادامه دهند. طی شکنجه ها با شوک الکتریکی آنها گذرنامه های پنج پرستار بلغاری را نشان می دادند و می گفتند: « این کریستیانا است، این ناسیا، این والنتیا، این والیا و این هم سنزهانا است ». همان شکنجه ها بر روی آنها نیز اعمال می شد. اما ما نمی توانستیم با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم. من در آن زمان هنوز زبان بلغاری را یاد نگرفته بودم.

از آنچه آنها نسبت به زنها انجام می دادند بسیار شرمنده ام

گاهی همه ی ما را در در یک زمان و در یک اتاق شکنجه می کردند. من آنها را نیم برهنه می دیدم و آنها هم مرا در شرایطی که کاملاً برهنه بودم و مرا با شوک الکتریکی شکنجه می کردند. ما ناله ها، فریادها و جیغ های یکدیگر را می شنیدیم. کریستیانا را به یک پنجره آویزان کرده بودند، در حالی که مرا بر روی یک تخت فلزی با شوک الکتریکی شکنجه می کردند. من از سخن گفتن در باره ی تمامی آنچه آنها به سر آن زنها می آوردند به راستی شرمنده هستم. آنها مورد تجاوز قرار گرفتند. کریستیانا را مجبور کردند که یک بتری را در مهبل خود وارد کند. یک بار ناسیا که دیگر قدرت تحملش به انتها رسیده بود شیشه ی پنجره را شکست و با تکه ای از آن مچ دستش را برید. آنها او را تحت نامی جعلی به بیمارستانی بردند و سپس او را برای ادامه ی شکنجه ها بازگرداندند (1).

سلول من به قدری کوچک بود که نمی توانسنم در آن دراز بکشم. برای مدت یک سال من در حالت نشسته می خوابیدم، یعنی در حالتی که زانوانم را خم کرده و در حالت تکیه به دیوار سلول قرار می گرفتم. از آن بیم داشتم که دیوانه شوم و پی در پی از خود می پرسیدم که چرا در میان این همه انسان آنها مرا انتخاب کردند.

اما بدترین چیز آن بود که آنها تهدید می کردند خانواده ی مرا نیز شکنجه خواهند داد و خواهرم را در برابر دیدگانم مورد تجاوز قرار می دهند. پس از خداوند، خانواده ی من مقدس ترین چیزی بود که داشتم و من تنها برادر چهار خواهر بودم. در یک مورد آنها دختری را آوردند و من می توانستم صدایش را بشنوم که با فریاد  می گفت: « من خواهر تو هستم و آنها دارند به من تجاوز می کنند ».

بالاخره من از مقاومت دست کشیدم. به آنها گفتم که بگوئید از من چه می خواهید و من هر چیزی را امضا می کنم. من حتی حاضرم اعتراف کنم که مسئول بمب گذاری در پرواز لاکربی هستم. سپس پلیس خواهرم را در جریان قرار داد که در آن زمان در تریپولی مشغول تحصیل پزشکی بود. پدرم بلافاصله او را به خانه بازگرداند.

در 17 آوریل سال 2000 مرا به « زندان جدید » در تریپولی منتقل کردند و ما تا 4 فوریه در هماجا ماندیم. سلول های آنجا ابعادی 8/1 در 4/2 متر داشتند و اکثر آنها دارای هشت زندانی بودند. ما مجبور بودیم که در شیفت های دو ساعته بخوابیم. چهار مرد در حالی که زانوانشان را جمع می کردند می خوابیدند، درحالی که چهار زندانی دیگر در کنار آنها می ایستاندند. پس از گذشت یک سال مرا به سلول 5 در 10 متر بردند که دارای 70 زندانی بود. ما درست مانند ماهی های ساردین به طور فشرده در کنار هم و سر ها در کنار پاها قرار می گرفتیم. اگر من خودم گاوداری می داشتم، حیوانات بدبخت را تا این اندازه در کنار هم به طور فشرده نگهداری نمی کردم.

نگهبانها برای دیگر زندانی لیبیایی روزنامه هایی می آوردند که در آنها به ما اتهام کودک کشی زده شده بود. روزنامه های عربی نیز این دروغ ها را منتشر می کردند و داستان های منابع لبنانی را کاملاً می پذیرفتند. نماینده ی سیاسی فلسطین در لبنان به جای آن که از من دفاع کند ادعا نمود که من به او اعتراف کرده ام که یک عامل سازمان موساد هستم و از روی قصد کودکان را آلوده کرده ام. بسیاری از زندانی ها این داستان را باور کرده بودند. ما عرب ها انسان های دورویی هستیم، در حالی که می دانیم واقعیت چیست، اما سخن دروغ را باور می کنیم.

در فوریه 2002 با حمایت پسر قذافی، سیف الاسلام دادگاه اتهام توطئه بر علیه حکومت را مسکوت گذارد، اما اتهام آلوده ساختن 426 کودک همچنان باقی ماند.

پس از آن ما در حالت توقیف خانگی قرار گرفتیم، و همگی به یک خانه ی چهار اتاقه با آشپزخانه و باغچه منتقل شدیم. یک رستوران غذای روزانه ی ما را تامین می کرد. ما حتی اجازه داشتیم برای خرید به شهر برویم و یا در همراهی با یک مامور پلیس به دندانپزشک سربزنیم. دیگر از آن شکنجه ها خبری نبود. ما تلویزیون ماهواره ای در اختیار داشتیم و می توانستیم از میهمان خود پذیرایی کنیم. در اینجا بود که من زبان بلغاری یاد گرفتم. هنگامی که وزیر امور خارجه بلغارستان سلیمان پاسی ما را در می 2002 ملاقات نمود، من از او درخواست کردم که به عنوان تبعه و شهروند بلغارستان پذیرفته شوم که آن را چند هفته قبل از عزیمت خود و با فشار اتحادیه اروپا دریافت کردم.

ما می دانیم که شما بی گناه هستید

در این مقطع از زمان گفتگوهای جدی برای آزادی احتمالی ما به جریان افتاده بود و یک روز رئیس سازمان امنیت تریپولی به خانه ی ما آمد و گفت: « ما می دانیم که شما بی گناه هستید. تا دو ماه دیگر در کنار خانواده ی خود خواهید بود ». اما برخلاف آن به ناگهان دادگاه در 6 می 2004 حکم اعدام ما را صادر کرد و آنهم علی رغم نظر پروفسور فرانسوی لوک مونتاگنیر و پروفسور ایتالیایی ویتوریو گولیزی دو کارشناس با شهرت جهانی که به این نتیجه رسیده بودند ما بی گناه هستیم.

محل اقامت بعدی ما بند محکومان به مرگ در زندان تریپولی بود، جایی که زندانی ها در انتظار اجرای حکم خود به انتظار می نشستند. البته هیچ کس زندگی جاودانی ندارد و یک روز من هم بالاخره خواهم مرد. اما این احساس بسیار وحشتناکی است، هنگامی که فردی که با او شما همین چند ساعت قبل غذا می خوردید به ناگهان بیرون برده شده و شما صدای تیرهای جوخه ی اعدام را بشنوید. و وقتی خود شما در چنین جایی قرار گرفتید و در انتظار اجرای حکم اعدام باشید دائم در این هراس هستید که نام اعدامی بعدی می تواند متعلق به خود شما باشد.

حدوداً در 25 می سال 2005 بود که دریافتم من زنده خواهم ماند. این هنگامی بود که کمیسر عالی اتحادیه اروپا فرو والدنر نزد من آمد و گفت: « شما تنها نیستید. 25 کشور اتحادیه اروپا از شما حمایت می کنند. همه ی آنها متقاعد شده اند که شما و آن پنج پرستار بی گناه هستید ».

طی ریاست دوره ای آلمان بر شورای اتحادیه اروپا من همچنین با وزیر امور خارجه آلمان فرانک والتر اشتاین مایر ملاقات کردم. من در آن زمان ساعتی به دست داشتم که روی آن نماد اتحادیه اورپا نقش بسته بود و آن را نماینده ی سیاسی اتحادیه اروپا به من داده بود. اشتاین مایر شگفت زده شده و من به او گفتم: « امیدوارم که به زودی من نیز عضوی از اتحادیه اروپا باشم ». خانواده ی من در 19 دسامبر 2005 در هلند پناهندگی سیاسی دریافت کرده بود.

هنگامی که سعی کردند مرا از گروه بلغاری جدا کنند، اتحادیه اروپا دخالت نمود. من به مرور امید بیشتری به این که به زودی از آن جهنم آزاد خواهم شد پیدا کردم، هنگامی که همسر رئیس جمهور فرانسه (نیکولاس) سارکوزی نیز پادرمیانی کرد. بنا به درخواست اتحادیه اروپا من تقاضای بخشودگی توسط قذافی را امضا کردم. این همان شرط آزادی ما بود.

هنگامی که رئیس جمهور بلغارستان گئورگی پاروانوف پس از ورود ما به سوفیه ما را مورد بخشودگی قرار داد  به ناگهان احساس کردم که می خواهم از خوشحالی بال در بیاورم. تله کام بلغارستان که مورد حمایت دولت بلغارستان قرار دارد قول داد که به من و به پرستاران هر کدام یک آپارتمان بدهد. من کمک مالی دریافت کردم و آنها حتی این امکان را برایم فراهم ساختند که بتوانم کارآموزی پزشکی خود را به طور مجانی به پایان برم.

هنگامی که خواندم تریپولی از اتحادیه عرب خواهان اعتراض بر علیه حکم بخشایش بلغارستان شده است و این که والدین کودکان آلوده شده خواهان بازگرداندن ما به لیبی شده اند من به هیچ وجه متعجب نشدم. آنها از مدت ها قبل هم می دانستند که ما بی گناه هستیم.

در دعوای حقوقی که یک وکیل بر علیه دو نفر از بدترین شکنجه گران لیبیایی ما خواهان برگزاری آن است من یقیناً شهادت خواهم داد و امیدوارم که پرستاران نیز چنین کنند. من خواهان مبارزه هستم، حتی اگر تا پایان عمرم به طول انجامد، تا به این ترتیب بتوانم در جهان عرب نام خود را پالوده سازم.

http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,497234,00.html

   1: چند سال پیش من مقاله ای از شلومو آوینری و با عنوان « وقتي قاتلين مدافع حقوق بشر مي شوند » ترجمه کردم که در ایران امروز منتشر شد. موضوع آن انتقاد از انتخاب لیبی به عنوان ریاست کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل بود. آوینری مقاله ی خود را به قدری زیبا آغاز کرده بود که هرگز آن را فراموش نمی کنم: « اگر اين حادثه اي به غايت تاسف انگيز نمي بود مي شد آن را به عنوان لطيفه ي هزاره تلقي كرد: ليبي به رياست كميسيون حقوق بشر سازمان ملل انتخاب شده است! هنگامي كه كاليگولا اسبش را به مقام نمايندگي سناي روم منصوب كرد حد اقل سم هايش به خون بيگناهان آغشته نبود ». مترجم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: