آیا سوسیالیسم لیبرال است؟

ژانویه 3, 2008

دموکراسی و اندیشه های سوسیالیسم فرانسوی

مارک سادوون

برگردان علی محمد طباطبایی

مباحثه در باره ی رابطه ی روشنفکرانه میان سوسیالیسم و لیبرالیسم (در برداشت اروپایی اش) احتمالا برای اغلب آمریکایی های چپگرا موردی کاملا آشنا است. برای اروپایی های چپگرا و به ویژه برای فرانسوی هایی از این جنس، پذیرش وجود چنین رابطه ای بسیار دشوار است. این اندیشه که رابطه ی مثبتی میان مفاهیم سوسیالیستی و لیبرالیستی وجود دارد در بعضی از محافل موضوعی فضاحت بار است. از نظر آنها لیبرال ها یک دشمن طبقاتی هستند و دوستان دروغینی که یکپارچگی و انسجام سوسیالیستی را به خطر می اندازد.

این البته درست است که لیبرالیسم اقتصادی در مفهوم « اقتصاد آزاد » در مقابل هرگونه خصیصه ی سنت سوسیالیستی قرار دارد. نهضت های سوسیالیستی در قرن نوزدهم در عکس العملی نسبت به سرمایه داری لیبرال ظاهر شدند. سوسیالیست ها در آن صرفا شکلی گمراه کننده از آزادی را می دیدند. و در عوض از اجتماعی کردن شیوه های تولید و برابری اقتصادی حمایت می کردند. آنها بر این نظر بودند که بدون برابری هیچ گونه آزادی واقعی نمی تواند وجود داشته باشد و هیچ شکلی از دموکراسی بدون سوسیالیسم نمی تواند واقعی باشد. سوسیال دموکرات ها هنوز هم این نکته ها را کاملا به همین ترتیب قبول دارند، حتی اگر کم یا بیش آنها را با مصالحه و توافق اجتناب ناپذیر ملایم تر کنند که لازمه ی پیروزی در انتخابات و رسیدن به حکومت است.

تنش ها میان اصول و روش ها ابتدا توسط ادوارد برنشتاین در اواخر قرن نوزدهم برجسته گردید. سپس دوباره توسط حزب سوسیال دموکرات آلمان (اس پ د)در کنفرانسی که در 1959 در بادگودسبرگ برگزار گردید مطرح شد، و این هنگامی بود که مارکسیسم به طور رسمی از برنامه ی این حزب کنار گذارده شد. سوسیال دموکرات های اسکاندیناوی و اتریشی به این موضوعات هنگامی خاتمه دادند که حد اقل به طور عملی با الگوی نظارتی کینزی به تشکیل دولت پرداختند. البته آنها به طور کامل با آنچه باعث اصالت نهضت کارگران بود قطع رابطه نکردند، بلکه در همان حالی که اصول اخلاق سیاسی خود را حفظ کرده بودند، بعضی محدودیت های تحمیل شده توسط سرمایه داری را در این خصوص پذیرفتند. آنها تکثرگرایی را پذیرفتند، در حالی که هنوز هم از طرف پرولتاریا سخن می گفتند. در نتیجه، آنها از طریق دفاع از یک توزیع مجدد ثروت و پیوندهای خود با نهضت های کارگری و وفاداری به ارزش هایی که در مورد « برابری » قائل بودند، سوسیالیست باقی ماندند، لیکن مجبور به رویارویی با همان بحران هایی نبودند که احزاب کمونیستی پس از 1989 را فراگرفته بود.

 سوسیال دموکرات های اتریش، سوئد و آلمان موفق شدند که مسیر مخصوص خود را طی کنند، تا اندازه ای به این خاطر که هیچ حزب قدرتمند کمونیستی با آنها در رقابت نبود و تا اندازه ای هم به علت رویدادها و شرایط محلی، از جمله در قدرت بودن طولانی مدت چپ در سوئد و تاثیر حکومت تمامیت خواه و جنگ سرد در آلمان و اتریش. حزب کارگر بریتانیا هم که البته تاریخچه ی خاص خودش را دارد.

در مقابل، سوسیالیست های فرانسه به مبارزه ی خود برای جدایی آشکار از سرمایه داری ادامه دادند. لئو بلوم که پس از جنگ اول جهانی به رهبری سوسیالیست های فرانسه رسید و « جبهه ی ملی » را در 1936 به پیروزی رساند حتی پس از آزادی فرانسه از اقتدار نازی ها نیز به این آرمان وفادار مانده بود، هرچند در روشی متفاوت. او در حالی که « ماتریالیسم دیالکتیک » را کنار گذارد اما برای حفظ بخش قابل توجهی از اقتصاد مارکسیستی تلاش نمود. در عین حال او دوباره متعهد بودن به « سوسیالیسم اومانیستی » را مورد تاکید قرار داد و از فعالین حزبی و کسانی که به او رای داده بودند درخواست نمود که به شدت از قواعد دموکراتیک پیروی کنند. برای مدت تقریبا نیم قرن، در پلاتفورم سوسیالیست های فرانسه این درخواست او جزو اصول و مبانی باقی ماند. سوسیالیست های فرانسوی خود را با سرمایه داری لیبرال سازگار کردند، به ویژه طی دهه ی 1980 و آنهم فقط به این خاطر که آنها راه مخصوص به خودشان را برای تطبیق دادن ایده ی فرد با ایده ی جمع در درون پیکره ی سوسیالیسم روشنفکرانه پیدا نمودند.      

با این حال قطع رابطه بادگودسبرگ با مارکسیسم به نظر بسیار افراطی می آمد زیرا سوسیال دموکرات های آلمان از یک فاصله به مراتب دورتری در مقایسه با همتایان فرانسوی خود موضع میانه را پذیرفته بودند. سوسیالیست های فرانسوی هرگز برنامه ی خود را در چنین شیوه ی صادقانه ای مورد اصلاح قرار ندادند. هرچند بازنگری در انتخاب و تصمیم های سیاسی آنها و اندیشه های رهبرانشان نشان می دهد که آنها برای روشنی بخشیدن به جایگاه سوسیالیست ها در یک جامعه ی لیبرال زودتر از آلمانی ها به تلاش پرداختند و آنهم البته با احتیاط و سراسیمگی بیشتر. سوسیالیست های فرانسوی ـ به ویژه در دروه ای که ژان ژورس (کسی که بعدا در 1914 توسط یک ناسیونالیست افراطی ترور شد) رهبری آنها را به عهده داشت ـ و قبل از آن که با کمونیسم طرفدار شوروی به رویارویی بپردازند یک الگوی روشنفکری را طراحی نمودند که در آن مارکسیسم کلاسیک از طریق رعایت پلورالیسم و احترام به حکومت قانون ملایم تر گردید. این شیوه ی کار دارای فواید عملی سیاسی بود و بعدا شرایطی را برای سوسیالیست ها جهت متمایز نمودن خود از رقیبانشان فراهم کرد، به ویژه پس از انشعاب در Tours در 1920، هنگامی که بیشتر حزب سوسیالیست به حزب کمونیست فرانسه پیوست. سوسیال دموکرات ها برای گفتن این که سوسیالیسم چیست ابتدا می بایست به این نکته اشاره می کردند که در نظر آنها سوسیالیسم چه چیز نمی بایست باشد. برای چنین منظوری آنها نیازمند تعریفی از خود بودند و آنهم از طریق نسبتی که با کمونیسم داشتند از یک طرف و نسبتی که با لیبرالیسم کلاسیک (بازار آزاد) از طرف دیگر. گاهی نتیجه ای که آنها به آن رسیدند را با اصطلاح راه سوم مشخص کرده اند.

مورد پذیرش قرار دادن لیبرالیسم اقتصادی توسط سوسیالیست های فرانسوی طی دوره ی ریاست جمهوری فرانسوا میتران در دهه ی 1980 به لحاظ نوعی سازگاری ممکن گشت که توسط ژورس میان فردیت (خصوصیت های فردی) و جمع گرایی (خصوصیت های جمعی) باب شده بود. سوسیالیست ها هنوز هم بر این عقیده بودند که فردیت را باید به لحاظ اجتماعی تعریف و معین نمود. اما آنها همچنین بر این نکته پای می فشردند که حقوق فردی هنگامی که سرنوشت فرد در مخاطره قرار داشته باشد مقدم است. آنها تقابل میان فرد و کل اجتماع، میان اخلاقیات و سیاست و میان ارزش های نسبی و مطلق را رد کردند. حتی هنگامی که آنها به مراتب چپ تر از این بودند و البته حاضر به پذیرش چپ روی خود نبودند سوسیالیسم آنها یک چیز بینابینی بود. این بینابینی بودن آنها خودش را در برداشت از حقوق فردی، جدایی میان عرصه ی خصوصی و عمومی و نقش بازار مطرح می ساخت.  

حقوق فردی

« راه سوم » سوسیالیسم فرانسوی در جستجوی یافتن یک « جایگاه میانه » نبود که از دو دورترین نقطه فاصله ی برابر داشته باشد و یک « نقطه ی میانی » که به لحاظ سیاسی فرصت طلبانه باشد هم نبود. هویت آنها ـ و اظهارات روشنفکرانه و برنامه ای آنها ـ همیشه در نوسان بود. در پایان قرن نوزدهم ماجرای درایفوس باعث شد که سوسیالیست ها بر جایگاه و موضع خود روشنی بیشتر ببخشند. موضوع در این باره بود که کدام یک از این دو مهمتر است؟ درایفوس به عنوان یک فرد یا برابری کامل در یک « کل » اجتماعی که سوسیالیست ها امیدوار بودند روزی آن را ایجاد کنند؟ آیا سوسیالیست ها می بایست به صورتی مبالغه آمیز بر انسانیت تاکید گذارند یا فقط بر طبقه ی اجتماعی؟ آیا سویالیست ها می بایست این مجادله را صرفا به عنوان یک جنگ داخلی میان بورژوازی تلقی کنند؟ یا این که آنها لازم بود جبهه گیری نموده و اعلام نمایند که فرد و آزادی از منافع « گروهی » اهمیت بیشتری دارد؟ ژورس در ابتدا مردد بود اما بعدا از درایفوس به حمایت برخاست. او از استدلالی کمک گرفت که در نظریه اش « در باره ی خاستگاه های سوسیالیسم آلمانی » پرورانده بود. او در آنجا چنین پیشنهاد نمود که سوسیالیسم صرفا محصول مبارزه ی طبقاتی نیست. گرچه سوسیالیسم از مبارزه ی طبقاتی جدا نیست، اما در واقع فریاد اعتراض آن به همان اندازه « تایید کامل حقوق فردی » نیز هست. مطابق با ژورس « هیچ چیز برتر از فرد نیست. هیچ مرجع آسمانی که بتواند انسان را مجبور به هوس های خودش کند یا او را به زور تهدید مرعوب سازد وجود ندارد . . . فرد دیگر یک آلت دست نخواهد بود . . . تمامی جهان تبدیل به آلت دست فرد خواد شد ». ژورس اشاره های خود به « امر مطلق » یا تغییر کلی را کنار نگذارد. در عین حال او هرگز این اندیشه را نپذیرفت که افراد باید چیزی نه بیشتر از آلت دست کل باشند. او هم برای نسبی گرایی و هم پلورالیسم جایی در نظریه اش اختصاص داده بود و این ها کلیدهایی بودند که بعدا در را به روی بازنگری لیبرالیسم توسط روشنفکران سوسیالیست بازنمود.

طی سال های میان دو جنگ سوسیالیست های فرانسه که اکنون توسط کمونیست ها از جهت رهبری جریان چپ به چالش فراخوانده شده بودند قبل از آن که اولویت فرد را دوباره مورد تاکید قرار دهند نیازمند گذر زمان بودند. آنها بر روایت خودشان از مارکسیسم در مخالفت با لیبرالیسم تاکید می کردند و در تلاش برای جدا کردن خود از کمونیسم هم بودند. بلوم این مهم را به توسط تاکید مجدد بر فلسفه سیاسی اومانیسم در قالب ژورسی اش به انجام رساند. ظهور نازیسم همه ی این ها را باز هم اندوه بارتر کرد. بلوم تاکید داشت که سوسیالیسم به نمایندگی از بشریت و نه فقط طبقه سخن می گوید. سوسیالیسم برای او و برای ژورس یک مجموعه قوانین اخلاقی بود و نه فقط سیاست هایی برای تحت تاثیر قرار دادن اقتصاد.

یافتن نکته های مبهم، متناقض و حتی ضد و نقیض گویی در سخنان ژورس و بلوم کار دشواری نیست. هر دوی آنها در یک زمان تحت محدودیت های سیاسی عملگرایانه و در سطح تعهدات اخلاقی کار می کردند. ژورس برای آشتی دادن کانت با روسو در « خاستگاه های سوسیالیسم آلمانی » تلاش بسیار نمود. او در مرتبط ساختن آزادی اراده با جامعه ی متشکل از انسان های برابر از کانت پیروی کرد. او نیز مانند روسو می اندیشید که معتقد بود آزادی فرد نمی تواند خارج از قرارداد اجتماعی و حکومت وجود داشته باشد. به طور خلاصه، حقوق هر انسانی فقط در درون حقوق همه ی انسان های دیگر است که معنایی در بر خواهد داشت.

گرچه به نظر بسیار روشن می آید، اما همیشه لحظه ای وجود دارد که در آن شیوه ی اندیشه ی سوسیالیستی از یک درک معمولی و کثرت گرایانه از گروه های اجتماعی در برابر تصوری از بشریت متحد و یکدست فراتر می رود. به عبارت دیگر رویدادها تصمیم ها را تحمیل می کنند. هنگامی که سرنوشت یک فرد در مخاطره قرار می گیرد، یک سوسیالیست از مکتب بلوم ـ ژورس فرقی با یک لیبرال ندارد. اندیشه ی زندگی خوب پابرجا است، اما به حقوق افراد اهمیت بیشتری در مقایسه با موضوعات کلی داده می شود. به هر حال سوسیالیسم یک چشم انداز جامع باقی می ماند و از یک جدایی ساده ی لیبرالی میان حوزه های عمومی و خصوصی پرهیز می کند. لیکن سوسیالیست های این راه همچنین می دانستند که زمان هایی هم وجود دارد که باید فروتن بود. اگر ژورس را بخوانید اغلب او را در شرایطی خواهید یافت که حقوق فرد را تابعی از یک اندیشه ی بخصوص از زندگی خوب می داند. با این وجود او در لحظات بحرانی حقوق فردی را از یک خیر عمومی ظاهری فراتر قرار می دهد. فرد ـ مثلا درایفوس ـ را نمی توان در برابر یک آموزه ی « مطلق » از بشریت قربانی کرد. 

البته گرایش دیگری هم در سوسیالیسم فرانسوی وجود داشت که مثال خوبی برای آن ژول گوسد یک مارکسیست ارتدکس است. گوسد می اندیشید که ماجرای درایفوس مجادله ای در درون خود بوژوازی است، نوعی حادثه ی ناگوار تاریخی که برای سوسیالیست ها از اهمیت چندانی برخوردار نیست. او می گفت هیچ چیز نباید سوسیالیسم را از مسیر خود منحرف سازد. عدالت فعلا وجود ندارد، مگر هنگامی که پرولتاریا آزاد شده و با مردم یکی شود. فقط یک طبقه است که لیاقت رسیدن به جهان شمولی را دارد.

عمومی و خصوصی

سوسیالیست ها و کمونیست ها هر دو پافشاری لیبرالیسم بر جدایی میان حوزه ی عمومی و خصوصی و جامعه ی سیاسی و مدنی را رد می کردند. آنها بر این اندیشه بودند که یک حزب کارگری فقط مظهری از یک طبقه نیست بلکه تجسمی است از آن و از یک آینده ی متجانس. همانگونه که یک اصطلاح مشهورمی گوید حکومت اشیاء می تواند جایگزین حکومت انسان ها شود. بر خلاف آن لیبرال ها این نکته را تشخیص دادند که مردم، نمایندگان منتخب آنها و حزب هایشان ممکن است علائق کاملا متفاوتی داشته باشند. 

در 1920 و در  Tours  بلوم بر علیه خودداری کمونیست ها از جدایی سیاست از جامعه و پافشاری آنها بر تمرکز تمامی قدرت بر حزب هشدار داد. امروزه ما خواهیم گفت که این هشدار های او بر علیه اندیشه ی تمامیت خواهانه بوده است. واکنش او بر اساس این استدلال بود که باید یک تمایز کاملا روشن میان آنچه سوسیالیست ها در جستجوی انجام آن در همین زمان فعلی هستند و اصولی که برای فردا کنارگذارده شده وجود داشته باشد. برای کمونیست ها یک فردای آرمانی در زمان حال به طور ضمنی وجود داشت. اما برای بلوم این یک پندار بود، چیزی برای خیال پردازی زیرا انقلاب اجتماعی آنگونه که ژورس مدعی آن بود نه پیامدی از وضعیت اقتصادی بلکه چیزی وابسته به آگاهی انسان بود.

دموکراسی ها فقط می توانستند از طریق آموزش سیوسیالیست بشوند. احساسات به تنهایی کافی نبود. دگرگونی انقلابی لازمه اش ابتدا ذهن آموزش دیده بود. معنای آن این است که سوسیالیست ها می بایست از نظر سیاسی با دوراندیشی استادی که فقط با ضرب آهنگ دانشجویان به جلو می رفت حرکت کنند. در نتیجه سوسیالیست های دموکرات از مرحله های بینابینی میان دموکراسی سیاسی و دموکراسی اجتماعی (مانند دیکتاتوری پرولتاریا) بیمناک بودند زیرا آنها بیش از اندازه به نخبگان متکی بودند. بلوم می گفت: « باید برای ترفیع فعالین حزبی در شناخت نقشی که دارند تلاش کنیم. هدف کمونیست ها فقط مهار کردن بخش متهور و ستیزه جوی اذهان انسانی است. تبلیغات آنها نه سازنده است و نه ترفیع دهنده، بلکه فقط آنها را به ابراز احساسات وامی دارد و آنها را هیجان زده می کند و به جوش می آورد ». با وانمود کردن این که دقیقا خواست و اراده ی پرولتاریا را بیان می کنند، و بدون توجه به آگاهی و آموزش واقعی آنها، کمونیست ها راه را به سوی تمامیت خواهی گشودند.

به این ترتیب در حالی که جریان اصلی سوسیالیستی فرانسه نگاه خود را به سوی یک جامعه کامل در سراسر قرن گذشته متوجه ساخته بود، پیوسته در برابر وسوسه های تمامیت خواهانه مقاومت کرد و در عمل مسیر نمایندگی دموکراتیک (با تمام نواقصش) و مباحثه های دموکراتیک را انتخاب نمود. سوسیالیست ها چه در قدرت و چه در حالت اپوزیسیون هرگز بر علیه پلورالیسم یا برضد رعایت حکومت قانون عمل نکردند. آنها عیب های وضعیت فعلی به جای یک جامعه آرمانی را ترجیح دادند. این فرق گذاری میان آنچه میسر است و آنچه مطلوب است کاملا مسئله ای قابل درک بود و بر معیارهای اخلاقی سیوسیالیستی برای حکومت کردن در هنگامی که آنها به قدرت رسیدند تحمیل شد. در شرایط و زمینه ی دموکراسی مبتنی بر نمایندگی جاه طلبی ها و آرزوها می بایست فروتنانه تر شوند. سوسیالیست ها می بایست با ابزاری کار کنند که مال خود آنها نبود. این محدودیت بعضی از فعالین حزبی ناشکیبا و رای دهندگان بی صبر و حوصله را ناامید کرد. اما سوسیالیست های مکتب ژورس ـ بلوم درک کردند که یک شرایط دموکراتیک سوسیالیستی ابتدا باید قبل از آن که بتوان به خواب و خیال های بزرگ تری رسید ایجاد شود و البته تا رسیدن به آن شرایط هم راه طولانی در پیش بود.

اما این شیوه ی برخورد به مسائل در درون اندیشه سوسیالیستی تنش های واقعی را برملا ساخت و نشان داد که تداوم تمایزگذاری میان دموکراسی سیاسی معاصر و یک الگوی دموکراسی سوسیالیستی چقدر دشوار است. سوسیالیست ها می بایست میان قاره ای که در آن بودند ـ یک کثرت گرایی موجود از منافع و عقاید ـ و جهان دیگری که می توانست پروژه ی اتحاد سوسیالیستی خودشان را تجسم بخشد (یک جامعه بی طبقه) جهت یابی و عبور کنند. آنها نیازمند توضیح آن بودند که هنگامی که کثرت گرایی و وحدت با هم ناسازگاری نشان می دادند چه باید انجام می گرفت. بلوم پس از جنگ دوم جهانی انجام چنین کوششی را به عهده گرفت و نتیجه ی کارش تایید جایگاه دومین امید سوسیالیستی بود، یعنی حمایت از تمرکز به زمان حال به جای توجه به آینده ای آرمانی. او البته به طور کامل در جهت یابی مجدد رفقایش به سوی اصلاح طلبی موفق نشد و این ناکامی او پیامد سرنوشت سازی را در تلفیق سوسیالیست ها در نظام پارلمانی پس از جنگ در فرانسه به همراه داشت. پس از آن که بلوم کنارگذارده شد در درجه ی اول این سوسیالیست های ارتدکس بودند که سوسیالیست ها را از میان تاریخ اندوهگین خود در دهه ی 1950 عبور دادند.

در دهه ی 1970 پس از آن که یک حزب سوسیالیست جدید تحت رهبری میتران تاسیس گردید، سوسیالیست ها هنوز هم در تلاش برای یک جدایی قطعی از سرمایه داری بودند. آنها بر نیاز برای یک « جبهه ی طبقاتی »، اندیشه ی مدیریت کارگران بر خود و یک « چپ متحد » (متشکل از سوسیالیست ها و کمونیست ها) تاکید داشتند. آنها در جستجوی رسیدن به قدرت از « دگرگونی در زندگی » به طور کامل سخن گفتند و غالبا در درک آن معضلات اخلاقی ناکام ماندند که برای سیاستمدارانی ایجاد می شود که در انتخابات به پیروزی می رسند اما نمی توانند قول هایی را تحقق بخشند که قبلا وعده ی آنها را داده بودند و آنها پختگی (یا ناپختگی) رای دهندگان خود را نادیده گرفتند. هم زمان آنها بر این اندیشه بودند که می توان به تمامی اصلاحاتی که آنها از تصویب گذرانده بودند  به سهولت رسید و آنهم بدون پاسخگوبودن در برابر قیدوبندهایی که توسط دموکراسی نمایندگی وضع شده بود.

با وجودی که ما باید هنوز هم ببینیم که در انتخابات 2007 چه پیش خواهد آمد، اما روشن نیست که سوسیالیست های فرانسوی ـ که دیگر تحت فشار کمونیست ها قرار ندارند ـ بر تمامی وسوسه های مستبدانه غلبه کرده باشند. آنها هنوز هم نگران هستند که نکند دیگر جنبش های چپ چنین خصلت هایی را حفظ کرده باشند، مثلا تروتسکیست ها و این شیوه ی برخورد آنها مانع از پذیرش کامل لیبرالیسم سیاسی است. سوسیالیست ها در منتها الیه چپ نمی توانند به سهولت قانون های اساسی را نادیده بگیرند و بعضی از نخبگان در احزاب سوسیالیستی نسبت به آنها بسیار (شاید بیش از اندازه) حساس هستند. مناقشه ها در باره ی قانون اساسی اروپا دو سال پیش از این همین مورد را به خوبی نشان می دهد. فعالین حزبی و بیشتر رهبران از این نظر حمایت می کنند، لیکن بعضی چهره ها مثلا نخست وزیر سابق لورن فابیوس با آن مخالف بودند و البته همراه با او بخش هایی از چپ رادیکال تر. 

معنای یک پذیرش کامل لیبرالیسم چیست؟ اول موافقت با تمایز منتسب به رالف داهرن دورف است میان سیاست « قانون سالار » و سیاست « معمولی ». در سیاست قانون سالار انتخاب واقعی وجود ندارد: یا جامعه ی مورد نظر جامعه ی باز است و یا جامعه ی بسته. اما در درون سیاست قانون سالار سیاست معمولی هم وجود دارد. گزینش های بی پایانی باید انجام شوند. فقط با پذیرش این تمایز است که سوسیالیست ها واقعا می توانند به درون خط مشی های دموکراتیک غرب ادغام شوند. معنای آن فقط تمایز روشن میان غایت ها و روش ها است ـ همراه با تفاوت میان بینش طولانی مدت حزب سوسیالیست و واقعیت سیاسی موجود.

  

  پذیرش بازارها

در اوایل دهه ی 1980 میتران به سرعت یک تجربه ی آغازین در خط مشی اقتصادی رادیکال را معکوس نمود. مفسرین در خصوص آن اغلب از پذیرش منطق بازار توسط سوسیالیست ها و ظهور یک واقع گرایی جدید در چپ یاد می کنند. این برداشت توسط دیگر خط مشی های میتران تقویت گردید. او با نظام حمایتی به مخالفت برخاست، طی دوره ی مسئولیتش از ملی کردن مجدد شرکت های مهم حمایت نکرد، بر سیاست های محلی در تمرکززدایی صحه گذارد و تشخیص داد که بازارها مفید هستند. سوسیالیست های فرانسه در 1981 براساس برنامه ای که ملاحظات و اراده ی سیاسی را بیشتر به طرف تاملات اقتصادی نزدیک می کرد به قدرت بازگشتند. آنها به معکوس کردن اولویت ها و پذیرش این که همه چیز هم شدنی نیست آغاز نمودند. دولت به تنهایی نمی تواند معین کند که زندگی خوب چیست. این یک صورت بندی مجدد ایدئولوژیک بود ـ یک هواخواهی جدید از ارزش های لیبرالی فردگرایی، جدایی حوزه های خصوصی از عمومی و پیروی از بازار ـ و در نتیجه گفتمان حزب سوسیالیست به تطبیق دادن خود با شیوه های بی عیب و نقص تر آغاز نمود. البته احتمالا تمامی سوسیالیست ها خود را به یک اندازه نسبت به این ارزش ها متعهد نمی دانند، لیکن این تعلق خاطر آنها به این ارزش ها در هر حال آنها را از کمونیست ها جدا می کند، یعنی از کسانی که آتیه ای نداشته و به زودی از آنها چیزی باقی نمی ماند. یقینا سوسیالیست ها نیازی به مناقشه های خود با کمونیست ها ندارند تا به این ترتیب تاکید بر اهمیت فرد برای سنت روشنفکری خود را نشان داده باشند. سوسیالیست ها ـ مثلا جورج اورول ـ جزو اولین کسانی بودند که به ویژگی های تمامیت خواهانه ی کمونیسم پی بردند.

هرچند برای آنها قبول کردن این مسئله دشوار است، اما پذیرش اقتصاد بازار در حکم آئین تشرف یک سوسیالیست به قبیله ی لیبرالیسم است. حتی در 1979 لیونل ژوسپن (بعد ها یکی از نخست وزیران از حزب سوسیالیست) موافقت خود را در مصالحه ی « اصلاحات در برابر انقلاب، حکومت در برابر جامعه مدنی، حکومت متمرکز در برابر نهادهای محلی، سرمایه در برابر کار، نظم اقتصاد بازار در برابر اقتصاد برنامه ریزی شده، سرمایه شخصی در برابر بخش عمومی » اعلام نمود. در واقع هرگز مصالحه ی واقعی وجود نداشت مگر فقط پذیرش ارزش های لیبرالی ـ شاید نه پذیرشی بی چون و چرا. ما هنوز هم نمی دانیم که اگر سگولن رویال در انتخابات ریاست جمهوری به پیروزی رسد حکایت از چه خواهد داشت، اما باید همچنین اشاره کنیم که وقتی سوسیالیست ها به برداشتن گام های لیبرالی آغاز نمودند، طی همان دوره لیبرال های فرانسه نیز گام های خود را در مسیر سوسیالیسم طی نموده و بعضی از ایده های اصلی سوسیال دموکراسی را تدریجا پذیرفتند. هر دو اردوگاه در تاثیر متقابلی که بر روی یکدیگر داشتند دچار تغییراتی شدند. سیاست های سوسیالیستی به لیبرالیسم مفهومی از همبستگی اجتماعی بخشید و لیبرال ها را به واگذاردن قدرت تصمیم گیری واقعی به شهروندان در بسیاری از حوزه ها مجبور ساخت. سوسیالیست ها و لیبرال ها هرکدام از سنت های ایدئولوژیک متفاوتی آمده اند و هنگامی که آنها در قرن بیستم با یکدیگر برخورد کردند، پیامد آن یک توازن دموکراتیک ناپایدار اما اصیل بود. این سرنوشت اکنون در حالت تعادل قرار گرفته است.   

  مارک سادوون پروفسور علوم سیاسی در Sciences-Po  در پاریس است و نویسنده ی کتاب های بسیاری در باره ی سوسیالیسم و دموکراسی. کتاب جدید او با عنوان Le politique  در سال جاری منشر خواهد شد.            

Is Socialism Liberal? Democracy and French Socialist Ideas

By Marc Sadoun

Dissentmagazine.org

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: